۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

مهمان از اروپا و به اروپا


با اینکه دوشنبه بود اما به دلیل روز "ویکتوریا" همه جا و از همه مهمتر کتابخانه بسته بود و همین باعث شد بعد از تمیز کاری خانه از پیش از ظهر تصمیم بگیرم که امروز کلا قید عذاب وجدان بابت درس نخواندن را بزنم و همراه تو و مامانت بریم بیرون و در "یورک ویل" چند ساعتی را پیاده روی کنیم و نهاری در همان پیتزایی ایتالیایی که برای شب تولد تو رفته بودیم میل کنیم و برگریدم خانه.

الان هم ساعت هفت و نیم هست و باد و باران شدیدی گرفته بطوری که باعث شد تا تو که برای کمی ورزش کردن- برای اولین بار- رفتی پارک کویین بلافاصله برگردی خانه تا سرما نخوری.

اما شنبه و یکشنبه شب را مهمان داشتیم. شنبه پونه با اورنگ و علی با دنیا امدند و تا رفتند ساعت 3 صبح بود. شب خوبی بود و ما از اورنگ خوشمون آمد. پسر خوبی بود و مشخصه که هم خانواده ی حسابی داره و هم خودش آدم موفق و آرامی هست. یکشنبه هم با اینکه تصمیم داشتم تا بعد از ظهر که با آندرس قرار داشتیم درس بخوانم مثل شنبه و امروز کاملا از دست رفت. هم خسته بودیم و هم بد و دیر خوابیده بودیم و به همین دلیل خیلی انرژی نداشتیم. به هر حال ساعت چهار و نیم با آندرس دم موزه ی ROM قرار داشتیم و بعد از اینکه سه تایی کمی در کافه ای نشستیم تو برگشتی خانه و من و آندرس یکی دو ساعتی درباره ی فلسفه و سیاست و ... گپ زدیم تا برای شام که آمدیم خانه.

کلا من از آندرس خوشم میاد. هم آدم پر مطالعه و دنیا دیده ای هست و هم مشتاق بحث و گفتگوی درست و حسابی. خیلی راجع به خاورمیانه و البته اروپا حرف زدیم. شب هم در خانه چندین بار تاکید کرد که چقدر از تورنتو خوشش امده. گفت بیشترین چیزی که در این چند هفته ی گذشته در آمریکا گردی اش اذیتش کرده بی خانمان ها بوده اند و در اینجا چنین مشکلی را با چنان شدتی ندیده. از تمیزی و زنده بودن اینجا هم خیلی خوشش آمده بود. به هر حال خودش سویسی الاصل هست و بزرگ شده ی اوکلند و درس خوانده در دانشگاه سیدنی و فعلا هم چندسالی هست که داره اونجا زندگی می کنه و قضاوتش برامون جالب بود.

او هم امروز راهی نیویورک شد و بعد هم میره اورپا و بلاخره هم اسپانیا که دیشب خیلی موضوع بحث ما بود بابت نرخ بی سابقه ی بی کاری و ناراضایتی عمومی و پیش بینی آندرس درباره ی احتمال شکل گیری دوباره ی آلمان بزرگ. ساعت یک بود که آندرس هم با بسته ی پسته ای که تو بهش دادی خداحافظی کرد که بره هتل و امروز صبح هم راهی راه آهن بشه.

این سه روز درس نخواندن باعث شده که حسابی از درسهایم عقب بیفتم. تو هم کلی کار داری اما مهمترین چیزی که تصمیم دارم انجامش بدم آرامش و زندگی و لذت در کنار هم بودنه. چیزی که تا حدودی این روزها با مهمانها و بیرون رفتنی که داشتیم باعث شد در بخصوص روحیه ی تو تاثیر خیلی خوبی بگذاره.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

ماه تو و روز من


بعد از تقریبا یک هفته دارم اینجا پست میگذارم به یک دلیل ساده. دوباره لپ تابهامون دچار مشکل شده. لپی تو که کاملا مرخض شده و رفته و امشب که علی به همراه پونه و همسرانشان قراره بیان اینجا باید بدم یک نگاهی بهشون بندازه و ببنیم که میشه کاریشون کرد یا نه. اما اگر بخواهم خیلی تلگرافی از هفته ای که گذشته بنویسم باید از سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه به عنوان روزهایی بگم که من دوباره با تنبلی و درس نخواندن منظم روزهایم را تقریبا از دست دادم. روز سه شنبه البته با مامانت و تو رفتیم دفتر دامیتس و خلاصه با تلفن طولانیی که بعدش با بابات داشتیم متقاعد شد که برای کار کانادا منظم و دقیق و طبق برنامه ای که دامیتس برای ونکوور پیشنهاد داده بره جلو.

