۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

توسکا



جمعه صبح هست. برخلاف تمام این دو سه هفته ی گذشته که صبحها حداکثر ۵ بیدار میشدم امروز نه تنها دیرتر بیدار شدم که هنوز هم که ساعت نزدیک ۸ هست درس و زبان نخوانده ام. تو هم خوابی و دلیلش هم دیر خوابیدن دیشب هر دومون هست. 


دیشب رفتیم اولین اپرای زندگیمون را تجربه کردیم. توسکا که خیلی زیبا و خیلی دلنشین بود. داشتیم حسابی لذت می بردیم که در یکی از آنتراکتها گفتیم تا دیر نشده به مادر زنگ بزنیم. زنگ زدن همان و دلیل تا نصف شب با اعصاب و روان داغون بیدار ماندن همان. دیروز مادر رفته بود برای شارژ باتری قلبش و خلاصه داشت از مامان و امیر و زمین و زمان شکایت می کرد و البته از خود ما که چرا یک روز دیر زنگ زدیم. گفت که غذا نداره و مامان تلفنی بهش گفته برای خودت بلند شو و غذا درست کن. خلاصه که آنقدر از امیرحسین و دیگران به درست یا نادرست گله کرد و شکایت که دوباره روان من را بهم ریخت.


از این داستان خسته شدم. از اینکه همیشه همینه و هر وقت خوبند که خبری نیست اما امان از زمانی که شاکی هستند. همه شون. چه ایرانی ها و چه آمریکایی ها. مسئله ی معده ی تو که نتیجه ی تلفنها و حرفهای صد من یک غاز ایران بود و حالا هم ادامه ی داستان از این طرف و سر من. واقعیتش اینه که بهت گفتم: داستان خانواده ی من متاسفانه دایم رو به بدتر شدن هم پیش خواهد رفت. اوضاع و وضعیت مادر و مامانم که فرق نخواهد کرد. برای امیرحسین نگران بودم که با این رفتارها و بی کاری و بی عاری نزدیک به دو سال گذشته اش، با این تن دادن به یک زندگی انگلی و مفت خوری بسیار سطح پایین عملا میگه که این روش زندگی را انتخاب کرده. مامانم هم که هم عادت داره و هم ته دلش دوست داره که اینطور سرویس بده و البته مسایلش را هم تحمل کنه. خلاصه که متاسفانه به این نتیجه رسیدم که بهتره بجای این همه ناراحتی و تاثیر احمقانه و منفیی که این داستانها داره روی زندگیمون به فکر کمتر آسیب دیدن اوضاع خودمان باشم.


من کاری که می توانم بکنم را خواهم کرد. فعلا دارم ماهی ۵۰۰ دلار برای مامانم می فرستم که علاوه بر آنکه که برای خودم ۶۰۰ دلار آب میخوره هر سه چهار ماه یکبار هم باید یک ۵۰۰ دلار اضافه بفرستم که حداقل کمکی شده باشه. چون مامانم که تنها نیست سربار هم داره که باید آخرین مدل تلفن و ماشین و ... را داشته باشه.


به قول خود مادر بابک کار درستی می کنه. واقعا! هر یکی دو ماه یکبار زنگی میزنه بعد از اینکه ده بار برایش پیغام گذاشتند و دو دقیقه حرف میزنه و خداحافظ. تازه نازش هم بیشتر خریدار داره. مایی که تازه چند ساله از ایران با هزار بدبختی آمده ایم بیرون و دایم داریم جابجا میشیم با حداقل درآمد داریم سعی میکنیم همه چیز را درست ببریم جلو و ... خلاصه که داستانمون با خانواده هامون شده: زندگی در یک شوخی احمقانه.

بعد از اینکه از نیمه ی دوم اپرا کاملا آشفته کار را تمام کردیم و رسیدیم خانه زنگ زدم دوباره به مادر که ببینم حالش چطوره که دیدم داره حسابی میگه و می خنده! همسایه هایش آمده بودند پیشش و گفتم غذا چی شد گفت برای خودش دمی درست کرده و ... خیلی ناراحتم. نه از اینکه حالشان خوبه یا نه از اینکه کلا آدمهای خودخواه و کوته بینی هستند. مشکلاتشان را - که اساسا بسیار چیزهای نازل و پیش پا افتاده ای هست- با فشار کامل به زندگی ما منتقل می کنند چه ایرانی ها و چه آمریکایی ها و اصلا هم برایشان مهم نیست که ما چه کار می توانیم بکنیم و یا چه فشاری به ما و زندگیمون وارد می کنه. 


