۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

بار و کار و درس


تازه از اولین جایی که بعد از سه ماه اقامت در کانادا به عنوان یک قهوه فروشی خوب پیدا کرده ایم برگشته ایم خانه. یکشنبه ظهر هست و من با یاد آوری تو - که سعی کردی با شیطنت و خنده یاد آوری کنی- آخرین روز تعطیلات یک هفته ای دانشگاهیم را پشت سر می گذارم بدون اینکه درسی خوانده باشم و حداقل کارهای مقدماتی مقالاتم را کرده باشم.

جمعه عصر رفتیم برای تعویض دشک تخت خوابمان و با اینکه دیدیم دشک خودمون حدود 800 دلار گرانتر شده اما چون کمر درد بهمون میده تصمیم گرفتیم عوضش کنیم با دشکی ارزانتر که البته با توجه به پول حمل و نقلش 450 دلار برامون خرج برداشت. البته گفتند که این دشک جدید از آنجایی که تازه به بازار آمده توسط کارخانه اش با تلویزیونی بزرگ به عنوان پروموشن داده میشه. تلویزونه خیلی بزرگه و در خانه ی ما زیادی توی چشم میزنه. 42 اینچ و تازه نمی دانم سال بعد که تصمیم داریم بریم یک خانه ی کوچکتر چی کارش کنیم. به هر حال قراره که سه شنبه دشک جدید را بیاورند و این یکی را ببرند.

بعد از اینکه از "برک" برگشتیم رفتیم خیابان "کویین" تا کمی در شهر برای اولین بار چرخ بزنیم و ببینیم کافه و باری دلخواه پیدا می کنیم یا نه. دوست تو "شری" گفته بود به این سمت برویم و تا از ایستگاه آمدیم بیرون یک بار با موزیک جاز زنده پیدا کردیم و رفتیم و نشستیم و شامی خوردیم و گپی زدیم و اتفاقا شری و پارنتنرش هم که میرفتند جای دیگه ای یک سر به ما زدند و بعد از یکی دو ساعتی که دو نفری با هم گفتیم و کمی راجع به آینده حرف زدیم قدم زنان رفتیم تا خیابان "اسپداینا" و برگشتیم ایستگاه و خانه. خوب بود. بعد از مدتها کمی فضای غیر متعارفی که دوست داشتیم تجربه کنیم پیدا کردیم و کمی حال و احوالمون عوض شد.

شب هم با ناصر و بیتا اسکایپ کردیم و احوال آنها را پرسیدیم. صبح شنبه - دیروز- تو بهم خبر دادی که رضا اسکالرشیپ از دانشگاه UNSW گرفته و قبول شده که خیلی خوشحال شدیم. دیشب که با خودشان حرف زدیم خیلی بابت زحماتهای بخصوص تو تشکر داشت و می گفت مطمئنا بدون کمکهای تو در تمام مراحل این زندگی شدنی نبوده. خدا را خیلی شاکر بود و ما هم خیلی خوشحال شدیم. حالا خیال خودش و ستایش خیلی راحت شده و با توجه به ماهانه ای هم که بهشون میدهند اوضاعشان خیلی بهتر خواهد بود.

تو روز پنج شنبه با استاد درس خاورمیانه ات حرف زده بودی و بهت گفته بود که کار سختی داری اما مطمئنه که داری درست پیش میری. اتفاقا تو هم از مسیر زندگی و درسمون براش گفتی و خیلی اظهار علاقه کرده که شام یا نهاری را سه نفری با هم باشیم و گفته که دوست داره تا من برای یک جلسه به عنوان سخنران مدعو در یکی از کلاسهای دوره ی لیسانسش برم و صحبت کنم.

بینر هم که روز جمعه بعد از اینکه تو ازش بابت نامه ای که در کنار هابرماس و چامسکی و ... خطاب به بان کی مون در سازمان ملل راجع به ایران نوشته بوده تشکر کردی اشک توی چشمهاش جمع شده و گفته این حداقل کاریه که یک نفر مثل من می تونسته انجام بده. خلاصه که خیلی درس و دانشگاه زمان و اعصاب از ما گرفته اما به قول همه آرام آرام درست میشه و جا میفتیم.

