۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

Go ahead


دوشنبه صبح هست. ساعت ده و نیم شده و ما تازه از تمیز کردن خانه فارغ شده ایم. البته امروز تعطیل رسمی است- روز کارگر- و به همین دلیل کار تمیز کردن از دیروز به امروز موکول شد.

روحیه ام با توجه به حرفهایی که دیشب در تختخواب با هم زدیم نزدیک به دو ساعت و تا نصف شب به درازا کشید خیلی خوب است. دیشب در تخت با حرفهای من به این نتیجه رسیدیم که مشکل اصلی بعد از خودمان وضع و شرایطمان هم هست. مثلا من گفتم که سال پیش ما هنوز نرسیده و خسته از چندین سال انتظار و بعد از رسیدن از کارهای اولیه و خانه گرفتن و وسایل خریدن و بی پولی کشیدن و گم شدن مدارک دانشگاهی من و ... و... چشم به هم نزده برای بیش از یک ماه که درست تنها زمان استراحتمان تا شروع ترم و دوره ی جدید بود مهمانداری کردیم. در طول ترم هر چند کوتاه ولی چشم به هم زدیم و نیک و تئو را برای یک هفته داشتیم.

بعد از ترم هنوز مقالاتمان را ننوشته - که من هنوز هم ننوشته ام- بلافاصله مامان و بابات آمدند. حالا هم قرار است آخر ماه درست در اول کار ترم و تدریس و تحصیل الا برای دو هفته و درست در زمان یک هفته ی تعطیل ترمیک بیاد. آخر ترم هم که دو هفته تعطیلیم و حتما یک عالمه برگه برای تصحیح داریم و مقلات خودمان هم مانده قراره بریم دیدن مادر و بقیه. رفتنش خوبه اما به شرط اینکه از رفتنت نرفته پشیمان نباشی. از داستانهای خانوداگی و البته مضیقه ی مالی و ... .

آخر سال تحصیلی هم که احتمالا بعد از جابجایی خانه تو یک سفر میری ایران. خلاصه که هیچ وقت و زمانی را برای خودمان دوتا نمی دهیم و همین یکی از دلایل بی تابی و فرسودگی من و ما شده.

تو هم حرفهای خوبی زدی. ضمن اینکه به این نتیجه رسیدیم - و البته برای هر دومون واضح بود- که اصل مشکل از بی برنامگی و غیر آکادمیک بودن خودمان هست اما من اصرار داشتم که باید عوامل فکر ناشده ی دیگر را هم پیدا کنیم و تنها به تک عاملی بودن کار توجه نکنیم.

تو حرف مهمی زدی مبنی بر اینکه بی خود خودمان را با تیتر دانشجو بودن فریب داده ایم و نه واقعا کار می کنیم و درس می خوانیم و نه از دیگر مزایای این نوع زندگی استفاده می کنیم و نه با سختی های زندگی دانشجویی می خواهیم که مواجه شویم. خلاصه که گفتی داری از زندگی و نحوه ی بی نظمی و بی برنامگی مون خسته و دلزده میشی.

در بین حرفها به یک نتیجه ی مهم رسیدیم که اتفاقا به نظر من خیلی دست آورد بزرگی در بین حرفهایی که زدیم بود و با اینکه تا ساعت نزدیک به 2 بامداد بیدارمون نگه داشت ارزشش را بی شک داشت. حرف از این شد که ما مرز کار که درس خواندن و از این ترم درس دادن دوباره هست را با مرز داشتن یک پدیده ی سرگرم کننده و شخصی و روحیه ساز گم کرده ایم و به همین دلیل کارمون با "هابی هامون" یکی شده و به همین دلیل نه کارمون کاره و نه سرگرمی داریم.

قرار شد که من هم فکر کنم و برای خودم "Hobby" پیدا کنم. مشغولیات تو که معلومه: نقاشی و پیانو. حالا به هر کدام که رسیدی باید بری و دنبالش کنی و احتمالا نقاشی بهتر و شدنی تر باشه. من هم باید فکری به حال خودم کنم. به قول تو رمان خواندن و اینترنت و حتی آلمانی خواندن نیست. باید چیزی باشه که خلایی را پر کنه و بتونه بهم انرژی کار کردن درست را بده.

ضمن اینکه قرار شد تا حد امکان - تا حد امکان چون برای من و تو نشدنی است کنترل کاملش- شرایط خانواده هامون را کنترل و تحمل کنیم.

