۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

لس آنجلس پارت وان



صبح پنج شنبه ۲۲ دسامبر خانه ی بسیار زیبای خاله فرح در سانفارنسیسکو هستیم. من و مهدی خان به روال روزهای گذشته زودتر از سایرین بیدار شده ایم و بقیه هنوز خوابند. متاسفانه این یک هفته ی گذشته به دلیل عدم دسترسی به اینترنت نتوانستم که در اینجا پست بگذارم و الان هم نمی رسم که تمام وقایع را بنویسم تنها باید بطور مختصر اشارتی داشته باشم تا سر فرصت شرح دوباره ای دهم.


قرار است تا چند ساعت دیگه از جاده ی ساحلی به سمت لس آنجلس برگردیم و این سفر سه روزه به سانفرانسیسکو را به اتمام برسانیم. خانه ی خاله فرح و دیدار با پسر خاله ها و دختر خاله تقریا برای اولین بار خیلی لذت بخش بود بخصوص که همگی را در شرایطی می دیدیم که پسرانشان یا دانشگاهی هستند و یا در آستانه ی ورود به دانشگاه. خود شهر و بخصوص منطقه ی بسیار خاصی که خاله و مهدی خان زندگی میکنند هم دیدنی بود. اما رفتن به راکلین و دیدن چند ساعته ی داریوش بعد از ده سال پریروز و دیدن بابک بعد از یازده سال دیروز و همسرش مهدیس برای اولین بار بعد از آن داستانها و شناخت نسبتا بهتری از آنچه که واقعا سعی به انجامش داشته و دارد نیز از قسمتهای این سفر سه روزه به این طرف آمریکا بود.


در واقع باید از چهارشنبه ی پیش شروع کنم که بعد از اینکه در فرودگاه تورنتو کارهامون را به راحتی انجام دادیم پرواز خوبی به آمریکا کردیم و وقتی رسیدیم متوجه شدیم که در همان تورنتو بهمون ویزای شش ماه داده اند و در فرودگاه لس آنجلس کاری جز برداشتن چمدانهامون نداریم. در کش و قوس فهمیدن این موضوع بودیم که چطور کسی پاسپورتهامون را نگرفت و مهری نزد که امیر حسین از پشت سر بهمون نزدیک شد و گفت سلام خوش آمدید. تا چند لحظه ای حالم بد شده بود. ماشاا... قد و هیکل بلند و ستبر و صورتی که نشانی از چهره ی کودکیش داشت اما جبران ده سال دوری را نمی کرد. بدون توضیح مفصل باید بگم که دیدن و آشنا شدن دوباره با امیرحسین بعد از این همه سال برای من مهمترین و بهترین قسمت سفرم و سفرمون بوده- بی اغراق. دیشب خاله در گوشه ای به من گفت که کلا امیر را تا این اندازه خوشحال در این سالها ندیده بوده و اساسا با بچه ای که سه ماه پیش دیده تفاوت کرده است. هر چند که یکی دوبار به مساله ی چشم امیرحسین اشاره ی کرده ایم اما بخصوص پریروز که راکلین رفتیم تا داریوش را ببینیم و برای گذران وقت چندتایی عینک آفتابی زدیم و من متوجه شدم امیرحسین چشمش را می بندد تا بتواند خودش را درست ببیند و مخصوصا دیروز که از من خواست تا برای زدن خط ریش صورتش کمکش کنم و متوجه شدم که چقدر همه چیز این بچه تحت تاثیر چنین مشکلی قرار گرفته و ما کمتر ممکن هست به این مورد در تمام ابعادش فکر کنیم.

*****


خب این نوشتن پست از اینجا در تاریخ و جای دیگری ادامه پیدا می کنه. الان صبح جمعه هست و من در استارباکس نزدیک خانه ی مامان هستم و ما دیروز به لس آنجلس برگشتیم. در حال نوشتن پست بودم که مهدی خان گفت که منتظرم هست و دیگر فرصت ادامه دادن نوشته نشد. خلاصه که دیروز بعد از صرف صبحانه و کمی به کارهای کامپیوتری لپ تاب خاله رسیدن و با مهدی خان گپ زدن سرظهر زدیم به راه و سر شب رسیدیم پیش مادر و شام خوردیم و تا برگشتیم خانه ی مامان و کمی حرف زدیم و من سعی کردم کمی بابت نشان دادن ناراحتیم از رفتار بابک و مهدیس که گفتنش مادر و مامان و تو و امیرحسین را هم اذیت کرد فضا را عوض کنم و خوابیدیم ساعت طبق معمول این شبها از نیمه گذشته بود که خوابیدیم. اتفاقا الان هم نمی توانم خیلی اینجا بشینم چون که آنها احتمالا بیدار شده اند و من هم آمده ام که شیر بگیرم و برگردم برای صبحانه خانه.