پنج شنبه و جمعه شب را دوتایی تنها بودیم چون مامانت رفت خانه ی دوستش خاله عفت. من و تو هم هر دو روز را کمی درس خواندیم و کمی کافه نشستیم و شبهایش فیلم دیدیم و روزهایش را کمی ریلکس کردیم. با اینکه تو باید کار "پیر" را تا این هفته که میاد تحویل دهی و من هم انگار نه انگار که باید تا هفته ی آینده مقاله ی آدورنو را تمام کنم و هنوز درست و حسابی شروع به خواندن هم نکرده ام. اما پنج شنبه در کافه ی "گرین بینز" در چهارراه بترس و بلور و جمعه دیروز در کافه ی ایتالیایی حوالی روزدیل که چندبار تا حالا رفته ایم از جمله با توکا و این دفعه مامانت اینها نشستیم و راجع به آینده و زندگی حرفهای خوبی زدیم.

خب باید الان را بیام و به تو کمک کنم. امروز که 21 می هست و من از چند وقت پیش تصمیم داشتم که روز خوب و شروعی تازه باشه خوب پیش رفت البته بدون درس خواندن که اصل کار بوده. اما به هر حال در هوایی که داره کم کم گرم میشه داریم خودمان را برای شروع تازه ای در کانادا آماده می کنیم. به هر حال ماه ماه توئه و روز روز من. پس به امید پایان دوره ی جاهلیت من و آغاز زندگی تازه مون.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

چکی دیگر


خب الان که در خدمتتون هستم آخرین دندان عقلم را هم کشیده ام و در یک کلام این ته مانده ی عقلمون هم از دست رفت تا به قول مولانا بگم: آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را

اما این تنها خبر مهم امروز نبود. مهمتر از آن پاسخی بود که در جواب نگرانی های هر دو و بخصوص تو امروز رسید در خانه. امروز در کتابخانه در حال زور زدن برای فهمیدن نسبت آدورنو با هگل بودم و بسیار بی حوصله که تو زنگ زدی که داری میری یک سر پست برای تهیه ی فتوکپی برابر اصل برای استرالیا. همراهت آمدم تا با هم کمی زیر باران پودری و قشنگی که می بارید بریم و یک قهوه هم بخوریم. بعد از اینکه رسیدیم به کافه ی زیر ساختمان "منولایف" تو بهم گفتی علیرضا رفیعی هم آنجا نشسته و کمی هول شدی اما به هر حال به عنوان دوست قدیمی و خانوادگی قرار شد بری داخل. رفتی و گویا او هم به روی خودش نیاورد و بعد از مدتی رفت. شاید هم متوجه نشد و شاید هم فکر کرد بهتره در حضور من خودش را معرفی نکنه. به هر حال موضوع این بود که تو گفتی دعا کنم تا کاری پیدا کنی و نگرانی بابت اجاره خانه ی ماه بعد را رفع کنیم.

وقتی برگشتیم خانه دیدیم که از دانشگاه من یک چک فرستاده اند به مبلغ دو هزار دلار! نمی دانم این پول بابت چیست چون یکبار به عنوان "برزری" ترم گذشته بهم بابت نمرات خوب این کمک هزینه را داده بودند و باز هم یکبار دیگه این مبلغ را داده اند. این سریعترین و جالبترین پاسخی بود که بی درنگ به نگرانی ما داده شد. به قول تو واقعا خداوند برامون چیده و تنها باید علاوه بر شکرگزاری سعی کنیم در مسیری که باید حرکت کنیم. این یعنی به حاشیه ها فکر نکن و کار اصلی را پیش ببر. کاری که من کاملا فراموش کرده ام گویا.

