۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

6 هفته


الان بجای اینکه مثل تو سر کلاس باشم خانه مانده ام و کمی مریضم. سرماخوردگی و ضعف. تو هم خیلی حال و بالی نداشتی اما رفتی. من هم کارهام را کرده بودم و داشتم از در بیرون میرفتم که تو گفتی بهتره بمونم و کمی استراحت کنم و اگه خوب شدم سعی کنم مقاله ی درس هگل را که باید امروز تحویل میدادم و یک هفته اجازه گرفتم دیرتر بدم شروع کنم.

هوا بعد از یکی دو روز سرما و مه دیروز و امروز گرمتر شده. امروز تا 16 درجه هم میرسه. احتمالا فردا هم درس آرنت را نرم و بشینم پای این مقاله ی عقب افتاده. نیک دیشب ایمیل زده بود که برای 8 نوامبر تا یازدهم میاد اینجا پیش ما. ناصر هم که زحمت کشیده و ریز نمراتم را گرفته پاکت ها را داده به نیک تا برایم بیاره. تو هم بهش گفتی که یک بسته قهوه از "کمپس" برامون بگیره و بیاره.

تو باید دوشنبه مقاله ی میان ترم درس "میدل ایست" را بدی و من هم مقاله ی آرنت را. چهارشنبه هم مقاله ی هگل را باید بدم و پنج شنبه ی هفته ی بعدش هم پرزنتیشن درس آرنت را دارم.

خلاصه که بعد از کمی استراحت و درس نخواندن و ... دوباره موسم فشار و کار رسیده تا نیمه ی دسامبر که ترم تمام بشه. 6 هفته ی سخت و بعدش هم کمی استراحت. البته برنامه مون اینه که گواهی نامه هامون را در آن مدت بگیریم اما به هر حال وقت و فرصت استراحت هم خواهیم داشت.

خواستم این نوشته را پست کنم که متوجه شدم چقدر نوشته ام اما بعدش استراحت می کنیم و بعدش خوب میشه و ... ببین چقدر فکرمون درگیره و در فشاریم که از چند سطر نوشته تمامش آرزوی تمام شدن این دوره به سلامتی و رسیدن زمانی کوتاه برای استراحته.

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

دوباره و دوباره و صد باره


امروز دوشنبه 25 اکتبر و ساعت 9 صبحه. باران ریزی در حال باریدن هست و هوا حسابی خنک شده. دیشب و دیروز عصر مه بسیار سنگینی تمام شهر را پوشانده بود و من و تو کهکمی برای قدم زدن و گرفتن کتاب از کتابخانه رفته بودیم بیرون بعد از سالها چنین هوایی را می دیدیم و کیف می کردیم.

امروز روزی هست که من بعد از مدتها با انرژی برای درس خواندن و کار کردن استارت زدن بیدار شدم. البته تمام شب را مثل هر شب با نگرانی و فکر به درس و کار خواب و بیدار بودم و بودیم اما به دلیل اینکه این مدت اصلا کار نکردم و درس نخواندم و تا حد زیادی استراحت کردم حالم خیلی خوب و بهتر شده. وضعیت تو هم به مراتب نسبت به قبل خدا را شکر بهتره و تو هم انرژی پیدا کرده ای. البته هنوز خیلی نگران و در مجموع خسته ایم اما داره بهتر میشه. امیدوارم بعد از پایان ترم هم کمی بتوانیم برای سال آتی و ترم دوم استراحت کنیم.

پریشب بود که نصف شب بیدار شدم و دیدم که اصلا جا برای خوابیدن ندارم تو کاملا آمده بودی این طرف خواستم بیدارت کنم و بهت بگم لطفا کمی برو آن طرفتر که تا به آرامی صدات کردم انگار که اصلا خواب نبودی کاملا هشیار گفتی ببخشید و رفتی آن طرفتر. همان موقع پیش خودم گفتم ببین چقدر هشیار و "بد" می خوابیم این دوره، اما تصمیم گرفته ام و به تو انتقالش خواهم داد که این دوره را تمام کنیم. به همین دلیل هم تمام این چند روز گذشته فقط به حالت استراحت و بی کاری در کنار هم و در دل هم بودیم و خوش هم گذشت. کلا برای من و تو بهترین تفریح تو دل هم بودن و با هم بودنه.

