۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

رفتن آیدا


سه شنبه 19 جولای ساعت 8:17 دقیقه هست و البته هوا هنوز روشن و تا حدودی گرم است. این روزها هوا حسابی گرم شده و بخصوص وقتی که درجه ی رطوبت بالا میره تحملش سخت میشه.

از یکشنبه شروع کنم که روز خوبی نبود. دلیلش هم این بود که صبح آیدا زنگ زد و گفت آریا و خانواده اش با مادر و پدر زنش نمی آیند. از آن طرف علی و مازیار هم نخواهند آمد و بنابراین فقط نسیم با آنها می آید. سریع زنگ زدی به "هات هاوس" که اطلاع بدی میزمان را کوچکتر کنند. با اینکه تاکید کردیم که راس 11 آنجا باشید با حداقل نیم ساعت تاخیر آمدند و آیدا گفت آریو از آن روزهای سگ اخلاقیش هست و کلا حوصله ی آمدن نداشت و دایم دوست داره گیر بده و با اینکه سر وقت از خانه آمدیم بیرون اما به عمد آنقدر آهسته حرکت می کرد و از مسیرهای متفاوت آمد که دیرمون شد. ضمن اینکه سام بچه ی آریا و لیلا را هم آورده بودند و خلاصه من که قبلا به تو گفته بودم داستان مهمان کردن آیدا و خانواده اش باشه برای بعد و تو به اشتباه با آنها بابت مهمان کردنشان هماهنگ کرده بودی به اضافه ی نسیم و سام شد و با اینکه خیلی تاثیری در کل قضیه از نظر مالی نداشت اما جالب اینجا بود که تازه باید ناز آقا را هم میکشیدیم.

بگذریم! به تو در طول راه برگشت گفتم که به همین دلیل هست که معتقدم نباید با هر کس و به هر بهانه ای رفت و آمد کرد. البته تو هم چنین نگرشی نداری اما اشکال در اینجاست که تمام مسائل را از چشم آریو می بینی در حالیکه همان طور که بهت گفتم آیدا هم به هر حال مشترکات زیادی با همسرش داره و یا به قول تو چشمش به مال و منال طرف بیشتر از اصل زندگی دوخته شده. به هر حال اینکه بهم می آیند و به ما نه.

خلاصه یکشنبه خیلی روز جالبی به قول بابات نبود. اما دیروز که تو بعد از رفتن به دکتر بابت گرفتن جواب آزمایش سونوگرافی قرار بود بری تمام روز خانه ی آیدا تا بهش در آماده شدن برای رفتنشون کمک کنی. دکتر که بهت گفته بود خدا را شکر هیچ مسئله ی خاصی نداری و البته هشدار داده که اگر می خواهید بچه دار شوید باید کم کم آماده ی مقدمات کار شوید که حداقل یکی دو سالی طول میکشه.

من هم طبق معمول این روزها بی آنکه درس بخوانم روزم را با خواندن مطالب بی ربط و تاسف آور در اینترنت سپری کردم. دیروز داستان درگیری بچه های شاخص جریان کوی دانشگاه 12 سال پیش که خودم هم آن موقع به عنوان روزنامه نگار در ریز وقایع بودم را می خواندم. بچه هایی که حالا اکثرا در آمریکا هستند و به خون هم تشنه و دایم یک دیگر را به همکاری با اصلاعات ایران متهم می کنند. و کار به افشا کردن روابط خصوصی یکدیگر کشیده. واقعا جای هزار تاسف داره.

شب قبلش که با ناصر و بیتا بیش از دو ساعت اسکایپ کردیم اتفاقا درباره ی اینکه - به نظر ناصر و تقریبا هر سه نفر شما- چقدر جمهوری اسلامی داره خوب مدیریت بحران برای بقای خودش می کنه حرف زدیم و صحبت به همین داستانها هم کشید. با اینکه من هنوز به شدت نیمه ی پر لیوان را می بینم و معتقدم به هر حال این کشتی به گل نشسته و دیر یا زود دفن خواهد شد اما نمی توانم از دیدن این مسایل و البته فاکتهایی که شما بهش ارجاع می دهید غافل باشم و خودم را به ندیدن بزنم.

