۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

تولد مبارک



بی آنکه هیچ اتفاق خاصی افتاده باشد تو مرا زنده کردی. بیدار و هوشیار. صدایم کردی و ریشه هایم را گرفتی. نور و آب و گرما را به من باز بخشیدی و سبزم کردی.


بی آنکه امروز روزی باشد که از دیروز فردا بود. آن فردایی که باید می رسید تا بلکه تکانی بخورم. آن فردایی که هرگز نخواهد آمد اگر دوباره به خواب سنگین جهل بروم.


بی آنکه اتفاق خاصی بیفتد قطاری که سالهاست خاموش در بین راه خوابیده عزم سفر کرده است. 


صبح تا دست و پایم را به هزار زحمت و ضرب از زنجیرهای خواب گشودم تا همه چیز برایم آماده شد که صبحانه صرف کنم و نهارم آماده در کیف تو باشد و چای و شیرینی ام را در کوله ات برایم جای دهی تا در یک کلام بعد از آنکه با تمام بی حوصلگی راهی کتابخانه شدیم ساعت نزدیک ظهر بود و آفتاب کم رنگ اما زیبای پاییزی با لبخند گرم تو و متانت بهاریت مرا راهی درس خواندن کرد. درسهای عقب افتاده ای که نه تنها کوه شده که کوه یخ.


با هزاران زحمت کمی درس خواندم و به ازی هر یک دقیقه صد دقیقه مرغ خیالم به جاهای دیگر می پرید. اما تو آرام در کتابخانه ی شلوغی که همه درحال درس خواندن بودند تلاش می کردی تا مقاله هایت را بخوانی و کار کنی و کار. در ابتدا کارهای برندا را انجام دادی و بعد درس خواندن را شروع کردی. گفتم من خسته ام گفتی هر زمان که بخواهی میرویم. خجالت زده دوباره کمی درس خواندم. گفتم گیج شده ام گفتی بیا با هم درباره اش صحبت کنیم. راهنماییم کردی. اعتماد به نفسم دادی و خلاصه تا عصر نشستیم.

هنوز بی حوصله بودم که برایم تصویر دست نوشته ی شاملو را فرستادی که به عنوان یادداشت برای آیدا گذاشته بود. گفتی یادت باشد که امروز ۲۱ آذر است. ۲۱ آذر یکی از عزیزترین ۲۱ های من تولد شاملو.


عصر گفتم می خواهم تا روشن است به کافه بروم گفتی برویم. رفتیم. حرف زدیم حرفهای بسیار دلنشین و خوب. بی آنکه لحنی از نارضایتی داشته باشی نشانم دادی که خودم را یله رها کرده ام ول. گفتی که ارزشهایم را دست کم گرفته ام و گفتی که چقدر به باورت جایگاهم بیش از اینهاست و چرا خودم را فراموش کرده ام.


گفتی که مثل همیشه حاضر که برای رسیدن به آنچه که به باورت درخورش هستم همه کار کنی. گفتی که جایگاهم اینجا نیست و اینجا که ایستاده ام جای کوچکی است و گفتی که چقدر بزرگتر می توانم باشم و چقدر به واسطه ی فراموش کردن خودم آب رفته ام و تن به آب رفتن می دهم. گفتی که بیدار شو و دوباره پرواز کردن را از سر گیر که افق پروازم بسیار بلند مرتبه تر از اینجاهاست.


گفتی که حرکت کن. پرواز کن نیارم که زمان آرامیدن کنون نیست. که زمان آرامیدن "دریا نیز می میرد". ساعت ۵ عصر بود درست در ساعت ۵ عصر بود بی هیچ و کم که تو به من چنین گفتی.


بی آنکه هیچ اتفاق خاصی بیفتد. با هم خرید رفتیم.  ۲۱ دلار و ۲۱ سنت شد. بی هیچ بیش و کم.