تو که تا صبح درست نخوابیدی و من هم که اصلا حالم خوب نیست. تازه داستان آنجایی خیلی ناراحت کننده تر میشه که مثلا وقتی براشون کارت می فرستی و عکس چاپ می کنی و می فرستی باید ازشون هم بعد از ده روز بپرسی که آیا عکسها را گرفته اید یا نه و آن موقع یادشان میفته که بگویند ای وای یادمون رفت بهتون بگیم. خلاصه که همه چیز یادشون میره چون یادشون فقط پیش خودشونه.


بگذریم اگر قرار به ناراحت شدن و غصه خوردن باشه باید برای رسول ناراحت بشم و برای عمری که دارم از دست میدم با این داستانها غصه بخورم. الان که دارم این مزخرفات را می نویسم از شدت سینه درد و فشار قبلم درد گرفته. ای بابا! سر سلامت امیرحسین هم کار پیدا میکنه. منتظره دوستش بهش زنگ بزنه تا با هم قرار کاری بگذارند. خودش و باباش منتظر این تماس هستند. باراک، باراک اوباما قراره براشون کار درست کنه.


متاسفم که تمام زیبایی های ممکنه درباره ی اپرای دیشب را مجبور شدم با نوشتن این مزخرفات عوض کنم. اما واقعا چه تجربه ی یکه و زیبایی بود دیدن این اپرا.


امشب هم از هفته ی پیش قرار بود که فرشید و پگاه بیایند اینجا و مبل تکی فرشید که به دردش نمی خورد را برای تو بیاروند و بریم شام بیرون. دیروز پگاه بهت زنگ زده که هنوز با فرشید قهره و برای امشب را راحت نیست با فرشید بیاد. خلاصه که این هم داستان انها. در واقع داستان تمام جوانترها با مسایلشون برای بزرگترهاشون. فقط مال ما برعکسه. ما باید از چرت و پرتهای تهمورث و آذر و گلتراش و ... هر روز و هر روز حالمون بد بشه.

خب! بهتره جمع کنم و برم سر کلاس درس فلسفه ی حقوق هگل. بعدش هم توتوریال خودم را دارم. تو هم که باید ظهر بیایی دانشگاه تا کارهای این دفعه ی برندا را بهش تحویل بدی. 



۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

G1



چهارشنبه شب هست و باز هم ساعت خوابم عقب افتاده. ساعت ۱۰ شده و من هنوز پشت لپ تاپم نشسته ام. البته تازه از گوته برگشته ام و تازه هم با هم شام خوردیم اما باید- اگر واقعا بخواهم روی برنامه ام جلو برم- الان توی تخت باشم تا بتونم ۴ بیدار بشم.


اما اول از امروز بگم که بلاخره کاری را که باید سال قبل و یا سالها قبل می کردیم امروز کردیم. رفتیم و امتحان آیین نامه ی رانندگی را دادیم و با اینکه تقریبا تمام سئوالات با آنچه که در کتابچه ای که گرفته بودیم فرق داشت اما قبول شدیم. البته تو که باید یکسال صبر کنی تا نوبت امتحان شهرت برسه اما من وقت گرفتم برای آخرین روز ماه فوریه. دلیل عجله کردنم هم علیرغم کلی درس و کاری که دارم اینه که می خواهم تو را زودتر خوشحال کنم و البته برای تفریح و بخصوص خرید از کاستکو کمکی کرده باشم. تو هم که چون گواهینامه ی ایرانت باطل شده باید از مسیر پله به پله عبور کنی و یکسال صبر کنی تا امتحان شهر بدی.


بعد از امتحان با هم رفتیم مغازه ی پنیرفروشی که تو در خیابان چرچ استریت- همون کوچه مسجد- پیدا کرده ای تا با هم ساندویچ گریل پنیر برای نهار بگیرم. از آنجا کرما رفتیم اما سردرد داشت اذیتت می کرد که بلافاصله آمدیم خانه. تو قرص خوردی و خوابیدی تا کمی بهتر بشی و من هم کمی- بعد از دو روز- درس خواندم و بعدش هم که رفتم گوته.