خلاصه روز را این گونه گذراندم تا عصر که رفتم و لپ تاب تو را تقریبا در همان وضعیت و کاملا داغون از مغازه ی ایرانی طرف "فینچ" که حسابی بهش گند زده بود گرفتم و آمدم برای خداحافظی منزل آیدا و آریو که دیگران هم بودند و تقریبا همان موقع هم ماشین های فرودگاه آمدند و من و پدر آریو چمدانها را بردیم پایین و مازیار هم گفت که چون آخر هفته اجرا داره نمی خواد دستش خسته بشه. اتفاقا وقتی آنها رفتند و ما چهار نفر - من و تو با نسیم و مازیار- تا در ایستگاه مترو پیاده رفتیم دیدم مازیار نه تنها ساک سنگینی که نسیم به شانه اش انداخته را نمیگیره که یک ساک وسیله که آیدا بهشون داده بود را هم داد نسیم که من نباید دستم خسته بشه.

خلاصه که جالبه. ناصر و بیتا هم گفتند که با رضا و ستایش قطع رابطه کرده اند و اتفاقا خیلی هم موجب تعجب ما شد. چون قبلش گفتند که با مرتضی و زنش لیلا دیگه رفت و آمد ندارند و بعد از اینکه از این بچه ها ازشون پرسیدیم ناصر گفت مقصر ما- من و تو- هستیم که اینقدر با آنها یکرنگ و صمیمی بودیم که شیله پیله ی دیگران خیلی اذیتشون می کنه و به همین دلیل ترجیح داده اند با رضا و ستایش هم رفت و آمدی نداشته باشند.

به هر حال چیزی که من می دانم اینه که بعد از محبتهای تو و کارهایی که البته هماوره توسط خود آنها هم تاکید شده که باعث بیرون آمدن این بچه ها شد، کمکهای ناصر بخصوص در جریان کار پذیرش و اسکالرشیپ گرفتن برای حسین و ستایش بی نظیر بوده. وقتی که مار رفتیم تمام کارهای این بچه ها را از عوض کردن سرویس های تلفن و اینترنت تا خیلی کارهای دیگه ناصر "هندل" کرده بود و واقعا در این زمینه شاید تنها رسول باشه که با ناصر بابت بی دریغ بودن در دوستی یکه هستند.

بعد از خانه ی آیدا رفتیم ایتون سنتر تا تو برای لپ تابت یکی دو تا سئوال بکنی و خلاصه تا برگشتیم خانه و با آمریکا حرف زدیم و خواستیم بخوابیم ساعت نزدیک یک بامداد شده بود.

امروز هم با اینکه رفتیم کتابخانه و تو استارت نوشتن مقاله ی درس "توکویل" را زدی اما من کلا یک سطر هم نخواندم و به غیر از یک ساعت ورزش که کردم هیچ کار مفیدی نکرده ام تا این لحظه.

اما قرار است کار کنم. قرار است از یک "فردایی" شروع کنم. قرار است که ... خلاصه قرار است.

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

کشتن خود


روزها را به سادگی از دست میدهم و می دانم که به زودی جز حسرت چیزی برایم باقی نخواهد ماند. بی هیچ دلیل و با تمام وجود نه درس می خوانم و نه کار میکنم. نه می نویسم و نه می خوانم و نه می بینم و نه هیچ کار دیگری جز کشتن خودم، وقتم و انگیزه ام.