اما دیروز را بنویسم که روزی بود آرام. صبح بعد از اینکه دوتایی خانه را تمیز کردیم تو با مامانت بنا به قراری که با آیدا داشتی رفتید بیرون تا مامانت برای فامیل در ایران سوغاتی بخره از جایی که به هر حال مناسب باشه و من هم رفتم تا کافه ی "گرین بینز" و بعد از یکی دو ساعتی درس خواندن برگشتم خانه. سر راه آبجو گرفتم و بعد از اینکه رسیدم خانه عوض درس خواندن نشستم پای تلویزیون و بطور اتفاقی مصاحبه ی مارینا نعمت نویسنده ی کتاب زندانی تهران را دیدم در کانال tvo و تا آمدن شما و بعد از آن هم دیگه سراغ درس را نگرفتم. انگار نه انگار که باید تا دو هفته ی دیگه مقاله ی درس آدورنو را بدم.

به هر حال مهمترین اتفاق امروز همان چکی بود که کلا حساب و کتابهای ما را برای اجاره خانه خیلی راحتتر کرد. کاشکی پول داشتیم و کمی برای مامانم می تونستم بفرستم. شاید برای تابستان کمی بتوانیم پس انداز کنیم. امیدوارم خاله آذر که رفته ایران بتونه آن زمین کذایی را بفروشه که بیشتر از همه کمک حال مامان میشه.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

اولین تولد در کانادا


شنبه ای بارانی و پر از مه را داریم پشت سر می گذاریم. ساعت 7 عصره و تو با مامانت از ظهر رفته ای بیرون اول با مهناز قرار داشتی و حالا هم با آیدا و دوستانش هستید و به من هم گفتی که آیا برای شام میام پیشتون که قراره چند نفری بروید بیرون که خیلی حال و حوصله ندارم و بخصوص حرفی هم با این جمع ندارم.

اما بعد از چند روز که لپ تابم اذیت کرده از فرصت استفاده کنم و خیلی سریع از پنج شنبه تا امروز را بنویسم. پنج شنبه که در واقع شب تولد تو بود و بعد از اینکه از کتابخانه پا شدم و تو بهم خبر دادی که رستوران شهرزاد گفته که برای شب جا نداره رفتم سمت "یورک ویل" تا یک جای مناسب و البته نسبتا ارزان را پیدا کنم. یک رستوران ایتالیایی پیدا کردم که به نظر خوب می رسید و واقعا هم شب همگی ازش راضی بودیم. بعد هم یک کیک خریدم و گفتم روش برایت بنویسه و قبل از اینکه برسم خانه سر از ایندیگو در آوردم و بلاخره یک کادوی کوچک اما غافلگیر کننده برایت خریدم. یک جفت کفش اسپورت و بندی نوزاد. خلاصه وقتی سر میز شام کادویت را باز کردی خیلی خندیدی و گفتی که این بهترین کادویی بوده که تا حالا گرفته ای. البته بیشتر از بهترین غافلگیر کننده ترین بوده. خلاصه مامانت که اشک توی چشمهایش جمع شد و آیدا هم که با بچه هاش آمده بود کلی خندید. بابات هم برایش جالب بود.

با اینکه تو گفته بودی که خیلی حال و حوصله ی تولد را نداری و اشتیاقش آنقدر نیست اما به گفته ی خودت شب خوبی شد و اولین تولدت در کانادا با حضور مامان و بابات بعد از چند سال خیلی تولد دلچسبی شد. آیدا هم با آمدنش حال و هوای مهمانی به این دور هم جمع شدن داده بود.

