۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

توریست


دیروز که روز فوق العاده ای بود بابت آن خبر بی نظیری که بهمون رسید و البته پولدار شدن مان. اما با اینکه قرار گذاشتیم دوتایی با هم جشن بگیریم و رفتیم بیرون تا در کافه ای بشینیم و گپ بزنیم، خیلی خوش نگذشت. کافه "اسپرسو" رفتیم و انتخابمون خیلی خوب نبود. بعدش هم خرید کردیم و شامی دوتایی خوردیم و فیلمی دیدیم.

البته آنقدر خبرهای خوب و بخصوص داستان رسیدن نامه ی پذیرش تو بهمون حال داد که جای هیچگونه گله ای نبود و نیست. بابت پرس و جو برای اسکالرشیپ و TA با جودیت تماس گرفتی و اون هم بهت گفت که چهارشنبه ساعت یک بروی دانشگاه و با گمل هماهنگ کنی که خیلی عقب نیفتی.

خلاصه با اینکه خوشبختانه مدارک OSAP تابستان من هم رسیده و قرار شد فردا با وقتی که گرفتم آن کار را هم انجام دهیم امروز آخر وقت گمل تماس گرفت و گفت فردا دانشگاه نمیره و قرار شد با تو جایی در مرکز شهر قرار بگذاره. حالا فردا من میرم دانشگاه دنبال کارهایم و بعدش هم یک سر میرم سوپر خوراک و آن مغازه ی کذایی تعمیر لپ تاب تو و بر می گردم خانه، تو هم احتمالا با گمل قرار داری.

اما امروز. با اینکه از صبح رفتیم کتابخانه و تو هم خیلی خوب درس خواندی اما من با سختی هر چه تمامتر تلاش کردم و وقتم را کشتم. نمی دانم چه مرگم شده که حوصله ی هیچ کاری را ندارم. نه درس خواندن و نه هیچ کار دیگه. دوباره انگار چرخه ی بطالت و تنبلی غالب شده. البته با این تفاوت که درست تا دو ماه دیگه باید سه مقاله ام را تحویل داده باشم. خلاصه که اوضاعم علیرغم عالی بودن شرایط مناسب نیست. مشکل فکر کنم با همان "آب هندوانه" حل شود. خلاصه که نه ورزش و نه درس و نه مطالعه. غروب دوتایی رفتیم پایین و باربیکیو کردیم و شب هم فیلم Tourist را دیدیم. انگاری که خودم هم توریست شده ام و موقت عوض مقیم و دایم. واقعا که گندش را در آورده ام.


۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

زندگیمون عوض شد


صبح دیر بیدار شدیم- مهم نیست.
دیشب هم دیر خوابیدیم و برنامه هایمان را با تاخیر آغاز کردیم- این هم مهم نیست.
ساعت از صلات ظهر که گذشته هیچ بعد از ظهر هم داره به نفس میفته و هنوز یک سطر درس نخواندم- اما مهم نیست.
تو هم داری کارهای نهار را بجای درس خواندن انجام می دهی- باز هم مهم نیست.

مهم آن چیزی است که رسیده: خبر خوش. خبری که مدتهاست منتظرش هستیم. به تو گفتم که امروز هیچ چیز برایم مهم نیست چون امروز روز جشن واقعی است.

پاکت "آفر" و پذیرش تو از دانشگاه یورک برای دوره ی دکترای SPT رسید.

سلام همسر فرهیخته و صبور من. سلام به تو که بارها و سالها صبر کردی تا به آنچه که حقت بود بررسی. تازه این آغاز است. سلام به آغاز.

به قول تو شکل زندگیمون عوض شد. باید لذت ببریم و کار کنیم. باید دیگری شویم. ما می توانیم.