شنبه عصر است. تمام روز را با چرخیدن در خانه و بیرون رفتن برای کار بانکی و تلف کردن وقت تا این لحظه گذرانده ام. دیروز عصر بعد از ورزش با گلنوش و پدرام قرار گذاشتیم و برای شام رفتیم محله ی ایتالیایی ها. شلوغ بود و پر از رنگ و صدا. کمی دنبال جا گشتیم تا آخر جایی نشستیم و بعد از مدتی دوستان آنها هم رسیدند و خلاصه نه تنها خوش نگذشت که از بودن در جمع این بچه ها که هیچ ایرادی نداشتند جز بچه بودن و البته زدن حرفهای بی ربط و خلاصه تیپکال و نمونه ی اکثر جوانان ایرانی این دور و بر پشیمان شدیم. ما که خیلی زود تا شام را تمام کردیم خداحافظی کردیم و برگشتیم خانه، اما تجربه ای شد که چرا بخصوص من اهل این قبیل معاشرت ها نیستم. درست برخلاف شب قبل که چند ساعتی حرفهای جالب توجه زدیم و شنیدیم و بحث کردیم و شوخی های مربوط.

اما دیروز عصر در راه با خاله و مامان و مادر حرف زدیم و من به خاله گفتم که ما یک حداقلی را برای کمک به تهیه ی جا و مستقل شدن مامان می خواهیم ماهانه بفرستیم، که گفت داستان تازه و خوبی پیش آمده و بهتر است که فعلا این پول را برایش نگه داریم تا بعد.

گویا آقا تهمورث برای یکسال تدریس به عربستان دعوت شده و خلاصه که قرار است با خاله با هم بروند و آنها هم نمی خواهند خانه شان را اجاره دهند و مامان قرار شده برود آنجا تا بعد کاری پیدا کند و ... فعلا تنها مانده حتمی شدن کار رفتن آنها و بعد مامان که باید ماشین تهیه کند تا بتواند در این یک سال به مادر برسد. البته احتمالا امیرحسین هم به آنجا خواهد رفت اما بهتر است که کاری پیدا کند چون خرج و دخل مامان توانایی کشش دو نفر را ندارد.

خلاصه که خداوند طبق معمول لطفی می کند که اساسا قابل پیش بینی نبود و به ناگهان فرجی می شود باور نکردنی. به قول اینها Out of the blue چنین شرایطی حداقل برای مامان در یک سال آینده بسیار یاری رسان و کمک کننده است.

امروز که رفت مثل دیروز و دیروزها. دیروز رفت چون به بهانه ی گرفتن عینک تو صبح از خانه رفتیم بیرون و تا به کتابخانه رفتیم که کتاب هگلی که من در خواست داده بودم بصورت "اینترلون" رسیده بود را بگیریم و ساعتی در بین قفسه های ژورنالها و مجلات دانشگاهی قدم زدیم و بعد هم با ایران صحبت مفصلی کردیم و رسیدیم خانه شده بود غروب.

امروز هم رفت! تا صبح برای خرید لامپ مخصوص برای آشپزخانه رفتیم بیرون و پول دوم OSAP که رسیده بود را به حساب تو منتقل کنیم.

فردا هم می رود همین گونه مفت! فردا که آیدا و خانواده اش مهمان ما هستند و قرار است همگی - با نسیم و مازایار و علی و لیلا و آریا و پسرشان و پدر و مادر لیلا که از ایران آمده اند و کلا 13 نفری میشویم- دور هم برای برانچ و خداحافظی بابت بازگشت روز دوشنبه ی آنها به ایران جمع شویم.

دوشنبه هم باید دنبال کار انتخاب واحدم بروم که از بد شانسی واحدی که برداشته بودم برای ترم پاییز به زمستان منتقل شده و حالا باید واحد دیگری بر دارم و اتفاقا کار زمستانم بسیار فشرده تر خواهد شد. و البته باید لپ تاب قدیمی تو را هم از این جماعت دلال صفت اگر آماده باشد پس بگیرم. پس دوشنبه هم مفت خواهد رفت! واقعا که تا وقتی تکانی نخورم بهتر از است چیز در اینجا ننویسم که اینگونه تنها روزهاست که تغییر می کنند و نه کارها که کاری نیست جز کار بی کاری و وقتی نیست جز وقت بی وقتی و ثمری نیست جز بی ثمری.

۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه

Hit the road


تقریبا تازه رسیده ایم خانه. ساعت از یازده شب گذشته و شب خوبی در رستوران Blu در یورک ویل داشتیم. آنا و مگان هم آمده بودند و چهار نفری حرفهای جدی و شوخی زدیم و شامی که در منیوی "سامرلیشز" بود را انتخاب کردیم و با بطری شراب ایتالیایی قرمز "کیانتی" خوردیم.

اما امروز را هم تمام روز بیرون از خانه دنبال کار لپ تاب تو بودیم بجای درس خواندن و البته که بسیار کار مهمی بود. صبح وقتی که دیدم بی انصاف چراغ شارژ لپ تابت را هم سوزانده و در کنار هزارتا مسئله ی دیگه این هم بهش اضافه شده تصمیم گرفتم هر طور شده حساب کنم و ببینم که اگر امکانش باشه این قسط اول OSAP که دیروز برایم آمده را دوتایی بریم و لپ تاب Mac برای تو بگیریم که واقعا از دست این لپ تاب و مشکلاتی که باید با این جماعت دلال ایرانی - و احتمالا بسیاری از جاهای دیگه- داشته باشیم را اینطوری حل کنیم.

خلاصه به اصرار من دوتایی رفتیم بانک و کارهای بانکی را انجام دادیم و رفتیم اول لپ تاب تو را دوباره به مغازه ی یارو بردیم و دوباره طرف زد زیر حرفش که سعی می کنه در اولین فرصت آماده اش کنه درحالی که دفعه ی پیش گفت همان روز بهمون میده و کلا امروز تماس هم نگرفت که آیا فردا آماده میشه یا رفت برای هفته ی بعد و ... و خلاصه رفتیم "ایتون سنتر" و یک "مک ار" Mac Air برایت گرفتم. این یکی هم به هر حال لپ تابه و با اینکه خیلی سبکه و سه سال گارانتی داره و خلاصه هزارتا چیز دیگه اما به هر حال بعید می دانم که تا پایان دوره ی دکترات بکشه. به هر حال جهان مصرف گرایی هست و باید چنین باشه تا سرمایه داری باقی بمونه.

عصر که برگشتیم خانه دیدم که بابک جواب ایمیل روز قبل را داده که بهش گفته بودم اگر بتونه ماهی 500 دلار برای مامان بده و من هم 500 دلار میدم و با هزارتای خودش می تونه با کمی خیال راحت جایی را در نزدیکی مادر اجاره کنه تا تکلیف یکی از این آپارتمانهای ارزان قیمتی که ثبت نام کرده و در نوبتش هست روشن بشه. خیلی امیدوار بودم که بابک هم قبول کنه. 500 دلار برای اون چیزی نیست- احتمالا- برای ما هم با اینکه کمی سنگینه اما با اصرار تو می دانم که می توانیم از پسش بر بیایم. اما برای مامان مطمئنا خیلی مهمه و از همه حیاتی تر اینه که دوباره مجبور نشه که برگرده شهر خودش.

خلاصه جواب داده که نمی تونه قولی بده و هر وقت خودش تونست کمک کنه این کار را میکنه. ضمن اینکه نگرانه که حالا امیرحسین هم نیاد و سرش مامان خراب بشه و خلاصه حرفهایی که در اساس درسته اما وقتش حالا نیست. راستش همین که نزدیک دو روز طول کشید تا جوابم را بده برایم قابل حدس بود که داستان آن طوری که فکر می کردم و در واقع با پیشنهاد تو شروع شد و چقدر هم پیشنهاد خوبی بود پیش نخواهد رفت.