دیشب چند دقیقه ای هم بعد از مدتها با دنی اسکاپی کردیم که کمی سرما خورده بود اما در مجموع خوب بود. گفت که بعیده امسال بتونه به این سمت بیاد اما شاید سال آینده به ما سری بزنه. هنوز نتوانستیم کمی پول برای پرداخت بدهی مون بهش پس انداز کنیم و امیدوارم که خیلی دیر نشه اما بعید می دونم تا چند ماه آینده هم کاری از دستمون بر بیاد.

خب! به قول تو این هفته تمام شد اما ما نتونستیم خیلی روی نظم و برنامه پیش بریم بخصوص من که نه به اندازه ی تو درگیری درسی و نه پخت و پز دارم. شبها هر دومون تا صبح خواب درس و عقب افتادگی از برنامه هامون را می بینیم و صبحها علاوه بر خستگی فکری از بس در طول شب تپش قلب گرفته ایم که با سینه و قلب درد بیدار میشیم. خصوصا من در این چند شب گذشته. اما تو بهم گفتی یادت میاد اول کار در استرالیا هم ما خیلی خسته و پریشان میشدیم و بعد بهتر و بهتر شد. خلاصه که منتظر بهتر شدن اوضاع هستیم، به شدت.

فردا تو قراره برای نهار یک سر بری خانه ی خاله عفت که از وقتی آمده ایم فقط همان یک بار اول کار رفته ای. من هم برای صحبت با "دیوید مک نالی" ساعت 10 و نیم باید دانشگاه باشم. تو داری دلمه درست می کنی و خانه را عطر ادویه های مختلف پر کرده.

من برای این دو هفته حسابی باید خودم را به نوشتن مقالاتم مشغول کنم و تو هم به نوشتن "بوک ریویو" درس خاورمیانه و مقاله ی میان ترم "ریسرچ دیزاین". خلاصه که از آن دو هفته های پر کار خواهد بود این آخرین روزهای اکتبر.

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

سه ماه تمام


صبح پنج شنبه 14 اکتبر 2010 هست. امروز از رسیدن مان به کانادا درست سه ماه گذشت. دیروز هم درسی نخواندم. یک هفته تعطیلات بین ترم که برای نوشتن مقالات داشتم رو به اتمام است و من با بی حالی و تنبلی روزها را از دست داده ام. تو که اصلا این یک هفته را نداشتی و خیلی سرت از من شلوغتره.

دیروز که از کلاس برگشته بودی خیلی بابت حجم زیاد تکلیفی که استاد برای هفته ی بعد بهتون داده نگران و ناراحت بودی. من هم که تمام روز را خانه بودم و فقط آخر شب چند صفحه ای درس خواندم. دیشب بخاطر اینکه مدتها بود بهت قول داده بودم نشستیم و فیلم مستند "بچه ها" را دیدیم که خب جالب بود.

من تمام روز را قبل درد داشتم و البته به تو نگفتم اما تو متوجه شده بودی که حال ندارم. اما امروز حال هر دومون خدا را شکر بهتر به نظر میرسه. می دانی چون تمام انرژی و تمرکزمون را با مریضی که پیش آمد از دست دادیم خیلی خسته تر از همیشه شده ایم و تازه داره فشار دانشگاه و مهاجرت به جایی میرسه که توان کار کردن را ازمون گرفته. اما درست میشه. به قول تو اولشه و همین اول کار بودن خیلی فشار مضاعف میاره. بعد از مدتی اوضاع بهتر خواهد شد.

به هر حال دیروز یک ماه تمام از شروع دانشگاه گذشت و امروز وارد سومین ماه ورودمون به کانادا شدیم.