دیروز و امروز مطابق این چند وقته همان ساعت ۴ تا ۴ و نیم بیدار میشم اما خیلی منظم و خوب درس نمی خوانم. دیروز که اصلا نرسیدم که لویناس بخوانم اما اتفاقا محور بحث در کلاس را من در دست داشتم و اشر هم خیلی از بحثهایی که بین ما بچه ها در گرفته بود لذت برد. بعد از کلاس رفتم سمت محله ی ایرانی ها در فینچ تا هم بسته ای گز برای جیم بگیرم و هم در حقیقت برای کار تو بابت اپیلاسون و استفاده از بیمه ی من به مطب دکتر برم تا پرونده ام را درست کنه.


قبل از اینکه برگردم خانه هم رفتم بانک تا برای مامانم ۵۰۰ دلار اضافه بفرستم چون می دانم که با وجود امیرحسین و کم پولی خودش و البته بی خیالی و عاطل بودن این بچه هشتش گرو نهش هست. تا برگشتم خانه ساعت نزدیک ۴ بود و من هم قصد داشتم که برای امتحان امروز گواهینامه کمی خودم را آماده کنم. خلاصه که تو درس خواندی و من هم گواهینامه.

فردا تو به سلامتی برای اولین روز کار داوطلبانه ات به موزه میری و تا ظهر آنجایی و بعد بر می گردی خانه. من هم که میرم کتابخانه تا غروب که قراره با هم بریم اولین اپرای زندگیمون. امیدوارم همانطور که بانا تعریف کرده واقعا اپرای به یاد ماندنی و خاطره انگیزی بشه.



۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

پگاه و فرشید



تازه الان از گوته برگشته ام و تو هم تازه از آی کیا برگشته ای. از دیروز شروع کنم که درسی نخواندم و کتابخانه هم نرفتم. با اینکه تمام کارهامون را همان شنبه شب انجام دادیم و فکر کردم از صبح یکشنبه میشنم سر درس اما نشد. تو هم دوستا داشتی با هم و کنار هم باشیم و به همین دلیل ماندم خانه. عصر هم که قرار بود برای دیدن صندلی فرشید که نمی خواهد و قرار بود اگر به کار تو بخوره برای درس خواندن ما بر داریم و ازش استفاده کنی بریم خانه ی آنها.


وقتی رسیدیم پگاه گفت که با فرشید یک هفته ای هست که قهر کرده و با هم حرف نمی زنند اما در لحظه ی آخر بهش گفته و اون هم گفته که قراره فوتبال داره. خلاصه دو ساعت بعد که فرشید آمد در واقع زمانی بود که ما قصد داشتیم که برگردیم خانه تا من بتونم صبح زود بیدار بشم برای درس. اما بخاطر فرشید نشستیم و همین شد که عوض اینکه حدود ۱۱ بخوابیم ساعت یک خوابیدیم و صبح هم ۶ و نیم بیدار شدم و خلاصه نرسیدم که درسم را تمام کنم.


امروز با هم رفتیم دانشگاه. تو برای کار با نیل قرار داشتی و من هم کلاس مارکس را داشتم. بعد از کلاس مارکس رفتم یک سر به لکچر دیوید زدم و از آن طرف هم در آنتراکت آمدم در صف اتوبوس که تو هم قرار بود بعد از توتوریالت بیایی و من برم گوته و تو هم بری سر خیابان خانه ی پگاه تا دو تایی با هم برید آی کیا.


پگاه برایت از فرشید در دل کرده که با اینکه پسر خوبیه اما وقتی عصبانی میشه حرمت نگه نمی داره و از کامران هم خیلی شاکی هست چون به شدت بچه ی بی ادبیه. خلاصه که کمی برایت حرف زده و در واقع می خواسته در دل کنه. تو هم چند تکه چیزی که می خواستی مثل قابلمه و یک روتختی از آنجا گرفتی و پگاه هم یکی دوتا چیز گرفته و تو را رساند و من هم که از گوته برگشته ام. 


