۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

اسکار


امروز را در برفی که می آمد بعد از صبحانه برای خرید شلوار ورزشی برای کلاس سه شنبه های تو در ساختمان خودمون رفتیم بیرون و بعد که تو برگشتی خانه، من رفتم تا کتابفروشی دست دوم BMV و اتفاقا یکی دوتا کتاب خوب هم خریدم. بعد از اینکه برگشتم خانه و با بابات حرف زدیم خانه را تمیز کردم و تو م نهار و کیک یکشنبه ها را درست کردی و خلاصه کمی تو درس خواندی و کمی هم من در اینترنت چرخ زدم و مقاله ی جدیدم را که چاپ شده بود دیدم و از آن موقع تا حالا که مراسم اولیه ی اسکار را تلویزیون داره پخش می کنه تا حالا هر کاری کرده ام جز درس خواندن. فکر کنم بهتره از این به بعد بجای تکرار این داستان در نوشته های هر روز هر وقت که درس خواندنم بنویسم.

دیشب تو بهم گفتی که من اگر تنبلی آکادمیک نکنم و همت و نظم داشته باشم اوضاعم خیلی فرق خواهد کرد. راست هم گفتی و باید یک تجدید نظر حسابی در رفتار و رویه ام بکنم.

امشب قرار نیست مثل دیشب بریم پینگ پنگ چون می خواهیم دوتایی بشینیم و اسکار را ببینیم. تو هم به قول خودت که در فیس بوک نوشته ای یک چشم به روسو و یک چشم به اسکار داری.

۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

با چشمانی خسته و مهربان


در کلی نشسته ایم و من تازه یک ساعتی هست که شروع به درس خواندن کرده ام و تو ساعت هاست که داری درس می خوانی. جالب اینکه امروز از ظهر آمده ایم کتابخانه. ساعت شش و 21 دقیقه هست و آرام آرام در حال رفتن به خانه ایم که من تازه درس خواندنم گرفته. کلا جمع اضداد شده ام. بگذریم.

دیشب بعد از اینکه کمی با هم پینگ پنگ بازی کردیم و تو واقعا ظرف این دو سه مرتبه تمرین عالی پیشرفت کرده ای، آمدیم بالا و من به مامانم زنگ زدم که ببینم دادگاه داریوش چی شد. گفت که در هفته ی آینده جوابش را خواهند داد و البته امیدوارم که بابت رفع نگرانی ما این حرف را نزده باشه. بعد از اینکه پرسیدم که امیرحسین کار پیدا کرده یا نه هنوز گفت اگر بره دنبال کار شاید پیدا کنه اما دنبالش نمیره. خیلی ناراحت شدم. واقعا که به قول تو این دو تا برادرهای ما شاهکار شده اند. خلاصه که امیدی به هیچ کدامشون نداریم.

صبح بعد از اینکه بیدار شدیم به اصرار تو رفتیم بانک و هزار دلار پس اندازی که تا آخر ترم داشتیم را برای مامانم با گرفتن یک چک رمزدار و یک کارت فرستادیم. ده روز دیگه میرسه دستش و امیدوارم که برش نگردونه. اخلاق مامانم که واقعا غیر قابل پیش بینی هست. اگر شماره حسابش را داده بود خیلی زودتر از اینها برایش می فرستادیم و لازم نبود که با خاله و مادر و همه تماس بگیریم و آخرش هم این کار را بکنیم. در راه بانک و این کارها بودیم که مامانت هم زنگ زد و کلی با اون هم حرف زدیم و گفت که پای عزیز جون را عمل کرده اند و خیلی ضعیف شده و خیلی اذیت. این سومین عمل امسالش بود. اون پا و این یکی و از همه مهمتر قلبش. مامانت گفت که امیدواره بتونن که با بابات آوریل بیایند پیش ما چون گویا وضع مالی شون اصلا مساعد این سفر نیست. زحمت کتابی را هم می خواستم برایم کشیده و حالا که آریو برای عید نمیاد خودش از دبی برام می فرسته. نمی دونم داستان خونه ی تهران پارس در چه وضعیه که یک اشاره ای هم کرد که برایم با نشر مرکز صحبت کرده که اگر بخوام کتاب هایم را به آنها بفروشه. گفتم من و تو تصمیم داریم که بخشی از آنها را بیاریم اینجا. به هر حال این چند هزار جلد کتاب تمام سرمایه ی سالها کار کردن و درس خواندنم در ایران بوده و البته خیلی پولهای دیگه مثل مستمری بیمه که دایم میشد پول کتاب. و بخش عمده ای را که دیگه نمی خواهیم قصد داریم که به کتابخانه ی عمومی و احتمالا حسینه ارشاد بدهیم.