گفتی بریم ورزش کنیم. گفتم نه. گفتی نه نگو حرکت کن. رفتیم. حرکت کردم. گفتم که نمی توانم ادامه دهم- ادامه خواهم داد. گفتی که پرواز کن. بالهایت بیش از اینها قدرت داشتند. خاموششان کردی و نحیف. قدرتشان بخش دوباره. حرکت کن.


بی آنکه هیچ اتفاق خاصی بیفتد امروز ۲۱ آذر ۱۲ دسامبر ۲۰۱۱ که درست تا ۱۲ ۱۲ ۱۲ (چهارصد ضربه) یکسال پیش رو دارم روزی شد که هراسم از بیهوده زیستن نگرانم کند.


تو مرا بیدار کردی. جاوادن و زنده با نور بی منتت با گرمای عشقت با زیبای سخاوتمندانه ات. تو مرا از بیهوده زیستن ترساندی. تو با من از عشق سخن گفتی.
یگانه ترین.

۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

خودم و تدی



یکشنبه سر شب هست. تو همین الان رفتی برای ورزش پایین و من هم که تنبل عالم هستم نشسته ام اینجا و دارم بدیو گوش میدم و پست می نویسم. 


امروز برای صبحانه با آیدین و سحر قرار داشتیم و تا آنها آمدند و نشستیم و گپ زدیم و صبحانه خوردیم ساعت از یک هم گذشته بود. بعدش به پیشنهاد من رفتیم کرما و به بهانه ی قهوه خوردن ادامه ی حرفهامون را آنجا دنبال کردیم. تو و سحر بیشتر با هم حرف می زدید و من و آیدین بیشتر درباره ی درس و آلمانی خواندن و ... گمل به آیدین گفته بود که من آلمانی در گوته می خوانم و همین هم بهانه ای شد برای حرف در اینباره. 


سحر که قرار داشت بعد از کمی نشستن آنجا رفت و تو هم برای خرید سمبلی از کانادا برای خاله فرح و بابک اینا با سحر تا موزه ی انتاریو رفتی و قرار شد بعد از اینکه برگشتی با هم بریم برای امیرحسین شلوار بگیریم. خلاصه رفتی و برگشتی و یک ساعتی هم تو با من و آیدین در ادامه ی حرفها نشستی و خلاصه ساعت ۳ بود که از هم جدا شدیم. آیدین رفت سمت خانه و من و تو رفتیم فروشگاه بی برای خرید شلوار. از آنجا من برای سلمانی رفتم و تو هم برای خریدهای لازم برای خانه رفتی بلور مارکت.


خلاصه تا من برگشتم از سلمانی و تو برگشتی و نهار و شام را یکی کرده خوردیم ساعت شد ۷ و تو رفتی برای ورزش و من هم اینجام.


نکته ی غم انگیز برای من تنبلی و بطالت مفرط این روزها و درس نخواندن شده و نمی دانم چه کار کنم. دیشب تا ساعت ۱ صبح بعد از مدتها فرصتی شد تا با ناصر و بیتا اسکایپ کنیم و بد نبود. البته من بعد از اینکه تو رفتی خوابیدی و با ناصر نیم ساعتی حرفهامون را ادامه دادیم خواب از سرم پریده بود و به همین دلیل داستانی از بیژن نجدی خواندم تا خوابم برد.


تنها کار مفید دیروز همان نیم ساعت نجدی خواندن بود و هیچ. امروز که همان کار را هم نکردم. حرف و گپ با تو و آیدین خوب بود اما نه به اندازه ای که یک روز را کامل به آن خلاصه کنی. 


خلاصه که تا رفتن مان سه روز مانده و باید یک فکر اساسی کنم. هم برای خودم و هم برای تدی آدورنو.

۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

بطالت زده



پنج شنبه کلاس هگل در سر و صدای بار به اتمام رسید و بعد از اینکه برای تو چند مقاله ای را که می خواستی پرینت گرفتم راهی خانه شدم. البته سر راه کرما رفتم و بعد آمدم خانه تا با هم آماده شویم و بریم کریستمس پارتی موسسه گوته. بد نبود. البته خیلی هم چیز خاصی نبود اما یکی دو تا نکته ی خوب داشت. اول اینکه کتابی را که می خواستم برای وقت اضافه در صورت امکان در آمریکا بخوانم و هنوز شروع نکرده باید به کتابخانه اش پس می دادم تمدید کردم و بعد هم شراب گرم مرسوم در کریستمس در آلمان را با هم امتحان کردیم و کمی هم شیرینی. با بعضی از بچه های کلاس که آمده بودند حرف زدیم و بخصوص با ایگو و اینا و برگشتیم خانه.


در ساختمان خودمان هم کوکتل پارتی بود که من خسته بودم و تو رفتی تا با همسایه ها آشنا بشی و این دقیقا همان روحیه ای در تو هست که من بسیار دوست دارم و ازش لذت می برم. عشق به زندگی و کشف محیط جدیدمون. رفتی و تا برگشتی من کمی اینترنت بازی کرده بودم و وقتی که آمدی گفتی که خیلی مهمانی خوبی بود و تو به واسطه ی بانا با چند نفر آشنا شدی و البته در این میان یکی دو خانواده ی ایرانی هم بودند و بانا چقدر از ما برایشان تعریف کرده بود.


شیرینی و شراب آلمانی باعث معده درد تو شد و خلاصه شب را راحت نخوابیدی. جمعه هم که اولین جمعه بعد از مدتها برای من بود که لازم نبود دانشگاه برم مثل تمام امروز که شنبه بود به بطالت محض و مطلقا محض برای من گذشت. دیروز حداقل تا کتابخانه و کتابفروشی رفتم و کمی قدم زدم امروز که این کار را هم نکردم. خانه ی اینا و ایگور دعوت بودیم که گفتم حال رفتن ندارم و خانه ی سنتی برای دیدن فوتبال دعوت بودم که نرفتم و تمام روز را خانه ماندم و هیچ کاری نکرده ام- هیچ کار.


نمی دانم چه مرگم شده و حوصله ی هیچ کاری ندارم و کوهی از درس که دایم عقب می اندازم. 


تو در آشپزخانه بعد از اینکه با مامانت و جهانگیر اسکایپ کردی و اولش من هم احوال پرسی کردم داری شیرینی درست می کنی و با اینکه بهت گفته بودم که بریم کمی راه بریم اما بعدش پشیمان شدم و ماندیم خانه به بهانه ی سرما که البته سرد هم هست و الان هم که ساعت از ۶ عصر گذشته منتظرم که بعد از نوشتن این پست و احتمالا با ناصر کمی اسکایپ کردن تمام روزم را به تلفن با ایران و دبی و استرالیا و آمریکا گذرانده باشم و... دیگر هیچ.


فردا با سحر و آیدین ساعت ۱۱ در کرپ اگوگو قرار داریم و مسلما درس خواندن فردا هم دست کمی از امروز نخواهد داشت. نمی دانم چرا اینطور بی غیرت و بی خیال و از همه مهمتر بطالت زده شده ام. نمی دانم.

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

لیبرتو



پنج شنبه صبح هست. من تازه دوش گرفته ام و تو هنوز در تخت در حال غل خوردن هستی. دیروز تمام روز را به بهانه ی درس خواندن و شروع مقاله ی آدورنو ماندم خانه و هیچ کاری نکردم جز وقت تلف کردن و درس نخواندن. صبح برای بازدید خانه آمده بودند و بعدش هم لوله کش آمد تا از هدر رفتن آب در حمام و چکه کردن لوله جلوگیری کنه. بعدش بهم گفتی که بابات منتظره نظر من راجع به مقاله ای هست که نوشته و استادشان گفته بی نظیره و باید در نشریه ی دانشجویی دانشگاه چاپ بشه و به همین دلیل آن را برای من و تو فرستاده بود که نظرمون را بهش بدیم.