البته حتما برای بابک هم کار راحتی نیست که 500 دلار هر ماه بده اما فکر نمی کنم که نشدنی باشه بخصوص وقتی که می داند چقدر برای این سالهای مادرش می تونه تاثیر گذار باشه و به قول خودش مامان که هیچ وقت صداش در نمیاد. خلاصه حالم گرفته شد. نه از بابک از اینکه خودم در شرایطی نبودم که بدون طرح مسئله با کسی بگم حداقل هزار دلار میدم. به هر حال باید کاری کرد و امیدوارم که بهترین شرایط هم پیش بیاد برای مامان.

اما امشب که سالگرد یک سالگی ورود ما به کاناداست شب خوبی بود در کنار دوستان مون و بخصوص در کنار هم. نه چون رفتیم رستورانی خوب - که آن هم بجای خودش خیلی خوب بود- بلکه بخاطر اینکه وقتی که به یک سال گذشته نگاه می کنم علیرغم سختی های داستان می بینم که پیش رفت کرده ایم و همانطور که دیشب نوشتم بزرگتر شده ایم. دوستان تازه، کتابها و درسهای تازه و کلا تجربه در خانه و زندگی تازه ای را آغاز کرده ایم که بی نظیر بوده و خواهد بود به امید خدا.

دیروز که دوتایی با هم رفتیم به گروه مطالعات آلمانی و متوجه شدیم که بابت آموزش زبان کمک هزینه ای مثل سالهای قبل نمی دهند اما برای یک ترم کمک مالی می کنند تا به آلمان بروی تصمیم گرفتیم که دوتایی از این موقعیت استفاده کنیم. شاید و احتمالا ظرف سه تا چهار سال آینده اما قرار این شد که تو امسال فرانسه ات را بازیابی کنی و من آلمانی را شروع کنم و از سال آینده تو هم آلمانی بخوانی تا برسیم به حدی که لازمه برای کار روی حوزه ی درس و تجربه ی آکادمیک. این تنها نمونه ای بود از همین بلندتر شدن افق دید و خواسته هایمان ظرف یک سال گذشته و برای سالهای آینده.

پس به قول تو Let's hit the road

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

یک روز پر کار در یورک


آخر وقت هست و هر دو بخاطر روز طولانی و پر کاری که در دانشگاه یورک داشتیم خیلی خسته ایم. اما روز بسیار خوب و مفیدی بود. از صبح زود که بیدار شدیم و رفتیم تمام کارهای OSAP کلاس فرانسه ی تو، TA و فرم پرداخت قسطی شهریه و گرفتن کارت دانشجویی ات و یک تور کامل از دانشگاه با من و همه چیزهای مربوط را انجام دادیم. خلاصه که خیلی روز پرکار و البته خسته کننده ای بود.

از ساعت 6 هم که رسیدیم خانه کمی به کارهای اینترنتی مون رسیدیم و بعد هم مطابق معمول این چند شب فیلمی دیدیم که مطابق معمول این شبها فیلم بسیار متوسطی بود که باز هم جای شکرش را باقی گذاشت که اعصابمون را بیشتر از فیلم دیشب خورد نکرد.

فردا اما روز بسیار خاصی هست. به سلامتی یکسال تمام از ورودمون به کانادا؛ کشور و خانه ی جدیدمون خواهد گذشت و البته تو به این مناسبت یکی از بهترین رستوارنهای تورنتو به اسم "بلو" را در یورک ویل رزور کرده ای که بابت مراسم "سامرلیش" و ارایه ی منوی یک چهارم قیمت در طول این سه هفته در کنار دهها رستوارن دیگه برای ما هم قیمتش مناسب شده. البته از آنجایی که آنا و دیگران گفته بودند که امکان رزور در این رستوران تقریبا صفر هست و تو بلاخره تونستی که این کار را برای "سامرلیش" بکنی از خود آنا و دوستش که "پروف ریدر" ما هم هست یعنی مگان دعوت کردیم که بیایند به خرج خودشون.

خلاصه که فردا روز مهمی هست. نه فقط بخاطر یک سالگی زندگی جدیدمون در اینجا که بخاطر حضور تو. نه فقط بخاطر اینکه حالا ما اینجاییم و چقدر خدا را باید بابت این داستان شکر کنیم که بخاطر تمام امکاناتی که داریم و باید قدردانشان باشیم.