امشب هم قراره کمی با هم پینگ پنگ بازی کنیم و احتمالا فیلمی ببینیم. فردا شب هم که مراسم اسکار امسال را خواهیم دید که بطور جالبی اکثر فیلمهایش را دانلود کرده ام اما تقریبا یکی دوتایش را بیشتر ندیده ایم. جالب اینکه King's Speech را هم در سینما دیده ایم. خلاصه که ماه فوریه در حال اتمام است و من بطرز بسیار احمقانه ای علاوه بر بازیگوشی کردن و کمی مریض بودن و کمی هم نوشتن از اوضاع خاورمیانه تمام وقتم را بابت درس نخواندن هدر دادم. عجب فرصت یگانه ای برای خواندن درست و عمیق دیلکتیک منفی آدورنو داشتم که از دست دادم و شاید برای جبرانش به کارهای دیگه ام نرسم.

فردا به روال یکشنبه ها اول خانه را تمیز می کنیم و شاید برای درس به اینجا بیاییم و شاید هم در خانه بمانیم. اما به هر حال باید که درس خواندن را شروع کنم. تو در حال خواندن متون روسو به فرانسه هستی برای مقاله ی میان ترم درس روسو که باید سه شنبه تحویل دهی. و همین الان صدایم کردی که برف را در نور چراغ خیابان ببین و اگر کاری ندارم بریم خانه. چشمهایت قرمز و خسته بودند اما مثل همیشه خندان. فدای این چشمهای زیبا و مهربانت من هستم.

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

بحران در من و منطقه


ساعت 5 عصر جمعه هست و هر دو در کتابخانه ایم. تو داری درس می خوانی و من از فرط خستگی چشمهایم باز نمیشه. دیشب قبل از اینکه بریم خانه تو متنی را که من درباره ی بحران لیبی و امکان الگو شدن قذافی برای سایر دیکتاتورهای منطقه نوشته بودم خواندی و فرستادمش برای "سانتیاگو" تا ویرایشش کنه. رفتیم خانه و دو تایی با هم نشستیم و من شرابی باز کردم و تو هم "نچس" درست کردی و کمی تلویزیون دیدیم. سانتی متن را همان دیشب فرستاد و خیلی تعریف کرده بود. با اینکه اصلا فکر نمی کردم به چاپ امروز برسه اما رسید و امروز خبر اول در صفحه هست.

اما از شدت نگرانی راجع به درسهایم، بحران منطقه و دادگاه داریوش که امروزه و نتیجه اش خیلی برای زندگی مامانم و داریوش و امیرحسین با این شرایطی که توش گیرند مهمه و هزار فکر و خیال دیگه نتونستم بخوابم. ساعت نزدیک 4 صبح بود که از شدت کلافه شدن پاشدم و با اینکه چشمهایم خیلی خسته بود - از بس که بابت نوشتن این مقاله ی کذایی به دوخته بودمشون به مانیتور- دوباره نشستم پای لپ تاب و دنبال کردن اینکه در ایران و لیبی داره چه میگذره.