خلاصه که با اینکه کمتر از چند ساعت پیش از زدن این حرفها گذشته و بعد از آن روز افتضاح. اما از شروع تازه ی امروز و از این شروع تازه خیلی خرسند و امیدوارم.

خلاصه که 5 سپتامبر هست و من برخلاف تمام فکرها و برنامه هام از همه چیز و همه کار عقبم اما اگر شروعی درست و آغازی اصیل داشته باشم خیلی مهم نیست. مهم حرکت کردن است.

به قول برشت
It's all right to hesitate if you then go ahead

حرکت می کنم و می کنیم با امید و آرامش. به امید خدا.

۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

روزی افتضاح


نمونه ی کامل یک روز افتضاح را امروز داشتیم. بعد از اینکه تصمیم گرفتیم بریم برای صبحانه بیرون سر هیچ و پوچ و از اینکه تو مثل همیشه هیچ ایده و نظری نمی دادی و هر جا که من بگم بریم میریم و ... و البته بخاطر ناراحتی شدید این چند روزه که برای تو دارم و البته تلفن اعصاب خورد کن دیشب با آمریکا که دوباره داستان تنبلی و بی عاری امیرحسین و وضع رقت انگیز مامانم و شکایت های مادر و خلاصه همه ی چیزهای همیشگی به راه شد پیشاپیش عصبی و فشرده بودم و خلاصه شروع کردم به شکایت و ناراحتی از اینکه با توجه به داستان معده ی تو و اینکه تو نمی توانی هرچیزی بخوری و هر کاری بکنی تو تصمیم بگیر و تو هم دایم با گفتن اینکه هر چی که تو بخوای بدتر به من فشار می آوری و ... خلاصه که می بینی که آنقدر در ظاهر احمقانه هست که نمی توان توضیحش داد اما به هر حال همین وضع احمقانه داره زندگی ما را به شدت تحت تاثیر قرار میده. خلاصه که آنقدر عصبی و ناراحت شدم که هم باعث ناراحتی تو شدم و هم خودم به حال سکته افتادم.

صبحانه که هیچی نخورده پولش را دادیم و آمدیم خانه. خلاصه که این داستان باعث شد تا عصر حسابی داغون باشیم. با اینکه تو سعی کردی با درست کردن نهاری مناسب کمی فضا را عوض کنی اما من هنوز هم دل و سر و بخصوص قلبم درد می کنه. به هر حال الان که ساعت نزدیک 11 شب هست حال هر دومون بهتره.

عصر رفتیم کمی در یورک ویل راه رفتیم و تو در حالی که با ایران صحبت می کردی رفتی سمت بلور و یانگ تا کلاس یوگایی را که آدرسش را داشتی چک کنی و من هم با اینکه امروز صبح به قصد رفتن به BMV تا آنجا رفته بودیم اما بخاطر ناراحتی و عصبی بودن حوصله ی رفتن به آنجا را نداشتم دوباره و نرفتم دوباره تا آنجا پیاده رفتم و بعد از خرید چندتایی کتاب و یک گلدان گل کوچک برگشتم خانه که تو منتظرم بودی و خلاصه شام سبکب خوردیم- البته من هم دوباره معده درد گرفتم و به قول تو شاید اوضاع من هم بهتر از تو نباشه- اما با هم آخرین فیلم پولانسکی را به اسم Ghost Writer را دیدیم و بعد از گذاشتن این پست میریم که بخوابیم.

بهم قول داده ایم که بطور جدی و اساسی فکری به حال این اوضاع و احوالمون بکنیم. بخصوص من که هم بابت درسهای عقب افتاده ام در فشارم- و نمونه اش هم همین امروز که نتونستم کلامی درس بخوانم و دوباره روز و وقتم را از دست دادم- و هم بابت اوضاع مامانم و خانواده در آمریکا و البته ناراحتی برای تو و بطرز احمقانه ای در جهت خلاف عمل کردن برای بهبود تو.

خلاصه که این طوری نمیشه و به قول تو داریم بیشتر از هر کس و هرچیزی خودمان را نابود می کنیم. باید که فکر اساسی کنیم و بخصوص من باید فکری کنم به حال خودم. واقعا که احساس کردم دارم سکته می کنم و داشتم تو را هم سکته می دادم بابت ناراحتی برای تو و تحت فشار بودنم.

واقعا که خیلی خر و احمقم. واقعا!


۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

دیوانه میشم


بطور شگفت انگیزی نمی توانم درسم را بخوانم. با اینکه هیچ کار بخصوصی نمی کنم اما به دلیل اینکه خیلی فکرم درگیر سلامتی توست واقعا تمرکز ندارم.

حالا می فهمم وقتی کایلا در جواب من که گفتم چطور تزت را یک ترم زودتر تمام کردی گفت آن یک ترم اضافی برای این است که اگر مثلا دستت شکست بتوانی سر موقع کارت را تمام کنی.

بگذریم. دیروز بعد از اینکه صبح با هم رفتیم بیرون و تو چای و من قهوه ای در کافه کریما Crema نوشیدیم تقریبا تا بعد از ظهر دنبال کارهای بانکی و کتابخانه ای بودیم. ضمن اینکه تو باید به دپارتمان دانشگاه تورنتو می رفتی و فرم اعلام اتمام درس را پر می کردی. البته تو کارهایت را تمام کرده بودی و من هم به بهانه ی اینکه می خواهم با تو باشم و به دلیل اینکه دلم به درس نمی رفت با تو بودم. بعد از این کارها رفتیم کتابفروشی دانشگاهتان که تو یک یادگاری بگیری. تی شرتی گرفتی با آرام دانشگاه که در حراج بود. من هم کتابهای قسمت فلسفه را دیدم که به نظرم در کنار کتابفروشی "گلیب بوکس" از جمله ی بهترین قفسه های ممکن را در این زمینه دارد.

تمام روز تو معده درد و سوزش داشتی و بعد هم سر درد و وقتی برگشتیم خانه روی مبل در سکوت خوابیدی. من هم که داشتم و دارم دیوانه می شوم از اینکه تو را اینگونه بی حال ببینم بعد از اینکه کمی حالت بهتر شد و بیدار شدی رفتم بیرون و ساعتی دوباره راه رفتم. وقعا توان دیدن ناراحتی و کسلی تو را ندارم.

به هر حال این از دیروز. شب با هم فیلمی دیدیم و به آرامی گذراندیم. امروز صبح رفتیم دوباره بیرون. از آنجایی که از سه شنبه دانشگاه و ترم جدید شروع می شود و تو هم حسابی درگیر - من هم که به قول اینها آلردی درگیر مقالات تمام نشده ام هستم- قصد دارم این یکی دو روز را با اینکه درس دارم اما صبحها بیرون بریم.

خلاصه رفتیم "کرپ اگوگو" و بعد از اینکه صبحانه ی سبکی خوردیم تو رفتی سمت "کندین تایر" برای خرید دستمال و شیشه ی مربا بابت مربای توت فرنگی که درست کرده بودی و من هم برگشتم خانه سر درس.

پیش از ظهر آمدی خانه و نهار درست کردی و کمی هم به آشپزخانه رسیدی و کمی هم با خاله فریبا چت کردی و سری هم به بانا زدی که آمده بود احوالت را بپرسه و برایشان کمی پلو و خورش بادمجان که درست کرده بودی بردی.

الان هم داری در کارهای نهایی مقاله ات را که مگان فرستاده انجام میدی که بفرستیش برای سیمون. البته خیلی راضی از کارت نیستی اما به هر حال تمامش کردی.

من هم هر چه حساب می کنم می بینم که این مقاله ی اول درباره ی آدورنو و دیالکتیک منفی حالا حالاها تمام نمیشه. یک حساب سر انگشتی کردم و دیدم تا اینجا تنها بیش از 30 هزار لغت نقل قول از منابع مختلف جمع کرده ام اما هنوز چارچوب کار را در نیاوره ام. خلاصه که اوضاعم خرابه. فردا و پس فردا باید این بخش را تمام کنم. تو هم که می خواهی کمی ورزش کنی و کمی استراحت.

نمی دانم واقعا حالت چطور است. به من دقیق نمیگی چون فکر می کنی فکرم به اندازه ی کافی درگیر ناراحتی هایت شده. اما خدا کند که به خیر و سلامتی زودتر حالت خوب شود و سلامت، که دارم دیوانه میشم.


۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

تمامش کردی


درسی نخواندم. ورزش نکردم. آلمانی نخواندم. پادگست گوش نکردم. خلاصه خیلی کار مفیدی انجام ندادم. اما تو، تو آخرین مقاله ی دوره ی فوق دانشگاه تورنتو را نوشتی و فرستادی برای مگان تا بعد از باز خوانی فردا برایت بفرسته و به سلامتی از شر این یک سال سخت و پر فشار راحت بشی.