امروز در راه رفتن و برگشتن خیلی احساس خوبی داشتم. از اینکه قراره با هم به یورک بریم. دانشگاهی که من جدا از مهمترین فاکتورهایش که استادان و بچه ها و البته مسایل مالی و حمایتش بوده از ساختمان و بی نظمی هایش متنفر بودم. اما بخاطر رنگ و عطر تو از امروز برای من یورک دانشگاهی بسیار دوست داشتنی و خاص شد. حس و حالم خوبه نه فقط بخاطر اینکه یک سال سخت اما خوب را پشت سر گذاشتیم. بخاطر اینکه وقتی به این یک سال نگاه می کنم می بینم که چقدر هر دو بزرگتر شده ایم. چقدر سخت، اما با افتخار زندگیمون را ساخته و در این خانه ی جدید پایه گذاشته ایم.

تمام اینها بعد از لطف خدا و شانس فقط و فقط با حمایتها و کمکهای تو شدنی شده. تویی که از اولین روز با تمام وجود از من حمایت کردی و باورم داشتی. تویی که از لحظه ی اول تا رسیدن به استرالیا و رفتنم به CET و بعد کلاسهای درس تمام توانت را برایم گذاشتی تا رشد کنم و امروز خیلی خرسندم که توانسته ام گوشه ای از محبت ها و لطف و حمایتت را پاسخ دهم. امروزی که بلاخره با هم من و تو به یورک امده ایم.

هر چه دارم از توست. نه تنها بخاطر سالهای گذشته، نه تنها بخاطر یک سال گذشته که بخاطر تمام سالها و دهه های آتی و آینده که پیش روی ماست. دوستت دارم بهترینم.

۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

برای شروع بد نبود


برای شروع بد نبود. صبح زود بیدار شدم با اینکه دیشب کمی دیر خوابیدیم و با باربیکیو شراب هم خوردیم و خلاصه خیلی رو فرم نبودم و تا پیش از ظهر خسته بودم اما با رفتن به کتابخانه کمی اوضاعم را تغییر دادم.

تو ماندی خانه تا هم کارهایت را بکنی و هم حمام بری تا برای سونوگرافی بعد از ظهر آماده باشی. ظهر آمدم خانه و دوتایی با هم رفتیم کمی پایین تر از خانه مان که مرکز پزشکی و مطب دکترمون هست و از این لحاظ خیلی راحته. کارت خیلی زود تمام شد و برگشتیم خانه. بعد از نهار گفتم بیا بریم بیرون که یک کاری دارم. آمدی و وقتی در راه گفتم که حتما باید موبایل آی فون بگیری که واقعا وسیله ی کارمون و عصای دستمون خواهد بود با اصرار قانعم کردی که این مصرف گرایی را در شرایطی که هم موبایل بلک بری خوبی داری و هم قراره لپ تاب مک بوک بگیری قبول نداری. خلاصه برگشتیم خانه.

الان هم ساعت نزدیک 9 شب هست. من مقاله ی بسیار خوبی از "آلیسون ستون" در مجموعه ی Adorno; Key Concepts خواندم به اسم Adorno and Logic و با اینکه باید بیشتر درس می خواندم اما برای شروع بد نبود. عصر هم دوتایی رفتیم ورزش و تازه برگشتیم بالا. همین الان به امیرحسین زنگ زدم که گفت داره بازی می کنه و قرار شد بعدا زنگ بزنم اما گت که گویا گرفتن کار در فروشگاه مواد پروتین و بدن سازی تقریبا قطعی شده که خیلی خیلی خوشحال شدم. امیدوارم همانطور که گفت هم خودش و هم داریوش به زودی بروند سرکار.