و اما ادامه ی داستان بطور کوتاه و چند قسمتی:


خلاصه که امیرحسین از فرودگاه ما را به خانه ی مادر برد و از آنجا با مادر رفتیم منزل مامان و شب اول را با حرفهای قشنگ و خورش بادمجان و سالاد الویه مامان گذراندیم. فقط در یک کلام بگم که از بس درست می کنند و به خوردمون میدهند که هر دو هم چاق شده ایم و هم واقعا از این همه خوردن و تعارف اذیت. اما به هر حال به قول تو این کاری است که با عشق می کنند و می خواهند که ما به بهترین نحو لذت ببریم.


فردا با مادر پنج نفری رفتیم بریانی که تو دوست داشتی امتحان کنی. مغازه ی طرف که پر از عکس و تزیینات ایرانی بود از این جهت توجه ی من را جلب کرد که عکسش با شعبان جعفری را در کنار عکسهای دکتر مصدق گذاشته بود. عصر هم امیرحسین که بی دریغ این مدت تماما به ما سرویس میده همگی را برد به یکی دو خیابان معروف اینجا و محله ی هالیوود برای دیدن. شب که رسیدیم خسته بودیم اما خوش گذشته بود.


خلاصه پنج شنبه و جمعه و شنبه و یکشنبه به خوردن و گشت زدن و دیدن یکی دو خیابان و محله گذشت. زیباترینش البته رفتن به یک رستوران (فیش اند چیپس) در شهر ساحلی سنتامونیکا بود که دیدن اقیانوس و کوه و ... بعد از مدتها خیلی به دلمون چسبید.


یکشنبه شب البته یک به دوی امیرحسین و دلخوریش از مامان باعث شد که تا نیمه ی شب بیدار بشینیم و صبح زود با خستگی و بی حوصلگی از خواب بیدار بشم و بعد از حمام تنهایی برم بیرون و قدم بزنم تا کمی خودم را آرام کنم. البته آنها به این حرفها و این رفتارها عادت کرده اند اما امیرحسین هم زیاد به مامان پرخاش می کنه و مامان هم با امیر بد حرف میزنه و کمی باعث عصبی شدنش میشه. به هر حال دوشنبه بعد از اینکه از قدم زدن به خانه برگشتم که راهی سانفرانسیسکو بشیم از دفتر وکیل مون آقای عیوضیان با مامان در جواب پیغامی که تو گذاشته بودی تماس گرفتند  که همین امروز برای ملاقات به دفترش بریم و خیریت دیر راه افتادن مون از اینجا این شد که به دفتر عیوضیان رفتیم و بعد از اینکه ویسکی گران قیمتی که مامان دوست داشت خیلی ویژه باشه را بهش دادیم کمتر از بیست دقیقه ای با هم راجع به پرونده ی گرین کارت من و تو باهاش حرف زدیم و گفت چهار سالی راه داریم. به هر روی بهش گفتیم که ما هم خیلی عجله ای نداریم و در این مدت درسمان را تمام می کنیم و بعدش برای ادامه این طرف شاید آمدیم.


بعد از دفتر وکیل چهارتایی رفتیم کافه ای در همان مرکز شهر و نزدیک ساختمان عیوضیان نشستیم و من با امیر حرف زدم و از فرصت استفاده کردم تا کمی هم آرام و راهنماییش کنم و هم بهش درمورد زندگیش و آینده اش توجه بدم. تو هم که مثل همیشه در این مدت تنها مشغول کمک کردن من و زیبا کردن فضا و البته در زمان ممکنه و مقتضی لذت بردن از مسافرت و دیدن خانواده هستی با مامان در حال گپ زدن بودی. یکی از مهمترین نکات تا یادم نرفته اینکه ما خیلی پولی برای این مسافرت نداشتیم بخصوص که نباید بگذارم که مامان خیلی به تکلف و خرج بیفته که می دانم چه وضعی داره با اینکه قرار بود ۵۰۰ دلار ماهانه را در آخر سفر بهش بدم اما همان شب دوم پول ژانویه را بهش دادم که دستش در زمان مهمان داری و رفتنمون به سانفرانسیسکو خالی نباشه. خلاصه که علاوه بر خرجهای پیش بینی نشده،‌پول چندتا رستوران که شامل همین سفر به سانفرانسیسکو میشد مثل نهار در راه و نهار با داریوش و بعد هم با بابک اینها بالای ۵۰۰ دلار شد که در لیست اولیه تا این حد نبود. اما نکته ی داستان این بود که تو بابت کار برای براندا هزار دلار اضافه ای که باید بعدا می گرفتی در اینجا دیدیم که به حسابت ریخته شده و باز هم بی دریغ مثل همیشه برای اینکه خیال من راحت بشه بهم گفتی که روی این پول برای اینجا باید حساب کنیم و نه بدهی های کردیت هامون. 