باید زمان یدهیم و تمرکزمون را حفظ کنیم و از همه مهمتر عشق و علاقه مون را به مسیری که انتخاب کرده ایم احیاء. جای نگرانی نیست و به سلامتی برای سالهای پیش رو باید با برنامه ریزی و تلاش قدم برداریم.

تو دوش گرفته ای و نوبت منه که میز صبحانه را چیده ام و بعدش تو میری دانشگاه که پنج شنبه ها روز شلوغی داری و دوتا کلاس با "کینگ ستون" و "بلت" و من هم باید بشینم پای دیالکتیک خواندن. دیشب تمام 33 نفر معدنچی گرفتار در شیلی را در آوردن و ما که داشتیم دنبال می کردیم خیلی تحت تاثیر این داستان و استقامت آنها قرار گرفته بودیم. امیدوارم همه و بخصوص ستم دیدگان نیز از شرایطی که بهشون تحمیل شده و میشود نجات پیدا کنند.

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

O-Hip


سه شنبه 12 اکتبر ساعت 1:35 دقیقه هست و تو داری نهار را آماده می کنی و تازه از دانشگاه تو برگشته ایم خانه. صبح زود رفتیم برای کار OHIP تو و باز هم نشد. مشکل اینه که آنها آدرسی از تو می خواهند که نشان دهد مقیم این ایالت هستی و نه نامه ی بانک و نه دانشگاه و نه اجاره خانه و ... گویا در بورکراسی اینجا جواب نمیده. به هر حال بعدش رفتیم دانشگاه تو تا نامه ی رسمی از طریق پست برامون بفرستند و مشکل حل شود.

دیروز برای نهار روز "تنکس گوینگ" خانه ی مهناز و نادر رفتیم و خواهرهای نادر با خانواده هاشون هم آمده بودند. دو ساعت نشستیم و سریع برگشتیم چون نه خیلی جای ما بود و نه وقت برای تلف کردن. زود برگشتیم خانه و درس خواندیم تا شب که دوتایی با هم بساط تاپاس و شرابمون را به راه انداختیم و اتفاقی فیلم "مرد خانواده" را که در ایران هم دوستش داشتیم دیدیم که داره پخش می کنه و دیدیم.

من هنوز خیلی رو فرم نیستم و بخصوص دیروز حالم دوباره بد شده بود. به تو نگفتم که قلبم هم درد می کنه اما خیلی رنگم پریده بود و علاوه بر درد بدنم بهم ریخته بود و عرق می کردم. بعد از کمی نشستن بهتر شدم و با هم رفتیم.

با اینکه از هفته ی پیش تا امروز چندبار برای استاد درس هگل ایمیل زده ام که سئوالات امتحان میان ترم را به دلیل عیبت ندارم و چطوری تهیه کنم هنوز جوابی نداده. حتی برای یکی از بچه ها که اتفاقی آدرسش را در درس آرنت پیدا کردم و در کلاس هگل هم هست ایمیل زده ام اما خبری نیست. نمی دانم این داستان دانشگاه یورک چطوریه که هربار آدم را اسیر می کنه.

امروز قراره برای تعمیر مبل هم بیایند خانه و ببینند اوضاعش چطوریه. خلاصه که مبل گران قیمت و بی خودی بود و خیلی بابت خریدش ضرر کردیم. هم تختش ناراحته و هم خودش از ریخت افتاده.

تو هم که کلی درس داری و باید برای درس "کینگ ستون" و خاورمیانه اش یک کتاب را بخوانی و در 7 صفحه مرورش کنی. قرار بود تا دیروز کتاب را تمام کنی که هنوز به نصف هم نرسیده. خلاصه که اوضاع درسی مون اصلا خوب نیست. امروز صبح قبل از اینکه بریم با بابات و مامانت هم که در دبی هستند "اسکایپ" کردیم و کمی حال و احوال کردیم. مامانت خیلی از کلاهی که دیروز من سر راه برگشتن به خانه از H&M برای تو خریده بودم و تو هم خوشت آمده خوشش آمد و سفارش داد برای من هم قهوه ای رنگش را بخرید.