پ.ن. از بس این خبر خوشحال کننده بود که خبر رسیدن چک غیر منتظره از دانشگاه برای من که بجای 300 دلار 1750 دلار بود به اتفاق حاشیه ای امروز تبدیل شد. پولی که نه تنها منتظرش نبودیم اما خیلی خیلی در پرداخت بدهی ها و روی روال افتادن زندگی زیبا و عاشقانه ی ما موثر خواهد بود.
تازه به این مبلغ اضافه کن 450 دلار پول تکس و مالیات امسال من که برخلاف حرف دفترداری که رفتیم تا کارمون و پرونده مون را درست کنه جای فرستادن چک تا آخر ماه همین اول ماه به حسابم ریخته بودند.

خب! اوضاع مالی خدا را شکر خیلی بهتر و مناسب شده. پول OSAP که بیاد قراره برای مامان ها پول بفرستیم. حالا هم که اوضاع خودمون خوبه. خدا را هزاران مرتبه شکر. داستان مالی و رسیدن چک خیلی عالی بود. اما قبولی و پذیرش رسمی تو همه چیز را تحت الشعاع قرار داد و باید هم همینطور میشد.

دوستت دارم یگانه ی من. خانم دکتر من.


۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

روال سازی


داری لباسهایی را که از خشک کن در آورده ای تا می کنی و در کمد می گذاری. من هم گفتم تا قبل از اینکه با آمریکا و خانه ی خاله تماس بگیرم و با مامان و دیگران صحبت کنم پست امروز را بگذرام. صبح بعد از اینکه بیدار شدیم و خانه را حسابی تمیز کردیم دو نفری رفتیم محله ی ایتالیای کوچک "لیتل ایتالی" و صبحانه ای خوردیم و با اینکه کمی گرم بود و تمام راه را پیاده رفته بودیم تو قسمتی از راه را با من پیاده برگشتی و از تقاطع "بترست" و بلور از هم جدا شدیم. تو با مترو برگشتی خانه و من هم بعد از کمی چرخ زدن در کتابفروشی BMV آمدم خانه.

از وقتی که برگشته ایم هم جز استراحت و کمی تلفنی با مادر حرف زدن و کمی به کارهای اینترنتی پرداختن کاری نکردیم و روز را با سر و صدای بسیاری که دو روزه از خیابان یانگ به گوش میرسه بابت جشن همجنسگرایان و فستیوالشون سر کرده ایم. البته دیشب ساعت از سه و نیم بامداد گذشته بود که داد و فریاد چند نفر مست حسابی از خواب بیدارمون کرد اما دیگه از فردا همه چیز به روال عادی خودش به احتمال زیاد باز خواهد گشت و من و تو هم باید روال خودمون را پیدا کنیم.

خلاصه که قرار گذاشته ایم هم ورزش و هم رعایت غذایی و هم درس و هم مطالعه ی غیر درسی را به روال عادی زندگی برگردونیم و دوباره به روزها خوب و آینده سازمون باز گردیم به امید خدا.

۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

دیدن دریا


آخر شبی نسبتا گرم هست و هر دو تمام امروز را به استراحت گذرانده ایم و کم کم آماده ی خواب می شویم تا از فردا روز و زندگی تازه ای را به سلامتی آغاز کنیم. اگر بخواهم از این چند روز بطور کوتاه یاد کنم باید بنویسم که روزهای خوبی بود خدا را شکر و خوش گذشت.

اول از چهارشنبه شب می گویم که مهمان خانه ی آیدا و آریو بودیم به هوای اینکه خواهر و شوهر خواهر آریو خواهند آمد و برای اینکه شوهر خواهر آریو - اودی مخفف اودیسه- فارسی بلد نیست و به قول آدیدا خواهر آریو دانشجوی سال آخر دکتری است می خواست من و تو آنجا باشیم برای اینکه جلوی مهمانهایش کم نیاورد. البته وقتی رفتیم دیدیم که مازیار و نسیم و بعد هم علی آمدند و شب بدی نشد. البته من تقریبا تمام مدت با اودی مشغول حرف زدن از اوضاع کنونی یونان و آشوبهای داخلی آنجا بودیم و آریو هم که تقریبا اطلاعی از اخبار نداشت خیلی مشارکت نمی کرد.