با آمریکا حرف زدیم که همگی خوب بودند و اوضاع همانطور قمر در عقربه که بود. تو هم که دیروز بهم گفتی که داستان اپلای کردن برای کبک هم منتفی شده و در واقع دیگه مامان و بابات شانسی ندارند برای آمدن مگر از طریق ما که باید حتما بخصوص برای مامانت این کار را بکنیم.


فردا صبح زود باید بلند بشم و لویناس بخوانم و برم دانشگاه بعدش هم که برای کار اپیلاسیون تو و بالانس کردن هزینه ی بیمه اش باید برم مطب فزیوتراپ تا پرنده برایم تشکیل بده. احتمالا درسی نخوانم- که اساسا درس خواندم دایم شروع نشده به تعویق میفته- و بشینم پای گواهی نامه خواندن.


تو هم که کلاس فرانسه داری و باید به کارهای برندا و پی یر هم برسی و البته درس چهارشنبه هم پیش رویت هست.

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

اشر و مارتی



کمتر از یک ساعته که مهمانها رفته اند. ساعت هنوز ۱۲ نشده و اما من و تو تمام خانه را تمیز کرده ایم و برای فردا تمیزکاری نداریم. دلیل تمیز کردن (جارو و تی با من و کل آشپزخانه با ظرفها با تو) این بود که بانا هر چی خورد ریخت دور و بر خودش و روی زمین. بدترین قسمت داستان هم البته زولبیاهایی بود که ریخته بود روی پارکت. برای همین تا رفتند من اول گفتم آن تکه را جارو کنم اما بعدش کار به تمیز کردن همه ی خانه رسید و خب فکر کنم که بهتر هم شد چون وقت فردایم را خواهم داشت.


البته امروز با اینکه ۴ و نیم بیدار شدم به خودم این اجازه را دادم که یک ساعت بیشتر بخوابم و وقتی بیدار هم شدم تا استارت آلمانی خواندن را زدم ساعت از ۶ هم گذشته بود. بعد از اینکه تو بیدار شدی و با هم صبحانه خوردیم گفتی که برای خرید باید بری لابلاس و من هم که می خواستم برم کتابخانه. خلاصه تو رفتی اول خیابان چرچ استریت و بلاخره آن مغازه ای که همیشه راجع بهش شنیده بودی را پیدا کردی و بهم زنگ زدی که چقدر پنیرفروشی عالی پیدا کرده ای همانطور که بهت گفته بودند. بعدش هم می رفتی لابلاس تا برای شام امشب که ماهی سالمون هم می خواستی داشته باشه خرید کنی. همسر اشر، مارتی، ویگن هست و به همین دلیل قرار شد به غیر از خورش قورمه سبزی ماهی و سبزیجات هم درست کنی.


من هم در کتابخانه بیشتر از هر کار دیگه وقت تلف کردم. خیلی درس نخواندم و متاسفانه هنوز ذهنم برای ساعتهای طولانی متمرکز نمی مونه. به همین دلیل با اینکه به اینترنت دسترسی ندارم اما روی لپ تاپم فیلم و مقاله های متفرقه زیاد دارم. خلاصه که تا ۵ نشستم و بعد از اینکه کمی سرمایه خواندم آمدم خانه و کیفم را گذاشتم و رفتم بلور مارکت تا شراب بگیرم.