خلاصه که بعد از دفتر وکیل و نشستن در کافه زدیم به راه و تا رسیدیم منزل خاله ساعت نزدیک ۹ شب بود و دیدن مهدی خان و رضا برای اولین بار و خاله بعد از دو سال بسیار لذت بخش بود. خانه ی زیبا و بی نظیرشان یک طرف و لذت مصاحبت با مهدی خان برای من و تو از جمله ی زیبایی های این سفر بود. مهدی خان هم که اینقدر از من و تو تعریف کرد که حد نداشت. دیروز هم سه جلد کتاب بهم داد که برای خودش خیلی عزیز بود و با اینکه گزارشی است از کتابهایی که دنیا را تکان داده اند اما خیلی به کار من نمیاد اما دادن این کتابها بهم نشان داد که به قول مادر و مامان که از قبل می گفتند و بعد سایر اعضای خانواده ی خاله چقدر من برای مهدی خان عزیز و محترم هستم و البته با اینکه نرسیدم خیلی هم باهاش وقت بگذارم و بخصوص از دانسته ها و خاطراتش از سیستم گذشته بپرسم اما بهشون قول دادیم که حتما خیلی زود بهشون دوباره سر بزنیم.


خلاصه که شب اول البته در سرمای زیاد خانه شان که به دلیل روشن نکردن بخاری بود با اصرار امیرحسین را به اتاق خودمان بردیم و خوابیدیم. صبح روز دوم بعد از اینکه با مهدی خان دو سه ساعتی سر میز صبحانه گپ زدم و اون هم بعدش خانه و باغ را نشانمان داد با امیر سه نفری راهی راکلین شدیم. دیدن داریوش چنان موجب تاثر و تاسف من و تو شد که من تنها با خوردن کلی آبجو و سعی در ندیدن واقعیت خودم را آرام می کردم و تو هم که به شدت معده درد گرفته بودی. باورم نمیشد که تا این اندازه تکیده شده باشه. اولین چیزی که بعدا هر دو متوجه شدیم که با هم بهش فکر کرده بودیم سرنوشت بد و بدبختی هایی بود که مامانم در این سالها کشیده بود. به هر حال من داریوش را دوست دارم و بهش احترامم را میگذارم و بابت زحمتی که برای من و ما کشیده سعی می کنم که این نکات را نبینم اما ناراحتی و عصبی شدن امیرحسین وقتی که داریوش متوجه شد کلید ماشینش را در خانه ی فاروق جا گذاشته نشان از این داشت که چقدر این بچه اذیت شده است. بهش با عصبانیت می گفت که از بس می خوری و می کشی حتی نمی تونی یک کلید را نگه داری که البته در این مورد واقعا اتفاق ساده ای بود اما معلوم بود که حالت دایمی این داستانها چقدر تاثیر گذاشته در روح امیرحسین خلاصه که تی شرت و ادکلنی که با پیشنهاد امیر گرفته بودیم را بهش دادیم و اون هم سعی داشت که با دادن چندتایی سنگ که میگفت اصل هستند از تو و من و آمدنمان برای دیدنش به آنجا تشکر کنه.


عصر بود که زدیم به راه و بعد از دو ساعت رسیدیم شهر خاله و بچه ها و نوهها را دیدیم و شب خوب و خوشی بود به ظاهر ولی من و تو مثل امیر و مامان در دل خیلی مغموم بودیم. به هر حال دیدن پسرخاله ها و دختر خاله برای در واقع اولین بار با بچه هاشون جالب بود.


چهارشنبه صبح هم بعد از مراسم صبحانه طبق قرار قبلی رفتیم خود شهر سانفرانسیسکو منزل رضا که قرار بود بابک و مهدیس هم بیایند آنجا و از آنجا رضا ما را به دیدن یکی دو نقطه ی شهر ببره. دیدن بابک بعد از ۱۰ سال و مهدیس برای اولین بار با آن سابقه ای که بین ما پیش آمده بود به هر حال بهتر از ندیدن همدیگر بود. اما برای اینکه در یک کلام بگم و خیلی تفصیلش ندم باید گفت که مشخص بود که این رابطه دیگه یک رابطه ی برادری نیست و نمی تونه بشه. بابک کاملا سرد و تا اندازه ای توهین آمیز رفتار می کرد- البته نه به اندازه ی زنش که مخصوصا بی ادب و وقیح بود. وقتی گفتم که نهار را همه مهمان ما هستید و پیش از همه هم با رستوارن و گارسون هماهنگ کردیم بی تشکر مهدیس گفت که شما به ما توهین کردید و بابک هم بلند شد و جلوتر از همه رفت تو ماشین. از آنجا رفتیم منزل علیرضا و کریستینا و خیلی در آن منزل اسپانیایی با کریستینا گپ زدم و بهمون خوش گذشت. بسیار لطف کرده بودند و حتی در انتها بهمون کادوی کریسمس دادند و در واقع خواستند که کاملا حس خانواده داشته باشیم و به قول تو هم داشتیم. 