پریشب رفتیم خانه ی مرجان و دیدن ایران خانم قبل از اینکه برگرده ایران. خود مرجان آمد دنبالمون و آخر شب هم بچه های اسکندر که با مادرشان افسانه آمده بودند ما را برگرداندند. بعد از سالها و شاید برای اولین بار با هم دیگه رفته بودیم خانه ی فامیل های من. مرجان به عنوان مادر تنها داره زحمت بزرگ کردن بچه اش را میکشه. البته فرشید هم در همین شهره اما گویا کاملا بی خیال بچه شونه. البته من همان دفعه ی اول هم که بچه شون را دیدم - موقعی که برای دیدن مادر آمده بودند اینجا- خیلی از تربیتی که داشت خوشم نیامد. پریشب که کاملا مطمئن شدم بچه ی بسیار بی ادب و لوس و "بی خودی" هست.

به هر حال موقع برگشت دیدم که دیگران هم همین نظر را راجع به تربیت کامران دارند. ما برای اینکه دست خالی نرفته باشیم شب قبلش - جمعه شب- دوتایی رفتیم "ایتون سنتر" تا هم تو برای اولین بار در اینجا بری سلمانی و هم یک کادویی برای آنها بخریم. گلدانی چینی به انتخاب تو خریدیم که قشنگ بود. تو یک جعبه شکلات هم برای کامران و یک کیک هم برای دسر گرفتی.

اما سلمانی که رفتی با اینکه به قول تو به نسبت گران بود خیلی کارش خوب بود. من که خیلی راضی بودم و به نظرم بهترین مدلی که تا حالا موهایت را کوتاه کرده ای را به موهایت داده. خلاصه که برای اولین بار اینجا به سلامتی سلمانی رفتی.

راستی نمی دانم که این موضوع را قبلا نوشته ام یا نه و اینکه استاد درس آرنت بهم ایمیل زد که بسیار "پرزنتیشن" خوبی دادی و بسیار دانش وسیع خودت را درباره ی آرنت خوب در کلاس به کار گرفتی و البته با اینکه قرار بود در نیم ساعت کارت را تمام کنی و نکردی و بیشتر حرف زدی اما بسیار "پرزنتیشن" پرمغز و ... بود و کلا آنقدر خوب نوشته بود که گفتم خب ارزش آن همه زحمت و این ریسک را داشت که دو فصل از کتاب Human Condition را بدون اینکه بقیه خوانده باشند ارایه کنم و به قول استاد درس در واقع این دو فصل را درس بدهم. در آخر هم نوشته بود که نمره ات را هم 14.5 از 20 دادم که مطمئنم بسیار نمره ی راضی کننده ای هست!

تا امروز چنین چیزی را تجربه نکرده ام. نه که نمره ی کم گرفتن را که من زمانی که رشته های دیگه می خواندم و حتی در دبیرستان با تجدید و ... خیلی از نمره ی کم گرفتن جا نخورده ام. اما این دفعه کاملا فرق داشت و داره. اگه تمام ایمیلش را ترجمه کنم و بذارم اینجا هر کسی بخواند فکر می کند که طرف داره شوخی می کنه. خیلی "کف" کردم. بهش ایمیل زدم که من دوباره یک پرزنتیشن دیگه میدم. اون هم جواب داد که چه عالی چون باز هم پرزنتیشن خوبی در انتظار کلاسه! البته اشاره ای داشت که اینبار بگذار بیشتر سر کلاس بحث و گفتگو جریان بگیره. اما این موضوع در مرتبه ی قبل محلی از اعراب نداشت چون بچه ها آن دو فصل را نخوانده بودند و بجایش فصل Action را خوانده بودند که کریستینا قرار بود ارایه اش کنه.

نمی دانم! به قول تو اینجا داستان نمره و ... از استرالیا هم عجیبتر و تا حدودی احمقانه تره. مثلا "کینگستون" استاد تو که برگه ات را تصحیح کرده و بهت کامنت داده و گفته اگه کامنت ها را "آپلای" کنی باز هم برگه را تصحیح میکنه و نمره ات به مراتب بالاتر میره همین داستان را با تو داشته. دفعه ی اول 3.5 از 5 گرفته ای و بعد از اینکه کلی از برگه ات تعریف کرده و ... دفعه ی دوم داده 3.7 که هر دوتامون جا خوردیم.