تا برگشتم تقریبا تمام کارها را کرده بودی. اما چیزی که خیلی موجب ناراحتی من شد و بابتش تو را هم شماتت کردم این بود که امروز سر ظهر بهناز بهت زنگ میزنه که با توکا آمده اند ساختمان روبرویی ما که قراره واحدهای برج ساخته نشده و در آغاز ساخت روبرو را پیش فروش کنند. بهت گفته که از آنجایی که تازه اول کارش هست اگر می تونی بری پایین و خودت را به عنوان علاقه مند خرید که از طرف اون با این داستان مواجه شدی معرفی کنی. رفتنت برای ده دقیقه همان و سه ساعت تمام توی صف سرپا در کنار خودش ایستادن همان. آخر سر هم دیدم که طرف داره بهت زنگ میزنه بیا پایین تا کارت اقامتت را بهت پس بده. گفتم کارتت اونجا چی کار می کنه گفتی که به هر حال برای ثبت نام گفتند که لازمه. خیلی خیلی شاکی شدم. اول از اینکه چقدر آدم بی احتیاط و زودباور شده ای- نه اینکه آنها بخواهند کاری با کارت تو بکنند یا کرده باشند اینکه چقدر راحت ندیده و نشناخته اجازه میدی که مورد سواستفاده قرار بگیری- دوم هم از اینکه چقدر طرف رنده و این هم بار اولش نیست. بهت گفتم دوبار باهاشون قرار گذاشتیم هر بار نیم ساعت سه ربع دیر آمدند. ماه تا ماه به آدم زنگ نمیزنند اما می تونند وقتی این پایین هستند بهت زنگ بزنند و از همه بدتر اینکه پسرها و خواهر و برادر و همه فک و فامیلشون اینجا هستند و دوستان پسرهاشون با آنها زندگی می کنند نمی تونه از آنها بخواهد تا بیایند و برایش نمایش بدهند اما می تونه از تو که اصلا شناختی هم ندارید از هم بخواهد که به عنوان یک دانشجو روز تعطیلت را کامل بذاری برایش برای انجام یک کار بیهوده و احمقانه. بگذریم از اینکه وقتی گفتی چقدر توکا نق زد و غرولند کرد من دیگه آمپرم حسابی رفته بود بالا.


اما از امشب بگم که به همگی خیلی خوش گذشت. پذیرایی که عالی بود و اشر آنقدر غذایت را دوست داشت که برای نهار فردایش هم برد. از همه چیز و همه جا حرف زدیم. بانا که آخر سر کاملا مست کرده بود- دو بطر به تنهایی شراب خورد- قرمز شده بود و چشمهایش را بسته بود و هر از گاهی یک اظهار نظری می کرد. اما شب خوبی بود. اشر هم خیلی محبت کرد و تقریبا به سئوالاتشون درباره ی بعضی از فیلسوفان دقیق جواب داد. ریک هم که فکر کنم باعث تحسین اشر هم شده بود از بس که دامنه ی مطالعاتش زیاد و جذابه.


خب ساعت نزدیک ۱۲ و نیم هست و هر دو در حال غش کردن هستیم. فردا باید درس بخوانیم و سر شب هم میریم خانه ی فرشید و پگاه برای چک کردن مبلی که فرشید گفت بجای خریدن از بیرون آن را که نمی خواهند ما برداریم.

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

نه به بار



آخر شب جمعه هست. روز طولانی اما در مجموع خوبی داشتیم. صبح کمی دیرتر از معمول بیدار شدم. حدود ۵ بود که نشستم پای هگل خواندن. آن موقع صبح بی شک شکنجه ای است که به خود روا میداری. تو هم قبل از ۷ بیدار شدی و من که رفتم دانشگاه تا اول به کلاس هگل و بعد هم به کلاس خودم برسم تو هم داشتی آماده میشدی که بری برای مصاحبه بابت کاری که به طور داوطلب در موزه هفته ای ۴ ساعت می خواهی انجام دهی تا بلکه از این طریق کمی سابقه ی کار برای خودت خارج از کارهای دانشگاهی بسازی.


از مصاحبه که کمتر از نیم ساعت طول کشید به خانه برگشتی تا کمی به کارهای خودت رسیدگی کنی و از آن طرف هم قرار بود برای اپیلاسیون بری سمت فینچ. خلاصه که تا تو برگشتی خانه ساعت ۵ بود و من هم کلاسم را زودتر تعطیل کردم و اول رفتم بی ام وی و بعدش هم یک سر کرما و در حالی که با مادر تلفنی حرف میزدم رسیدم خانه.


با اینکه برای پارتی گروه قرار بود به یک رستوران- بار در داندس بریم اما از آنجایی که فردا شب مهمان داریم (اشر و همسرش به همراه ریک و بانا) و یکشنبه هم قرار شد عصر بریم خانه ی فرشید و پگاه تا مبلی که فرشید گفت داره و به کار تو میاد و گفت ببینیمش تا اگر پسندیدمش دیگه از آی کی یا مبل تکی برای درس خواندن تو نگریم را ببینیم. خلاصه تصمیم گرفتیم امشب را بمانیم خانه و با هم دیگه فیلمی ببینیم و در کنار هم خوش بگذرانیم و به بار نریم.