به همین دلیل با اینکه سر درد داشتی و خسته بودی به اصرار من و البته با خواست خودت رفتیم بیرون تا جشنی بگیریم. رفتیم به انتخاب تو رستوارن انار که تعطیل بود و به همین دلیل سر از بغل دستی اش در آوردیم که شهرزاد بود.

شب خوبی شد. تو گفتی که خیلی فضا و محیط آنجا به دلت چسبیده و آرام و دلخوشت کرده. من هم که از بس خوردم دل درد گرفتم. خلاصه که به سلامتی اول سپتامبر را با تلاش و زحمت تو به یک روز خاص و "یونیک" تبدیل کردیم. به سلامتی این فوق لیسانس را هم تمام کردی و از هفته ی آینده با خوشی و پر اراده و عزم دوره ی دکتری را شروع خواهی کرد.

آفرین به همت و تلاش و کوشش و استقامتت.

۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

فردا را با امید آغاز می کنیم


آخر شب آخرین روز آگست سال 2011 هست. تازه با هم فیلمی را دیدیم به اسم Page Eight که فیلمی انگلیسی و خیلی متوسط بود. امروز هم کتابخانه نرفتیم و البته درس هم به آن صورت نخواندیم.

صبح رفتیم کافه ی "کریما" و تو چای و من قهوه گرفتیم. قرار بود در آن مدت با شیراز و تهران برای تبریک عید حرف بزنیم که متوجه شدیم کارت تلفنمون تمام شده. خلاصه بعد از اینکه برگشتیم خانه و تلفنها را زدیم تقریبا نزدیک ظهر شده بود و به همین دلیل ماندیم خانه.

عصر من رفتم کافه و کمی درباره ی آدورنو خواندم و تقریبا شکل اولیه ی مقاله ی اول را در آوردم. تو هم بعد از اینکه قرص معده ات را می خوری کمی بی حال میشوی و باید استراحت کنی. بعد از اینکه خوابیدی و بیدار شدی من رفتم کافه و تو هم کمی درس خواندی.

شب هم که با هم این فیلم را دیدیم و خلاصه با آگست که ماه درس نخواندن من و درس خواندن تو و درگیر شدن زیاد در مسایل خانواده هامون و البته لذت از هوا بردن و کافه رفتن و کمر درد و معده درد و ورزش نکردن و آلمانی خواندن و خیلی چیزهای دیگه بود داریم خداحافظی می کنیم. خداحافظی می کنیم به امید شروع بهتر و بنیادین تری از فردا که سپتامبر موعود است. سپتامبری که قرار گذاشته ایم بیش از هر چیز خودمان را درگیر و وقف زندگی و پروژه های درسی و ادامه دادن و ساختن بهتر زندگی زیبایمان کنیم.

فردا روز دیگری است. باید باشد و خواهد بود.
به امید آغاز.

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

زخم معده


سه شنبه آخر شب هست و داریم آماده ی خواب می شویم. تازه از تلفنهای تبریک عید فطر به آمریکا خلاص شدیم و البته هنوز بخشی از تلفنهای ایران مانده.

دیروز رفتیم کتابخانه و با اینکه من کمی درس خواندم تو به دلیل کارهای پرونده ی بابات دایم با ایران و دفتر وکیل در تماس بودی و بعدش هم که باید می رفتی دکتر بابت معده دردی که مدتی است داری. متاسفانه داستان همانی بود که حدس میزدم. زخم معده ی خفیفی گرفته ای اما من حسابی عصبی و داغون شده ام. توی این سن و سال و خدا را شکر بدون هیچ مشکلی بین خودمان اما بخاطر فشارهای خانوادههامون اینطوری داریم داغون میشیم.

خلاصه که خیلی خیلی ناراحت و شاکی ام. به هر حال همانطور که امروز بهت گفتم باید فکر اساسی بابت این موضوع کنیم. همین امروز که برای عید زنگ زده بودیم ایران بعد از اینکه من با مامانت حرف زدم و گفتیم و خندیدیم نوبت تو که شد دیدم داری دایم میگی مامان ول کن این حرفها را، مامان بس کن این فکرها و ... را و ... . خلاصه که انگار نه انگار و همین داستان همیشگی احمقانه از هر دو طرف ایران و آمریکا داره کاملا زندگی ما را تحت الشعاع قرار میده.