از آنجا رفتیم منزل خاله و دور هم نشستیم. البته بابک که خیلی تمایلی به حرف زدن نداشت و مهدیس هم تمام مدتی که من سعی می کردم حرفی بزنم به قول امیرحسین رویش را یک طرف دیگه می کرد. اما برای من مهمترین نکته این بود که درباره ی امیر با بابک حرف بزنم و بهش بگم کمی باهاش درتماس باشه و کمکش کنه که سردی و عدم تمایلش را تقریبا بطور واضحی بهم نشان داد. به هر حال تمام شب را سعی کردم در از هر فرصتی استفاده کنم تا مامان خوشحال باشه. آخر شب البته متوجه شدم که مهدیس با مامان حرفی نمیزده و حتی وقتی مامان یکجا داشته حرف میزده راهش را کشیده و رفته و دو جا هم - که یکیش را خودم هم از وسط داستان شاهدش بودم- به تو تیکه اندخته بود که آره فقط مهدیسه که سخت می گیره و ... و یا آره تو خوب بلدی حرف بزنی مهدیس بلد نیست و از این مزخرفات. به هر حال به قول مهدی خان من سعی می کنم که برای حفظ همین حداقل رابطه تلاشم را بکنم که بخصوص باعث خوشحالی مامان و مادر میشه. اما کلیدی ترین نکته برایم صبحت کردن درباره ی امیرحسین با بابک بود که تا حدی انجام دادم اما این شمع خاموش شده و حرارت آتش به خاکستر و سرما گراییده. 

خب بلند بشم برم که وقت نهار شد و این بندگان خدا خانه منتظر من هستند. فردا تولد مامان هست و شب کریستمس. تو برای همه برنامه داری و این چند روز را قرار است خوش بگذرانیم.

کمی وقت با امیرحسین گذاشتن، دیدن شقایق و رویا دوستان تو، دیدن موزه و یکی دوجای دیگه و بخصوص درکنار مادر و مامان بودن این بهترین برنامه و کل برنامه ی ماست. 

چی؟ درس؟ شوخی نکن. اصلا راجع بهش حرف نزنم بهتره.
 

۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

شب قبل از سفر



آخر شب چهارشنبه هست. امروز که اصلا نرسیدم درس بخوانم و بعد از اینکه صبح زود با هم دوتایی رفتیم بانک و کمی دلار آمریکا خریدیم تو رفتی دانشگاه تا به قرار کاریت با برندا برسی و بعدش هم بری فرویو مال تا کمی خودت را برای فردا آماده کنی و ناخن هایت را درست کنی و البته مهناز را هم ببینی و بیایی خانه و من هم بعد از اینکه رفتم کرما و یک سر هم به بی ام وی زدم و کمی هم در کلی پی کتاب و کتاب بازی گشتم برگردم خانه.


تا عصر که تو رسیدی و با سر و دل درد نا و حالی نداشتی من هم وقتم بابت همین کارها و کمی هم دنبال مقاله برای راضیه گذشت. راضیه از من مقاله ای درباره ی تنسی ویلیامز و مارکسیسم خواسته بود که چیز دندانگیری پیدا نکردم. چندتایی کتاب برایش ایمیل کردم اما نه دقثیقا در آن مورد خاص و خلاصه تمام وقتم امروز رفت بابت همین خرده کاری ها. 


از سر شب تا الان که ساعت از ۱۲ گذشته داشتیم کارهای سفر را می کردیم. بستن چمدان و تمیزکاری خانه و ... خلاصه الان با آمریکا حرف زدیم و فردا صبح به سلامتی راهی فرودگاه خواهیم شد. درسهامون مونده و از طرف دیگه تو هم کلی کار برای برندا باید انجام بدی و مقاله های آدورنوی من هم که دست نخورده منتظر ایستاده اند و خلاصه با این آش شله قلمکار داستانهای آمریکا را هم - خدا به خیر بکنه- پیش رو داریم.


با مادر و امیر و مامانم حرف زدیم و خلاصه که خیلی خوشحالند و امیدوارم همه چیز هم همین طور بمونه و پیش بره.


دیشب هم رفتیم فیلم آرتیست که فیلم خوبی بود. هر دو خوشمون آمد و گفتم که بعد از مدتها دو سه تا فیلم خوب دیدیم. 


نمی دانم وضعیت پست گذاشتنم در اینجا در آمریکا چطور پیش بره. گویا خانه ی مادر اینترنت هست اما مامانم نه. لپ تاب دل تو را هم امروز مرتب کردم  که برای مامانم ببریم و البته امیرحسین هم امیدوارم با کمک بخصوص تو بتونه کاری از طریقش پیدا کنه. خلاصه که داریم با امید و آرزو میریم و امیدوارم که بتونیم هم کمکشون کنیم و هم خودمان هم کمی استراحت کنیم و البته به درسهای عقب افتاده مون هم برسیم.

۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

ملانکولیا



ساعت از یک گذشته و من در کرما نشسته ام با فنجانی از قهوه و مافین هویج. تو در خانه ای و می خواهی کمی به کارهای شخصی ات برسی. تا نیم ساعت پیش در کتابخانه بودیم و کمی درس خواندیم اما چون تو دل درد داشتی و من هم تنبلی کرده بودم گفتم بریم خانه و خلاصه راهی خانه شدیم. تا رسیدیم وجدان درد از نیمه کاره گذاشتن درسهایم گرفتم و خلاصه آمده ام اینجا تا درسم را ادامه دهم- البته اگر شد. تو هم وبر می خواندی و باید امروز ادامه اش دهی.


دیشب با هم فیلم ملانکولیا آخرین ساخته ی فون تریر را دیدیم و من خیلی خوشم آمد از جمله بهترین کارهایی بود که امسال تا اینجا دیده ام. تو هم دوست داشتی. اتفاقا شب قبلش هم آخرین کار سودربرگ را دیدیم contagion که به هرحال با معیارهای هالیوودی باید درباره اش قضاوت کرد و بد نبود.


امشب هم قراره با هم بریم فیلم صامت و سیاه و سفید آرتیست. فردا هم کمی به درس و کارهامون میرسیم تا به سلامتی و با امید به اینکه خیلی اذیت نشیم راهی آمریکا و دیدن خانواده ی من شویم که به هر حال تا وقتی یادم هست همیشه مل فانکشن بوده است. 


خب کمی آدورنو و رابطه ی سوژه-ابژه را ادامه بدهم و خودم را بیش از این سوژه ی این مقالات درسی نکنم.

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

تولد مبارک



بی آنکه هیچ اتفاق خاصی افتاده باشد تو مرا زنده کردی. بیدار و هوشیار. صدایم کردی و ریشه هایم را گرفتی. نور و آب و گرما را به من باز بخشیدی و سبزم کردی.


بی آنکه امروز روزی باشد که از دیروز فردا بود. آن فردایی که باید می رسید تا بلکه تکانی بخورم. آن فردایی که هرگز نخواهد آمد اگر دوباره به خواب سنگین جهل بروم.


بی آنکه اتفاق خاصی بیفتد قطاری که سالهاست خاموش در بین راه خوابیده عزم سفر کرده است. 


صبح تا دست و پایم را به هزار زحمت و ضرب از زنجیرهای خواب گشودم تا همه چیز برایم آماده شد که صبحانه صرف کنم و نهارم آماده در کیف تو باشد و چای و شیرینی ام را در کوله ات برایم جای دهی تا در یک کلام بعد از آنکه با تمام بی حوصلگی راهی کتابخانه شدیم ساعت نزدیک ظهر بود و آفتاب کم رنگ اما زیبای پاییزی با لبخند گرم تو و متانت بهاریت مرا راهی درس خواندن کرد. درسهای عقب افتاده ای که نه تنها کوه شده که کوه یخ.


با هزاران زحمت کمی درس خواندم و به ازی هر یک دقیقه صد دقیقه مرغ خیالم به جاهای دیگر می پرید. اما تو آرام در کتابخانه ی شلوغی که همه درحال درس خواندن بودند تلاش می کردی تا مقاله هایت را بخوانی و کار کنی و کار. در ابتدا کارهای برندا را انجام دادی و بعد درس خواندن را شروع کردی. گفتم من خسته ام گفتی هر زمان که بخواهی میرویم. خجالت زده دوباره کمی درس خواندم. گفتم گیج شده ام گفتی بیا با هم درباره اش صحبت کنیم. راهنماییم کردی. اعتماد به نفسم دادی و خلاصه تا عصر نشستیم.

هنوز بی حوصله بودم که برایم تصویر دست نوشته ی شاملو را فرستادی که به عنوان یادداشت برای آیدا گذاشته بود. گفتی یادت باشد که امروز ۲۱ آذر است. ۲۱ آذر یکی از عزیزترین ۲۱ های من تولد شاملو.


عصر گفتم می خواهم تا روشن است به کافه بروم گفتی برویم. رفتیم. حرف زدیم حرفهای بسیار دلنشین و خوب. بی آنکه لحنی از نارضایتی داشته باشی نشانم دادی که خودم را یله رها کرده ام ول. گفتی که ارزشهایم را دست کم گرفته ام و گفتی که چقدر به باورت جایگاهم بیش از اینهاست و چرا خودم را فراموش کرده ام.