آخر شب گفتی که انتظار اینکه تولد خاطره انگیزی بشه را نداشتی اما خدا را شکر شد. ضمن اینکه با این کادوی عجیب و غریب من خیلی خنده ات گرفته بود و گفتی: خب حالا منظورت چی هست؟

خلاصه که شب خیلی خوبی شد علیرغم نق و غر و لندی که من در راه که داشتیم پیاده جلوتر از مامانت و بابات می رفتیم به تو زدم و دایم از اینکه داریم و وقت و مسیرمون را هدر میدیم و از اینکه دایم بابت دیگران که خانواده ی خودم و تو هستند باید به خودمون فشار بی وجه و معنا بیاریم و نه آنها انتظارش را دارند و نه اساسا خیلی درکی از وضع ما و ... . خلاصه که از همه طرف نق زدم از دور و بر و کارهای خودمون گرفته تا کارهای اینها. از اینکه با بابات باید یک جور حرف زد و طور دیگه ای رعایت کرد با مامانت کلا یک جورد دیگه. از اینکه باید از مادر نق و غر بی جا شنید که یادش رفته که مثلا دو روز پیش بهش زنگ زدیم تا مامانم. از رعایت اینکه این را نگیم که به امیرحسین که 14 سال از من کوچکتره بر نخوره که نگران آینده و زندگیش هستی تا جهانگیر و ... . خلاصه که احمقانه است، در یک کلام.

برای کسی مثل من که دیگه آرام آرام در آستانه ی 40 سالگی است اینکه این نکته را نگو و این نکته را این طوری بگو به کوچتر و بزرگتر نه تنها جذابیتی نداره که وقتی مطمئنی که دارند اشتباه هم می کنند خیلی آزار دهنده میشه. نمونه اش کار پرونده ی بابا و مامانت برای کانادا. مثلا بابات کاملا بدون اینکه اطلاعی از شرایط داشته باشه قضاوت می کنه و حکم میده که مثلا آن روش ارزانتره. بعد که برایش حساب می کنی که هزینه های مهمی را از قلم انداخته که گریز ناپذیره - مثل پول وکیل یا اجاره ی دفتر کار و ...- اصرار می کنه که نه اصلا کی گفته این قدر باید به وکیل داد. بجای مثلا 40 هزار دلار یکی را پیدا می کنیم 800 تا هزار دلار بهش میدیم از خداش هم هست. و خلاصه بحثهای فرسایش و آخرش هم مثل تمام کارهایی که به قول شما یک عمر ازش دیده اید دولا سه لا پول میده و کارش هم نیمه تمام می مونه.

اما بدتر از همه اینه که اشتباهاتش را بهش در حالتی خیلی مناسب و با رعایت تمام احتیاط ها هم نمیگید و همین باعث شده که دایم در تصمیم گیری هایش اشتباه کنه و علیرغم اشتباهاتش عوامل بیرونی را تنها فاکتور به نتیجه نرسیدن کارهایش قلمداد کنه. خلاصه که به نظر من همانطور که به تو گفتم با این کارتان نه تنها کمکی به حال خانواده نکرده اید که ریشه های نقد ناپذیری و یاد نگرفتن را هم در بابات تقویت کرده اید.

به هر حال دیشب که داشت به سلامتی راهی دبی میشد از من خواست که همراه تو به دفتر دامیتس برم و چند نکته ای که برایش هنوز روشن نشده و البته چند سئوال جدیدی که پیش آمده را ازش بپرسیم. اما در نهایت دوباره کفت که به دامیتس بگید که 10 هراز دلار تخفیف بده تا باهاش قرار داد ببندم. به هر حال این کار را باید بکنیم تا به قول تو زودتر از دل آن مشکلات بیرون بیان و خیال تو برای آنها راحت بشه.

خلاصه که دیروز که روز تولد تو بود بعد از اینکه من صبح رفتم دانشگاه و گمل را دیدم و از کار تو گفت که تا دو هفته ی دیگه به امید خدا - و امیدوارم با خبرهای خوب- نتیجه مشخص میشه آمدم خانه و مهناز با آریا آمده بودند اینجا برای دیدن بابات و آریا هم پدر همه را در آورد تا لحظه ی آخر، روز مهمی بود. به قول تو در روز تولد تو من کار سال آینده ی تدریسم را گرفتم که قرار شد برای درس مقدمه ای به نظریه های ارتباطی روزهای چهارشنبه از هشت و نیم تا یازده در طول سال تدریس کنم. دیوید که خودش رئیس گروه "کامیونیکیشن" دانشگاه است روز قبل برام پیغام گذاشته بود و دیروز دوباره تماس گرفت و قرار کار را با هم گذاشتیم.