حالا هم تو مسواک کرده ای و من هم بعد از تمام شدن این سطر لپی را خاموش می کنم و کارهایم را می کنم تا زود بخوابیم که فردا و پس فردا باید کلی سرمایه بخوانم.

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

آروزهای بزرگ و توان تحدید خود



توی کرما نشسته ام و تو هم الان که کلاس فرانسه ات تمام شده بهم زنگ زدی و گفتی داری میری خانه و من هم از این طرف بعد از نوشتن این پست بلند میشم و میام خانه. از دیشب که بعد از تلفن با مادر از شدت ناراحتی و عصبی شدن دل پیچه گرفتم و تمام امروز هم کم و بیش این مشکل را داشتم تصمیم گرفتیم که لپ تاپها از ساعت ۹ به بعد خاموش و تلفن هم بی تلفن. به خودمان برسیم و آماده ی خواب بشیم. دیشب با اینکه از ۱۰ رفتیم توی تخت تا یازده و خورده ای نتونستم بخوابم تو هم که گویا تا یک صبح بیدار بودی و برای همین صبح به زور بیدار شدی. من هم ساعت ۴ بود که بیدار شدم و نشستم به آلمانی خواندن.


ساعت ۹ در کتابخانه بودم و درس خواندم تا تو هم با نهار- که ساندویچ بود- آمدی و کارهای پی یر را انجام دادی. از اینکه در کتابخانه دیگه دسترسی به اینترنت نداریم خیلی خوشحالم اما یک روزهایی مثل امروز هم پیش میاد که مثلا برای دیدن خلاصه ی ده دقیقه ای بازی پرسپولیس و استقلال به خانه برگردم و تا دوباره بیام کتابخانه و استارت درس را بزنم یک ساعت از دست بدم.


البته رفتن به خانه برای دیدن این خلاصه بازی بعد از چند سال بود که کلا اهل دیدن بازی و دنبال کردن اینطوری نتایج نبودم. اما بعد از دو سال باختن امروز در کمتر از ده دقیقه و ده نفره استقلال دو هیچ جلو را بردند و فکر کردم برم و برگردم.


خلاصه که تا ساعت ۶ کتابخانه نشستم و درس خواندم و بعدش هم برگشتم خانه و کتابهای ربارتس که باید پس میدادی را عوض ورزش کردن بردم پس دادم و اگر کمی کالری سوزانده باشم چند برابرش را الان توی کرما خوردم.


تو هم ساعت دو بود که جمع کردی تا بری کافه ی استارباکس که با همکلاسی سال قبل در دانشگاه تورنتو یعنی کربی قرار داشتی. می خواستی از کربی راجع به پیدا کردن کار در کانادا ایده بگیری. تلفنی که بعدش با تو صحبت کردم گفتی که خیلی پیشنهادهای خوبی بهت داد و به قول خودت به هر حال باید از یک کانادایی- تورنتویی می پرسیدی که چه کارهایی لازمه که بکنی که تا حالا نکرده ای. به هر حال یکی از مهمترین دلایل نخوابیدن دیشب تو همانطور که صبح هم بهت گفتم این بود که داشتی تا آخرین لحظه فرم برای پیدا کردن کار پر می کردی و حسابی بابت اینکه بتونی کاری پیدا کنی که بخصوص برای مامانت این ویزای ده ساله را بگیری فکرت مشغول شده.


من هم که با شنیدن اینکه داریوش همان چند تکه گردن بند که یکیش را من و تو از مغازه ی متروپلیتن در کیو وی بی سیدنی گرفته بودیم و یکیش هم مرواریدی بود که مامانت برای مامانم داده بود درست کرده بودند و البته یادگاری بابام به مامان را برداشته و برده فروخته تا خرج خودش کنه خیلی ناراحت شده بودم نتونستم راحت بخوابم. با اینکه ساعت خوابم کمتر از ۵ ساعت شده اما به هر حال اینطوری باشه حتما میفتم.


