۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

شام با بچه های گوته



ساعت تازه 6 صبح پنج شنبه شده و من که برای رفتن به کلاس توتوریالم بیدار شده ام و حمام هم رفته ام از همان اول متوجه شدم که تو هم کاملا بیداری. هر چه اصرار کردم بخواب فایده نداشت و احتمالا تا چند دقیقه ی دیگه برای خوردن صبحانه و همراهی من بلند میشی. به همین دیلی گفتم از وقت استفاده کنم و این جند سطر را راجع به دیروز بنویسم.


دیروز که تو رفتی دانشگاه تا هم اول به قرارت برای RA برسی و بعد هم که کلاس دموکراسی را داشتی. من هم ماندم خانه و کمی متن درس ارتباطات امروز را خواندم، کمی آلمانی و یکی دو صفحه هم درس امروز هگل را. راستش را بخواهی با اینکه کار دیگه ای تا موقع رفتن سر کلاس آلمانی نکردم- البته بجز رفتن به بانک- نرسیدم درس بخوانم.


خلاصه که با توجه به ضرب الاجلی که برای نوشتن آدورنو دارم باید کار را ظرف این چند روز شروع و تمام کنم. اما رفتم بانک و چک 150 دلاری کتاب اوسپ را خواباندم و از آن طرف رفتم ایندیگو تا برای فردا که به سلامتی روز فارغ التحصیلی تو از دانشگاه تورنتو هست و قراره با هم به جشن برویم هدیه ی ناقابلی بابت یادگاری بگیرم.


یک کتاب گرفتم که اتفاقا دیروز برنده ی جایزه ی بوکر کانادا شده و درباره ی یک جازیست سیاه پوست در فرانسه ی تحت حکومت نازیهاست. اما برای اینکه یادگاری به معنای دقیق کلمه گرفته باشم یک ست پنج تایی کارد پنیر برای تاپاس گرفتم که قشنگه و گفتم هر وقت بخواهیم از اینها استفاده کنیم به یاد این سال سختی که تو پشت سر گذاشتی تمام فشارها را به پنیر بیچاره بیاریم و خودمان را آرام و خوشحال کنیم.


عصر که تو در راه خانه برای برگشت بودی من به گوته رفتم و طبق قرار قبلی که با هم داشتیم قرار بود بعد از کلاس من تو بیایی گوته تا با هم و با چندتا از بچه ها از جمله ایگور که همسر معلممان "اینا" هست و به بچه ها گفت که همگی با هم بریم بار و رستوران برویم شام بیرون.


خلاصه تو آمدی و با هم با چندتایی از بچه ها رفتیم باری در نزدیکی کلاس در خیابان کینگ روبروی "روی تامسون هال" که بار خوبی بود و دو ساعتی نشستیم و در جمع ده دوازده تایی که بودیم گپ زدیم. تا برگشتیم خانه و خوابیدیم ساعت نزدیک 12 بود و حالا هم که اینجام و آماده ی رفتن.


بعد از توتوریال کلاس هگل را دارم و تو هم باید به کارهای درسی و دانشگاهیت برسی و البته ساعت 9 و نیم هم که کلاس یوگا داری.

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

روز شانس مالی



دیروز تو توتوریال داشتی و رفتی دانشگاه و البته چون لکچر درس برگزار نمیشد زودتر برگشتی خانه. من هم که لکچر درس دیوید را داشتم به دلیل اینکه می خواستم لویناس بخوانم ماندم خانه و نرفتم. لویناسی هم نخواندم و بیشتر به آلمانی خواندن و انجام تکالیفش گذشت که از هفته ی قبل لای کتابش را باز نکرده بودم. خلاصه که طبق معمول باید گفت اینجوری آلمانی خواندن هم به جایی نمیرسه.


امروز صبح زود رفتم که به کلاس لویناس برسم. در کلاس آنقدر حرف زدم و سئوال کردم که برای اولین بار در طول این یک سال و نیمی که با اشر کلاس داشتم دیدم که خطاب به کسی- که من بودم- گفت که دیگه بیشتر از این حق حرف زدن نداری. آخر کلاس که بهش گفتم دلیل اینکه خیلی حرف زدم این بود که کسی سئوال نمی کرد و حرفی نمیزد و گفت درسته و نگران این بود که به غیر از من و خودش بحث خیلی دو نفره دنبال نشه.


