۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

برزری و اوسپ


داری با آیدا حرف میزنی و بعدش هم باید بریم بخوابیم تا فردا مثل امروز کمی زودتر بیدار بشیم و بریم دنبال کارهامون. امروز بعد از اینکه با بابات برای تولدش که اصلا یادش نبود -از بس گرفتاره - حرف زدیم و تو هم کوتاه با مامانت حرف زدی و برام این پیغام را داشت که تمام کتابهایی که می خواستم را داده به مهناز و آریو - نزدیک 18 تا- رفتیم در هوایی بسیار لطیف و بارانی از وسط پارک کویین به کتابخانه ی زیبای ترینیتی.

تو که نسبتا خوب درس خواندی اما من از بس دور افتاده ام از درس و مشق و البته این متن هم به اندازه ی کافی سخت هست نتونستم خیلی درست و حسابی درس بخوانم و روی برنامه ام برم جلو. به هر حال بد نبود. بهتر از تمام این چند هفته ی گذشته، اما هنوز خیلی عقبم.

بعد از کتابخانه به خانه برگشتیم - البته تو یک ساعتی زودتر بلند شدی - و رفتیم ورزش. این یکی اما خوب بود. بعد از ورزش به خانه آمدیم - و باز هم تو زودتر چون کار داشتی آمدی بالا- و با مادر و مامانم حرف زدیم و سالاد بسیار دل انگیزی که تو درست کردی را همراه با یک فیلم مزخرف به اسم Adjustment Bureau دیدیم. حالا هم آماده ی خوابیم.

تو فردا باید بری دکتر برای نتایج آزمایشات دوباره ات که امیدواریم چیز خاصی نباشه. بعدش هم قراره با آیدا بری کاستکو تا هم اون خرید کنه تا قبل از آمدن شوهرش و هم تو برای خانه. من هم که باید درسهای عقب افتاده را تا اندازه ای برسانم.

دیشب قبل از خواب از دانشگاه ایمیلی آمد که نتیجه ی "برزری" و کمک مالی و جوایز از دفتر رئیس دانشگاه آمده و من 300 دلار گرفته ام. البته به قول تو بد عادت شده بودم و چون ظرف دو ترم گذشته چهار هزار دلار گرفته بودم فکر می کردم که این ترم تابستان بسیار بیشتر از آن 300 دلار بهم میدن. اما به قول تو همین هم با توجه به بدهی های زیادی که داریم خودش نعمته.

اما امروز از دفتر OSAP برایم ایمیلی آمد که وقتی رسیدم خانه دیدم. اگر اشتباه نکرده باشیم برای تابستان نزدیک به پنج هزار دلار بهم داده اند و این پول با اینکه در ماه آگست قراره دستمون برسه خیلی کمک بزرگیه. بخصوص که تصمیم دارم هم کمی از این پول را برای مامانم بفرستم و هم پولی که مامانت برامون داده تا مهناز بیاره و دو هزار دلاره.

خلاصه که خدا را صدها و هزاران بار شکر. امیدوارم این پول به موقع دستمون را بگیره که نه تنها خودمون که خانواده هامون و بخصوص مامانم خیلی در فشار و فقر گرفتاره.

من که واقعا شرمنده ی خودم، تو و تمام آدمهایی هستم که می توانستم با کار و همت استعدادهایم را شکوفا کنم و به آنها و زندگی هایشان کمکی کرده باشم. امیدوارم - شاید مثل تمام ابله های تاریخ امیدوارم- که روزی بتوانم کاری کنم. هر چند که آن روز به نظر مدتی است که گذشته.
نمی دانم!

۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

بلندترین روز سال


بعد از چند روز بی حوصلگی و تنبلی امروز که 21 بود را گفتم به فال نیک بگیرم و کارم را بطور جدی شروع کنم که باز هم به دلیل حساسیت و آلرژی تمام روز را بی حال و با عطسه سر کردم. صبح دوتایی با هم رفتیم کتابخانه ی ترینتی اما ظهر هر دو به این نتیجه رسیدیم که برگردیم خانه.

بعد از ظهر رفتیم کمی ورزش و بعد هم با مادر صحبت کردیم که بخاطر اوضاع مامانم خیلی ناراحته و غصه می خوره و کمی دلداریش دادیم. مامانم هم که رفته بود پیاده روی هنوز آنجاست تا ببینه حالا که خاله آذر پریروز برگشته و گفته صبر کنه تا برگرده از ایران و یک تصمیم اساسی بگیرند چه اتفاقی خواهد افتاد.

