۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

درس خواندن


اگر بگم که حتی وقت نمی کنم که بیام اینجا و چیزی بنویسم می دونم که باور کردنش سخته اما چون تو هم مثل من از صبح تا نصف شب درگیر درس خواندن هستی باور می کنی چی میگم.

صبح ها بعد از صبحانه تا آخر شب و نیمه شب هر دو داریم درس می خوانیم. خیلی پرفشار و سخت شروع شده و هر دوتامون هم از برنامه هامون حسابی عقب هستیم. اما جالب اینه که از این چالش و سختی لذت هم می بریم.

الان که دارم اینها را می نویسم پنج شنبه ساعت 10 شب هفتم اکتبر هست. من هم دیشب و هم پریشب نزدیکهای 4 صبح بود که خوابیدم. البته پریشب به دلیل سرماخوردگی نمی تونستم درست نفس بکشم اما دیشب برای آماده کردن "پرزنتیشن" درس آرنت تا 4 داشتم کار می کردم. تو هم تا 1 روی مبل نشسته بودی و داشتی درس "فدرالیسم" را می خواندی.

هفته ی پیش تو نتونستی بخاطر سرماخوردگی بری کلاس و درس این هفته من. البته من برای درس آرنت و ارایه مبحث Labor & Work داشتم وقت بیشتری هم می گذاشتم. کنفرانس بدی نشد. بخصوص که بچه ها متن را نباید می خواندن و قرار بود فقط قسمت Action را بخوانند و این پیشنهاد من بود که کلا این دو فصل را "درس" بدم. بد نشد و استاد که خیلی راضی به نظر می رسید.

تو هم امروز که از کلاس "کینگ ستون" برگشتی گفتی که آخر کلاس صدات کرده و گفته متوجه ی تلاش زیادت برای درگیر شدن در مباحث و کار زیادی که داری می کنی شده اما به نظرش چون پس زمینه ات علوم سیاسی نبوده کمی در زمینه ی تحلیل هایت باید بیشتر کار کنی تا تخصصی تر بشه. تو هم بهش گفتی که اصلا برای همین آمده ای در این مقطع و خلاصه قرار شده برایت هر هفته چند دقیقه ای وقت اضافه بگذاره تا هر متنی را بطور تخصصی تحلیل کنید.

خلاصه که این روزها داستانمون شده شبانه روز درس خواندن اما به قول تو جالب شده. این جوری تجربه اش نکرده بودیم.

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

حکمتی که در این سه روز بود


امروز دوشنبه هست و ساعت از یک ظهر گذشته. تو دانشگاه هستی و رفته ای تا چندتا مقاله ای که باید برای این هفته بخوانی را پرینت بگیری و بیای خانه.

خواستم دیروز یک یادداشت طولانی اینجا بذارم که نشد. دلیلش هم ناراحتی مفرطی بود که از جمعه ایجاد شد. جمعه تو بهم خبر دادی که جواب وامم آمده و بهت گفتم یک نگاهی بهش بکن و بهم خبر بده تا برسم خانه. خلاصه که وقتی رسیدم معلوم شده از پولی که انتظارش را داشتیم و تمام سال درسیمون را روی آن بسته بودیم هیچ خبری نیست. اولش خود سایت OSAP احتمال داده بود که تا 8 هزار دلار برای امسال بهم بده اما یک دفعه شده بود 0.

خلاصه که خیلی اوضاعمون را بهم ریخت. رسیدم خانه دیدم تو داری دنبال کار در سایت دانشگاه میگردی و بعد از اینکه فهمیدم چی شده با تعجب خیلی زیاد سعی کردم منطق داستان را در بیاورم و پیدا کنم که به چه دلیلی این اتفاق افتاده. هر چی بیشتر فکر کردیم کمتر نتیجه گرفتیم. به هر حال هر چند که اسکالرشیپ گرفته ام اما نمی شود که یک دفعه از آن تخمین برسه به هیچ.