بعد از کلاس رفتم دفترم برای یک ساعت وقت مشاوره ای که باید به دانشجویانم بدم اما برخلاف چند نفری که گفته بودند خواهند آمد سر و کله ی کسی پیدا نشد. بعد از آن برگشتم سمت خانه و در راه با تو حرف زدم که گفتی بعد از کلاس یوگای صبح به بانک اسکوشا رفتی و پیگیری 600 دلاری شدی که گم شده و آنها ادعا می کنند به حسابمان واریز کرده اند. خلاصه که طبق معمول کار افتاده به یک روز دیگه که خود رئیس شعبه باشه. من و تو که مطمئنیم و طبق رسیدهایی هم که داریم مدعی، که پولمان را که بوسیله ی آن حسابمان را باز کرده ایم تا این لحظه بعد از یکسال و نیم آزاد نکرده اند.


از آنجا هم به بانک "تی دی" رفتی و به سلامتی و خدا را شکر موفق شده ای که میزان کردیتت را بالاتر ببری. خلاصه همین شد که فکر کردم بهتره من هم بیام خانه و مدارکم را بردارم و ببینم می تونم مسیر تو را بروم که برای مسافرت به آمریکا با دست خالی نریم. خلاصه که با هم رفتیم و شد. حالا هر دو نفری سه هزارتا کردیت از این بانک داریم که کاملا برای مخارج مسافرت و تابستان و جابجایی کمکمان خواهد کرد. 

پیش از آمدن به خانه من یک سر به کتابخانه رفتم و تو برگشتی خانه. وقتی رسیدی بهم زنگ زدی که امروز روز مالی و خوش شانسی ماست گفتم چطور و گفتی که چک های 150 دلاری کتاب از OSAP که کاملا یادمان رفته بود آمده. واقعا خدا را باید شکر کنیم که درمانده و بی چاره نشده ایم. امیدوارم هرگز هم چنین نشود.


بعد از بانک رفتیم کافه کرما و به سلامتی این داستان یکی یک قهوه گرفتیم و نزدیک به یک ساعتی نشستیم و حرف زدیم. به من که در این هوای مه آلود و نیمه بارانی خیلی چسبید. بخصوص که تو بعد از دو ماه قهوه خوردی و خدا را شکر خیلی اذیتت نکرد. خیلی خوشحالم و باید قدردان این موهبت باشم و باشیم.


الان هم می خواهم کمی آلمانی بخوانم و احتمالا فردا را با داستان آدورنو آغاز می کنم. دیگه فرصتی نمانده و باید بجنبم. تو که فردا پیش از ظهر دانشگاه میری تا کارهای RA این هفته را تحویل دهی و بعدش هم که کلاس دموکراسی داری. من هم که شب کلاس آلمانی دارم و بعدش هم قراره با بچه ها و معلممان اینا برویم شام بیرون. قرار شده که تو هم بیایی و یک ساعتی دور هم باشیم و از آنجا برگردیم خانه که من به کلاس توتوریال پنج شنبه هشت و نیم صبح برسم.



۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

مریم و مرجان


دیشب با فرشید و پگاه رفتیم شام بیرون و خوش گذشت. بیشتر من و فرشید حرف زدیم و پگاه که خسته بود- چون تمام روز را سر کار بود- و تو شنونده ی خاطرات و داستانهای فامیل ما بودید. تا آمدیم خانه و خوابیدیم ساعت 12 بود. موقع رفتن بود که با فرشید حرف کار و بعد درآمد کارمون در دانشگاه شد و گفت که خیلی درآمد کمی داریم و چرا با این وضعیت بجای درس خوندن با ریسک بی کاری در آینده از حالا کار کردن و زندگی ساختن را اینجا جدیتر نمی گیریم. حرفهایش با اینکه حرف تازه ای نبود اما تلنگری شد که امروز کمی به این موضوع جدیتر فکر کنیم.



نیتجه این شد که فعلا تا پایان دوره ی واحدهای دانشگاهی گزینه ای نداریم اما بعد از آن بهتره که کاری نیمه وقت پیدا کنیم تا هم از میزان بدهیها و وامهامون کم کنیم و هم اگر بعد از اتمام درس مدتی را بیکار ماندیم کاری از قبل پیدا کرده باشیم. ضمن اینکه قرار شد خیلی هم تمام فکر و برنامه هامون را با دانشگاه یورک تمام شده نبینیم و به گزینه های بهتر هم فکر کنیم.