شب هم که همراه بابات رفتیم فرودگاه و بعد از اینکه به سلامتی رفت- و حالا چند ساعتی هست که رسیده- برگشتیم خانه و از انجایی که من یک روز بسیار سخت بابت شروع عطسه های حساسیت بهاری را دیروز داشتم خیلی زود با ریه دردی که داشتم خوابیدم. امروز هم عوض اینکه با لطفی که تو کردی که با مامانت بری بیرون تا من درس بخوانم درسی نخواندم و بیشتر به حاشیه گذراندم تا حالا و بعید می دانم که در این باران حال و حوصله ی آمدن شب بیرون را داشته باشم.

این لپ تاب هر آن ممکنه از کار بیفته. خیلی داغ میکنه و هر کاری که کرده ام درست نشده. امیدوارم تا نوشتن مقالات درسیم بکشه تا ببینیم برای سال جدید تحصیلی می تونیم لپی تازه ای بگیریم یا نه.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

دوره تغییر کرده آدمها نه


پنج شنبه عصر در کتابخانه نشسته ام و روز بلند و خسته کننده ی آدورنو خوانی را با هزار جون کندن دارم سر می کنم. مقاله ای از "دبرا کوک" درباره ی آدورنو خواندم که خوب و کمک کننده بود اما حال و حوصله ی خودم یاری یادگیری و لذت بردن نمیده. این لپ تاب هم دوباره یک مرگش شده و دایم اذیت می کنه.

دیروز من تمام روز را در کلی بودم و نسبتا هم خوب درس خواندم و تو هم با بابات و همراه آیدا رفتی برای کار بابات طرفهای "ریچموند هیل" که به قرار بانکی بابات برسید برای گرفتن اطلاعات لازم. امروز هم اتفاقا همین بانک
TD نزدیک خانه قرار داشتید و دو تایی رفتید.

خلاصه برنامه ی من که کاملا یکسان و مشخصه این روزها و تو هم بنا به کارهای بابات همراهیش می کنی. امشب قرار بود همراه آیدا بریم رستوران "شهرزاد" بابت تولد تو اما گویا بهت از رستوران زنگ زده اند که جا نداریم. حالا معلوم نیست که کجا بریم اما با اینکه تو الان تلفنی داشتی میگفتی که کلا حال و هوای تولد و بیرون رفتن را نداری گفتم که خدا را شکر کن که مامان و بابات پیشت هستند و به هر حال باید کاری کنیم. البته من هم حوصله ندارم. هم سرماخودرگی طولانی مدت خسته ام کرده و هم کمرم دوباره درد گرفته و هم بی پولی باعث شده کادویی نتونم بگیرم و خلاصه همه چیز دست به دست هم داده تا خیلی روحیه ی مناسبی نداشته باشم. اما باید قدر دانست و از فرصت استفاده کرد.

البته بخشی از داستان هم اتفاقا به قول تو به داشتن مهمانها بر میگرده. کلا من با اینکه نسبت به قبل خیلی آسان گیر تر شده ام اما به همان اندازه و شاید هم بیشتر از دست کارهای اطرافیان و حرفهایشان خسته تر و بی حوصله تر میشم. فرقی هم نمی کنه. چه مامان من چه مامان تو. واقعا هم نگاه هیچکدوم از ما این طوری نیست. اما واقعا خسته کننده شده.

مثلا پریشب بابات درباره ی کار کاناداشون و حرفهای دامیتس داشت حرف میزد و اینکه قصد داره از راه سرمایه گذاری و کار بیاد و نه طوری که مثلا شوهر خاله ات داره میاد و ویزا بخره به قول خودش. بعد با مامانت یک به دوشون شد. خلاصه من سعی کردم موضوع را تا حدی شفاف و حل کنم که داستان کلا با عصبانیتی که بابات پیدا کرد و گفت اصلا نمی کنم - و البته سر یکی دو تا نکته ای بود که ما بهش گفتیم که به هر حال بیشتر از آنچیزی که فکر می کنه و انتظار داره خرج پیش رو داره و دایم مقاومت می کرد که نه تا گیر افتاد و قاطی کرد- کلا کار را بهم نزنه. خلاصه مامانت و بابات بعد از اینکه دو ساعتی اعصاب من و تو را زدند آخرش انگار نه انگار تنها حرفهایی که می خواستند بهم بزنند را زدند و خیلی خوش و راحت خوابیدند.