تمام جمعه رفت. این در حالیه که برای این هفته 400 صفحه ریدینگ دارم و تازه برای درس آرنت هم به اشتباه قبول کردم که دو فصلی که اصلا در سیلاب درسی نبوده را پرزنیت کنم. یعنی Labor & WORK که بیشتر از 100 صفحه هست و تازه خود درس هم که راجع به Action هست. هگل که بخش Self-Consciousness و فصل اول کتاب هگل و هاییتی هست و برای مکتب فرانکفورت هم که دو مقاله از هورکهایمر. خلاصه که نباید حتی یک ساعت را از دست میدادم. اما این داستان باعث شد که الان که دارم اینها را می نویسم نه تنها کلا بی خیال این هفته ی هورکهایمر و هگل شده ام که هنوز Work را که باید ارایه کنم را هم هنوز نخوانده ام.

تو هم اوضاعت بهتر از من نیست. ضمن اینکه هفته ی گذشته به دلیل سرما خوردگی هیچ کدام از کلاسهایت را نرفتی خواندنی های این هفته ات را هم هنزو نرسیده ای انجام بدی.

خلاصه که شنبه و بخش از یکشنبه هم به حساب و کتاب اینکه چه کنیم گذشت. از آنجایی که برای رساندن پول اجاره ی خانه و خرجی بیشتر از دو سه ماه پس انداز نداریم متوجه شدیم که باید از آخر ترم سر کار بریم تا احتمالا بتونیم برای ترم بعد اجاره داشته باشیم. هر دو و سه روز در هفته و این یعنی احتمالا داستان نمره ی خوب گرفتن و درس درست و حسابی خوندن و ... تعطیل میشه و حتی ممکنه باعث بشه نتونیم برای دکترا سال آینده اقدام کنیم.

شنبه نشستم چند ساعتی پای سایت های کاریابی دانشگاه و ... و متوجه شدم که برای هیچ کاری به معنای دقیق کلمه شانس و بختی ندارم. یعنی "کوالیفای" برای کار نیمه وقت و نسبتا مناسب نیستم. خلاصه که خیلی خیلی حالم گرفته شد. با واقعیتی که همواره ازش فرار می کردم مواجه شدم به بدترین شکل و احتمالا در بدترین وقت.

تو خیلی - مثل همیشه- سعی کردی بهم روحیه بدی. اما هر دو خوب می دانستیم که کار بسیار سخت و احتمالا نشدنی پیش رو داریم. خانه ی گرانی اجاره کرده ایم و نمی توانیم اجاره اش را برسانیم. پول دانشگاه تو و مخارج زندگی و ... هم هست. تازه هر چه هم در حال حاضر داریم پول کار تو در سیدنی و وام اینجای تو هست. حقوق من که شده ماهی 457 دلار و خنده داره. هر چند بهتر از هیچی هست اما زندگی خیلی بیشتر از اینها مخارج داره.

حالا هم که این واقعیت که من کاره ای نیستم و هر چه می دانم و خوانده ام و ... هر کاری که در ایران کرده ام و حتی جوایزی هم که تا اینجا بابت کار و درسم در ایارن و استرالیا برده ام در حال حاضر داستان "صد من یک غازه".

باز هم تو باید با توجه به سابقه ی کاری و توانایی هایت دست به کار بشی و البته من هم در کنارت باید کاملا کار کنم و کنیم و ... و گویا داستان درس و دانشگاه تا اندازه ی زیادی تحت تاثیر واقعیت بی پولی قرار خواهد گرفت.

به هر حال شنبه و یکشنبه عصر کمی هم درس خواندیم اما با اینکه چند باری با هم دو دو تا چهارتا کردیم و حتی سعی کردیم ببینیم شاید قصه ی OSAP دچار اشکالی شده که قابل رفع باشه اما همه چیز تحت تاثیر این داستان قرار گرفت. هر دو با فکر درگیر و من هم با این قلب دردی که مدتیه که دست از سرم بر نمی داره و دایما بهم چشمک میزنه سعی به راه جلو بردن کارهای پیش رومون داریم.