خب! به قول تو از اینکه بابات سرش گرم شده و داره کار مفید و انرژی بخشی می کنه که خیلی خوشحال هستیم اما دیدن آن مقاله با آن تعاریفی که استاد کرده تنها و تنها باعث شگفتی من و تو شده بود. از هر نظر غیر قابل دفاع بود. ساختاری نوشتاری ماهوی و ... نه اینکه مقاله ی بابات ناراحت کننده باشه اینکه چنین چیزی به عنوان یکی از بهترین کارها انتخاب شده باشه و از آن مهمتر استاد این قدر تحت تاثیرش قرار گرفته باشه خبر از بی خبری محض در آن وادی را می دهد. گفتی که استاد سالها در حوزه درس خوانده و بعد بورس شده به مک گیل و چند سالی هم در بلاد کفر جهاد اکبر کرده و حفظ نفس قدسی و حالا هم که برگشته شده مدیر گروه مدیریت دانشگاه امیرکبیر.


تنها یک مشت اسم که هیچ رابطی بهم ندارند و هیچ ارتباط ارگانیکی بینشان نیست در مقاله- بی آنکه مشکل به بابات برگرده- باعث مرعوب شدن استادی شده که اساسا هیچ نمی داند و نمی شناسد جز منافع لحظه ای خویش. خلاصه که بهت گفتم من این بیست و چند مورد را در همین دو سه صفحه ی اول گرفتم و نمی توانم بی جهت بگویم که مقاله ی خوبی است و ... به همین دلیل تصمیم گرفتیم که تو خودت با بابات درموردش صحبت کنی بی آنکه توی ذوقش بزنی. که البته اگر هم بخواهی بزنی از موضع دفاع از استاد استادانش- که طبیعی هم هست- بر خواهد آمد. تنها یک موردش را که به تو گفتم تو گفتی ببین آنجا چه خبر شده: اینکه جایی بی آنکه هیچ ربطی به موضوع داشته باشه و حتی ارجاع هم غلط بود بابات به یونگ اشاره کرده بود به عنوان متفکر کره ای. و استاد هم گفته بود که این متن عالی است و همه باید بخوانند. این اشتباه تنها یک اشتباه نوشتاری و غلط سهل نبود که تمام متن از این دست بود. اسامی و ارجاعات اشتباه بود. افلاطون در کنار هانری لوفور و هگل با شریعتی و مولانا با چامسکی آمده بودند و ... خلاصه که به قول تو بگذریم و تنها تاسف بخوریم از آنچه که آنجا بر ما می رود. آخرین ایمیل عارف که به شدت پر تنش بود از پرفسور عباسی و آنچه که امروز از این مردک بی سواد و البته بی مدرک دانشگاهی با عنوان دکتر/پرفسور که به دلیل سپاهی بودن از رانتها و حمایتهای سرکوبگر برخورداره بود که دقیقا روی دیگر این داستان را نشان میدهد.


خلاصه که دیروز تا عصر به این کارها گذشت و کمی اخبار خواندن و دیدن و عصر به دکتر داندانپزشک رفتن. دکتر بهم گفت که برای بریج گذاشتن بیمه کفایت نمی کنه مگر اینکه بخشی از کار را در این طرف سال انجام دهیم و بخشی را در آن طرف. تو با دکتر صحبت کردی و گفتی که چون مسافریم کار را بعد از ژانویه شروع کنه اما فایلش را از حالا باز کنه که مشکلی از نظر بیمه پیش نیاد. خلاصه که به سحر کلام و جادوی شوخ طبعی تو کار چنین شد.


بعد از دکتر به فروشگاه بی رفتیم و کرما. تو کیفی خریدی و چای نوشیدی و من قهوه و رفتیم سر قرارمان با انا که برای رفتن به رستوارن لیبرتو باید به داندس می رفتیم. بعد از نزدیک به یک ساعت در نوبت بودن میزی خالی شد و سه نفری تقریبا تا ساعت ۱۱ نشستیم و از همه چیز گفتیم و شنیدیم. از خانواده تا درس و دانشگاه تا آینده و ... و شب بسیار دلنشینی شد. انا برامون کارت و بطری شراب کیانتی آورده بود به مناسبت هدیه ی کریستمس و تو گفتی که این اولین هدیه ی کریستمسی هست که ما تا کنون از کسی گرفته ایم. به فال نیک گرفتیم. به انا گفتم که از آنجایی که من و تو او را به عنوان دوست خیلی دوست داریم خیلی این هدیه و چنین اتفاقی را به میمنت گرفته ایم.