حالا یک ماهی باید قرص خاصی بخوری و قرار شده وعده های غذایی ات به 5 وعده ی کوچک تغییر کنه و خیلی چیزها را هم نمی توانی بخوری. باید کمکت کنم. هم به لحاظ اعصاب و آرامش هم در مسئله ی تغذیه. امروز طوری بهم ریخته بودم که بعد از اینکه صبح رفتیم بانک تا برای اجاره خانه از این حساب پول برداریم و به آن حساب ببریم دیگه حوصله ی کتابخانه رفتن و درس خواندن را نداشتم.

با اینکه دیروز کمی درس خواندم و عصر تو ورزش رفتی و من هم پیاده روی نسبتا خوبی رفتم اما چون تو دقیق بهم نگفته بودی که دکتر چه تشخیصی داده و بیشتر از حاشیه ها گفته بودی راحتتر بودم. اما امروز که متوجه شدم زخم معده گرفته ای واقعا باورم نمیشه.

این هشدار را باید جدی بگیریم و بگیرم. اگر درستش کردم که کردم اگر نه حق شکایت ندارم. از خودم گرفته و روش زندگی ام تا تمام پیرامون و اطرافیان، این هشدار خیلی مهمی است که غفلت ازش می تونه به قیمت پایان این روزهای زیبای زندگی مون تمام بشه.

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

هیچ شدم


یکشنبه عصر هست. تقریبا تازه از بیرون برگشته ایم. اصلا قرار نبود جای بخصوصی بریم. بعد از اینکه خانه را تمیز کردیم گفتم بیا بریم قهوه ای بخوریم و برگردیم سر درس و کار. اما رفتیم بیرون و اتفاقی سر از خیابان کینگ در آوردیم و تمام روز را وقت گذاشتیم تا بلاخره برای زمستان یک کاپشن مناسب برای تو بگیریم. با اینکه "کانادا گوس" واقعا گران هست و در واقع در وسع ما هم نیست اما از آنجایی که به قول معروف آخر کاپشن هست و تو هم بخصوص بارها درباره اش شنیده بودی و از رنگ قرمزش هم خوشت آمده بود همان را گرفتیم. البته یکی دو تا لباس زمستانه ی دیگر هم برای خودمون گرفتیم و خلاصه تا برگشتیم ساعت نزدیک 6 بود. حالا هم بجای درس خواندن باید به کارهای دیگه مون برسیم و خلاصه بطرز باورنکردنی و ترسناکی انگار نه انگار که باید تا چند روز دیگه مقالاتم را تمام کنم.

دیروز هم بعد از اینکه تا عصر کمی درس خواندیم، ساعت 7 با بهار در انتهای خیابان خودمون و با علی که در غیاب دنیا که برای یک ماه ایران رفته برای شام قرار داشتیم. تا ما رسیدیم علی میز گرفته بود و خلاصه رفتیم همان "ویولی" در محله ی ایتالیایی ها. شب خوبی بود. درباره ی دانشگاهها که بخصوص موضوع آمدن بهار به اینجا بود بیشتر حرف زدیم و کمی هم از شهر منچستر شنیدیم و کمی هم علی راجع به پونه و اینکه چطور داره اورنگ را خسته و کلافه می کنه به تو گفت و اینکه هر چقدر هم نصیحتش می کنه تاثیری به حالش نداره.

آخر سر که خواستیم بریم دیدیم که علی پول میز را حساب کرده به بهانه ی اینکه تا حالا چندبار آمده خانه ی ما و دایم می خواسته با دنیا یکبار ما را بیرون دعوت کنه. گفتیم که کاش گذاشته بودی برای وقتی که دنیا بود اما به هر حال در برابر عمل انجام شده قرار گرفتیم. موقع برگشت هم بهار همه را به زور به بستنی دعوت کرد و خلاصه تمام شب را مهمان شدیم.

بعد از اینکه بهار رفت تا به مهمانی دیر وقت خانه ی دوستش برسه با علی تمام راه را که بیشتر از یک ساعتی میشد پیاده آمدیم و علی که خیلی دوست داشت کمی درد دل از روزهای بخصوص گذشته و بی خیالی خانواده اش بکنه حرف زد و من و تو هم بهش گفتیم که چقدر نسبت به تلاشی که کرده و می کنه امیدوار و خوشحالیم و علاوه بر اینکه بهش گفتیم که بارها مثل او را برای خودمان در قیاس با برادرانمان زده ایم گفتیم که باعث افتخار هست.