آخر شب وقتی رسیدیم و خوابیدیم شده بود دو بامداد و به همین دلیل صبح پنج شنبه که شب تولد من بود را دیر بیدار شدیم و البته روز خیلی خوبی را دوتایی با هم گذراندیم. پیش از ظهر رفتیم "کرپ اگوگو" و قهوه و کرپ فرانسوی خوردیم و بعدش من یکی دو تا قالب شیرینی پزی که تو می خواستی را از نزدیک کافه برایت گرفتم و از آنجا تو رفتی دنبال خریدهای و کارهای شب که گفته بودی برو کتابخانه و تا آخر وقت نیا تا من آماده ی مهمانی شب بشم. رفتم و تا آمدم ساعت از 5 گذشته بود و وقتی آمدم تو غذایت را درست کرده بودی و داشتی کیک را در فر می گذاشتی. چندتایی بادکنک باد کرده بودی و گل خریده بودی و خلاصه خیلی محیط زیبا و دلنشینی را ساخته بودی. روشن کردن چندتایی شمع هم آخر وقت رنگ رمانتیک را کامل کرد و شب بی نظیری را برای من و به مناسبت شب تولدم ساختی. هر چه گفتم که به هر حال شب سالگرد عروسی مان هم هست گفتی که برایت آن اهمیتی نداره و تنها عقدمان هست که حسابه و امشب تنها شب تولد من هست.

با هم شراب بسیار لذیذ و گیرایی که تو خریده بودی را با "بیف استراگانف" که سفارش من بود به همراه فیلم زیبای Another Year دیدم و خیلی لذت بردیم. کیک خامه و توت فرنگی را دسر خوردیم و خلاصه که عالی بود. جریان ماشین ریش تراش را هم که قبلا نوشتم.

شنبه صبح طبق قرار قبلی رفتیم خانه ی آیدا و البته تا دیگران بیایند و آماده شوند و در مسیر راه همدیگر را ببینیم خیلی طول کشید. چهار ماشین بودیم. ما با ماشین آریو، نسیم و مازیار با ماشین آریا و لیلا، نوید هم با ماشین خودش و دوتا از دوستان پارتنر چینی اش- بلیندا- و علی دوست دیگر آریو و نوید با ماشین بلیندا. علی برادر نسیم، بچه های آریو و آریا و یکی دو تا دوست چینی دیگر بلیندا هم بودند و وقتی رسیدیم دو تا از دوستان دیگرشان که اتفاقا یکی شون ایرانی بود و گفت که فارسی اش خیلی خوب نیست و بیشتر ترجیح می داد انگلیسی حرف بزنه و پارتنرش که خانمی چینی بود به جمع ما اضافه شدند.

جالب اینکه هم تولد من بود و هم آندیا و هم نوید. با چند ساعت در ترافیک و شلوغی راه گیر کردن رسیدیم لب ساحل و برخلاف اکثریت که خیلی شاکی از اوضاع بودند من و تو خیلی هم خوش بودیم. برای اولین بار پس از یک سال از شهر بیرون رفته بودیم و برای اولین بار قرار بود بلاخره دریای اینجا را ببینیم. روز خوبی بود. البته به قول تو برای سالی یکبار با این دوستان خوب بود. باربیکیو، بازی وسطی، کنار آب برای بعضی مثل ما و در آب رفتن برای بعضی دیگر، گپ زدن و حرفهای بی سر و ته زدن و شنیدن، و البته حرفهای شنیدنی با آن آقای ایرانی - بیژن- که مایل نبود فارسی حرف بزنه و آیدا از اول تمام خواهش از من این بود که چون این طرف یکی دوبار که دور هم بوده اند اینها را تحویل نگرفته من برم و باهاش حرف بزنم و بهش بفهمونم که در بین دوستان آنها امثال ما هم هستند(!)، که رفتم و سر صحبت باز شد و متوجه شدم که بیژن استاد دانشگاه هست و پارتنرش دکتر تغذیه و حرفهای جالبی زدیم و در آخر آنها گفتند که خیلی دوست دارند با ما رفت و آمد داشته باشند چون دوست ایرانی ندارند و فضای بیژن با اکثر ایرانی هایی که در سن و سال او هستند خیلی تطابق نداره چون از بچگی در پاریس بزرگ شده و حالا هم نزدیک 15 سالی هست که اینجا آمده. جالب اینکه آیدا هم به من گفت من گفتم برو طرف را بشون سرجاش حالا باهاش دوست شدی!