دیشب هم یک ساعت برای مامانت حتی با انگشتهای دست روزهای باقی مانده اش را شمردم که اشتباه می کنه و ده روز دیگه نمیره یک ماه دیگه میره بعد از کلی نه نه گفتن و ... بی خیال شدم و گفتم باشه هر طور که خودتون حساب می کنید. آخرش که متوجه ی اشتباهش شده کلا یک حرف دیگه میزنه. خلاصه شب بهت گفتم اگر کسی مثل "علی علیزاده" با ژیژک "ورک شاپ" هگل برگزار میکنه به غیر از توانایی، خواست، نظم که داره و با نمونه ی من قابل قیاس نیست مساله ی حاشیه های زندگی و کارهاش هم هست.

به هر حال آدمهای خیلی خوبی هستند اطرافیانمون، اما کلا در کهکشان دیگه ای زندگی می کنند. و البته ما هم برای آنها در جهان دیگه ای هستیم. با این تفاوت که اصولا متوجه ی این تغییر نمیشن. ایرادی هم به آنها نیست. از مادر و مامانم گرفته تا مامان و بابای تو. این وسط البته بیشتر از هر کسی خود ما مقصریم و خود ما بیشترین ضرر را می کنیم.

اتفاقا جالب این بود که آیدا دیروز بهت گفته بوده که آخرین بار که خانه اش بودیم با مازیار و نسیم و علی، بعد از اینکه ما رفتیم آنها گفته بودند که فلانی امشب خیلی سرحال نبود و یا خیلی معذب بود و ... . یاد حرف رضا افتادم که میگفت بابا چقدر به خانواده ی خودت و ن احترام میذاری و چقدر اولویت را به انها میدی.

آره دوره تغییر کرده. اما گویا آدمهای دور و بر ما کمتر. مهم اینه که ما یک حد وسطی پیدا کنیم.

خلاصه که شب تولد توست و به قول تو خیلی حال و هوای تولد نداریم. اما باید قدر فرصت ها را دانست. من دارم جمع می کنم که کتابخانه داره می بنده. میرم بیرون ببینم میتونم یک کادوی کوچکی برای امشب تو پیدا کنم. در ضمن کیک تولد هم می خوام بگیرم.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

زن عمو و پسرش


چهارصد و هشتادمین پیام!

ساعت نزدیک 10 شب هست. تو همراه با مامان و بابات برای شام رفته اید به رستوارن "ماندارین" که زن عمو و پسر عمویت را ببینید. آنها هم اینجا زندگی می کنند و در یکی از شهرهای اطراف تورنتو هستند. البته عمو مجیدت که مشهد هست و به گفته ی همه شما زنش، خودش و بچه اش را نجات داد با آمدن به اینجا.

من از صبح ساعت هشت و نیم که رفتم کتابخانه تا آخر وقت که چهار و نیم میشد آنجا بودم و بعدش آمدم خانه. شما هم از پیش از ظهر که با آقای دامیتس در دفتر وکالتش قرار داشتید رفته اید بیرون. بهت که زنگ زدم گفتی که دامیتس به بابات پیشنهاد کرده که کار ونکور را جدی بگیره و برای سرمایه گذاری در آنجا اقدام کنه. البته باید بروند آنجا زندگی کنند که یکی از شهرهای اطراف ونکور خواهد بود بنا به امکانات کار اما پروسه اش خیلی سریعتر انجام میشه. گفتی که بابات خیلی راضی و مامانت ناراحت هست که دوباره این کار را درست پیش نبرند و داستان 5 سال پیش تکرار بشه. خلاصه که گفته کار "کوبک" را به بعد موکول کنند اما جهانگیر هر چه سریعتر بیاد اینجا از طریق دانشجویی و بعد از دو سال درس خواندن و یک سال کار کردن پروسه ی اقامت گرفتنش را شخصی دنبال کنه. خلاصه که باید دوباره آیلتس بده و پذیرش بگیره و بیاد اینجا واقعا درس بخوانه. کاری که از سوم دبیرستان تا حالا نکرده و حداقل 10 سالی هست که تنها وقت و زندگی خودش و پول و هزینه ی تحصیلش را هدر داده. امیدواریم که این بار اما برای آینده اش که تنها به دست خودش ساخته میشه کارش و درسش را جدی بگیره.