این یکی هم برای من نوشته من که خیلی استقبال می کنم از اینکه تو بخواهی یکبار دیگه دانسته هایت را با کلاس تقسیم کنی و بچه ها هم خیلی از کنفرانس قبلی تو لذت برده بودند. اما اگه بخاطر نمره، احیانا، قصد داری این کار را بکنی بهت بگم که نمره ی خوبی گرفته ای.

عجب داستانی هست واقعا این تغییر افق و تعاریف درسی و دانشگاهی. درست مثل خود مهاجرت کردن باید خودت را در یک فضای کاملا متفاوت و تعریف نشده دوباره و دوباره و صد باره از اول تعریف و تنظیم کنی. اما به هر حال منطقی داره و ما هم کشفش می کنیم.

گفتم که امروز استارت خواهیم زد دوباره و دوباره و صد باره.

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

درست میشه


پنج شنبه 21 اکتبر هست و آفتاب تازه سر زده بیرون. این هفته را فقط با درس خواندن تو و درس نخواندن من گذرانده ایم. البته من خیلی حال و انرژی هم نداشتم و کمی جسته و گریخته درس خوانده ام اما نتونستم روی برنامه جلو برم. دوشنبه برای دیدن دیوید مک نالی رفتم دانشگاه و بهم گفت که نگران تاریخ تحویل مقاله ام نباشم و تا زمانی که حالم کاملا خوب نشده وقت دارم. خیلی لطف کرد و بخصوص از اینکه فهمیدم سال بعد در مرخصی هست و نمی تونه سوپروایزم باشه اما گفت به عنوان یکی از "ریدرهای" تزم حاضره کمکم کنه تکلیفم روشن شد.

سه شنبه و چهارشنبه با اینکه خیلی درباره ی موضوعات طرح شده در کلاسهای فرانکفورت و هگل حرف داشتم اما بخاطر خستگی و بی حالی کاملا با سکوت رفتم جلو و فقط رفتم سر کلاس که مثل جلسه ی قبل غایب نباشم.

تو هم که این هفته باید "اسایمنت" درس ریسرچ متد را میدادی و پریشب تا حدود ساعت 2 صبح نشسته بودی و کار میکردی. دیشب هم برای پرزنتیشن درس کینگستون که امروز داری داشتی سخت درس می خواندی. این دو سه شب گذشته چندبار راجع به اینکه آیا واقعا با این همه فشار داریم درست تصمیم میگیریم و پیش میریم حرف زدیم. تو گفتی که شاید بهتر باشه سال بعد برای یک سال کمی استراحت و کار کنی و بعد برای ادامه ی درس تصمیم بگیری و ادامه اش بدهی. من هم با روح استدلالت مواقم. قرار نیست اصل زندگی را فدا کنیم و با این همه فشار اگر قرار باشه از درس خوندن لذت نبریم که واقعا بی فایده هست.

به هر حال هر دو میدانیم که خستگی و فشار باعث شده که ظرف این 5 هفته اینطور ببریم. اما نصف راه را در ترم اول آمده ایم جلو و کمی تحمل کنیم ترم اول تمامه. البته کل حرفهامون مربوط به این ترم و سال نبود و نیست. باید فرقی بین اینجا و استرالیا باشه. آنجا ما به عنوان دانشجو ویزا داشتیم و باید تمام وقت درس می خواندیم. اینجا برای زندگی و درس و زندگی طولانی مدت آمده ایم باید این تفاوت را مد نظرمون داشته باشیم و هم از فرصتها استفاده کنیم و هم درست برنامه ریزی کنیم.

به هر حال این پست های چند وقت گذشته نشان میده که تمام زندگی مون شده فعلا همین درس و فشار و خستگی. مهناز از هفته ی پیش که برای نهار رفتیم خانه شان تا حالا چندبار زنگ زده که حال من را بپرسه چون میگه نادر و خودش آن روز کاملا متوجه ی بی حالی و ضعف هر دو و بخصوص من شده بودند و نگرانند.

درست میشه باید کمی حوصله بخرج داد و البته اهمیت و الویت اصل و فرع را قاطی نکرد. به قول معرف باید صبر و تحمل پیشه کرد و البته تضاد اصلی را شناخت.

درست میشه.

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

بار و کار و درس


تازه از اولین جایی که بعد از سه ماه اقامت در کانادا به عنوان یک قهوه فروشی خوب پیدا کرده ایم برگشته ایم خانه. یکشنبه ظهر هست و من با یاد آوری تو - که سعی کردی با شیطنت و خنده یاد آوری کنی- آخرین روز تعطیلات یک هفته ای دانشگاهیم را پشت سر می گذارم بدون اینکه درسی خوانده باشم و حداقل کارهای مقدماتی مقالاتم را کرده باشم.