خلاصه که امروز بغیر از این داستان و تمیز کاری یکشنبه و پخت و پز تو و درس نخواندن من کار دیگه ای نکردیم جز قراری که با مرجان و مریم داشتیم و دو ساعتی عصر آنها را در کافه ی "اسپرسو" دیدیم. 19 سال پیش بود که من مریم را دیده بودم و تو هم که برای اولین بار میدیدیش. بیشتر از هر چیز از کامران بچه ی مرجان حرف زده شد و کمی هم ما گفتیم و خلاصه بعد از اینکه از هم جدا شدیم تو گفتی از اینکه به هر حال چند نفری به عنوان عضو خانواده اینجا داریم خوشحالی. ضمن اینکه آدمهای خوب و بی آزاری هم هستند.


برای آنها از علی - پسر داییشون- گفتیم که دوست داشتند اگر امکانش بود می دیدندش اما متاسفانه اختلافات برادر و خواهر به بچه ها هم اجازه ی رابطه خانوادگی درست داشتن را نداده. خلاصه که عصر برگشتیم خانه و تو کیک درست کردی و غذا برای چند روز آینده و من هم کمی لویناس خواندم و از اینکه ویکند را بی آنکه کاری برای مقاله ی بسیار عقب افتاده ی آدورنو کنم تمام کردم خیلی شاکیم.


الان هم با مادر و مامان حرف زدیم که به واسطه ی رفتن امیرحسین پیش مامان دور هم بودند و حالشان خوب بود خدا را شکر.


فردا تو کلاس داری و هر دو هم لکچر درسهای که میدیم را داریم. اما من بعید می دانم برم. این چند روز که آلمانی نخواندم و فردا هم باید کلاسم را برم. 

۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

دریداییسم



شنبه غروب هست. دو ساعت دیگه قراره با فرشید و پگاه بریم بار "دوک یورک" برای شام و دور هم بودن. اتفاقا نیم ساعت پیش هم که با هم رفته بودیم کرما مریم از تلفن مرجان بهم زنگ زد که برای کاری این دو روز را آمده تورنتو و دوست داره که من و تو را ببینه. خلاصه قرار شد فردا برای حدود عصر و به صرف یک چای بریم جایی همین حوالی. 

اما از پنج شنبه و جمعه و شنبه اگر بخواهم بگم خبر خاصی جز دانشگاه و درس نبود. پنج شنبه که کلاس هگل را داشتم و قبلش هم با یکی دیگه از توتورهای درس دیوید هماهنگ کردم که هفته ی بعد من کلاس او را درس بدم و او هم کلاس من را که بتوانم جمعه برای مراسم فارغ التحصیلی تو آزاد باشم. بعد از کلاس هگل هم رفتم کرما و تا شب نشستم و برگه های بچه ها را تصحیح کردم. وقتی آمدم خانه نزدیک 8 بود و کارم را ادامه دادم تا متوجه شدم که بابات تا چند ساعت دیگه باید بره سر کلاس و قراره که ده دقیقه راجع به دریدا کنفرانس بده. خلاصه تا نشستم و برایش متنی نوشتم و فرستادم شده بود 12. اما تا بهش زنگ زدیم که متن را بگیره و روی دسک تاپ کامپیوتر بذاره شد ساعت 1 صبح و بلاخره هم مامانت را بیدار کرد که این کار را برایش انجام بده. خلاصه که خوابیدیم و من قبل از 6 بیدار شدم که کار برگه ها را تمام کنم و متن درسی را که باید بدهم بخوانم.

تو ساعت 9 رفتی تا به قرارت با مهناز برسی که تصمیم داشتید هم به کاستکو بروید و هم به فروشگاه مایکلز که تو تازگی پیدا کرده ای و وسایل آشپزی و کاموا و ... داره. خلاصه که هم تو قصد داری شال گردن و کلاه ببافی و هم مهناز. برای تو البته بیشتر جنبه ی سرگرمی داستان و کمی "ریلکس" کردنش مهمه. من هم رفتم کلاس و تا برگشتم دیگه تاریک بود. دیشب یکی از همین فیلمهای کمدی-احمقانه ی هالیوودی را دیدیم که اتفاقا خیلی هم بد نبود و با خستگی و بی خوابی که من داشتم خیلی هم جای درگیر شدن با موضوع را نداشت. با آمریکا حرف زدیم و خوابیدیم.

امروز بعد از اینکه به دلیل سرماخوردگی کمی بیشتر خوابیدم و صبح نسبتا آرامی داشتیم دو اتفاق باعث شد کاملا عصبی بشم. اولیش که خیلی ناراحت کننده بود نامه ای بود که از طرف منیجر ساختمان برای تمام واحدها فرستادند تا خبر درگذشت خانمی که مسئول "جیم" ساختمان را بود بدهند. ما از تابستان به این طرف که نرسیده ایم به جیم برویم اما تابستان تقریبا هر روز می دیدیمش و اتفاقا با تو راجع به غذاهای ایرانی و دوستان ایرانیش خیلی حرف میزد. رفته بود اروپا تا به خانواده اش سر بزنه و تا برگشته تصادف کرده و درگذشته. خدا بیامرزه تمام رفتگان و این تازه رفته را. خیلی ناراحت کننده بود.

