امروز صبح با هم رفتیم کتابخانه ی کلی. تو کمی درس خواندی و من هم همچنان در گیر مسئله ی تعداد واحدها و مقالات عقب افتاده ام نشستم و یک بار دیگر برنامه ریزی کردم. با اینکه فشرده هست و مثل همیشه بارها برنامه ریخته ام و عمل درست و حسابی در قبالش نداشته ام، امیدوارم اینبار کمی اوضاع فرق کند و کمی همت کنم.
خلاصه که تا ظهر درگیر این کارها بودیم. بعد از نهار تو راهی کلاس و دانشگاه شدی و گفتی که در راه می خواهی با مامانت حرف بزنی راجع به این گزینه ای که تازه دیشب ازش خبر دار شدی و امروز با دفتر امیرسلام هم چک کردی، اینکه والدین بچه های مقیم کانادا می توانند ویزای ۱۰ ساله بگیرند. و من هم ماندم و به برنامه ریختن ادامه دادم تا ساعت ۳. بعدش آمدم خانه و کمی آلمانی خواندم و تکالیفم را انجام دادم تا موقع رفتن.
کلاس تو تمام شده بود که بهم زنگ زدی و گفتم من هم دارم میرم گوته. گویا در کلاس خیلی خوب و مفصل راجع به دورکهایم حرف زده بودی و حتی خارج از متن هم کمی با روسو مقایسه اش کرده بودی و خلاصه استاد حسابی کیف کرده بوده. من هم رفتم کلاس که بهتر از دوشنبه بود و البته هنوز بسیار عقب هستم و تا برگشتم ساعت ۹ شده بود و با هم شامی خوردیم و حالا هم قبل از خواب می خواهم با مادر حرف بزنم.
The Descendants را دیشب دیدیم. به هر حال هم جایزه ی بهترین فیلم گلدن گلوب را گرفته بود و هم کلونی جایزه ی هنرپیشه ی اول را. فیلم خوبی بود. البته شاهکار نبود اما به هر حال اگر این بهترین امسال بوده باشد باید گفت امسال فیلم بیاد ماندنی نداشته ایم. اما بد نبود.