جمعه عصر رفتیم برای تعویض دشک تخت خوابمان و با اینکه دیدیم دشک خودمون حدود 800 دلار گرانتر شده اما چون کمر درد بهمون میده تصمیم گرفتیم عوضش کنیم با دشکی ارزانتر که البته با توجه به پول حمل و نقلش 450 دلار برامون خرج برداشت. البته گفتند که این دشک جدید از آنجایی که تازه به بازار آمده توسط کارخانه اش با تلویزیونی بزرگ به عنوان پروموشن داده میشه. تلویزونه خیلی بزرگه و در خانه ی ما زیادی توی چشم میزنه. 42 اینچ و تازه نمی دانم سال بعد که تصمیم داریم بریم یک خانه ی کوچکتر چی کارش کنیم. به هر حال قراره که سه شنبه دشک جدید را بیاورند و این یکی را ببرند.

بعد از اینکه از "برک" برگشتیم رفتیم خیابان "کویین" تا کمی در شهر برای اولین بار چرخ بزنیم و ببینیم کافه و باری دلخواه پیدا می کنیم یا نه. دوست تو "شری" گفته بود به این سمت برویم و تا از ایستگاه آمدیم بیرون یک بار با موزیک جاز زنده پیدا کردیم و رفتیم و نشستیم و شامی خوردیم و گپی زدیم و اتفاقا شری و پارنتنرش هم که میرفتند جای دیگه ای یک سر به ما زدند و بعد از یکی دو ساعتی که دو نفری با هم گفتیم و کمی راجع به آینده حرف زدیم قدم زنان رفتیم تا خیابان "اسپداینا" و برگشتیم ایستگاه و خانه. خوب بود. بعد از مدتها کمی فضای غیر متعارفی که دوست داشتیم تجربه کنیم پیدا کردیم و کمی حال و احوالمون عوض شد.

شب هم با ناصر و بیتا اسکایپ کردیم و احوال آنها را پرسیدیم. صبح شنبه - دیروز- تو بهم خبر دادی که رضا اسکالرشیپ از دانشگاه UNSW گرفته و قبول شده که خیلی خوشحال شدیم. دیشب که با خودشان حرف زدیم خیلی بابت زحماتهای بخصوص تو تشکر داشت و می گفت مطمئنا بدون کمکهای تو در تمام مراحل این زندگی شدنی نبوده. خدا را خیلی شاکر بود و ما هم خیلی خوشحال شدیم. حالا خیال خودش و ستایش خیلی راحت شده و با توجه به ماهانه ای هم که بهشون میدهند اوضاعشان خیلی بهتر خواهد بود.

تو روز پنج شنبه با استاد درس خاورمیانه ات حرف زده بودی و بهت گفته بود که کار سختی داری اما مطمئنه که داری درست پیش میری. اتفاقا تو هم از مسیر زندگی و درسمون براش گفتی و خیلی اظهار علاقه کرده که شام یا نهاری را سه نفری با هم باشیم و گفته که دوست داره تا من برای یک جلسه به عنوان سخنران مدعو در یکی از کلاسهای دوره ی لیسانسش برم و صحبت کنم.

بینر هم که روز جمعه بعد از اینکه تو ازش بابت نامه ای که در کنار هابرماس و چامسکی و ... خطاب به بان کی مون در سازمان ملل راجع به ایران نوشته بوده تشکر کردی اشک توی چشمهاش جمع شده و گفته این حداقل کاریه که یک نفر مثل من می تونسته انجام بده. خلاصه که خیلی درس و دانشگاه زمان و اعصاب از ما گرفته اما به قول همه آرام آرام درست میشه و جا میفتیم.

دیشب چند دقیقه ای هم بعد از مدتها با دنی اسکاپی کردیم که کمی سرما خورده بود اما در مجموع خوب بود. گفت که بعیده امسال بتونه به این سمت بیاد اما شاید سال آینده به ما سری بزنه. هنوز نتوانستیم کمی پول برای پرداخت بدهی مون بهش پس انداز کنیم و امیدوارم که خیلی دیر نشه اما بعید می دونم تا چند ماه آینده هم کاری از دستمون بر بیاد.