بعد از ورزش با پیشنهاد تو رفتیم دوتایی باربیکیو و بلندترین روز سال را در حال سر کردن هستیم. تو داری یک فیلم فرانسوی می بینی که من خیلی خوشم نیامد و دنبال نکردم به اسم Someone I loved با بازی دانیل اوتوی. من هم گفتم امروز را بعد از این چند روز ثبت کنم که خیلی دیر نشه.

جمعه رفتیم و لپ تاب تو را گرفتیم که دیدیم کار را خیلی کثیف و نامرتب انجام داده. علاوه بر گم کردن قطعه ی جلوی لپ تاب که چراغهای هارد و بلوتوث و ... را نشان میده موی طرف هم پشت صفحه ی مونیتور دیده میشه. امروز با مردک حرف زدم و گفت امکان نداره. بیارین تا ببینم.

شنبه دو تایی چندبار از بس که هوا خوب بود رفتیم بیرون. اول رفتیم سیم رابط برای لپی تو به تلویزیون گرفتیم تا چند فیلمی را که دانلود کرده ام ببینیم. این چند شب هر شب فیلم دیده ایم. جمعه فیلم زندگی تولستوی The last station شنبه فیلم Limitless یکشنبه فیلم Source Code و دیشب هم من با لپ تاب خودم فیلم Unknown را دیدم که همگی در ویژگی هالیوودی بودن مشترکند.

خلاصه شنبه بعد از خرید از ایتون سنتر و تهیه ی آن سیم رابط برگشتیم خانه و بعد از ظهر دوتایی رفتیم پارک کویین و کمی روی چمنها دراز کشیدیم و کتاب خواندیم. روز سبک و خوبی بود.

یکشنبه هم از قبل با آیدا برای یک برانچ قرار داشتیم که با آمدن نسیم و مازیار و علی و دوستش فوژان و بچه های آیدا بیشتر از 8 نفر شدیم. با اینکه اصلا پول نداریم اما نمیشد از زیر بار این قولی که به آیدا داده بودیم شانه خالی می کردیم. بعد از برانچ که تا بعد از ظهر طول کشید آنها با ماشینهایشان رفتند و من و تو هم که از قبل قصد پیاده روی داشتیم از اگلینتون تا خانه را پیاده آمدیم و حرف زدیم.

دیروز دوشنبه من از صبح رفتم دانشگاه دنبال کار OSAP و تحویل قرارداد کاری سال آینده ام. آنجا که بودم متوجه شدم که می توانستم برای تابستان هم درخواست وام کنم. خلاصه با اینکه خیلی دیر شده اما تو از خانه برایم این کار را کردی و من هم دنبال بقیه ی کارها را گرفتم.

گمل را دیدم و ازش خیلی بابت کار تو تشکر کردم و قرار شد یک روز نهار با خانواده اش بیایند خانه. گمل گفت هنوز یک شورای دیگه هم باید کار تو را و جریان پرونده ات را دنبال کنه اما تقریبا کارش فرمالیته هست و مشکلی نیست. از جودیت هم تشکر کردم و سئوالاتم را کردم و رفتم دنبال بقیه ی کارها. تا رسیدم خانه ساعت 5 عصر بود و از خستگی نای راه رفتن هم نداشتم. خلاصه دو تایی کمی به کارهامون رسیدیم و البته تا خوابیدیم شد 12.

همانطور که گفتم قرار بود از امروز کارم را بطور جدی شروع کنم که نکردم و نشد. اما شاید فردا! شاید وقتی دیگر! شایدها را باید کنار بگذارم. بهتر از این چه که از بلندترین روز سال شروع کنیم.

۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

عارف


امروز بعد از گذراندن چند روز بی کاری و بی عاری و بی حوصلگی کمی حالم بهتر شده. با اینکه خبرها همان است که هیچ شاید بدتر هم شده باشد. اما من تصمیم گرفته ام کمی به این روحیه غلبه کنم که می دانم آسیب پذیر است و بدتر از آن اینکه اخبار در دوره ای طولانی چنین خواهد بود. به هر حال سرنوشت ما از سرنوشت عزیزانمان و از سرنوشت ایران جدا نیست. چه جالب که اینگونه بفهمی که هر چه کنی به هر حال ریشه ات علیرغم خندیدن به هرگونه ادعای ابلهانه ی وطن پرستانه جدا نیست از آن خاک و سرنوشت هم میهنانت. و البته چه دردناک.


اما تصمیم گرفته ایم کمی واقع بینانه به وقایع نگاه کنیم و کمی شاید با سردی.