گفتی که مثل همیشه حاضر که برای رسیدن به آنچه که به باورت درخورش هستم همه کار کنی. گفتی که جایگاهم اینجا نیست و اینجا که ایستاده ام جای کوچکی است و گفتی که چقدر بزرگتر می توانم باشم و چقدر به واسطه ی فراموش کردن خودم آب رفته ام و تن به آب رفتن می دهم. گفتی که بیدار شو و دوباره پرواز کردن را از سر گیر که افق پروازم بسیار بلند مرتبه تر از اینجاهاست.


گفتی که حرکت کن. پرواز کن نیارم که زمان آرامیدن کنون نیست. که زمان آرامیدن "دریا نیز می میرد". ساعت ۵ عصر بود درست در ساعت ۵ عصر بود بی هیچ و کم که تو به من چنین گفتی.


بی آنکه هیچ اتفاق خاصی بیفتد. با هم خرید رفتیم.  ۲۱ دلار و ۲۱ سنت شد. بی هیچ بیش و کم.


گفتی بریم ورزش کنیم. گفتم نه. گفتی نه نگو حرکت کن. رفتیم. حرکت کردم. گفتم که نمی توانم ادامه دهم- ادامه خواهم داد. گفتی که پرواز کن. بالهایت بیش از اینها قدرت داشتند. خاموششان کردی و نحیف. قدرتشان بخش دوباره. حرکت کن.


بی آنکه هیچ اتفاق خاصی بیفتد امروز ۲۱ آذر ۱۲ دسامبر ۲۰۱۱ که درست تا ۱۲ ۱۲ ۱۲ (چهارصد ضربه) یکسال پیش رو دارم روزی شد که هراسم از بیهوده زیستن نگرانم کند.


تو مرا بیدار کردی. جاوادن و زنده با نور بی منتت با گرمای عشقت با زیبای سخاوتمندانه ات. تو مرا از بیهوده زیستن ترساندی. تو با من از عشق سخن گفتی.
یگانه ترین.

۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

خودم و تدی



یکشنبه سر شب هست. تو همین الان رفتی برای ورزش پایین و من هم که تنبل عالم هستم نشسته ام اینجا و دارم بدیو گوش میدم و پست می نویسم. 


امروز برای صبحانه با آیدین و سحر قرار داشتیم و تا آنها آمدند و نشستیم و گپ زدیم و صبحانه خوردیم ساعت از یک هم گذشته بود. بعدش به پیشنهاد من رفتیم کرما و به بهانه ی قهوه خوردن ادامه ی حرفهامون را آنجا دنبال کردیم. تو و سحر بیشتر با هم حرف می زدید و من و آیدین بیشتر درباره ی درس و آلمانی خواندن و ... گمل به آیدین گفته بود که من آلمانی در گوته می خوانم و همین هم بهانه ای شد برای حرف در اینباره. 


سحر که قرار داشت بعد از کمی نشستن آنجا رفت و تو هم برای خرید سمبلی از کانادا برای خاله فرح و بابک اینا با سحر تا موزه ی انتاریو رفتی و قرار شد بعد از اینکه برگشتی با هم بریم برای امیرحسین شلوار بگیریم. خلاصه رفتی و برگشتی و یک ساعتی هم تو با من و آیدین در ادامه ی حرفها نشستی و خلاصه ساعت ۳ بود که از هم جدا شدیم. آیدین رفت سمت خانه و من و تو رفتیم فروشگاه بی برای خرید شلوار. از آنجا من برای سلمانی رفتم و تو هم برای خریدهای لازم برای خانه رفتی بلور مارکت.


خلاصه تا من برگشتم از سلمانی و تو برگشتی و نهار و شام را یکی کرده خوردیم ساعت شد ۷ و تو رفتی برای ورزش و من هم اینجام.


نکته ی غم انگیز برای من تنبلی و بطالت مفرط این روزها و درس نخواندن شده و نمی دانم چه کار کنم. دیشب تا ساعت ۱ صبح بعد از مدتها فرصتی شد تا با ناصر و بیتا اسکایپ کنیم و بد نبود. البته من بعد از اینکه تو رفتی خوابیدی و با ناصر نیم ساعتی حرفهامون را ادامه دادیم خواب از سرم پریده بود و به همین دلیل داستانی از بیژن نجدی خواندم تا خوابم برد.


تنها کار مفید دیروز همان نیم ساعت نجدی خواندن بود و هیچ. امروز که همان کار را هم نکردم. حرف و گپ با تو و آیدین خوب بود اما نه به اندازه ای که یک روز را کامل به آن خلاصه کنی. 


خلاصه که تا رفتن مان سه روز مانده و باید یک فکر اساسی کنم. هم برای خودم و هم برای تدی آدورنو.

۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

بطالت زده



پنج شنبه کلاس هگل در سر و صدای بار به اتمام رسید و بعد از اینکه برای تو چند مقاله ای را که می خواستی پرینت گرفتم راهی خانه شدم. البته سر راه کرما رفتم و بعد آمدم خانه تا با هم آماده شویم و بریم کریستمس پارتی موسسه گوته. بد نبود. البته خیلی هم چیز خاصی نبود اما یکی دو تا نکته ی خوب داشت. اول اینکه کتابی را که می خواستم برای وقت اضافه در صورت امکان در آمریکا بخوانم و هنوز شروع نکرده باید به کتابخانه اش پس می دادم تمدید کردم و بعد هم شراب گرم مرسوم در کریستمس در آلمان را با هم امتحان کردیم و کمی هم شیرینی. با بعضی از بچه های کلاس که آمده بودند حرف زدیم و بخصوص با ایگو و اینا و برگشتیم خانه.


در ساختمان خودمان هم کوکتل پارتی بود که من خسته بودم و تو رفتی تا با همسایه ها آشنا بشی و این دقیقا همان روحیه ای در تو هست که من بسیار دوست دارم و ازش لذت می برم. عشق به زندگی و کشف محیط جدیدمون. رفتی و تا برگشتی من کمی اینترنت بازی کرده بودم و وقتی که آمدی گفتی که خیلی مهمانی خوبی بود و تو به واسطه ی بانا با چند نفر آشنا شدی و البته در این میان یکی دو خانواده ی ایرانی هم بودند و بانا چقدر از ما برایشان تعریف کرده بود.


شیرینی و شراب آلمانی باعث معده درد تو شد و خلاصه شب را راحت نخوابیدی. جمعه هم که اولین جمعه بعد از مدتها برای من بود که لازم نبود دانشگاه برم مثل تمام امروز که شنبه بود به بطالت محض و مطلقا محض برای من گذشت. دیروز حداقل تا کتابخانه و کتابفروشی رفتم و کمی قدم زدم امروز که این کار را هم نکردم. خانه ی اینا و ایگور دعوت بودیم که گفتم حال رفتن ندارم و خانه ی سنتی برای دیدن فوتبال دعوت بودم که نرفتم و تمام روز را خانه ماندم و هیچ کاری نکرده ام- هیچ کار.


نمی دانم چه مرگم شده و حوصله ی هیچ کاری ندارم و کوهی از درس که دایم عقب می اندازم. 


تو در آشپزخانه بعد از اینکه با مامانت و جهانگیر اسکایپ کردی و اولش من هم احوال پرسی کردم داری شیرینی درست می کنی و با اینکه بهت گفته بودم که بریم کمی راه بریم اما بعدش پشیمان شدم و ماندیم خانه به بهانه ی سرما که البته سرد هم هست و الان هم که ساعت از ۶ عصر گذشته منتظرم که بعد از نوشتن این پست و احتمالا با ناصر کمی اسکایپ کردن تمام روزم را به تلفن با ایران و دبی و استرالیا و آمریکا گذرانده باشم و... دیگر هیچ.


فردا با سحر و آیدین ساعت ۱۱ در کرپ اگوگو قرار داریم و مسلما درس خواندن فردا هم دست کمی از امروز نخواهد داشت. نمی دانم چرا اینطور بی غیرت و بی خیال و از همه مهمتر بطالت زده شده ام. نمی دانم.

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

لیبرتو



پنج شنبه صبح هست. من تازه دوش گرفته ام و تو هنوز در تخت در حال غل خوردن هستی. دیروز تمام روز را به بهانه ی درس خواندن و شروع مقاله ی آدورنو ماندم خانه و هیچ کاری نکردم جز وقت تلف کردن و درس نخواندن. صبح برای بازدید خانه آمده بودند و بعدش هم لوله کش آمد تا از هدر رفتن آب در حمام و چکه کردن لوله جلوگیری کنه. بعدش بهم گفتی که بابات منتظره نظر من راجع به مقاله ای هست که نوشته و استادشان گفته بی نظیره و باید در نشریه ی دانشجویی دانشگاه چاپ بشه و به همین دلیل آن را برای من و تو فرستاده بود که نظرمون را بهش بدیم.


خب! به قول تو از اینکه بابات سرش گرم شده و داره کار مفید و انرژی بخشی می کنه که خیلی خوشحال هستیم اما دیدن آن مقاله با آن تعاریفی که استاد کرده تنها و تنها باعث شگفتی من و تو شده بود. از هر نظر غیر قابل دفاع بود. ساختاری نوشتاری ماهوی و ... نه اینکه مقاله ی بابات ناراحت کننده باشه اینکه چنین چیزی به عنوان یکی از بهترین کارها انتخاب شده باشه و از آن مهمتر استاد این قدر تحت تاثیرش قرار گرفته باشه خبر از بی خبری محض در آن وادی را می دهد. گفتی که استاد سالها در حوزه درس خوانده و بعد بورس شده به مک گیل و چند سالی هم در بلاد کفر جهاد اکبر کرده و حفظ نفس قدسی و حالا هم که برگشته شده مدیر گروه مدیریت دانشگاه امیرکبیر.