دومیش هم که کلا چیز احمقانه ای بود و من طبق معمول بی خود خودم را حرص دادم. بابات ایمیلی زده که کنفرانسش به هفته ی بعد موکول شده اما نوشته که این مقاله ای که من برایش فرستاده ام خیلی پیچیده است و کاملا معلومه که کار یک دریدا شناس هست. واقعیتش اینه که این طور نیست. من کاملا یک مطلب روزنامه ای نوشتم که بیشتر به زندگی دریدا و کمی هم به خط فکریش اشاره داره اما از آنجایی که بابات مطالعه ای در این زمینه ها نداره برایش سخت شده. قابل فهمه ولی اینکه سعی می کنه که نظر تخصصی بده آدم را ناراحت می کنه. مثلا در ایمیلش نوشته که این نوشته کاملا معلومه که کار یک "دریداییسم" هست- واژه ای که نه تنها نادرست هست و با کل فلسفه ی طرف معارضه که کلا نشان از این داستان نظر دادن در هر زمینه را داره، چیزی که من و تو را حسابی اذیت می کنه. به هر حال به قول تو بی خود خودم را دوباره اذیت کردم. و باز به قول تو انگار نه انگار که اگر من و تو تصمیم گرفته ایم معلم باشیم و معلمی کنیم باید یادمان باشه که صبر و تحمل خودمان را در برابر اشتباهات بالا ببریم.

اما بعد از ظهر با اینکه خیلی حال نداشتم گفتم بریم برای یک قدم زدن کوتاه بیرون. رفتیم تا کرما. تو چای و من قهوه ای گرفتم و کمی با هم حرف زدیم و تو از آنجا رفتی گلدان کوچکی برای ریک- همسایه- که تولدش هست بگیری و من هم یک سر رفتم کلی و دیدم که مقاله ی جدیدم که خودم از نتیجه اش راضی هستم چاپ شده. البته چاپ مقاله در ویکند و روز تعطیل یعنی خوانده نشدنش!


۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

تجدید شدم



آخر شب هست. تو داری با مادر حرف میزنی و آماده ی خواب میشیم. امروز جلسه ی کاریت را در دانشگاه داشتی که خیلی خوب پیش رفته و طرف خیلی راضی هست از نحوه ی آماده سازی پروژه. بعدش هم با اینکه کلاس داشتی اما تصمیم گرفتی که بیای خانه. من هم اصلا درس نخواندم اما کمی آلمانی خواندم که جبران مافات کنم و امشب که کلاس داشتم خیلی پرت از موضوع نباشم.


من در کرما بودم که تو از دانشگاه رسیدی به ایستگاه متروی بلور-یانگ که با هم قرار داشتیم و رفتیم و تو عینک طبی ات را سفارش دادی به سلامتی.


بعدش هم برگشتیم خانه و من دوباره آلمانی خواندم و رفتم کلاس و تو هم رفته ای ورزش و خلاصه از کلاس که برگشتم با هم فیلم مزخرفی از جوئل شوماخر با بازی نیکول کیدمن و نیکلاس کیج دیدیم و حالا هم که بعد از تلفن خواهیم خوابید.


فردا من کلاس هگل دارم اما از آنجایی که جمعه ی بعد روز جشن فارغ اتحصیلی توست با یک توتور دیگه قرار دارم که کلاسهامون را برای هفته ی بعد جا به جا کنیم و برای همین باهاش ساعت 10 در دانشگاه قرار دارم و به همین دلیل زودتر خواهم رفت. تو هم کمی باید به کارها و البته درسهایت برسی.

خلاصه روز دوم نوامبر نمره ی قبولی نگرفتم. تا اینجا که تجدیدم!




۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

این نوامبر زیبا


تقریبا بعد از 12 ساعت آمده ام خانه. با اینکه خیلی خسته ام اما صدها برابرش خوشحالم. از دانشگاه که سریع خودم را به شهر رساندم دوتایی رفتیم مطب دکتر. خدا را هزارن مرتبه شکر خیالمون را راحت کرد. البته گفتن اینکه التهاب روده و ورم معده و کمی عفونت در دستگاه گوارش اساسا چیز خوبی نیست. اما اینکه تشخیص دادند و از آن مهمتر گفتند که با رعایت غذایی و بخصوص پیگیری آرامش روحی و اعصاب اوضاع درست میشه جای این خوشحالی وصف ناشدنی را داره.