امروز صبح رفتیم و تو دوباره آزمایش خون دادی و بعد از اینکه برگشتیم خانه من به کتابخانه رفتم بعد از مدتها که کمی درس بخوانم اما درس نخوانده و شروع نکرده بعد از اینکه با تو تلفنی حرف زدم و دیدم تو خیلی ناراحت از حرفهای بابات در پای تلفن شده ای برگشتم خانه. به مناسبت روز پدر به ایران زنگ زده بودی و با اینکه جمعه و عید بوده اما مامان و بابات خیلی حال و بالی نداشته اند. گویا گرفتاری های بابات باز باعث شده که بزنه زیر داستان پرونده ی کانادا و بخصوص از اینکه این داستان بسیار فرساینده شده تو را ناراحت کرده. بیچاره مامانت که سرنوشتش اینگونه اسیر تصمیم های نادرست بابات شده.

البته به مناسبت عید قبل از اینکه به کتابخانه برم با عزیزجون و حاج آقا تلفنی حرف زدم و زنگی هم به عمو مجتبی و خاله سوری زدیم که تسلیت فوت خواهر عمو مجتبی را بهشون بگیم. اما چون گفتی که داره ظهر میشه تو برو کتابخانه و فردا با مامان و بابام حرف بزن من خودم زنگ می زنم. رفتم و داستان آن طوری شد که نوشتم.

دیروز هم درس نخواندم و با این چند روزی که کلا از دست دادم فکر کنم در مجموع چند هفته ای هست که کلا به بطالت محض اوقات را گذرانده ام. دیروز عصر رفتیم و لپ تاب تو را گرفتیم و البته متوجه شدیم که قطعه ای را که جلوی پنل لپ تاب روی چراغها می آید گم کرده و حالا چراغهایش مثل نور پیکان دهه ی شصد توی چشم میزنه. آیدا هم با ماشین سر راه آمد تا هم جامدادی آندیا را که توی کیف تو جا مانده بود بگیره و هم ما را به کافه قنادی گل سرخ مهمان کنه برای فالوده ای که می گفت خیلی خوبه. البته ما به اصرار او را مهمان کردیم اما فالوده اش به لعنت شیطان هم نمی ارزید.

برگشتنی فیلم The kids are all right را گرفتیم که می دانستم تو دوست داری ببینی و شب دو تایی با هم فیلم را دیدیم که بد نبود. داستان یک زوج لزبین که دو تا بچه دارند و حالا بچه ها در دوره ی نوجوانی پدر اهدا کننده ی اسپرم را پیدا می کنند. با بازی خوب آنا بنینگ فیلم بدی نبود.

اما این شماره ی روزها و کارها را که شماره ی 501 هست با ایمیلی که الان از عارف به دستم رسید به پایان می برم. عارف که هر چه تلاش کردم تا با کمک دنی یا جان حداقل برای یک دوره ی فرصت مطالعاتی از ایران بزنه بیرون و بخصوص استعدادهای فلسفی نابش کمتر از دست بره و دیروز بهم خبر داد که به دلایل بوروکراسی و زبان امکان بیرون آمدن را نداره. سعی کردم ایمیل واقع بینانه و امید بخشی بهش بزنم و سعی کردم کمی متوجه اش کنم که روی برخی مسایل برای میان مدت بیشتر کار کنه که بتونه در اولین فرصت بیاد بیرون. برایش ننوشتم که الان رضا در کمتر از یک سال از آمدنش - به لطف و زحماتت بی دریغ تو البته- علاوه بر گذراندن یک ترم از دوره ی دکترا و یادگیری زبان در حال کار کردن روی پروژه های تصویری اش هست و به همین دلیل خیلی خوشحاله. اما برایش نوشتم که چقدر باید قدر خودش را بداند و بکوشد و روی کمک ما هم حساب کند.

جواب ایمیلم را در پایین می آورم که دقایقی پیش گرفتم که خود بهترین برهان در برخورداریش از استعداد و ذوق است:

کلمات تو برای من بسیار تسلا بخش است.کلماتی که از اعماق دوزخ می آیند و یخ وجودم را آب می کنند.به کلماتت نیاز دارم.به اندازه کافی بفرست تا صرف شود.کلمات هبوط کرده از جنس انسان اند و در آنها از رخوت و بی نامی "امر منزه" خبری نیست.از کودکی به ما گفتند: الله اکبر؛ پاک و منزه است خداوندگار من از هرگونه کلمه ای!