خلاصه تا غروب آنجا بودیم و بعد وقتی بقیه تصمیم گرفتند که از آنجا که برگشتند بروند خانه ی نسیم و مازیار و ما خیلی خسته بودیم و البته بی وسیله برای برگشت با آریو و لیلا که می خواستند بروند خانه برگشتیم و خلاصه که تمام امروز را هم با خستگی اما آرامش گذراندیم.

نزدیک ظهر بیرون رفتیم و با اینکه خیلی هم میل نداشتیم اما سر از یکی از رستورانهای "یورک ویل" در آوردیم و برانچ بسیار بسیار متوسط با سرویس بسیار بسیار بد و حقیری داشتیم و بعد که کمی از رژه ی همجنسگرایان در خیابان یانگ دیدن کردیم برای چرخی لای کتابهای روز زدن رفتیم ایندیگو و اتفاقی بهرام رادان را دیدیم و گپی با او زدیم و چایی در کافه ی "استارباکس" انجا خوردیم و برگشتیم خانه.

شب هم فیلم Secret in their eyes را دیدیم که خیلی فیلم متوسط و حتی ضعیفی بود و نمی دانم چطور اسکار بهترین فیلم را گرفت. البته نیمه ی باقی مانده ی شرابمان را هم همراهش کردیم و حالا هم که من دارم در سر و صدای وحشتناک موزیک که شاید بخاطر جشنهای این یکی دو روز "روز کانادا" می آید اینها را می نویسم تو داری عکسهای دیروز را که علی در دراپ باکس گذاشته نگاه می کنی.

با آمریکا و ایران هم حرف زدیم و خاله سوری و خاله فرح هم زنگ زدند و بابت تولدم تبریک گفتند. با خاله فرح درباره ی کار مامان حرف زدم و اینکه امیدوارم امیرحسین به خودش بیاید. الان هم که دارم اینها را می نویسم گویا امیر به سلامتی دوباره راهی لس آنجلس هست و شاید بخواهد که در کنار تغییر محیطی که مامان داده او هم آنجا زندگی جدیدی را آزمایش و شروع کند. امیدوارم.

خلاصه که از چهارشنبه شب تا امشب تمام مدت تفریح بوده و خوش گذرانی. قرارم اما چیز دیگری است. آمادگی برای شروع یک دوره ی جدید. شروع آخرین بخت و فرصت که می توان شکل و سامانی به زندگی داد و در مسیری رفت که باید. به قول شخصیت فیلم "جنایت هنری" که چند شب پیش از قولش نوشتم تمام آنهایی که به استعداد و رویای خود خیانت می کنند و به تحققش همت نمی گمارند جنایتکارانند.

نمی خواهم بیش از این جنایت کنم.


۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

کشیدن کمان آرش


خیلی دیر وقت هست و تو آماده ی خوابی و من هم خیلی خوابم میاد. دیشب بعد از اینکه از خانه ی آیدا برگشتیم و خواستیم بخوابیم ساعت از دو گذشته بود و به همین دلیل الان هم هر دو خسته ایم. تازه قراره که فردا صبح هم ساعت 10 در خانه ی آیدا و آریو باشیم که به مناسبت روز کانادا با عده ای دیگه از دوستان آنها بریم بیرون. تولد آندیا و من هم هست البته. اما چرا اینقدر دیر وقت تصمیم گرفتم که اینجا سری بزنم فقط و فقط بخاطر ثبت این شب زیبا و کم نظیری بود که تو با تمام وقتی که امروز گذاشتی برایم ساختی.