خب! نهار داره آماده میشه و بعدش هم درس خواندن و درس خواندن. من باید دوتا مقاله تا هفته ی دیگه برای درسهای هگل و آرنت بنویسم که هنوز سئوالات را هم ندارم. تو هم که کلی کار عقب افتاده داری و تازه این تکلیف "بوک ریویو" هم مونده.

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

10.10.10


امروز بعد از دو هفته رسیدیم که خانه را که حسابی خاک گرفته بود تمیز کنیم. من که قرار بود از جمعه برای نوشتن مقالات میان ترمم استارت بزنم تا الان که یکشنبه شب هست هنوز یک قدم هم بر نداشتم. تو الان داری با مامانم که زنگ زده حرف میزنی و بعدش هم نوبت منه.

دیروز رفتیم "کاسکو" و لباس زمستانی خریدیم. کلی خرج کردیم اما به قول تو لازم بود و چاره ای نداشتیم. فردا هم که روز "تکنس گوینگ" هست مهمان خانه ی مهناز هستیم. تو امروز رفتی و برای فردا کادو گرفتی و شراب که یک سر کوتاهی بریم و برای درس بیایم خانه.

خلاصه که خبری نیست جز اینکه در اضطراب درسها و امتحانات میان ترمیم و البته این دو روز استراحت خوبی هم کردیم.

یک نکته ی جالب اینکه امروز 10.10.10 هست و فقط دو سال تا تمام شدن این اعداد تکراری زیبا داریم اما منصفانه قضاوت کنیم 10.10.2010 از همه شون قشنگتره!

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

درس خواندن


اگر بگم که حتی وقت نمی کنم که بیام اینجا و چیزی بنویسم می دونم که باور کردنش سخته اما چون تو هم مثل من از صبح تا نصف شب درگیر درس خواندن هستی باور می کنی چی میگم.

صبح ها بعد از صبحانه تا آخر شب و نیمه شب هر دو داریم درس می خوانیم. خیلی پرفشار و سخت شروع شده و هر دوتامون هم از برنامه هامون حسابی عقب هستیم. اما جالب اینه که از این چالش و سختی لذت هم می بریم.

الان که دارم اینها را می نویسم پنج شنبه ساعت 10 شب هفتم اکتبر هست. من هم دیشب و هم پریشب نزدیکهای 4 صبح بود که خوابیدم. البته پریشب به دلیل سرماخوردگی نمی تونستم درست نفس بکشم اما دیشب برای آماده کردن "پرزنتیشن" درس آرنت تا 4 داشتم کار می کردم. تو هم تا 1 روی مبل نشسته بودی و داشتی درس "فدرالیسم" را می خواندی.

هفته ی پیش تو نتونستی بخاطر سرماخوردگی بری کلاس و درس این هفته من. البته من برای درس آرنت و ارایه مبحث Labor & Work داشتم وقت بیشتری هم می گذاشتم. کنفرانس بدی نشد. بخصوص که بچه ها متن را نباید می خواندن و قرار بود فقط قسمت Action را بخوانند و این پیشنهاد من بود که کلا این دو فصل را "درس" بدم. بد نشد و استاد که خیلی راضی به نظر می رسید.

تو هم امروز که از کلاس "کینگ ستون" برگشتی گفتی که آخر کلاس صدات کرده و گفته متوجه ی تلاش زیادت برای درگیر شدن در مباحث و کار زیادی که داری می کنی شده اما به نظرش چون پس زمینه ات علوم سیاسی نبوده کمی در زمینه ی تحلیل هایت باید بیشتر کار کنی تا تخصصی تر بشه. تو هم بهش گفتی که اصلا برای همین آمده ای در این مقطع و خلاصه قرار شده برایت هر هفته چند دقیقه ای وقت اضافه بگذاره تا هر متنی را بطور تخصصی تحلیل کنید.

خلاصه که این روزها داستانمون شده شبانه روز درس خواندن اما به قول تو جالب شده. این جوری تجربه اش نکرده بودیم.