خیلی خیلی روحیه اش عوض شد و واقعا هم مستحق تعریفهای ما بود. وقتی بهش گفتم که کلا این خاصیت خانواده ی ماست که شایستگی و خصوصیت آدمها و بچه هاش را نمی بینه فکر کنم که کمی آرامتر شد. به هر حال شب خوبی بود.

اما قبل از اینکه نوشته ی امروز را تمام کنم دوست دارم راجع به خوابی که دیشب دیدم چند سطری را بنویسم. خواب غافلگیر کننده و البته درستی بود و تحت تاثیر فضای ذهنی ام در این چند روز گذشته. خواب دیدم که در جایی میان کوهستان و دشت مراسمی مثل المپیک برقرار است در فضایی و حال و هوایی مثل یک نمایشگاه و فستیوال بزرگ تا یک ورزشگاه.

جالب اینکه گویا هر کسی که فکر می کرد مدعی در چیزی است به عنوان شرکت کننده در مسابقه ای شرکت می کرد. کسی که بیشتر مثل رضا یزدانی بود به من گفت که فلانی برخلاف پیش بینی هایت در کشتی آمریکایی ها بیشترین مدال را گرفتند و خلاصه که اشتباه کرده بودم. همه به نظر علاقه مند به شرکت در مسابقه و جویای نام بودند و من در این میان فکر می کردم که من در چه جایگاهی می توانم شرکت کنم و آیا اساسا توان و توشه و بنیه ی شرکت در مسابقه ای را دارم و جواب از پیش بر من مشخص بود: نه! نه واقعا آمادگی نداشتم و نمی توانسم.

در جایی دیگر عده ای جمع شده بودند دور کسی که مثلا من می شناختم و آن طرف در مسابقه ی شعر شرکت کرده بود و من پیش خودم فکر کردم که این دختر که اصلا اینکاره نیست و نمی تواند شعر بگوید و شناخت و معرفتی هم به این کار ندارد. اما شعرش بد نشد. حاظرین را تا اندازه ای تحت تاثیر قرار داد و گویا خودش هم انتظار مقام آوردن و روی سکو رفتن ! را نداشت. اما در آن حدی که می خواست کرد و شد.

پیش خودم فکر کردم که شاید بد نباشد من هم اعلام آمادگی کنم، اما من که هرگز نه استعداد و نه قریحه ی شاعری و شعر گفتن داشته ام. گفتم داستان چطور و باز هم می دانستم که اینکاره نیستم و خلاصه در این فکرها بودم و این تردیدها که خواب و بیدار شدم. فکر کردم که هر آن کس که خودش را جدی گرفت ولو برای کاری که در آن شناخت و معرفتش را ندارد، هر آن کس که حتی به شکل نادرست و اغراق آمیز جواب بلند پروازی های نفسش را داد و به دنبال نام و رسمی بود که شایسته اش نبوده و نیست، هر آن کس که ego اش را جدی گرفت و حتی تا اندازه ای هم Show Off کرد. و در آخر هر آن کس که مثل من که دیشب علی در جواب تو- که می گفتی اگر قرار باشد که آ مقاله ی درسی برای یک درس معمولی هم بنویسد فکر می کند که باید هر آنچه که در آن زمینه گفته و شنیده شده است را رصد کند تا کارش را شروع کند- می گفت آ خیلی کمال گراست شاید بیش از حد لازم. و این حد افراطی و این بی توجهی هر دوی ما- من و تو- به ego و جدی نگرفتن خواسته ها و بلند پروازی نکردنمان باعث شده که بخصوص من هیچ چیز را دیگر جدی نگیرم. صبح به تو گفتم که کار نکردن شده کار من!

خلاصه که نه آمادگی شرکت در مسابقه را داشتم و نه حتی لذت از دیدن می بردم چون دایم به فکر این بودم که چگونه اینگونه هیچ شدم. حالب اینکه بعد ازظهر وقتی داشتیم در خیابان قدم میزدیم یادم افتاد که موهایم هم تقریبا بطور کامل سفید شده بودند. هم تحلیل هایم اشتباه بودند- چه در مورد شاعر و چه در مورد ورزشکاران- و هم خودم کاملا نا آماده و پرت از هر مرحله. در یک کلام دیشب به چشم خویش دیدم که هیچ شده ام.