خب! به قول تو این هفته تمام شد اما ما نتونستیم خیلی روی نظم و برنامه پیش بریم بخصوص من که نه به اندازه ی تو درگیری درسی و نه پخت و پز دارم. شبها هر دومون تا صبح خواب درس و عقب افتادگی از برنامه هامون را می بینیم و صبحها علاوه بر خستگی فکری از بس در طول شب تپش قلب گرفته ایم که با سینه و قلب درد بیدار میشیم. خصوصا من در این چند شب گذشته. اما تو بهم گفتی یادت میاد اول کار در استرالیا هم ما خیلی خسته و پریشان میشدیم و بعد بهتر و بهتر شد. خلاصه که منتظر بهتر شدن اوضاع هستیم، به شدت.

فردا تو قراره برای نهار یک سر بری خانه ی خاله عفت که از وقتی آمده ایم فقط همان یک بار اول کار رفته ای. من هم برای صحبت با "دیوید مک نالی" ساعت 10 و نیم باید دانشگاه باشم. تو داری دلمه درست می کنی و خانه را عطر ادویه های مختلف پر کرده.

من برای این دو هفته حسابی باید خودم را به نوشتن مقالاتم مشغول کنم و تو هم به نوشتن "بوک ریویو" درس خاورمیانه و مقاله ی میان ترم "ریسرچ دیزاین". خلاصه که از آن دو هفته های پر کار خواهد بود این آخرین روزهای اکتبر.

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

سه ماه تمام


صبح پنج شنبه 14 اکتبر 2010 هست. امروز از رسیدن مان به کانادا درست سه ماه گذشت. دیروز هم درسی نخواندم. یک هفته تعطیلات بین ترم که برای نوشتن مقالات داشتم رو به اتمام است و من با بی حالی و تنبلی روزها را از دست داده ام. تو که اصلا این یک هفته را نداشتی و خیلی سرت از من شلوغتره.

دیروز که از کلاس برگشته بودی خیلی بابت حجم زیاد تکلیفی که استاد برای هفته ی بعد بهتون داده نگران و ناراحت بودی. من هم که تمام روز را خانه بودم و فقط آخر شب چند صفحه ای درس خواندم. دیشب بخاطر اینکه مدتها بود بهت قول داده بودم نشستیم و فیلم مستند "بچه ها" را دیدیم که خب جالب بود.

من تمام روز را قبل درد داشتم و البته به تو نگفتم اما تو متوجه شده بودی که حال ندارم. اما امروز حال هر دومون خدا را شکر بهتر به نظر میرسه. می دانی چون تمام انرژی و تمرکزمون را با مریضی که پیش آمد از دست دادیم خیلی خسته تر از همیشه شده ایم و تازه داره فشار دانشگاه و مهاجرت به جایی میرسه که توان کار کردن را ازمون گرفته. اما درست میشه. به قول تو اولشه و همین اول کار بودن خیلی فشار مضاعف میاره. بعد از مدتی اوضاع بهتر خواهد شد.

به هر حال دیروز یک ماه تمام از شروع دانشگاه گذشت و امروز وارد سومین ماه ورودمون به کانادا شدیم.

باید زمان یدهیم و تمرکزمون را حفظ کنیم و از همه مهمتر عشق و علاقه مون را به مسیری که انتخاب کرده ایم احیاء. جای نگرانی نیست و به سلامتی برای سالهای پیش رو باید با برنامه ریزی و تلاش قدم برداریم.

تو دوش گرفته ای و نوبت منه که میز صبحانه را چیده ام و بعدش تو میری دانشگاه که پنج شنبه ها روز شلوغی داری و دوتا کلاس با "کینگ ستون" و "بلت" و من هم باید بشینم پای دیالکتیک خواندن. دیشب تمام 33 نفر معدنچی گرفتار در شیلی را در آوردن و ما که داشتیم دنبال می کردیم خیلی تحت تاثیر این داستان و استقامت آنها قرار گرفته بودیم. امیدوارم همه و بخصوص ستم دیدگان نیز از شرایطی که بهشون تحمیل شده و میشود نجات پیدا کنند.