راستش را بخواهی من همچنان معده درد و بهم ریختگی عصبی را دارم اما فقط و فقط این داستان بخاطر شرایط تو بود که ایجاد شد. خلاصه بعد از دکتر بلافاصله به مامانت زنگ زدیم که نگران منتظر بود و خیالش را تا حد زیادی راحت کردیم. پیاده از مطب رفتیم سمت "کرما" و کمی با هم حرف زدیم و قول و قرار گذاشتیم که هم به یکدیگر فضا بدهیم- و اعتماد برای رسیدگی به شرایط مطلوب جسمی- و هم برای خودمان با هم و جداگانه فضایی برای آسودگی لازم و فراغت از فشار درس و استرس کار و مسیر دانشگاه و ... فراهم کنیم.


من گفتم که امسال احتمالا به انجام چنین کاری- با توجه به فشار و عقب افتادگی درسی ام- موفق نمی شوم. اما همین آلمانی خواندن را باید تا اندازه ای جایگزین چنین فضایی کنم. ضمن اینکه این هفته و امروز در واقع دومین جلسه ی درس لویناس بود که بعد از سالها در آن احساسی را که در ایران سر کلاس درس می کردم یافتم. اینکه می توانم نه تنها با سایرین که با استاد هم چالش فکری داشته باشم و از این طریق نه فقط اعتماد به نفسم را تا حدی باز یابم که کمی هم از حس احاطه ام به فضا- بعد از سالها مرعوب شدن به دلیل مشکل زبان که هنوز هم به قوت خودش موجود هست-لذت ببرم.


واقعیتش اینه که با اینکه خیلی درس و کار عقب افتاده دارم و در این لحظه درس لویناس کمترین ارتباط را به کار و پروژه ام داره اما باز یافتن این احساس لذت بزرگترین غنیمت هست. البته اگر به قول تو بتوانم "منیج" و مدیریتش کنم و پس فردا نشه داستان امروز آدورنو و عقب افتادن بابت انجام تکالیف درسی.


به هر حال بعد از کرما و گفت و شنود این حرفها رفتیم برای تو یک فریم عینک طبی انتخاب کردیم که لازم داشتی بگیری و بیمه هم پولش را پرداخت می کنه. از آنجا تو راهی خانه شدی که به کار RA فردایت برسی و من هم رفتم BMV و نزدیک 100 دلار کتاب از روی کارتی که الا به عنوان هدیه بهم داده بود گرفتم. 


الان هم ساعت 7 عصر و در واقع با توجه به تاریکی هوا شب هست. امشب با توجه به خستگی ام درسی نخواهم خواند. اما برای فردا و فرداها با هم و برای هم برنامه داریم.


این نوامبر زیبا با چنین شکوهی آغاز شده و ما تنها باید قدر فرصت را بدانیم و لذتش را ببریم.

قرار



ساعت 6 صبح هست. من حمام رفته ام و تازه آمده ام کمی لویناس بخوانم. هوا حالا حالاها تاریک خواهد بود. دیشب نتوانستم خوب بخوابم و چندباری را بیدار شدم. اما در برابر تو که دوباره خیلی بد خوابیدی و دوباره نصف شب بیدار شدی اصلا نباید حرفی بزنم. دل و روده درد داری و هر چی می خوری سنگینت می کنه و اذیت میشی. هر چقدر هم که کم بخوری فایده نداره.


امروز بعد از کلاس لویناس بلافاصله میام خانه تا با هم بریم دکترت. ان شاا.. که تشخیص خوبی میده و درمان قطعی را شروع می کنیم. نمی دانم چطور باید بگم که چقدر اوضاع و احوال جسمی تو روی من تاثیر گذاشته. دیشب موقع خواب بهت گفتم که من هم دایم عصبی میشم و دل درد دارم. 


بگذریم! قرار گذاشتیم که ماه و روزگار تازه ای را شروع کنیم. دلیلش هم همین بود که الان آماده و سر حال نشسته ام برای درس خواندن. تو هم با توجه به حال و کمی سرماخوردگی که داری بعید می دانم بتوانی به کلاس یوگای امروزت بری. اما قرارمون سر جاشه. درس، استراحت، تفریح، ورزش و به خودمون و زندگی مون رسیدن.