خب! فردا تو قرار بری برای داستان اپیلاسیونت و من هم که کلاس هگل و بعدش هم توتوریال خودم را دارم. شب هم که بچه های گروه دور هم در باری در شهر قرار جمع بشند و ما هم میریم. باید بهتر و با برنامه ی دقیقتر درس بخوانیم و البته هم در پیدا کردن کار جدی تر باشیم.


دوست دارم آخرین جمله ی این نوشته قطعه ای باشه از هگل در فلسفه ی حقوق که به گوته ارجاع داده و هفته ی پیش خواندم و این هفته دوباره و دوباره برگشتم و خواندمش. گوته میگه:
Whoever aspires to great things must be able to limit himself

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

با تمام این حرفها



با اینکه صبح ساعت ۴ و ربع بیدار شدم و خیلی وقت تلف کردم تا بشینم پای آلمانی خواندن. با اینکه از پیش از ساعت ۸ صبح آماده ی رفتن به کتابخانه بودم و می خواستم امروز خیلی خوب درس بخوانم. با اینکه تو خیلی خوب نخوابیده بودی و گفتی که من برم کتابخانه و تو بعد از اینکه ساندویچ ها را درست کنی خواهی آمد. اما به دلیل اینکه روز را با حالت بسیار عاشقانه و رمانتیکی شروع کردیم رفتن به کتابخانه در حدود ۱۰ صبح و آمدن تو در حدود ۱۲ ظهر و درس نخواندن مناسب من در کل روز اصلا به چشمم نیامد. واقعا که روز و به امید خدا ماه خوبی را آغاز کرده ایم.


البته تا ساعت ۴ و نیم ماندیم کتابخانه و تو کارهای برندا را تمام کردی و من هم کمی درس خواندم اما نکته ای که با دیدن عکس زیبای مامانت که در بلو مانتین استرالیا گرفته بودیم و حالا شده بود بک گراند لپ تاپت باعث ناراحتی من شد این بود که اشکهای تو علیرغم اینکه حسابی کنترلشان کرده ای در این مدت کمی هویدا شدند. بهت گفتم بیا بریم آن طرف با هم حرف بزنیم. کمی بهت روحیه دادم و گفتم نگران نباش هر طور شده باید خودمان از طریق کار بیاریمشون این طرف و خلاصه کمی آرام شدی. اما بهم گفتی از آنجایی که من خودم به اندازه ی کافی درگیر مسایل آمریکا هستم و مشکلات خانواده دیگه نخواستی که این داستان ناراحت کننده ی پرونده ی مامانت و بابات برای من هم خیلی حاد کنی و نشانم بدی که به قول خودت چقدر ناراحتی. گفتی که روزها که من نیستم هر وقت یادت میفته گریه ات می گیره.


به هر حال کمی بهت روحیه دادم و بعد از یک ساعتی درس خواندن گفتم بیا قبل از اینکه من برم گوته با هم بریم کرما. رفتیم و عوض اینکه سعی کنیم حرفهای دل خوش کننده بزنیم داستان و حرف از امیرحسین و مامانم و مادر موجب ناراحتی هر دو شد.


خلاصه من رفتم گوته و کلاس بدی نبود و تو هم برگشتی خانه. تو به مادر زنگ زده بودی که بیچاره بی غذا و بی حال خانه بود و مامانم هم کلا نرفته بود بهش سر بزنه و امیر هم برای تیغ زدن پیر زن رفته بود سراغش و مادر از همسایه برایش پول گرفته بود. این شد که وقتی آمدم بهش زنگ زدم و سه ربعی حرف زد و از ناراحتی هایش گفت و گفت تا اینکه من از شدت ناراحت شدن و عصبی شدن از دست امیرحسین دل درد و سر درد گرفتم.


حالا هم ساعت ۱۰ و نیم هست و وقت خوابه. تو کارهایت را کرده ای و در تخت هستی. من هم باید سریع بیام که صبح زود بیدار بشم و بشینم سر درس. فردا تمام روز برنامه ام درس خواندن هست. تو هم همینطور و البته غروب هم میری کلاس فرانسه به سلامتی.


با همه ی این حرفها امروز بین من و تو یک شروع زیبا برای ماه جدید رقم خورد مثل همیشه که بین من و تو همه چیز عالی و عاشقانه هست.