برای ما که "انسان کلمه" ایم و سقفی و آشیانی جز این کلمات نداریم ،چنین خدای بی نام و کلمه ای چه تسلایی می تواند برایمان داشته باشد!کلمات میوه ی گناه اند، از دوزخ می آیند، از همین رو چنین عزیز و آشنایند : از جنس مادرم ،پدرم ،دوستانم...این کودکان گناه.

آن درختی که سبب "هبوط/رهایی" آدم شد همین درخت کلمات بود که عورت خدا را افشا می کرد.

این زندگی همه چیز مرا گرفت، امیدوارم کلمات را دیگر از من نگیرد.تنها دلخوشی.

فرصت کردی ، حوصله کردی ، دل و دماغش را داشتی ، ملال مهلت داد......کلمه بفرس کلمه. اینجا کلمه تمام شده است...

سلام برسان.

قربانت

عارف

پانصدمین روز، پانصدمین کار


این پانصدومین پست و یادداشت روزها و کارهاست. پانصد! عجب عدد عجیبی.

اینجا را ساختم و این راه را رفته ام تنها برای تو. برای تو یگانه ی جاودان من. برای تو که هر چه کنم در برابر تمامی خلوص و زیبایی ات هیچ است و کوچک. برای تو که نور دل و گرمای روح و درخت جان و معنای زندگی من هستی. به امید پنچ هزارمین. به امید پنجاه هزارمین یادداشت. با عشق با یگانگی و زیبایی. با رفتن در مسیرهای جنگلی. با امید به یافتن نشانه ها در راه، با ایمان به انسانی زیستن و عاشقانه رفتن مان.

تو همه چیز و هر چیز و تمام وجود منی. تو هر آنچه که از من هست را پر کرده ای، هر آنچه که می توانست باشد و می تواند شود تنها با تو هست و می شود. من با تو می گردم به دور چرخ هستی که تو یگانه چرخ زندگی من هستی.

سلام جاودانه من.
دردانه و یکتای من.
سلام.
به امید دهزارمین پست و یادداشت از این زندگی عاشقانه که روزی با هم همه را دوباره بخوانیم.
آ

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

رنگین کمان بر آسمان کاغذی


چهارشنبه عصر هست. تو از ظهر رفتی پیش آیدا که بنا به خواسته ی آندیا بجای مامانش در جشن روز آخر مدرسه باهاش بری پارک آبی. آیدا به خاطر زبان و البته آنالایا تا حالا نرفته در اینجور مراسم و آندیا خیلی از اینکه تنها بچه ای بوده که تا حالا تنها می رفته ناراحت بود و دیروز که تو متوجه شدی بهش گفتی که امروز را با او میری. خلاصه از اینکه چقدر به آندیا و مامانش با این کارت روحیه دادی بگذرم که گفتنی نیست اما از درس و کار خودت زدی و گفتی که نباید با روحیه ی بچه ها بازی کرد. برای هیمن صبح که بیدار شدی حمام که رفتی لباس بسیار زیبایی پوشیدی و خلاصه خیلی تیپ زدی که آندیا کلی کیف کنه. الان هم انجایی و نمی دانم بلاخره میرسی که بری لپ تابت را بگیری یا نه. البته هنوز معلوم نیست که اصلا لپ تابت آماده شده یا نه. من که به طرف زنگ زدم دوباره از همان حرفهای بی سر و تهی زد که در طول این 20 روز زده که خودمون باهاتون تماس میگیریم و ... . تازه خوبه که پریروز با رفتنم آنجا حسابی با طرف اتمام حجت کرده بودم. ای بابا! به همین دلیل باید از کار با ایرانی جماعت تا حد امکان اجتناب کرد.

من هم کلا بی حوصله و بی حال امروزم را پای اینترنت در خانه از دست دادم. البته یکی دو روزی هست که خیلی حال و حوصله ندارم. با اینکه دیروز با بچه ها قرار داشتیم که بریم کافه و بعد از نیم ساعت تاخیر سر و کله ی آنا و سنتی و جیو پیدا شد و تازه بعدش هم نیم ساعتی منتظر دو تا از دوستان جیو ایستادیم تا برسند و آخر سر هم رفتیم یک جای مزخرف به بهانه ی غذای تایلندی که من جیز نخوردم و تو هم کمی از غذایت را خوردی. و بعدش هم رفتیم یک جای دیگه که جیو آبجویی بگیره و کمی در حیاط پشتی آنجا نشستیم و حرف زدیم. و در کل اصلا کافه نرفتیم و شد تجربه که یادمون باشه بی خود تعارف نکنیم هر کسی بخصوص جیو فقط به فکر اولویت های خودش و ترجیحات خودش هست. البته نکته ی مثبتش دیدن خیابان "کنزینتون مارکت" بود که به هر حال معروفه و تا حدی متفاوت، اما خلاصه که من بی خوصله بودم.