شب تولد من. تولد و شب عروسی من و تو که پنج سال پیش بعد از شش سال عقد و زندگی با هم به عنوان پارتی خداحافظی با هم گرفتیم. برایم شام و شراب عالی درست کرده بودی و خریده بودی. کیک خامه و توت فرنگی همانطور که می خواستم. بادکنک و شمع و کادو. کادوی خیلی گران. یک ماشین ریش تراش که در حراج بیش از 200 دلار خریده ای. البته به زور قیمتش از از زیر زبانت بیرون کشیدم و گفتم که نباید اینقدر در این شرایط که دستمان باز نیست خرج کنیم. البته تو اشک توی چشمهای قشنگت جمع شد و گفتی بعد از چند سال که حتی پول خرید گل هم نداشتیم در چنین زمانی دوست داشتی امسال که شدنی بود این کار را بکنی. خلاصه که دلم را کندی با این حرفی که زدی. حالا قرار شد درباره اش تصمیم بگیرم. اینکه این را نگه دارم و یا بجایش که یک کیف که نیاز دارم بگیرم.

اما از این حرفها بگذریم. فقط خواستم امشب زیبا را حتی در آخرین لحظات هم که شده ثبت کنم. امشبی که آغازی است بر تصمیم های مهم که باید ظرف سه سال آینده به شکل عادت و روتین برایم در بیاد. از ورزش کردن و کنترل سلامتی گرفته تا نظم برای درس و مطالعه. از تفریح و کار تا خواندن و نوشتن. این سه سال و بخصوص این سال باید استارت آخرین فرصت باشه که قدرش دانسته شود.

بخاطر همین هم که شده گفتم باید قدر این لحظه و شب را بدانم و شده در آخرین دقایق ثبتش کنم. اینکه چه گذشت و چه کردیم دیشب و فردا خواهیم کرد را خواهم نوشت. تنها خواستم بگویم که چقدر با تو خوشبخت و پر از معنا و نورم. چقدر احساس می کنم که رویین تنم و چقدر می توانم تهمتن وار و آرش وار بکشم این کمان را.

و اگر شد و شدم تنها بخاطر توست. تنها.

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

بی فایده


سه شنبه آخر شب هست. تازه فیلم "پای چپ من" با بازی دنیل دی لوئیس را دیدیم و داریم آماده ی خواب میشیم. دیروز که روز کاملا بی فایده ای بود برای من. یک روز تمام که هیچ کاری نکردم جز اتلاف وقت. بخشی آخر فیلم "کارلوس" را که از شب قبلش ناتمام مانده بود - به علت اینکه تو مهمانی آیدا رفته بودی و من هم چند ساعتی را با مامانت برای کمک به امتحان ترجمه اش تلفنی حرف زدم و دیگه وقت نکردم که تا آخر ببینم- دیدم.

تو در کتابخانه درس می خواندی و من هم داشتم فیلم می دیدم. بعد از اینکه برای نهار گفتم بیا در این هوا بریم بیرون جایی بشینیم و نهارمون را بخوریم تو گفتی حتما و این شد که تو هم از درس خواندن افتادی. با هم رفتیم یک جای تازه در میان ساختمانهای زیبای دانشگاه تورنتو در محوطه ی چمن پیدا کردیم و ساندویچ ها را خوردیم و بعدش هم آمدیم خانه.

بعد از اینکه کمی با موبایلهامون بازی کردیم و چندتایی پادکست ریختیم روی آنها به همت تو رفتیم ورزش. تو زودتر کارت را تمام کردی و برای باربیکیو آمدی بالا و من هم تا کارم تمام شد و آمدم بالا و دوش گرفتم تو رسیدی و با هم فیلمی بسیار مبتذل و مثلا کمدی از محصولات پرفروش هالیوود دیدیم و خلاصه تا خوابیدیم شد 12. البته من فیلم دیگه ای هم دیروز دیدم به اسم Henry's Crime که آن هم دست کمی از دو تا فیلم دیگه ی روز نداشت. البته یک جمله در فیلم بود که خیلی به دلم نشست. یک جایی طرف در زندان به کیانو ریوز میگه که اکثر آدمها جنایتکارند. جنایت می کنند به توانایی ها و آروزهای خودشان و از بین می برند آن چیزی را که باید به فعلیت برسد.