شب تا رسیدیم و قبل از خواب به مامان زنگ زدیم که شب قبلش مادر را برده بود بیمارستان و مادر بستری شده بود. گفت خوبه و بیشتر ناراحتی و نگرانی روحی و عصبی داره و بخصوص بابت اینکه خاله آذر زنگ زده که دارن از عربستان به آمریکا بر میگردند چون تهمورث نتوانسته آنجا جا بیفته و ... اذیت شده بهتره که دوباره با سفر ببندند. خلاصه که مادر برای خاله آذر که شده له له ی شوهرش ناراحت شده و از این دست حرفها.


امروز هم من آخرین کلاس دانشگاه در این ترم و سال را دارم. هگل و البته در بار دانشگاه چون جا نیست و دانشگاه عملا تعطیل شده. بعدش هم قراره با هم دوتایی بریم مهمانی گوته. خلاصه که امروز هم به خوش گذرانی به امید خدا پیش خواهد رفت و روزهای دیگر هم. اما باید تا سال تمام نشده مقاله ی آدورنو را تمام کنم که حداقل کمی از این سال خوب بهره بهتری گرفته باشم.

۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

آخر ترم



شنبه شب خانه ی مرجان رفتیم که بد نبود و دو سه ساعتی نشستیم و از آنجایی که فردایش کامران معلم داشت قرار بود که قبل از ۱۱ بلند بشیم که همین کار را هم کردیم. یکشنبه تمام روز به بیرون بودن از خانه گذشت که به غیر از تیکه ی آخر که من حالم بابت چرخیدن در فروشگاه بی برای خرید برای امیرحسین و ... بد شد و سرگیجه گرفتم خیلی روز خوبی بود.


دو واقع از پیش از ظهر که با هم رفتیم برای صبحانه به یک محل جدید در هوای نیمه بارانی و سر از غرب خیابان کویین در آوردیم و هتل-رستورانی که واقعا هم صبحانه ی عالی داشت و بعدش هم پیاده روی و دیدن یک گالری نقاشی و تا رسیدن به ایتون سنتر که قرار بود بریم تا من برای تو یک کیف دستی مناسب برای رفتن به آمریکابگیرم خلاصه همه چیز بسیار دل انگیز و عالی بود. اما پیشنهاد تو برای این که قبلش بریم فروشگاه بی باعث شد که من سرگیجه بگیرم و حالم نامناسب بشه. همین شد که وقتی هم که برای کیف رفتیم تا تو گفتی اینها گران هست من گفتم بریم خانه که من خیلی حال ندارم.


دوشنبه- دیروز- آخرین کلاس درس تو بود و من هم باید برای امتحان گرفتن به دانشگاه می رفتم. اکثر بچه ها که سعی داشتند هر طور شده با حداقل نگاهی یا نیم نگاهی به برگه ی بغل دستی در آن شرایط فشرده ای که نشسته بودند کمی تقلب کنند اما نکته ی انحرافی داستان این بود که بی آنکه بدانند برگه هایشان با هم یکی نبود.


بعد از کلاس تو و امتحان من تو با نیل قرار داشتی که به کارهای این هفته ی برندا برسی و من هم با بچه ها رفتم به گرد بار تا تو هم بیایی. آمدی و کمی با مایانا و عدنان و جیو و قبلش هم کریس نشستیم و هوا تاریک بود که برگشتیم خانه.