با حرفهایی که بخصوص دیشب مادر در غیاب مامانم که رفته بود بیرون درباره ی وضع مامانم زد کلی بهم ریختم. تو هم خیلی ناراحت شده ای اما از اینکه هیچ کاری از دستم برنمیاد و تنها نظاره گر داستانم خیلی بیشتر ناراحتم می کنه و از اینکه داریوش و امیرحسین هم انگار نه انگار که باید کاری برای تغییر این وضع بکنند دیوانه شده ام.

مادر میگفت که کلا مامانم خیلی لاغر و ضعیف شده و از بس تنهایی کشیده و در بیابان و دشت نزدیک خانه شان گریه کرده زیر چشمهایش حسابی گود رفته. گویا نه تنها بی پولی و فقر باعث از دست دادن همه چیزشان شده و دیگه حتی تلویزیون و رادیو هم ندارند که کلا گرسنگی و بی غذایی هم بخشی از داستانه. و من اینجا به عنوان پسر بزرگتر چه می کنم؟ خاک بر سرم واقعا.

خلاصه که از ایران و سفر خاله هم خبر میرسه که زمین هم فروش نمیره و همانطور که بهش گفته بودم کسی در این شرایط پولش را خرج نمیکنه مگر اینکه مفت بخره. و این یعنی بدترین سناریو برای مامانم. امیدوارم پول OSAP را که دیروز فرمش را پر کردم در سپتامبر بگیرم و بتوانم کمی به مامان کمک کنم.

خلاصه که این داستان ناراحت کننده بهترین بهانه برای بی حوصلگی و درس نخواندن من بود.

اما دیروز یک نکته ای که در بین حرفها با بچه ها متوجه شدم - ضمن اینکه دیروز کلا خیلی حرفی نزدم طوری که همه پرسیدند چرا امروز ساکتی- این بود که همه علاوه بر رفتن دایمی سینما و موزیک و موزه و بسیاری از فعالیت های فرهنگی و هنری در شهر و البته مسافرت درسهاشون را هم خوانده و کارها و مقالاتشون را نوشته اند و کسی مثل سنتی داره روی تز تابستان سال آینده اش کار می کنه و من نه درس خوانده ام و نه کاری به معنای حقیقی کرده ام و نه تفریحی و نه هیچ چیز دیگر جز کشتن وقت. به قول تو ما تنبلیم و اتفاقا بابت جبران این تنبلی تاریخی نه تنها کاری نمی کنم که دایم هم با نق زدن فقط این موضوع را درونی تر و کشنده تر می کنم.

خب! می خواهم بلند شوم و کمی راه بروم. احتمالا تا BMV میرم. می خواهم بلند شوم. احتمالا به جایی میرسم اگر بروم.

راستی این شعر را امروز داود در صفحه ی فیس بوکش گذاشته بود که اینجا می گذارم. بعدش رفتم به صفحه ی رسمی شاعر و خودم هم یک شعر یک سطریش را ترجمه کردم و برای داود گذاشتم.

ما مي رويم
تا لختي
بر مزار‌هاي بي‌شمار مردان بي‌شمار
بگرييم

محبوبم
ما مي رويم و مي‌گوييم
آنان را
من بازگشته‌ام
ما باز مي‌گرديم
چرا كه ما به يكديگر عشق مي‌ورزيم
چرا كه ما مزار‌هاي بي‌شمار مردان بي‌شمار را
دوست مي داريم

ما مي‌رويم
تا بلاها و رنگ‌ها را
گرد‌آوري كنيم
و
گل‌ها را
پيشكش مردگان كنيم
و نيروي زندگاني خود را
به زندگان ببخشائيم

ما مي‌رويم
محبوبم
تا براي بازي فرزندمان
بر آسمان كاغذي
رنگين كمان بكشيم

آنتونيو جاسينتو

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

PhD


بلاخره گرفتی! به سلامتی و میمنت. تو بیش از هر کس دیگه ای که من می شناختم شایستگی اش را داشتی و بلاخره با لطف خداوند پذیرش دکترا در SPT را گرفتی. این همان هدیه ای بود که منتظرش بودم و از خدا خواسته بودم به مناسبت سالگرد عقدمان و ورود به دهه ی دوم زندگی مشترکمان به هر دوی ما بدهد. و داد. مبارک هر دوی ما باشد عزیزترینم. افتخار من.