اما امروز. امروز هم رفتیم "ترینیتی" و تو درس خواندی و من هم کمی اتلاف وقت کردم و البته کمی هم درس خواندم. مقاله ی Subject Object آدورنو را می خوانم که به قول دکتر مرادخانی تنها ده پانزده صفحه هست اما ده پانزده صفحه هست.

بعد از ظهر هم دو تایی قبل از اینکه بیایم خانه به پیشنهاد اولیه ی من و بعد بی حوصلگی و بهم زدنش و بعد دوباره تصمیم به انجامش گرفتن رفتیم کافه و کمی نشستیم و هوایی خوردیم و اتفاقا این کار باعث شد حال و احوالم بهتر بشه و کمی سر حال بیام. تو که خدا را شکر مثل همیشه کارت را آرام به هر حال هر طوری که هست جلو می بری، این منم که دایم از این رو به آن رو میشم. یک روز کم حوصله برای درس و یک روز بهانه گیر و خلاصه به قول مادر بد "کوفتی" میشم.

اما در کافه ی "لاتیری" در یورک ویل کمی در آفتاب نشستیم و از هوای زیبا و عجیب امروز که آفتاب و باران و ابر و توفان و دم و باد و نسیم و رنگین کمان و آسمان لاجوردی و همه چیز داشت لذت بردیم و راجع به هابرماس و آدورنو و توکویل حرف زدیم و البته خودمان.

بعد از اینکه برگشتیم من رفتم ورزش و تو کمی به کارهای خودت رسیدی و فرمهای کار بابات را درست کردی که فردا که به سلامتی میری دفتر "دامیتس" برای شروع رسمی پرونده ی کار بابات همه چیز آماده باشه. بعد از اینکه برگشتم بالا و دوش گرفتم با مادر و مامانم حرف زدیم و مامانم گفت که قراره مدتی را پیش خاله و مادر بمونه که خبر بسیار عالی و خوبی بود.

سالاد و فیلم نسبتا خوب با بازی عالی دی لوئیس هم حسن ختام امشب خواهد بود و امیدوارم از فردا اوضاع به روال بسیار بهتر و محمودی برگرده. فردا قراره تو بری دفتر دامیتس. شب هم گویا خانه ی آیدا باید بریم برای اینکه خواهر و شوهر خواهر آریو را دعوت کرده که دانشجوی دوره ی دکتری در انگلیس هستند و البته شوهر خواهره یونانی هست. به تو قبلا گفته بود که اگر ما بریم خیلی برای وجهه اش خوبه و کمکش می کنه. این هم دلیل شد برای رفتن؟ به هر حال قرار بریم.

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

از ای بری به بلک فون


کاملا به طور اتفاقی از سر زدن به اینجا و گذاشتن پست درباره ی چند روز گذشته باز ماندم. جالب اینکه اتفاقا روزهای پر کاری هم داشتیم. خب به ترتیب شروع کنیم:

پنج شنبه روزی واقعا خوب به لحاظ درسی برای من بود. بعد از ماهها با اینکه بارها و بارها خواستم از پای درس در کتابخانه بلند بشم و بیام خانه. تو هم نبودی و با آیدا رفته بودی کاستکو و بعدش هم همراه با نسیم و آیدا برای بعضی از خریدهای امروز آیدا که روز تولد آندیاست رفتید "آی کیا". خلاصه تا آمدی خانه شده بود 9 شب. اما من بعد از اینکه ساعت کتابخانه تمام شد رفتم ربارتس و تا ساعت 7 نشستم و بلاخره درس آن روز را تمام کردم و بعدش با رسیدن به خانه رفتم ورزش و خلاصه روز خوبی را از نظر درسی و برنامه ای پیش بردم. اما شب بعد از اینکه تو خریدهای کاستکو را جابجا کردی شام درست کردی و با اینکه هیچ کدام اشتهایی هم نداشتیم خوردیم و من تا صبح اذیت شدم.