ساعت 7 دوباره با اصرار تو برگشتم توی تخت و تا ده خوابیدم. اما کلا روزم را از دست دادم. نکته ی جالب و همیشگی اینکه درس نخواندم و از آن جالبتر اینکه تو با وجود اینکه کلی درس داری اما تا من بیدار بشم و کارهام را بکنم که بیایم کتابخانه، آرام در تخت دراز کشیده بودی که من راحت بخوابم. واقعا نمی دونم چطور باید رفتار کنم تا با این اخلاق و منش تو کمی همخوان و هماهنگ باشه. من که همیشه بهت میگم که باید تو را الگو کنم و تو می خندی اما من واقعا میگم.

خلاصه که یک هفته تعصیلات تمام شد و "ریدینگ ویک" که باید برای مقالات پایان ترم خودمون را در آن آماده می کردیم به سادگی بابت نوشتن چند مقاله ی ژورنالیستی که البته مهم هست اما کار اصلی من نیست گدشت. حالا باید ببینم چطور میشه کمی - و فقط گوشه ای- از این عقب افتادگی را جبران کرد.

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

پس از 20 سال


پنج شنبه صبح هست. تازه صبحانه خوردیم و داریم آماده ی رفتن به کتابخانه برای درس خواندن میشیم. من که درست یک هفته هست لای درس و کتاب را باز نکرده ام. تمام این چند روز را درگیر نوشتن مقاله برای چاپ بودم و هنوز هم هیچ اتفاقی نیفتاده. دیروز که با "سنتی" در کافه "اسپرسو" قرار داشتیم دو سه پاراگرافی را که همان موقع نوشته بودم نشانش دادم تا برایم ویرایش کنه و بعدش برگشتم خانه و فرستادمش برای "کترین".

دیشب هم کمی با هم پینگ پنگ بازی کردیم و بعدش هم تو رفتی استخر. اما دوباره هیچ کدوم نتونستیم شب را راحت و درست بخوابیم. تو دایم خواب قذافی و لیبی را می بینی و من هم دارم به سوژه برای نوشتن در ناخودآگاهم می پردازم. امروز اما باید دیگه از ایم ن چند روز باقی مانده برای درس استفاده کنیم. برای همین هم داریم میریم کتابخانه. تو با استاد درس ارسطو قرار داری تا ببینی چرا درست راهنمایی ات نمی کنه.

راستی امروز 24 فوریه هست. فکر کردم بهتره امشب را یک جشن دوتایی بگیریم. می دانی چرا؟ چون درست 20 سال پیش یعنی در 24 فوریه ی 1992 در آلمان رفتم برای ویزای آمریکا و نشد و توسط عموهایم و دوست داریوش و ... تقریبا همه بازی داده شدم. اما امروز اینجا هستم و این به خودی خود مهم نیست. اینکه با تو هستم تمام داستان را به نفع من و زندگی من تغییر داده. اینکه تو معنی و روح زندگی من هستی. تو خود من هستی. دوستت دارم فرشته ی زیبایی های زندگی.

۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

پینگ پنگ


دیشب منزل آیدا خوش گذشت. البته نسیم و مازیار و بعدش علی هم آمدند و مامان آیدا خورش قیمه ی خوشمزه ای پخته بود. تا ساعت 12 آنجا بودیم و بعد از اینکه تارت دستپخت تو را که عالی شده بود خوردیم همگی خداحافظی کردیم و آمدیم خانه. هنوز قطار بود و با اینکه هوا خیلی سرد بود و آیدا هم اصرار داشت که ما را برسونه اما خودمون آمدیم. بچه ها هم که خانه شان همان نزدیکی بود.

اما امروز مثل تمام این چند روزه هیچی درس نخواندم. نمی دانم چه مرگم شده. بیشتر از همیشه اخبار را دنبال می کنم و دایم بخصوص به داستان لیبی و کشتاری که این دیوانه ی مجنون "قذافی" راه انداخته فکر می کنم. اگر موفق بشه ولو برای مدت کوتاهی اوضاع را کنترل کنه - که خیلی بعید به نظر می رسه- دقیقا الگوی بقیه ی دیکتاتورها و ایران خواهد شد از نظر تحمل فشارهای بین المللی و استفاده از اهرم نفت بر نیازهای سایر کشورها. جالب اینکه با اینکه مقاله ام را برای یکی دوجا فرستاده ام اما هیچ جوابی به ایمیلم داده نشده تا این لحظه.