سعی کردم تو را قانع کنم که بیا و تا آخر ترم فقط متمرکز به درسهامون فکر کنیم و بعد از پایان ترم بکوب کار و درس را با هم همراه کنیم تا ببینیم چه میشه. البته که تو بخصوص برای روحیه ی من هیچ چیز نمیگی اما من کاملا می فهمم که داری سعی می کنی که به کار فکر کنی و پیدا کردن امکان شغلی. خب! این موضوع فی نفسه خیلی هم خوبه اما مشکل اینجاست که اگر می خواهی سال بعد در دانشگاه خودت دکترایت را بطور رسمی شروع کنی- چون به هر حال الان هم داری درسهای همان مقطع را می خوانی با کار کردن داستان به مشکل می خوره.

خلاصه که امروز صبح شد که بعد از سه روز از جمعه تا امروز برای اینکه ببینم از کجا باید اقدام کنم و از دفتر مالی دانشگاه پی گیری کنم که آیا اشتباهی نشده باشه - که هر دو مطمئن بودیم منطقی نیست اما وقتی اعلام شد دیگه شده- دوباره رفتم به سایت OSAP برای چندمین بار ظرف چند روز گذشته سر زدم که دیدم همه چیز عوض شده!

حالا بجای صفر دلار نوشته هشت هزار و سیصد و خرده ای بهم میدن!

نفهمیدم درست می بینم یا نه. مثل یک خواب شده بود. چک کردم و دیدم درسته. گویا ایمیلی که بهم زده بودن را اشتباهی یک قبل از اتمام پروسه فرستاده بودند و حالا همه چیز شد مثل آن اول که فکر می کردم. آن اولی که حتی به تو هم نگفته بودم که قراره بهم این قدر بدهند و تو می گفتی یکی دو هزارتا بیشتر نخواهند داد.

تمام مدت فکر کردم که چه حکمتی پشت این چند روز ناراحتی و فکر و دغدغه بود. آیا قرار بود متوجه بشوم که واقعیت زندگی و توانیایی هایم در این جامعه چیست. آیا اینکه باید بسیار بیشتر از آنچه که باید و شاید، باید به درس خواندن و تلاش های درست درسی تن بدهم. آیا اینکه باید بفهمم که اگر قرار باشه به خودم راها بشم هیچی نیستم و هیچ هنر و توانایی بر اساس معیارهای این دنیای بیزنسی امروز ندارم و اینکه چقدر باید وامدار این لطف و محبت باشم و چقدر در برابرش باید احساس مسئولیت کنم.

اینکه چقدر روحیه ام ضعیف شده و هست و اینکه چقدر بی تو هیچم. که می دانم که هستم. که می دانم که بی تو نیستم.

بعد از اینکه تو هم آماده شده ای و آمدی تا صبحانه بخوریم و بروی دانشگاه دنبال کارهایت بهت گفتم بیا یکبار دیگر سایت OSAP تو را چک کنیم تا ببینم همه چیز را درست فهمیده ام یا نه و بعد از اینکه مطمئن شدم به تو گفتم حالا مال من را ببین.

بعد از اینکه کلی خوشحال شدیم - البته من کمی هم عصبی بودم- بهت گفتم که فکر می کنم حکایت این چند روز سخت چه بود و باید چگونه برای آینده مون تلاش کنیم و اگر بواهیم در این مسیر به درستی پیش برویم تنها راه فدا کردن بسیاری از چیزها برای این خواسته هست.

خلاصه که باز هم برگه ی خرج و مخارج این یکی دو روز گذشته را جلوی خودمان گذاشتیم و باز هم حساب کردیم و دیدیم تا آخر سال تحصیلی و حتی اگر درست و منظم و با مراقبه جلو بریم تا May پول خواهیم داشت. البته کمی اغراق شده هست اما حداقلش اینکه که می توانیم در طول دوره ی درسی تنها به درس و کار آکادمیک مون فکر کنیم.