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

حکمتی که در این سه روز بود


امروز دوشنبه هست و ساعت از یک ظهر گذشته. تو دانشگاه هستی و رفته ای تا چندتا مقاله ای که باید برای این هفته بخوانی را پرینت بگیری و بیای خانه.

خواستم دیروز یک یادداشت طولانی اینجا بذارم که نشد. دلیلش هم ناراحتی مفرطی بود که از جمعه ایجاد شد. جمعه تو بهم خبر دادی که جواب وامم آمده و بهت گفتم یک نگاهی بهش بکن و بهم خبر بده تا برسم خانه. خلاصه که وقتی رسیدم معلوم شده از پولی که انتظارش را داشتیم و تمام سال درسیمون را روی آن بسته بودیم هیچ خبری نیست. اولش خود سایت OSAP احتمال داده بود که تا 8 هزار دلار برای امسال بهم بده اما یک دفعه شده بود 0.

خلاصه که خیلی اوضاعمون را بهم ریخت. رسیدم خانه دیدم تو داری دنبال کار در سایت دانشگاه میگردی و بعد از اینکه فهمیدم چی شده با تعجب خیلی زیاد سعی کردم منطق داستان را در بیاورم و پیدا کنم که به چه دلیلی این اتفاق افتاده. هر چی بیشتر فکر کردیم کمتر نتیجه گرفتیم. به هر حال هر چند که اسکالرشیپ گرفته ام اما نمی شود که یک دفعه از آن تخمین برسه به هیچ.

تمام جمعه رفت. این در حالیه که برای این هفته 400 صفحه ریدینگ دارم و تازه برای درس آرنت هم به اشتباه قبول کردم که دو فصلی که اصلا در سیلاب درسی نبوده را پرزنیت کنم. یعنی Labor & WORK که بیشتر از 100 صفحه هست و تازه خود درس هم که راجع به Action هست. هگل که بخش Self-Consciousness و فصل اول کتاب هگل و هاییتی هست و برای مکتب فرانکفورت هم که دو مقاله از هورکهایمر. خلاصه که نباید حتی یک ساعت را از دست میدادم. اما این داستان باعث شد که الان که دارم اینها را می نویسم نه تنها کلا بی خیال این هفته ی هورکهایمر و هگل شده ام که هنوز Work را که باید ارایه کنم را هم هنوز نخوانده ام.

تو هم اوضاعت بهتر از من نیست. ضمن اینکه هفته ی گذشته به دلیل سرما خوردگی هیچ کدام از کلاسهایت را نرفتی خواندنی های این هفته ات را هم هنزو نرسیده ای انجام بدی.

خلاصه که شنبه و بخش از یکشنبه هم به حساب و کتاب اینکه چه کنیم گذشت. از آنجایی که برای رساندن پول اجاره ی خانه و خرجی بیشتر از دو سه ماه پس انداز نداریم متوجه شدیم که باید از آخر ترم سر کار بریم تا احتمالا بتونیم برای ترم بعد اجاره داشته باشیم. هر دو و سه روز در هفته و این یعنی احتمالا داستان نمره ی خوب گرفتن و درس درست و حسابی خوندن و ... تعطیل میشه و حتی ممکنه باعث بشه نتونیم برای دکترا سال آینده اقدام کنیم.

شنبه نشستم چند ساعتی پای سایت های کاریابی دانشگاه و ... و متوجه شدم که برای هیچ کاری به معنای دقیق کلمه شانس و بختی ندارم. یعنی "کوالیفای" برای کار نیمه وقت و نسبتا مناسب نیستم. خلاصه که خیلی خیلی حالم گرفته شد. با واقعیتی که همواره ازش فرار می کردم مواجه شدم به بدترین شکل و احتمالا در بدترین وقت.