تو اما نسبتا درس خواندی و البته سه شنبه ی بعد باید برگه ی میان ترم درس روسو را تحویل بدهی. من هم باید پروپوزال درس آدورنو تحویل بدم اما اصلا هیچ ایده ای ندارم فعلا. همین الان با همت تو از ورزش برگشتیم. البته ورزشی که نکردیم اما نکته ی جالبش رفتن به سالن پینگ پنگ برای اولین بار بود و کمی با هم دیگه بازی کردن و خندیدن. یاد سفر شیراز افتادیم که اولین و آخرین باری بود که با هم پینگ پنگ بازی کرده بودیم درست 9 سال پیش.

خوب بود بخصوص که تو سه شب پیش با من مفصل درباره ی دو نکته ی خیلی مهم حرف زدی و هر دو هم مهم بود. اول اینکه سعی نکنم که به همه توضیح و اطلاعات در تمام زمینه هایی که اطلاعاتی دارم. به قول تو "تویت" کنم. و چقدر درسته این حرف. البته به تو گفتم که کاملا می دانم درست می گویی اما این اخلاق منه. مثلا مامانت که چند روز پیش بهت گفته که هر کتابی که من سفارش میدم بابات هم یک نسخه برای خودش میگیره و هم در حرف زدن و انتخاب واژه هایش کاملا فرق کرده و هم تاثیرات دیگه ای گرفته. خب، این یعنی تاثیر ولو به اندازه ی یک نفر و یا خیلی کم. نکته ی دوم هم درباره نیاز ما به شادتر زندگی کردن و گسترش برنامه های مفرح و البته در چارچوب شان و شخصیت خودمان با دوستان امروز و آینده. تو دقیقا به همان نکته ای اشاره کردی که من مدتی است خلاء آن را در اینجا بخصوص با فشارهای درسی حس کرده ام. و دقیقا کاری مثل ورزش و مرتب ولو کم درس خواندن و با دوستان برنامه گذاشتن و البته برای نگرانی داستان ایران فعال کار کردن مهمترین نکات است. باید که درستش کنیم و این خلاء را پر کنیم که داره آرام آرام به قول تو زندگی مون را به سمت افسردگی ببره. چیزی که نه تنها باور کردنی نیست که با عشق من و تو به زندگی مون اصلا نمی تونه خودش را به ما تحمیل کنه اگر که دقیق باشیم.



۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

ثبت عشق


دوشنبه 21 فوریه هست. این چند روز تنها کار بخصوصی که کردیم تحمل فشارهای خانوادگی بود که بابت شرایط مالی، فشار بر خانواده هامون در تهران و آمریکا زیاد شده. شرایط مامانم خیلی بد شده و البته تمام امیدواریها به دادگاه و شکایتی است که داریوش از صاحب کارش کرده و روز جمعه برگزار میشه و اگر شرایط مناسب باشه حکم به سودش خواهد بود و به کارش بر میگرده.

این چند روز تمام انرژی و وقتمون بابت تلفن حرف زدن گذشته. دیروز نزدیک به دو ساعت با جهانگیر حرف زدم و مثل امیرحسین انگار که یاسین داری می خوانی. اصلا هر دو در جهان رویایی و تخیلی زندگی می کنند.