من هم بجای آدورنو خواندن دارم با متون توضیحی درباره ی پروژه ی آدورنو جان می کنم. عجب سخت و دیریاب هست. اما از دیروز بگم که بعد از اینکه آمدم خانه و کوله ام را گذاشتم و دو تایی رفتیم داندانپزشک و گفت باید دندان عقلم را بکشم و برای چندتا از دندانهایم روکش بگذارم و البته جرم گیری و عکسبرداری از تمام دندانها برای هفته ی بعد وقت گرفتم که تا آن زمان هم معلوم میشه چقدر باید بابت دندانهایم هزینه کنیم. البته دکتر گفت که این بهترین بیمه ای هست که موجوده و تا 85 درصد را پوشش میده. جای شکرش باقیه که حداقل دانشگاه یورک این بیمه ی خوب را شامل دانشجوها و خانواده هایشون می کنه.

تو هم بهم گفتی که مامانت خیلی از رفتارش ناراحته و خلاصه از من خیلی خجالت میکشه و واسه ی همین وقتی آمدیم خانه چون بابات با دوستش آقای معین برای شام بیرون قرار داشت من گفتم بیا برای خرید شیر که می خواهیم بیرون برویم با مامانت بریم که کمی حالش بهتر بشه. رفتیم و شد.

جالبترین نکته ی این روزها بی پولی شدید همگی ماست. بابات که کردیت کارت من را گرفته که امشب خانواده ی عمویت را که از قرار با چند نفر دیگه میان مهمان کنه و تو گفتی کلا 22 دلار پول در کیف و حسابش داره. جالب اینکه پنج شنبه شب هم برای تولد تو قراره بریم رستوارن شهرزاد بابت کادو و امیدوارم در "کردیتم" برای آن شب پول باقی بمانه. تازه آیدا هم میاد. خلاصه که داستان سه پلشک در حال تکراره شدید. البته بابات گفته وقتی برسه دبی برای ما و مامانت کمی پول می فرسته. خلاصه که از روزی که آمده تا حالا شاید چهل بار گفته که به لحاظ مالی اصلا در شرایطی نبوده که بتونه بیاد و با دو هزار دلار آمده اند.

البته جای نگرانی نیست. بیشتر از هر چیزی فعلا من نگران کار دانشگاه یورک تو هستم و بعدش هم مقالات خودم و در نهایت هم اجاره خانه که باید 21 روز دیگه بدیم. برای آخری البته امیدوارم پولی که قراره بابات بفرسته تا جایگزین خرجهای این روزها کنیم برسه. مقالات را هم بلاخره باید به یک جایی برسونم اما کار دانشگاه تو برایم خیلی مهمه. امیدوارم که درست بشه که از هر لحاظ زندگی مون را روی مسیر درستش می اندازه. خیر و صلاح را آرزو می کنم و کاملا مشتاقم که این کار درست بشه.

راستی این را هم بنویسم که دیروز برای بابات بلیط هواپیمایش را تایید کردی که دو روز زودتر یعنی همین جمعه بره. اما بلاخره تو کار کارت امتیاز پروازشون را درست کردی و خلاصه با اینکه باید از سالها پیش بابات از این امکانات استفاده می کرد از این دفعه شامل حالش میشه. خلاصه اینکه موفق شدی بلیط معمولی مامان و بابات را به بیزنس کلاس ارتقاء بدی. از جمله مزایایش اینه که با اتومبیل میان دنبالش و علاوه بر اینکه پول تاکسی را صرفه جویی کردی بابا و مامانت در شرایطی به مراتب راحتتر این 13 ساعت را پرواز خواهند کرد. جالب این بود که دیشب به بابات میگفتی باید بلاخره یک انعامی هم به راننده بدهی توی این بی پولی!



۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

احوال و اعصاب


ساعت چهار و 21 دقیقه هست و تو تازه از کتابخانه ی کلی رفتی پیش چشم پزشک برای امتحان لنزهایت. من هم از صبح اینجا بودم و باید سریع وسایلم را جمع کنم که کتابخانه داره میبنده. با اینکه از صبح نشستم سر درس اما کارهایم راضی کننده پیش نمیره. هم موضوعم سخته و هم خودم خیلی روی فرم نیستم.

خیلی کوتاه از دیروز بگم که روز خیلی مزخرفی شد. تو برای مامانت بابت روز مادر کادویی خریده بودی و بعد از اینکه صبح خانه را تمیز کردیم قرار شد بریم بیرون و یک صبحانه ای دور هم بخوریم و من به کتابخانه برم تا شب که قرار بود من و تو بریم رستوارنی که تو بابت تولد خودت و سنتی رزرو کرده بودی. اما قبل از اینکه از در بریم بیرون مامانت شروع کرد با بابات یک به دو کردن سر کارهای شرکت و پول و خلاصه همان چیزهایی که همیشه بهانه میشه. هر چی من سعی کردم که قصه را ختم به خیر کنم نشد. انصافا بابات هم اصلا اینبار مقصر نبود اما مامانت کاری کرد که من پیش خودم به غلط کردن افتادم که عجب داستانی شده. هر بار که دور هم جمع می شویم برای اینکه چند روزی را در کنار هم قدر بدانیم دایما بین اینها و بخصوص با کارهای بسیار اعصاب خورد کن مامانت روزگارمون خراب میشه.

خلاصه نمی خواهم وارد جزییات بشم که نه حوصله اش را دارم و نه وقتش را. همین بس که تا امروز هر دو سر درد داریم و تا صبح نتونستیم درست بخوابیم و دیشب هم بچه ها دایم می پرسیدند حالتون خوبه؟ خلاصه که بخصوص این دفعه خیلی کف کردم. من که نتونستم از شدت ناراحتی و عصبی بودن یک کلام حرف بزنم و چیزی بخورم تا آخر شب. بعدش هم اصلا نرفتم کتابخانه و بعد از اینکه از شما جدا شدم که ساعت نزدیک 3 بعد از ظهر بود تا 7 که برگشتم خانه در خیابان قدم میزدم. از آن طرف مامان من که به آدم از حال و روزگارش هیچی نمیگه که مبادا مخل زندگی ما بشه و این طوری آدم را نگران می کنه و از این طرف هم مامانت که هیچ چیزی راضی اش نمی کنه. به قول بابات این بار پول هواپیماشون را قرض کرده اند اما مامانت بابت چندرغاز دیروز داشت پدر اعصاب همه را در می آورد. تازه در خیابان هم در حالی که من و بابت جلوتر قدم میزدیم و بابات بیچاره داشت تنها گله می کرد صدای گریه کردن مامانت که با تو چند متر عقبتر داشت می آمد توجه همه را به خودش جلب می کرد.

خلاصه این از دیروز. دیشب اما در کنار بچه ها و کمی از دانشگاه و اوضاع حرف زدن حالمون را بهتر کرد. جزییاتش باشه برای فردا. تنها اینکه آقای مهندس بعد از اینکه سه روز ما را سر کار گذاشت و دایم از اینکه تو را پیدا کرده اظهار خوشحالی می کرد خبر داد که تو "اور کوالیفای" هستی و کار را به کس دیگه ای داده!

اما امروز گمل ایمیلی زد که تا اینجا خبر خیلی خوبیه و امیدوارم این یکی کمی حال و زورمون را در این ایام بی پولی و عقب افتادن درسها و اعصاب خوردی بسازه. نوشته که "دین" دستور بررسی پرونده ی تو را داده و گفته در صورت امکان و تایید هیات تصمیم گیری دپارتمان و نیاز گروه فارغ از ظرفیت، پرونده ی تو را بازخوانی کنند.

خب! برم که همه رفته اند و الان چراغها هم خاموش میشه. من هم باید برم دکتر داندانپزشک.