خب! با تصمیم تو قرار شد که امشب فیلم ببینیم. طبق برنامه ای که برای خودم ریخته ام صبحها باید کمی زبان انگلیسی و آلمانی بخوانم، بعد از کار در کتابخانه و درس خواندن، لکچر در آی پاد گوش بدم و یک مقاله ی روز بخوانم. شب هم بعد از ورزش یا رمان و یا کتاب بخوانم. البته فیلم هم به این مجموعه اضافه میشه.

خیلی برنامه ی خوبیه تنها مونده اجراش که اصل داستانه و البته قراره با کمک هم اجراییش کنیم. خلاصه که برای شروع بد نبود.

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

درس نه اما عالی بود


با اینکه این دو روز را هیچ کدام اصلا درس نخواندیم و واقعا داستان امتحانات داره ترسناک میشه اما باید بگم که چقدر روحیه ی هر دو تایی عالی و خوبه. دیروز که تقریبا تمام روز را خانه بودیم و کار بخصوصی نکردیم جز ورزش و البته شب هم نیمه و نصفه یک فیلم دیدیم. البته با مامان و مادر و خاله از طریق اسکایپ کمی حرف زدیم و دیدیمشون و خوب بود.

امروز هم بعد از اینکه نصف شب با سر و صدای وحشتناک چند هندی که در پایین خانه بلند بلند طوری فریاد و خنده و بحث می کردند ساعت چهار و نیم صبح بیدار شدیم و بعد از نیم ساعت بلاخره با تماسی که با نگهبان گرفتیم و رفت بهشون تذکر داد آرام شد اما بد و دیر خوابیدیم و صبح هم تا بیدار شدیم و خانه را تمیز کردیم و بعد برای نهار و صبحانه رفتیم "هی لوسی" و برگشتیم خانه دیگه عصر شده بود. من رفتم ورزش که ده روزی بود تا دیروز که کاملا تعطیل شده بود و بعدش هم با هم رفتیم پایین برای باربیکیو و حالا هم با اینکه ساعت از 9 شب گذشته تو داری برای هفته بیسکویت درست می کنی و خلاصه قرار از امشب درست بخوابیم و از فردا درست زندگی کنیم.

فردا تو وقت دکتر داری و من هم تصمیم دارم همراهت بیام. البته درس را باید از فردا حسابی شروع کنیم که داریم به شدت زمان کم میاریم. خلاصه که روز و ویکند خوبی بود و خیلی هر دو سرحالیم. امیدوارم همیشه این تجربه و حال خوب را حفظ کنیم با درس و ورزش درکنارش.

راستی ایمیلی که برایم آمده بود برای تدریس در درسی به اسم Self and culture را با توضیحی که به استاد مربوطه دادم و خلاصه آماده اش کردم برای تو فوروارد کردم و فکر کنم با توجه به ایمیلی که امروز برایت زده این کلاس را برای درس برداری که خیلی خوبه.

خلاصه که همه چیز خدا را شکر خوبه و عالیه. مونده شروع واقعی ما که به قول آن نوشته ی "فروچون" در رستوارن ماندارین که با بابا و مامانت رفتیم: Success is a planned event

۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

یکسال قبل در چنین روزی


جمعه شب یا در واقع شنبه بامداد هست. تو در حالی که بعد از شراب و در حین دیدن فیلم خوابت برده بود الان داری مسواک میکنی تا برای خواب آماده بشی و من هم بعدش. این یکی دو روز اتفاق خاصی نیفتاد جز روال عادی کتابخانه و البته درس نخواندن من و کمی درس خواندن تو.

البته دیروز با گمل در Second Cup نزدیک خانه مون قرار داشتیم تا درباره ی واحدها و کارهای ورودی تو کمی ازش اطلاعات بگیریم. خیلی لطف داره. صحبت از جابجایی خانه شد و اینکه چون پول لازم را به موقع نداشتیم نتونستیم جابجا بشیم و گفت اگر احتیاج دارید من می تونم بهتون قرض بدم. اطلاعات خوبی هم درباره ی دوره ی تو بهمون داد و البته به من هم گفت که اگر بخواهم آلمانی بخوانم گروه ادبیات آلمانی دانشگاه هزینه ی دوره ی گوته را خواهد پرداخت. جالب بود چون روز قبلش بهت گفته بودم که خیلی گرانه و بهتره که بی خیالش بشم.