در بار بودیم که عدنان از من خواست که اگر وقت دارم مقاله ی لویناسش را برایش بخوانم و نظر بدم. گفت که تقریبا همه ی بچه های کلاس متفق القول معتقدند که من درکم از لویناس خیلی دقیقتر از بقیه هست و اشر هم همین رفتار را داره. جالب بود بخصوص وقتی که خودم می دانم که اساسا من متن را حتی نیمه هم نخوانده ام و فقط چون کمی پس زمینه داستان را دارم و کمی هم تحلیلی به متن نگاه می کنم باعث این برداشت شده ام. خلاصه که راهنمایی اش کردم و خیلی تشکر کرد که خیالش بابت برداشتی که در مقاله اش داشته راحت شده. جالبه که باید فکری برای خودم بکنم و دیگران چه فکری درمورد من می کنند.


امروز صبح زود رفتم دانشگاه تا آخرین جلسه ی امسال لویناس را داشته باشیم و کلاس بدی هم نشد. برگشتنی تو هم که در خانه کمی به کارهایت رسیده بودی و با مامانت و جهانگیر در دبی و بابات و دایی حسین در تهران حرف زده بودی آمدی دم وینرز تا من حوله بگیرم و تو هم کادویی از بادی شاپ تا برای جودیت به رسم تشکر ببریم.


الان هم می خواهیم با هم فیلمی ببینیم و بعد از اینکه تلفن تو با مامانم که برای مادر به دکتر زنگ زده تمام شد و من هم با مادر حرف زدم فیلم خواهیم دید که هنوز نمی دانم چه فیلمی خواهد بود.


فردا شب با انا برای رفتن به لیبرتو قرار داریم و قبلش هم قرار دکتر داندانپزشک داریم.

خلاصه که آخر ترم هست و کلاسها رسما تمام شده اما من هنوز کلاس هگل را این هفته خواهم داشت که جیم تصمیم گرفته بخاطر اینکه کلاس نیست بریم در همان گرد بار. جالبه نه. هگل در بار یا بهتره بگم پدیدارشناسی با آبجو!

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

مرکاتو



شنبه عصر هست. تو با مهناز رفته ای سلمانی که برای مسافرت و سال نو کارهایت را کرده باشی و من هم به هوای درس خواندن ماندم خانه و بعد از تمیز کردن خانه که حسابی هم کار داشت ماندم و وقت تلف کرده ام تا الان.


البته با رسول هم یک ساعتی حرف زدم. خیلی خوب نیست و داره تمام راههای ممکن را برای اینکه از این مخمصه نجات پیدا کنه بررسی می کنه. بهش گفتم کمی هم روی کمک مالی ما حساب کنه. به هر حال این شاید تنها کمکی هست که الان می تونیم بهش بکنیم.


دیروز هم من آخرین کلاس درس خودم را داشتم و به بچه ها گفتم که با شروع سال دیگه باید بیشتر درس بخوانند و من هم کمتر ارفاق خواهم کرد. بعد از کلاس هم دو ساعتی در دانشگاه منتظر ماندم تا جلسه ی تو هم با براندا و نیل بابت کار ریسرچ اسیستنسی تمام بشه و طبق پیشنهادی که تو داده بودی و تصویب هم کردیم دوتایی با هم رفتیم پیتزایی مرکاتو که انا بهمون معرفی کرده بود.


بعد از اینکه از یکی از شبعه هایش که به علت مهمانی خصوصی پذیرایی نمی کرد به آن یکی شعبه اش رسیدیم و چون رزرو نکرده بودیم باید پشت پیشخوان بارش می نشستیم گذشت باید بگم که یکی از بهترین پیتزایی های تورنتو را تجربه کردیم. هم فضایش عالی بود و هم غذایش.


خلاصه که بهمون دوتایی خیلی خوش گذشت. تا رسیدیم خانه هم ساعت نزدیک ۱۰ بود و بعد از اینکه به مادر زنگ زدیم اماده ی خواب شدیم و صبح هم بعد از یک خواب کامل ۸ ساعته بیدار شدیم و تو کارهایت را کردی که به قرارت برسی و من هم همانطور که گفتم خانه ار بعد از دو هفته تمیز کردم و تلفنی با رسول حرف زدم و دیگر هیچ.