امروز صبح بعد از اینکه رفتیم و چک استرالیای من را به حساب گذاشتیم و بعد از فروشگاه "راجرز" - با توجه به حرفهایی که دیروز بهمون زدند و تو هم تلفنی با قسمت مخصوص خدمات مشترکین راجرز هماهنگ کرده بودی- رفتیم و باکس دریافت کانالهای اضافه را مجانی گرفتیم و برگشتیم خانه. داشتیم آن را راه می انداختیم که تو ایمیلت را چک کردی و دیدی مثل سال پیش که "گمال" شخصا کار من را پیگیری کرد تا به نتیجه رسید و بهم ایمیل قبولیم را زد به تو ایمیل زده که به زودی از طرف دفتر "دین" بطور رسمی باهات تماس میگیرند و اعلام قبولی ات را می کنند. از این بهتر چه خبری می توانست این چند روز جشن و شادی ما را تکمیل کنه.

دیروز بعد از اینکه خانه را تمیز کردیم دوتایی رفتیم برای "برانچ" به اگلینتون و اتفاقی یک رستوران ایتالیایی را انتخاب کردیم و ساعتی در هوای آزاد نشستیم و لذت بردیم و بعد هم پیاده تا طرفهای خانه آمدیم. من آمدم خانه و تو با آیدا که با نسیم و بچه هایش آمده بود "بلور" برای خرید قرار گذاشتی و رفتی به آن طرف. بعد از یک ساعتی تو با آنالیا آمدی خانه که آیدا راحتتر به کارهایش برسه و آنالیا هم به محض رسیدن از خواب بیدار شد و دو ساعتی را که خانه بود باعث سرگرمی من و تو شد. بچه ی بسیار خوش خلقی است و اصلا موجب اذیت آدم نمیشه.

شب هم دو تایی با هم سالادی خوردیم و فیلم Town را که از راجرز کرایه کرده بودیم دیدم. البته تو همان ابتدای فیلم خوابت برد و اصلا هم چیزی را از دست ندادی.

صبح امروز را که نوشتم چه اتفاق بنیادینی برای ما و زندگیمون افتاد و خدا را شکر همه چیز را روی روال و چرخ اصلی خود قرار داد. من سه شنبه ی پیش که داشتم انتخاب واحد می کردم می خواستم بهت بگم بیا و واحدها و درسها را ببین چون مطمئن بودم که قبولی را خواهی گرفت اما واقعا نه تو حوصله ی این کار را داشتی و نه من می خواستم اصرار بی مورد کنم. اما امروز بعد از این خبر خوب واحدهایت را هم انتخاب کردی و منتظر اعلام رسمی کار هستی.

بعد از ظهر هم رفتیم تا طبق قرارمون لپ تابت را بگیری که علیرغم قول طرف نه تنها آماده نبود که تازه قرار شد دو سه روز دیگه آماده بشه. به هر حال آدم نباید فراموش کنه که کار با ایرانی کردن چه حواشی و مسایلی داره و به قول تو هر از گاهی شاید لازم باشه. اما در راه برگشت با اینکه من نه حوصله داشتم و نه اشتها بعد از اینکه تو هم تصمیم گرفتی که توی این بی پولی پولمون را خرج نکنیم گفتم نه باید جشن بگیریم و گرفتیم. رفتیم یک رستوران بسیار زیبای ایتالیایی در همان محل اگلینتون و نزدیک همان جایی که دیروز رفته بودیم و تو پاستا ومن پیتزا با شراب گرفتم.

ما جشن گرفتیم و باز هم باید بگیریم و باز هم خواهیم گرفت چون این آغاز رویایی همواره آغاز است و همواره قرین عشق. این زیبایی و عشق به زندگی اتفاق نمی افتاد مگر با تلاش و خواست و صبر ما و بخصوص از خود گذشتگی تو در زیر سایه ی لطف خدا. این پذیرش تنها یک پذیرش ساده ی PhD نیست. این پذیرشی است برای تمام آنچه که ما لیاقتش را داریم و باید با تلاش و امید و همت بدان برسیم. باید که همت بلند داریم زیرا که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده اند.

فردا عصر با سنتی و جیو و آنا در یک کافه قرار داریم و تنها سنتی از این داستان با خبر هست. احتمالا یک باربیکیو هم با آنها باید جشن بگیریم.

موسم موسم جشن و شادی است. و اگر می خواهیم که همواره و همراه چنین ماند باید که با توکل و کار، امید و همت راه را بسازیم و بدانیم که خداوند همیشه نسیم مرحمت و لطفش شامل حال ما بوده و هست. پس تنها این ماییم که سرنوشت و تقدیر خویش را می نویسیم و می سازیم به قدر طاعت.