تو خیلی - مثل همیشه- سعی کردی بهم روحیه بدی. اما هر دو خوب می دانستیم که کار بسیار سخت و احتمالا نشدنی پیش رو داریم. خانه ی گرانی اجاره کرده ایم و نمی توانیم اجاره اش را برسانیم. پول دانشگاه تو و مخارج زندگی و ... هم هست. تازه هر چه هم در حال حاضر داریم پول کار تو در سیدنی و وام اینجای تو هست. حقوق من که شده ماهی 457 دلار و خنده داره. هر چند بهتر از هیچی هست اما زندگی خیلی بیشتر از اینها مخارج داره.

حالا هم که این واقعیت که من کاره ای نیستم و هر چه می دانم و خوانده ام و ... هر کاری که در ایران کرده ام و حتی جوایزی هم که تا اینجا بابت کار و درسم در ایارن و استرالیا برده ام در حال حاضر داستان "صد من یک غازه".

باز هم تو باید با توجه به سابقه ی کاری و توانایی هایت دست به کار بشی و البته من هم در کنارت باید کاملا کار کنم و کنیم و ... و گویا داستان درس و دانشگاه تا اندازه ی زیادی تحت تاثیر واقعیت بی پولی قرار خواهد گرفت.

به هر حال شنبه و یکشنبه عصر کمی هم درس خواندیم اما با اینکه چند باری با هم دو دو تا چهارتا کردیم و حتی سعی کردیم ببینیم شاید قصه ی OSAP دچار اشکالی شده که قابل رفع باشه اما همه چیز تحت تاثیر این داستان قرار گرفت. هر دو با فکر درگیر و من هم با این قلب دردی که مدتیه که دست از سرم بر نمی داره و دایما بهم چشمک میزنه سعی به راه جلو بردن کارهای پیش رومون داریم.

سعی کردم تو را قانع کنم که بیا و تا آخر ترم فقط متمرکز به درسهامون فکر کنیم و بعد از پایان ترم بکوب کار و درس را با هم همراه کنیم تا ببینیم چه میشه. البته که تو بخصوص برای روحیه ی من هیچ چیز نمیگی اما من کاملا می فهمم که داری سعی می کنی که به کار فکر کنی و پیدا کردن امکان شغلی. خب! این موضوع فی نفسه خیلی هم خوبه اما مشکل اینجاست که اگر می خواهی سال بعد در دانشگاه خودت دکترایت را بطور رسمی شروع کنی- چون به هر حال الان هم داری درسهای همان مقطع را می خوانی با کار کردن داستان به مشکل می خوره.

خلاصه که امروز صبح شد که بعد از سه روز از جمعه تا امروز برای اینکه ببینم از کجا باید اقدام کنم و از دفتر مالی دانشگاه پی گیری کنم که آیا اشتباهی نشده باشه - که هر دو مطمئن بودیم منطقی نیست اما وقتی اعلام شد دیگه شده- دوباره رفتم به سایت OSAP برای چندمین بار ظرف چند روز گذشته سر زدم که دیدم همه چیز عوض شده!

حالا بجای صفر دلار نوشته هشت هزار و سیصد و خرده ای بهم میدن!

نفهمیدم درست می بینم یا نه. مثل یک خواب شده بود. چک کردم و دیدم درسته. گویا ایمیلی که بهم زده بودن را اشتباهی یک قبل از اتمام پروسه فرستاده بودند و حالا همه چیز شد مثل آن اول که فکر می کردم. آن اولی که حتی به تو هم نگفته بودم که قراره بهم این قدر بدهند و تو می گفتی یکی دو هزارتا بیشتر نخواهند داد.

تمام مدت فکر کردم که چه حکمتی پشت این چند روز ناراحتی و فکر و دغدغه بود. آیا قرار بود متوجه بشوم که واقعیت زندگی و توانیایی هایم در این جامعه چیست. آیا اینکه باید بسیار بیشتر از آنچه که باید و شاید، باید به درس خواندن و تلاش های درست درسی تن بدهم. آیا اینکه باید بفهمم که اگر قرار باشه به خودم راها بشم هیچی نیستم و هیچ هنر و توانایی بر اساس معیارهای این دنیای بیزنسی امروز ندارم و اینکه چقدر باید وامدار این لطف و محبت باشم و چقدر در برابرش باید احساس مسئولیت کنم.