جمعه هم من رفتم کتابخانه و تو هم قرار شد به بعضی از کارهایت برسی و برای خرید کادوی آندیا هم یک سر بری "ایتون سنتر". بعد از ظهر بود که به من زنگ زدی و گفتی که Fido دیل خیلی مناسبی را برای تلفن گذاشته و نظرم را پرسیدی که بهتر نیست با توجه به اینکه ماه بعد باید پلن یکساله و بسیار گران و مزخرف راجرز را تمام کنیم این یکی را که گوشی بلک بری هم روی خطش بهمون میده بگیریم.

خلاصه پا شدم و اول آمدم خانه و کارت شناسایی خودم و تو را برداشتم و آمدم پیش تو. بعد از اینکه رفتیم توی مغازه ی فایدو من بهت گفتم که از گوشی های بلک بری خوشم نمیاد و تو گفتی طرف گفته که می تونید آیفون هم بردارید و تو آیفون بردار. خلاصه قرار شد این کار را کنیم. اما وقتی موقع حساب کردنش شد دیدم که 160 دلار باید بابت گوشی ام بدهم. ضمن اینکه قرارداد من سه ساله هست و مال تو دو ساله و من ماهی 30 دلار بابت 5 گیگ دانلود هم اضافه میدهم. تو ماهی 50 و من 80 دلار.

بعد از اینکه آمدیم بیرون من گفتم اصلا در این شرایط علیرغم اینکه همه از این گوشی تعریف می کنند کار درستی نکرده ایم و خلاصه بعد از اینکه کمی فکر کردم قرار شد برگردیم و گوشی من را پس دهیم و یک بلک بری هم برای من برداریم. ضمن اینکه من گوشی سامسونگی که سال پیش از دبی برای خودمون خریده بودیم به خوبی داره کار میکنه و اصلا به گوشی نیاز ندارم.

وقتی برگشتیم طرف گفت من عوضش می کنم اما بهت اطمینان می دهم که کسی که بره روی گوشی های "اسمارت" دیگه بر نمیگرده روی گوشی های معمولی. خلاصه وقتی زور می زد که سیم کارتم را در بیاره گفتم ولش کن برش می دارم. تو هم از کار من خنده ات گرفته بود. از اینکه من کاملا از این خرید تا چند دقیقه ی پیش برخلاف اصرار تو ناراضی بودم - به دلیل شرایط مالی حاضر- و هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم. یه هر حال حرف ناصر هم توی گوشم بود که هر طور شده این تکنولوژی را بگیر و باهاش آشنا شو چون آینده به این سمته و دایم هم همان مثال خودم را برایم تکرار می کنه که یک روز بهش گفتم مثلا در ایران چندتا از استادان ما اساسا با ایمیل آشنا بودند و اصلا ایمیل داشتند. خلاصه که گفتم باشه، با اینکه گوشی 700 دلاری نزدیک به هزار دلار به اقساط برایم در میاد اما شاید بد نباشه حالا که بر خلاف استرالیا امکان خرید قسطی داریم این کار را بکنم.

جالبه که تو دایم می گفتی که این اولین باری هست که من چیزی برای خودم گرفتم و به خودم چیزی روا داشته ام. به هر حال من فکر می کنم که این گوشی بخصوص بیشتر به درد تو می خورده چون تو اهل سر در آوردن و وقت گذاشتن روی تکنولوژی هستی. اما گفتی نه من همان بلک بری را می خواهم که جهانگیر هم گفته بهتره، بخصوص که خود جهانگیر آیفون باز بود و حالا به بلک بری رو آورده. جالب اینکه دیشب امیرحسین که رفته دوباره لس آنجلس پیش مادر تا مامانم را برگردانه خانه بهم می گفته آیفون خیلی بهتره. بلاخره این حوزه ی تخصصی جوانهاست.

خلاصه که تو این بی پولی این خرید من هم داستانی بود. اما با اینکه هنوز اصلا باهاش کار نکرده ام می توانم بفهمم که چرا ملت را کاملا از زندگی انداخته و معتاد کرده از بس که امکانات اصلی و کاذب بهت میده.