امروز هم بعد از ظهر از کتابخانه آمدیم و رفتیم "ایتون سنتر" تا ببینیم چرا موبایل من مشکل پخش صدا در قسمت موزیک و آی پاد داره. بعد از کلی وقت گذاشتن در آپل و عوض کردن گوشی متوجه شدیم که حق با تو بود و من باید اتصال گوشی را کاملا تا آخر جا می انداختم. خلاصه با اینکه تصمیم گرفتم که همانجا برایت لپ تابی را که نیاز داری بگیرم و سفارش هم دادیم اما تو گفتی که فعلا بهتره که دستمون را خالی نکنیم و تا گرفتن OSAP ترم جدید صبر کنیم. نمی دانم درست بود یا نه اما به هر حال حرف تو غالب شد.

گفتم OSAP و باید از روز چهارشنبه هم بگم که رفتم دانشگاه و کارهای OSAP تابستانم را انجام دادم و به یکی دوتا کار دیگه ام هم رسیدم. سر راه برگشت رفتم سمت سوپر و مغازه های ایرانی. اول برای لپ تاب تو که پنل جلویی اش را موقع تعمیر گم کرده اند رفتم آن تعمیرگاه ایرانی که باز هم کارمون نشد و بعدش هم چندتایی نان گرفتم و البته رفتم طبقه ی پایین مغازه ی فیلم و DVD ایرانی آنجا که مقداری کتاب داره و به نصف قیمت برای فروش گذاشته و پیش از این هم ازش کتاب برداشته بودم. خلاصه رمان چشمان نخفته در گور آستوریاس که هنوز نخوانده ام و کتابی از جلال ستاری و یکی دوتا کتاب دیگه هم گرفتم که به غیر از افسانه اسطوره ی نجف دریابندری هیچ کدام در در میان کارتونهای کتاب در ایران ندارم. البته شاید کتاب دوباره از همان خیابان بیژن نجدی را هم داشته باشم. اما مهم اینه که احساس کردم باید این کتاب و البته یوزپلنگانی که با من دویده اند را دوباره خواند.

تنها نکته ی باقی مانده این که با مادر که دیشب حرف میزدم گفت که خلاصه چیزی از امیرحسین با این اخلاق و رفتار در نمیاد. و اینکه چقدر بچه ی متوقع و البته تنبلی شده. گفت که می خوابه و به مامان میگه بیا پشت من را بمال. یادم افتاد که من آن اویل روزهای جمعه کف پای داریوش و مامان را کرم میزدم و می مالیدم و حالا بچه شون به قول مادر هرچه که می خواد میگه و دو قورت و نیمش هم باقیه. عجب داستانیه.

اما برگردم سر داستان خودم که کمتر از امیر ناراحت کننده و حکایت کننده از تنبلی و درس نخواندن نیست.

راستی سال پیش، درست سال پیش در چنین روزی سیدنی را به مقصد دبی ترک کردیم و بعد از پنج روز دبی پیش مامان و بابات و جهانگیر که با آمدن عزیز جون و حاج آقا و خاله سوری و سارا و لیلا خیلی دورمون شلوغ بود، آماده ی آمدن به تورنتو شدیم. البته یادم نره که جام جهانی هم بود و از آن مهمتر اشتیاق و سوز و هیجان رضا صفی زاده. خلاصه که سال پیش در چنین روزی سیدنی را بعد از چهار سال تمام ترک کردیم. چهار سالی که احتمالا از جمله ی بهترین و سازنده ترین سالهای زندگی مون تا آن زمان بود و امیدوارم که در قیاس با آینده تنها سکویی برای پرش دیده شود و نه نقطه ی اوج پرش.