اینکه چقدر روحیه ام ضعیف شده و هست و اینکه چقدر بی تو هیچم. که می دانم که هستم. که می دانم که بی تو نیستم.

بعد از اینکه تو هم آماده شده ای و آمدی تا صبحانه بخوریم و بروی دانشگاه دنبال کارهایت بهت گفتم بیا یکبار دیگر سایت OSAP تو را چک کنیم تا ببینم همه چیز را درست فهمیده ام یا نه و بعد از اینکه مطمئن شدم به تو گفتم حالا مال من را ببین.

بعد از اینکه کلی خوشحال شدیم - البته من کمی هم عصبی بودم- بهت گفتم که فکر می کنم حکایت این چند روز سخت چه بود و باید چگونه برای آینده مون تلاش کنیم و اگر بواهیم در این مسیر به درستی پیش برویم تنها راه فدا کردن بسیاری از چیزها برای این خواسته هست.

خلاصه که باز هم برگه ی خرج و مخارج این یکی دو روز گذشته را جلوی خودمان گذاشتیم و باز هم حساب کردیم و دیدیم تا آخر سال تحصیلی و حتی اگر درست و منظم و با مراقبه جلو بریم تا May پول خواهیم داشت. البته کمی اغراق شده هست اما حداقلش اینکه که می توانیم در طول دوره ی درسی تنها به درس و کار آکادمیک مون فکر کنیم.

بهت گفتم که شاید حکایتش این بوده که بیا و بجای اینکه بری هفته ای سه روز در یک شرکت کار کنی بشین پای درس و کتاب - اضافه بر آنچه که باید می خواندی در طول مدتی که سر کار نبودی- و بجای آن کار درس خواندن را کار خود کن. به خودت متعهد باش و به آینده ات. تو هم این را باور داری که حکایت و حکمتی پشت این اشتباه و حتی از دست دادن این سه روز مهم بود که می تواند در آینده تاثیری به مراتب بیشتر از ماهها داشته باشد.

خدا را شکر. داشتم فکر می کردم که این حکمت گرفتن پذیرش از یورک بود که با توجه به اسکالرشیپ و حقوقی که میده برخلاف آنچه که دانشگاه تورنتو برای این مقطع و همین مقدار زمان میده سه برابر باشه. پولی که بتونیم باهاش آرام و آسوده جلو بریم. تازه داستان بیمه ی هر دو نفرمون هم هست که یورک شامل حالمون کرده.

آن روزهایی که ناراحت از دست دادن پذیرش تورنتو بودیم و بخاطر اشتباه آنها بسیار غمگین بخصوص تو دایما می گفتی که حتما بعدا می فهمیم که این مسیر بسیار برای آینده مون بهتره.

خلاصه که عجب سه روزی بود. کاشکی می آمدم و اینجا با آن حال و روحیه چیزی را ثبت می کردم و الان داستان جدید را می گفتم. اما از آن مهمتر خود اتفاق و امکانات جدید و از همه مهمتر مسیری هست و درسی که ازش گرفته ایم و حالا باید بهش عمل کنیم.

در حال نوشتن این سطور بودم که تو آمدی و برایم یک شال گردن سبک قشنگ گرفته ای و گفتی بخاطر تشکر از پولی هست که برای زندگی مون ساخته ای. هاهاها خوب بود.

حالا هم داری نهار را آماده می کنی و ساعت شده دو و من هم کلی درس دارم و تو هم اوضاعت بهتر از من نیست. با اینکه از نظر جسمانی تو سرماخورده ای و من هم کمی و قبلم هم کمی درد می کنه اما روحیه مون عالیه و خدا را شکر می کنم که نگرانی را بر طرف کرد و حالا دیگه بهانه ای ندارم و نداریم.