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

O-Hip


سه شنبه 12 اکتبر ساعت 1:35 دقیقه هست و تو داری نهار را آماده می کنی و تازه از دانشگاه تو برگشته ایم خانه. صبح زود رفتیم برای کار OHIP تو و باز هم نشد. مشکل اینه که آنها آدرسی از تو می خواهند که نشان دهد مقیم این ایالت هستی و نه نامه ی بانک و نه دانشگاه و نه اجاره خانه و ... گویا در بورکراسی اینجا جواب نمیده. به هر حال بعدش رفتیم دانشگاه تو تا نامه ی رسمی از طریق پست برامون بفرستند و مشکل حل شود.

دیروز برای نهار روز "تنکس گوینگ" خانه ی مهناز و نادر رفتیم و خواهرهای نادر با خانواده هاشون هم آمده بودند. دو ساعت نشستیم و سریع برگشتیم چون نه خیلی جای ما بود و نه وقت برای تلف کردن. زود برگشتیم خانه و درس خواندیم تا شب که دوتایی با هم بساط تاپاس و شرابمون را به راه انداختیم و اتفاقی فیلم "مرد خانواده" را که در ایران هم دوستش داشتیم دیدیم که داره پخش می کنه و دیدیم.

من هنوز خیلی رو فرم نیستم و بخصوص دیروز حالم دوباره بد شده بود. به تو نگفتم که قلبم هم درد می کنه اما خیلی رنگم پریده بود و علاوه بر درد بدنم بهم ریخته بود و عرق می کردم. بعد از کمی نشستن بهتر شدم و با هم رفتیم.

با اینکه از هفته ی پیش تا امروز چندبار برای استاد درس هگل ایمیل زده ام که سئوالات امتحان میان ترم را به دلیل عیبت ندارم و چطوری تهیه کنم هنوز جوابی نداده. حتی برای یکی از بچه ها که اتفاقی آدرسش را در درس آرنت پیدا کردم و در کلاس هگل هم هست ایمیل زده ام اما خبری نیست. نمی دانم این داستان دانشگاه یورک چطوریه که هربار آدم را اسیر می کنه.

امروز قراره برای تعمیر مبل هم بیایند خانه و ببینند اوضاعش چطوریه. خلاصه که مبل گران قیمت و بی خودی بود و خیلی بابت خریدش ضرر کردیم. هم تختش ناراحته و هم خودش از ریخت افتاده.

تو هم که کلی درس داری و باید برای درس "کینگ ستون" و خاورمیانه اش یک کتاب را بخوانی و در 7 صفحه مرورش کنی. قرار بود تا دیروز کتاب را تمام کنی که هنوز به نصف هم نرسیده. خلاصه که اوضاع درسی مون اصلا خوب نیست. امروز صبح قبل از اینکه بریم با بابات و مامانت هم که در دبی هستند "اسکایپ" کردیم و کمی حال و احوال کردیم. مامانت خیلی از کلاهی که دیروز من سر راه برگشتن به خانه از H&M برای تو خریده بودم و تو هم خوشت آمده خوشش آمد و سفارش داد برای من هم قهوه ای رنگش را بخرید.

خب! نهار داره آماده میشه و بعدش هم درس خواندن و درس خواندن. من باید دوتا مقاله تا هفته ی دیگه برای درسهای هگل و آرنت بنویسم که هنوز سئوالات را هم ندارم. تو هم که کلی کار عقب افتاده داری و تازه این تکلیف "بوک ریویو" هم مونده.

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

10.10.10


امروز بعد از دو هفته رسیدیم که خانه را که حسابی خاک گرفته بود تمیز کنیم. من که قرار بود از جمعه برای نوشتن مقالات میان ترمم استارت بزنم تا الان که یکشنبه شب هست هنوز یک قدم هم بر نداشتم. تو الان داری با مامانم که زنگ زده حرف میزنی و بعدش هم نوبت منه.

دیروز رفتیم "کاسکو" و لباس زمستانی خریدیم. کلی خرج کردیم اما به قول تو لازم بود و چاره ای نداشتیم. فردا هم که روز "تکنس گوینگ" هست مهمان خانه ی مهناز هستیم. تو امروز رفتی و برای فردا کادو گرفتی و شراب که یک سر کوتاهی بریم و برای درس بیایم خانه.

خلاصه که خبری نیست جز اینکه در اضطراب درسها و امتحانات میان ترمیم و البته این دو روز استراحت خوبی هم کردیم.

یک نکته ی جالب اینکه امروز 10.10.10 هست و فقط دو سال تا تمام شدن این اعداد تکراری زیبا داریم اما منصفانه قضاوت کنیم 10.10.2010 از همه شون قشنگتره!