تنها یک مشت اسم که هیچ رابطی بهم ندارند و هیچ ارتباط ارگانیکی بینشان نیست در مقاله- بی آنکه مشکل به بابات برگرده- باعث مرعوب شدن استادی شده که اساسا هیچ نمی داند و نمی شناسد جز منافع لحظه ای خویش. خلاصه که بهت گفتم من این بیست و چند مورد را در همین دو سه صفحه ی اول گرفتم و نمی توانم بی جهت بگویم که مقاله ی خوبی است و ... به همین دلیل تصمیم گرفتیم که تو خودت با بابات درموردش صحبت کنی بی آنکه توی ذوقش بزنی. که البته اگر هم بخواهی بزنی از موضع دفاع از استاد استادانش- که طبیعی هم هست- بر خواهد آمد. تنها یک موردش را که به تو گفتم تو گفتی ببین آنجا چه خبر شده: اینکه جایی بی آنکه هیچ ربطی به موضوع داشته باشه و حتی ارجاع هم غلط بود بابات به یونگ اشاره کرده بود به عنوان متفکر کره ای. و استاد هم گفته بود که این متن عالی است و همه باید بخوانند. این اشتباه تنها یک اشتباه نوشتاری و غلط سهل نبود که تمام متن از این دست بود. اسامی و ارجاعات اشتباه بود. افلاطون در کنار هانری لوفور و هگل با شریعتی و مولانا با چامسکی آمده بودند و ... خلاصه که به قول تو بگذریم و تنها تاسف بخوریم از آنچه که آنجا بر ما می رود. آخرین ایمیل عارف که به شدت پر تنش بود از پرفسور عباسی و آنچه که امروز از این مردک بی سواد و البته بی مدرک دانشگاهی با عنوان دکتر/پرفسور که به دلیل سپاهی بودن از رانتها و حمایتهای سرکوبگر برخورداره بود که دقیقا روی دیگر این داستان را نشان میدهد.


خلاصه که دیروز تا عصر به این کارها گذشت و کمی اخبار خواندن و دیدن و عصر به دکتر داندانپزشک رفتن. دکتر بهم گفت که برای بریج گذاشتن بیمه کفایت نمی کنه مگر اینکه بخشی از کار را در این طرف سال انجام دهیم و بخشی را در آن طرف. تو با دکتر صحبت کردی و گفتی که چون مسافریم کار را بعد از ژانویه شروع کنه اما فایلش را از حالا باز کنه که مشکلی از نظر بیمه پیش نیاد. خلاصه که به سحر کلام و جادوی شوخ طبعی تو کار چنین شد.


بعد از دکتر به فروشگاه بی رفتیم و کرما. تو کیفی خریدی و چای نوشیدی و من قهوه و رفتیم سر قرارمان با انا که برای رفتن به رستوارن لیبرتو باید به داندس می رفتیم. بعد از نزدیک به یک ساعت در نوبت بودن میزی خالی شد و سه نفری تقریبا تا ساعت ۱۱ نشستیم و از همه چیز گفتیم و شنیدیم. از خانواده تا درس و دانشگاه تا آینده و ... و شب بسیار دلنشینی شد. انا برامون کارت و بطری شراب کیانتی آورده بود به مناسبت هدیه ی کریستمس و تو گفتی که این اولین هدیه ی کریستمسی هست که ما تا کنون از کسی گرفته ایم. به فال نیک گرفتیم. به انا گفتم که از آنجایی که من و تو او را به عنوان دوست خیلی دوست داریم خیلی این هدیه و چنین اتفاقی را به میمنت گرفته ایم.


شب تا رسیدیم و قبل از خواب به مامان زنگ زدیم که شب قبلش مادر را برده بود بیمارستان و مادر بستری شده بود. گفت خوبه و بیشتر ناراحتی و نگرانی روحی و عصبی داره و بخصوص بابت اینکه خاله آذر زنگ زده که دارن از عربستان به آمریکا بر میگردند چون تهمورث نتوانسته آنجا جا بیفته و ... اذیت شده بهتره که دوباره با سفر ببندند. خلاصه که مادر برای خاله آذر که شده له له ی شوهرش ناراحت شده و از این دست حرفها.


امروز هم من آخرین کلاس دانشگاه در این ترم و سال را دارم. هگل و البته در بار دانشگاه چون جا نیست و دانشگاه عملا تعطیل شده. بعدش هم قراره با هم دوتایی بریم مهمانی گوته. خلاصه که امروز هم به خوش گذرانی به امید خدا پیش خواهد رفت و روزهای دیگر هم. اما باید تا سال تمام نشده مقاله ی آدورنو را تمام کنم که حداقل کمی از این سال خوب بهره بهتری گرفته باشم.