شاید حکمتش این بود که بجای اینکه مثل هفته ی گذشته دایما فکر کنیم که من برای این ترم دو درس بردارم یا سه تایی که دارم را نگه دارم و تو بجای اینکه درگیر حجم درسها و فکر به پیدا کردن کار کنی بشینیم و متمرکز درسمان را جلو ببریم که این حداقل برای من تنها راه و امکان موجود هست.

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بولعجب کاری پریشان عالمی

۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

درس و درس و درس


چهارشنبه سحر. تو از دیروز کمی سرماخورده ای و خواب و بیداری. البته از وقتی که من پا میشم که تو هم نمی تونی درست استراحت کنی. این مدت خیلی خیلی گرفتار دانشگاه و درس شده ایم. اصلا فرصت هیچ کاری را نداریم. می دانستم که گرفتار میشیم اما فکر نمی کردم اینطوری. جوری که حتی نمی رسم اینجا بیام و فقط بنویسم داریم درس می خونیم تا آرام آرام خودمان را پیدا کنیم و ببینیم چه کاره ایم.

شبها ساعت 1 می خوابیم صبح ها از شش و هفت دوباره دارم درس می خوانم. کمی هم بی خوابی و خستگی مزدی بر علت شده و تو مریض و بی حال شده ای.

شنبه با توکا و بهناز - که برای اولین بار می دیدیمش- صبحانه رفتیم همان کافه ی ایتالیایی در "روزدیل" که قبلا یکبار رفته بودیم. بد نبودند و همزمان با ما رسیده اند اینجا و بخصوص نگران کار و روحیه ی بچه هاشون هستند. البته توکا که خیلی خونسرد و امیدوار به نظر می آمد. اتفاقا نمایشگاهی را انداخته که شاید آخر هفته من و تو هم بریم و سری بزنیم.

باید بریم دشک تختمون را عوض کنیم که باعث کمر درد هر روزه شده. از طرفی پول دانشگاه هم که رسیده تقریبا 200 دلار کمتر از آنچیزی هست که گفته بودند ماهیانه میگیریم. قبض تلفن "راجرز" هم که باید 64 دلار بشه میشه 82 دلار در ماه و طرف بهمون اشتباه گفته بوده. اینترنت هم که قرار بوده سه ماه اولش مجانی باشه فعلا یک قبض 170 دلاری رو دستمون گذاشته. پارکینگ که یک بابایی هفته ی پیش زنگ زد و گفت می خوام و بعد هم سرکارمون گذاشت و باعث شد جواب رد به یکی دونفر بعدی بدیم و حالا هم میگه نمی خواد همینطوری روی دستمون مونده.

اما از اینها بگذریم که درس و دانشگاه اصلا فرصت نمیدن که به این چیزها فکر کنیم. من تا حالا یادم نمیاد که از اول شروع ترمی اینطوری گرفتار شده باشم. تو هم همینطور.

دیشب "باب گودین" دعوت نامه ای که برای معرفی تو به برد علمی اروپا داده را برات ایمیل کرده بود که آنقدر عالی درباره ات نوشته که آدم خجالت میکشه. نکته ی جالب نوشته اش به دانشگاه تورنتو بر میگرده که نوشته مسلما بزرگترین دانشگاه در آمریکای شمالی و احتمالا بعد از آکسفورد در دنیا. خب! راه من هم معلوم شد. با اینکه از درسها و بچه های یورک خوشم آمده اما جایی نیست که بخواهم دکترا ازش بگیرم.

راستی برای کنفرانس تورنتو که قراره مقاله ارائه بدهم ثبت نام کردیم نفری 100 دلار. یورک هم بابت کنفرانسش نفری 100 میگیره و با اینکه قرار نبود ارائه کنندگان پولی بدهند اما گویا داستان عوض شده. به هر حال به این نتیجه رسیدیم که فعلا پولش را نداریم و احتمالا نرویم.

پول "سوپر انویشن" تو هم رسید. قرار بود 6 هزارتا باشه که 2350 دلار ازش مالیات کم شده!! خلاصه که از نظر مالی داستان سه پلشک و ... داره تکرار میشه. هاهاها...