عزیزم مبارکت باشد. مبارک هر دوی ما.

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

ساختن با پیمودن


یکشنبه صبح هست و هوا عالی. ابر و آفتاب و کاملا بهاری. من تازه بیدار شدم و تو هم قرار شد کمی بعد بلند بشی تا با هم خانه ی و آشیانه ی زیبایمان را مثال روزهای یکشنبه تمیز کنیم و بعد شاید کمی برای راه رفتن بیرون برویم.

از پنج شنبه عصر که دو تایی رفتیم بدمینتون و بعد هم سینما تا آخر امروز برای من مراسم جشن و سرور آغاز رسمی دهه ی دوم زندگی مشترکمان هست. بگذریم که بهترین بهانه برای درس نخواندنم هم شده اما آن قدر شاد و خوشحالم که نمی خواهم با هیچ چیز این زیبایی را خدشه دار کنم.

این دهه، البته دهه ی "حرکت" هست و در ادامه "ساختن". اما هر حرکت و ساختنی تنها با رمز عشق به مقصد می رسد.

جمعه برخلاف تمام برنامه های اولیه که ریختیم کار اینگونه پیش رفت که تا بعد از ظهر در خانه منتظر تماس از طرف مغازه ی کامپیوتری شدیم تا بریم و لپ تاب تو را بگیریم. بلاخره هم کار به دوشنبه کشید. به همین دلیل بعد از اینکه تو نزدیک به صد جا برای کار اقدام کردی و رزومه ات را فرستادی بهت گفتم بیا الان بریم سینما چون هر طور که حساب می کردم اگر می خواستیم از دو بلیط باقی مانده ی مجانی VIP که داشتیم استفاده می کردیم و فیلم درخت زندگی را می رفتیم برنامه ی شام خودمون درست در نمی آمد. خلاصه دو تایی رفتیم اول بلیط گرفتیم بعد رفتیم "یورک ویل" در سوپری که کافه هم در کنارش داره قهوه ای گرفتیم و کمی نشستیم تا به اصرار من برای اینکه حتما باید بابت امروز یک چیزی به یادگار بگیریم رفتیم در مغازه ی بسیار زیبایی که دو هفته ی پیش برای اولین بار با مامانت رفته بودیم و آثار هنری خصوصا سرخپوستها را داشت. خلاصه که یک "رویا گیر" گرفتیم. Dream Catcher که بنا به سنت سرخپوستان رویاهای خوب را از بد غربال می کنه و پر مقدس اجازه ی نگرانی به شما نمیده! شیء جالب و البته مثل بسیاری از آثار هنری مراحل اولیه کاملا پیچیده به توصیفات اسطوره ای خودش هست. اما برای ما بخاطر یادگار بودن از آن روز مسلما "رویایی" هست. بعد هم به اصرار من دو تا گل سینه ی خوش رنگ که یکی برگ و دیگری گل شقایق بود را گرفتی و رفتیم سینما.

The Tree of Life فیلم جالبی بود. بازی برد پیت که خیلی به دل و به نقشش می نشست. هر دو فیلم را دوست داشتیم اما هنوز برایم حکم یک شاهکار را نداره. شاید دفعات بعد و با گذشت زمان دوباره که ببینم به این حد هم برسه اما همین الان هم فیلم بسیار خوبی بود. شب قبل فیلم وودی آلن به هر حال یک فیلم معمولی اما به قول تو Charming بود. این یکی البته از هیچ نظر با سینمای هالیوودی آلن قابل قیاس نبود. ما فیلم را دوست داشتیم و درباره اش بخصوص دیروز کلی حرف زدیم.

بعد از فیلم ساعت نزدیک 7 بود که به رستوارن ایتالیایی در یورک ویل رفتیم که شب تولد تو برای اولین بار رفته بودیم. خلاصه شرابی گرفتیم و پیتزایی و یکی دو ساعت نشستیم و حرفهای قشنگ زدیم و آرزوهای زیبا کردیم. شب بسیار قشنگی شد و سالگرد بسیار زیبایی.