دیشب که برای قرار با علی و دنیا بابت مهمانی امشب خانه ی مرجان حرف زدم علی بهم گفت که به سلامتی بلاخره کار در فیلد خودش گرفته که هر دو خیلی برایش خوشحال شدیم. درسته که فعلا راهش طولانیه اما اول کار هست و بلاخره باید وارد این دایره میشد که به سلامتی شد و کم کم مشکلاتش کمتر خواهد شد. وقتی به تو گفتم که آدم بعد از خوشحالی بسیار برای علی اما بابت برادرهای خودش ناراحت میشه حرف خوبی زدی گفتی: اتفاقا این نشان دهنده ی اینه که منطق دنیا در مجموع درسته. باید کار کرد و زحمت کشید. حقشه و اساسا من نباید این دو مورد را با هم مقایسه کنم.
تو درست میگی.

۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه

ورونیکای کیشلوفسکی



اولین روز دسامبر را تقریبا بی هیچ کار خاصی به پایان بردیم. تو که شب قبل خیلی بد خوابیده بودی و صبح توان بیدار شدن نداشتی و خیلی کلافه بودی. من هم که تقریبا تا دیر وقت در تخت ماندم و بعدش با هم پاشدیم. تو صبحانه را آماده کردی و من هم آماده ی رفتن سر کلاس هگل شدم.


دیشب با هم فیلم ایرانی ورود آقایان ممنوع را دیدیم که کمی از ذائقه مردم خبردار بشیم که البته جز تاسف چیزی در انتها برامون نداشت. اما قبل از خواب آیدین بهم زنگ زد تا نکته ای درباره ی این بخش آخر پدیدارشناسی هگل را از من بپرسه که تا خداحافظی کردیم ساعت نزدیک یک صبح شده بود.


قبل از اینکه به کلاس برم قرار شد برم دفتر برندا تا چک حقوق تو را بگیرم. بعد از کلی گشتن پاکت را بهم دادند و داشتم سریع می رفتم سر کلاس خودم که متوجه شدم پاکت خالیه دوباره برگشتم و خلاصه رفتند توی اتاقش و بهش گفتند و دیگه خیلی زحمت به خودش داد و آمد بیرون و عذرخواهی کرد بابت اشتباهی که شده و چک را داد و من هم دوان دوان رفتم سر کلاس.


کلاس را بعد از وقت استراحت اول ترک کردم و راهی خانه شدم. البته اولش رفتم یک سر بی ام وی و اتفاقا کتاب نقد قوه ی حکم کانت را با ترجمه ی جدید به قیمت خوبی داشت که گرفتم و به تو زنگ زدم و تو گفتی که داری با مامانت و جهانگیر اسکایپ می کنی اما به محض اینکه تمام بشه میای کرما که قهوه ای با هم بخوریم و بعدش هم به بانک بریم تا چک را بذاری به حسابت که بتونی اجاره ی ماه را بدی.


بعد از اینکه آمدی و نیم ساعتی نشستیم و کمی از اینور و آن ور گفتیم رفتیم بانک و کارهامون را کردیم و آمدیم خانه. درس که هیچ اما بلاخره فیلم زندگی دوگانه ی ورنیکا را بعد از اینکه بارها در ایران و سیدنی گرفته بودم و ندیده بودیم امشب دیدیم که بد نبود اما واقعیتش انتظار بیشتری داشتم. شاید باید اول این را میدیدم و بعد سه گانه ی رنگها را. به هر حال این کار را بلاخره دیدیم.


الان هم تو داری به کارهای جلسه ی فردایت می رسی و من هم می خواهم بعد از مدتها یک داستان بخوانم و به همین دلیل زودتر آماده ی رفتن به تخت خواب میشم.


خلاصه که با اینکه درس نخواندم اما به نسبت ماه را بد آغاز نکردیم.

راستی این پست شماره ی نوشته های من برای تو را به ۶۰۰ رساند. مبارک مون باشه و به امید شش هزارتا.