دیروز شنبه هم دو تایی با هم رفتیم "هی لوسی" برانچ و بعدش با اینکه قرار بود تو تنهایی بری خانه ی مهناز برای گرفتن چیزهایی که مامانت داده اما چون سر درد داشتی و من هم دیدم که روز روز درس خواندنم نیست - یک پنج شنبه درس خوانده ام حالا یک هفته به خودم استراحت میدم!- گفتم من هم همراهت میام برای اینکه هم تشکر کرده باشم و هم تو تنها نروی.

عصر رفتیم و تا برگشتیم خانه شب شده بود. آریا از بس جیغ کشید سرمون را برد. به قول نادر و مهناز از بس در ایران دیگران لی لی به لالاش گذاشته اند و گفته اند چیزی بهش نگو و ... بچه اخلاقش خراب شده و کمی طول میکشه تا دوباره بیفته روی روال. البته خداییش روالش را هم چیز مزخرفیه. به هر حال بچه هست و خیلی جیغ میکشه آن هم از نوع بنفشش.

اما مامانت لطف کرده بود و علاوه بر مومک برای تو کمی زرشک و آلو هشتا از کتابهای من را هم برایم فرستاده بود و مهناز هم لطف کرده بود و آورده بود. و البته مامانت مهمترین چیزی که داده بود آن دو هزار دلاری بود که داده و من گفتم با گرفتن OSAP باید بلافاصله برایش پس بفرستیم چون میدانم خودش چفدر به این پول نیاز داره. امیدوارم که روزی بتونم برای مامان و بابات و مامانم کاری کنم و بخصوص کمی از دریای محبت های خانواده ی تو را جبران کنم.

امروز هم تو قراره کتابهایی که این سری آریو آورده را بگیری و بیاری خانه. اینبار اتفاقا آریو که کلا آدمی نیست که برای کسی بار بیاره و ببره بنا به خواست باباش دو تا گلیم آورده بوده و مامان نسیم هم باز یک عالمه چیز داده برای آوردن که گفته نه نمی برم و تو گفتی که در ماشین آیدا که بودی صدای آریو که نمی دانسته تو آنجایی را می شنیدی که می گفته این مامان نسیم بار چندم هست که به تو و من داره یک چمدان اضافه می کنه و مگه نگفتم که بگو من هیچی نمیارم جز کتابهای فلانی.

خلاصه دیروز بهش زنگ زدم و ازش تشکر کردم و گفتم که خودم برای کسی این کار را هر بار که می رفتم و می آمدم انجام نمی دادم. این بار سوم هست در این چند ماه که آریو لطف کرده و برایم کتابهایم را آورده.

به هر حال دیروز که در قطار داشتیم بر می گشتیم داشتیم راجع به کتابها و وسایلمون حرف میزدیم و گفتم که باید یک فکر اساسی برای این داستان بکنیم. تو می گویی که شاید بد نباشه که تو خودت یک سر بری و کار را یکسره کنی و بخشی از کتابها را که می خواهیم بیاری و همان چند تکه چیزی که داریم. شاید هم با توجه به هزینه ی کار بهتر باشه که دو تا کارگر بگیرم و با زحمتی که مثل همیشه به مامانت میدیم این طوری کار را تمام کنیم. حالا باید دید.

امروز صبح هم تا نزدیک ظهر کار تمیز کردن خانه طور کشید و بعدش هم رفتیم "بست بای" برای اینکه تو مموری کارت برای تلفنت بگیری و برانچ خوردیم و برگشتیم خانه. ساعت نزدیک 4 عصر هست و تو داری کارهایت را می کنی که بری برای کمک به آیدا خانه شان و از آنجا هم به سالنی که برای بچه ها رزور کرده. من هم می مانم خانه و شاید کمی کتاب خواندم و فیلمی دیدم. درس؟ نه بابا گفتم که پنج شنبه خواندم!

به همین دلیله که چیزی نخواهم شد.