شنبه صبح دوتایی رفتیم Crepe ago go و صبحانه ی کوچکی خوردیم و بعد هر کدام رفتیم دنبال کارمون. جالب اینه که با این که پولی نداریم و خیلی بدهی داریم اما این مدت را بخصوص به تاکید من قرار بوده فارغ از این داستان خوش بگذرانیم. تو رفتی کمی خرید کنی بابت مهمانی شب و من هم پیاده رفتم تا BMV و کمی کتابهای دست دوم را نگاه کردم و البته کتاب دانش و علایق انسانی هابرماس را با قیمت بسیار مناسبی خریدم. بعد از اینکه سری به ربارتس زدم و سر از indigo در آوردم و با تخفیف روز پدر کتاب Metapolitic بدیو را برای خودم کادو خریدم برگشتم خانه. تو تمام کارهایت را کرده بودی و رولت شب را هم درست کرده و در یخچال گذاشته بودی. با مادر و مامانم که پیش هم بودند حرف زدیم و حال مادر که از بیمارستان به خانه برگشته بود و خدا را شکر بسیار بهتر شده را جویا شدیم و خلاصه منتظر آمدن مهمانها.

گلنوش - همکلاس دوره ی زبان فرانسه ات در ایران که نمی دانم داستانش را اینجا نوشته ام یا نه؛ اینکه روزهای اولی که رسیده بودیم اینجا تو را جلوی خانه ای که برای دو هفته گرفتیم "خانه موشی" در خیابان دید و خلاصه زمانی که منتظر رسیدن پولمون از استرالیا بودیم و باید پول جلوی این خانه را می دادیم او به ما قرض داد تا هفته ی بعدش- با پدرام دوستش و سولماز همخانه اش آمدند و فرشید با پگاه و بعد هم سارا دوست دوره ی دبستانت. تا ساعت 9 پای باربکیو پایین نشستیم و همگی از تخصص تو در کباب کردن لذت بردیم و در کنار نوشیدنی های بسیار و خوراکی های خوشمزه گفتیم و خندیدیم. از 9 به بعد هم که باید جمع می کردیم آمدیم بالا چای و شیرینی رولت خوردیم و با فرشید کلی از خاطرت خانوادگی مون برای همه گفتیم و خندیدیم.

خلاصه که شب خیلی خوبی بود. پدرام هم نکته ی مهمی را در رزومه نوشتن و فرستادن بابت کار به تو گفت که کلا شکل رزومه را تغییر میده. دیروز در ضمن چک است استرالیای من هم رسید که بعد از کارهای بانکی حداقل 600 دلاری خواهد شد اما نکته این هست که تا آگست نقد نمیشه و خلاصه به لحاظ مالی این دو ماه را نمی دانیم باید چه بکنیم.

اما از آنجایی که "رویا گیر" برایمان قراره کار کنه و لطف خدا همواره چراغ راه ما بوده و هست همین الان که دارم اینها را می نویسم و تو از خواب بیدار شده ای و داری با مامانت تهران حرف میزنی مامانت بهت خبر داد که در قرعه کشی دوره ی دوستانش در تهران دیشب برنده شده و خلاصه طبق قراری که با تو از قبل گذاشته بود حالا دو هزار دلار می تونه برای ما بفرسته که نگرانی اجاره ی ماه آتی را رفع کنیم و تا بعد. ما طبق حساب و کتابهامون در آگست دستمون بازتر میشه و آن وقت می توانیم اگر قرض کرده باشیم پس دهیم.

خلاصه که این آغاز نوینی از زندگی رویایی ماست. من دلم به عشق تو گرم است و مثل کوه استوار و تو نیز هم. این خبرهای خوب قرار است با برنامه های بهتر در مسیر تازه تری روز به روز بیشتر و افزون شود. کار و کار و کار، استراحت و تفریح و شادی، و البته لذت از متن و نوا و رنگ. ورزش، تفریح، رمان، زبان، معاشرت، نوشیدن و خندیدن، خوراک روح و جسم، همه و همه در آغاز دهه ی دوم دهه ی "حرکت" برای رهسپار شدن به سمت افق های بزرگ برای ساختن برای انسانی تر زیستن. همه و همه میسر و میسور است تنها با رمز عشق. و من چقدر خوشبختم که این کلید را با تو دارم و این رمز را گشوده ام.

این آغازی است بی پایان. این آغاز است بی اتمام. راه و نشانه ها ما را صدا می کنند و این من و تو ایم که راه را خواهیم ساخت با پیمودن. ساختن از پی حرکت کردن و پیمودن.

بهترین آرزوها برای همه، برای عزیزانمان، برای تو و برای ما.

مبارکمان باشد این زیبایی ها، سپاسگزار از داشته ها، و قدردان موقعیتها، سرشار از مرحمتها، دلگرم به آرزوها و امیدوار به راه. آغاز مبارک عشق من.