به هر حال از جمعه بعد از اینکه من از کلاس و دانشگاه برگشتم و تو از خرید در کاسکو با آیدا آمدی خانه تا الان که ظهر دوشنبه هست خانه هستیم و امشب قراره که بریم شام خانه ی آیدا دیدن بچه اش. دیشب هم از قبل قرار بود که با کریستینا و پاتریک بریم رستوران شهرزاد که کریستینا خبر داد بخاطر اینکه عمه ی پدرش فوت کرده از شهر رفته اند بیرون و نمی تونن بیایند. خلاصه که این چند روز اول "ریدینگ ویک" را هر دو از دست داده ایم. نه کتابخانه رفتیم و نه در خانه درس خوانده ایم. دیشب با هم کلی حرف زدیم و به این نتیجه رسیدیم که فشارهای جانبی و اینگونه درس خواندن و در واقع نخواندن داره زندگی مون را به سمت افسردگی پیش میبره. احتیاج به استراحت و تفریح مناسب هم داریم. داستانهای خودمون و مسایل مالی در کنار داستانهای خانواده هامون و دوستان مون و باز هم مسایل ایران و ... خیلی از نظر روحی تحت فشار قرارمون داده.

اما از خبر خوب بخواهم بگویم اول از همه روحیه گرفتن از ایران و ایستادگی مردم هست. بعد هم سقوط یک به یک دیکتاتورهای منطقه. الان که دارم این را می نویسم از بی بی سی اعلام شد که گویا قذافی به ونزوئلا گریخته. بعد از بی علی و مبارک حالا نوبت لیبی و جاهای دیگه بخصوص ایران هست.

ضمن اینکه ستایش هم ایمیلی زده که هم به خودش و هم به حسین اسکالرشیپ داده اند. خیلی خوشحال شدیم و باز هم از تو ممنون که با آوردن اینها به استرالیا و بعدش هم با آشنا کردن رضا و ستایش با دنی این امکان را برایشون فراهم کردی. "خداوند تو را اجر بی پایان دهد، دخترم".

خیلی حال و حوصله ی نوشتن ندارم. فقط خواستم بعد از چند روز بیام اینجا و بگم که امروز که 21 فوریه هست در ایران عید هست و سالگرد حکم پدرت، اینجا "فمیلی دی" و روز خانواده هست و خبرهای خوب و امید بخش در راه، بگم امروز را باید ثبت کرد. ثبت کنم بار دیگر عشقم را به عشقم.

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

از یونان تا آلمان


روز پر از کلاس را تمام کردی و آمدی جلوی "کلی" تا با هم بریم خانه. تا رسیدیم گفتم میای بریم کمی ورزش کنیم و گفتی آره. خیلی تحسینت کردم چون من اگه جای تو بودم عمرا بعد از یک روز طولانی و خسته کننده از این کلاس و این مبحث به آن یکی با گستره ی فلسفه ی سیاسی ارسطو تا هابرماس نمی آمدم. تازه برگشتیم بالا و تو حالا داری شام درست می کنی.

من هم کمی درس خواندم اما بیشتر وقتم به اعمال پیشنهادات و تصحیحات سانتیاگو روی مقاله ام گذشت. نمی دانم چرا دیشب بعد از 4 ساعت خوابیدن با تپش از خواب پریدم و از ساعت چهار و نیم نشستم پای اینترنت به خواندن اخبار و دیدن کمی نود و بی بی سی. با اینکه الان ساعت 8 هست اما خیلی خسته تر از این موقع در روزهای معمول هستم.

فردا من دانشگاه دارم و تو قراره با آیدا بری کاسکو. شب هم اگر بتونیم و تو خیلی خسته نباشی شاید یک فیلمی دیدیم و کمی استراحت کردیم. امروز خبر دار شدیم که بلاخره دکتر خانوادگی برای من پیدا شده و حالا قراره که تو را بپذیره. بلاخره بعد از هفت ماه دکتر پیدا شد. ابته برای سه هفته ی دیگه وقت داده اما باز هم خوبه که کسی را نزدیک خانه پیدا کردیم. از مامانم خبر ندارم و تا آنجایی که می دانم نه امیر و نه داریوش کار پیدا نکرده اند. خیلی برای بخصوص مامان ناراحتم واقعا حقش در زندگی این نبود. امشب قراره در ضمن با مادر که رفته خانه ی خاله آذر اگر بشه اسکایپ کنیم. امیدوارم خاله باشه و البته تمام نگرانی های خرافاتیش را بذاره کنار و دوربین کامپیوترش را راه بندازه.