بهت گفتم که شاید حکایتش این بوده که بیا و بجای اینکه بری هفته ای سه روز در یک شرکت کار کنی بشین پای درس و کتاب - اضافه بر آنچه که باید می خواندی در طول مدتی که سر کار نبودی- و بجای آن کار درس خواندن را کار خود کن. به خودت متعهد باش و به آینده ات. تو هم این را باور داری که حکایت و حکمتی پشت این اشتباه و حتی از دست دادن این سه روز مهم بود که می تواند در آینده تاثیری به مراتب بیشتر از ماهها داشته باشد.

خدا را شکر. داشتم فکر می کردم که این حکمت گرفتن پذیرش از یورک بود که با توجه به اسکالرشیپ و حقوقی که میده برخلاف آنچه که دانشگاه تورنتو برای این مقطع و همین مقدار زمان میده سه برابر باشه. پولی که بتونیم باهاش آرام و آسوده جلو بریم. تازه داستان بیمه ی هر دو نفرمون هم هست که یورک شامل حالمون کرده.

آن روزهایی که ناراحت از دست دادن پذیرش تورنتو بودیم و بخاطر اشتباه آنها بسیار غمگین بخصوص تو دایما می گفتی که حتما بعدا می فهمیم که این مسیر بسیار برای آینده مون بهتره.

خلاصه که عجب سه روزی بود. کاشکی می آمدم و اینجا با آن حال و روحیه چیزی را ثبت می کردم و الان داستان جدید را می گفتم. اما از آن مهمتر خود اتفاق و امکانات جدید و از همه مهمتر مسیری هست و درسی که ازش گرفته ایم و حالا باید بهش عمل کنیم.

در حال نوشتن این سطور بودم که تو آمدی و برایم یک شال گردن سبک قشنگ گرفته ای و گفتی بخاطر تشکر از پولی هست که برای زندگی مون ساخته ای. هاهاها خوب بود.

حالا هم داری نهار را آماده می کنی و ساعت شده دو و من هم کلی درس دارم و تو هم اوضاعت بهتر از من نیست. با اینکه از نظر جسمانی تو سرماخورده ای و من هم کمی و قبلم هم کمی درد می کنه اما روحیه مون عالیه و خدا را شکر می کنم که نگرانی را بر طرف کرد و حالا دیگه بهانه ای ندارم و نداریم.

شاید حکمتش این بود که بجای اینکه مثل هفته ی گذشته دایما فکر کنیم که من برای این ترم دو درس بردارم یا سه تایی که دارم را نگه دارم و تو بجای اینکه درگیر حجم درسها و فکر به پیدا کردن کار کنی بشینیم و متمرکز درسمان را جلو ببریم که این حداقل برای من تنها راه و امکان موجود هست.

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بولعجب کاری پریشان عالمی

۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

درس و درس و درس


چهارشنبه سحر. تو از دیروز کمی سرماخورده ای و خواب و بیداری. البته از وقتی که من پا میشم که تو هم نمی تونی درست استراحت کنی. این مدت خیلی خیلی گرفتار دانشگاه و درس شده ایم. اصلا فرصت هیچ کاری را نداریم. می دانستم که گرفتار میشیم اما فکر نمی کردم اینطوری. جوری که حتی نمی رسم اینجا بیام و فقط بنویسم داریم درس می خونیم تا آرام آرام خودمان را پیدا کنیم و ببینیم چه کاره ایم.

شبها ساعت 1 می خوابیم صبح ها از شش و هفت دوباره دارم درس می خوانم. کمی هم بی خوابی و خستگی مزدی بر علت شده و تو مریض و بی حال شده ای.

شنبه با توکا و بهناز - که برای اولین بار می دیدیمش- صبحانه رفتیم همان کافه ی ایتالیایی در "روزدیل" که قبلا یکبار رفته بودیم. بد نبودند و همزمان با ما رسیده اند اینجا و بخصوص نگران کار و روحیه ی بچه هاشون هستند. البته توکا که خیلی خونسرد و امیدوار به نظر می آمد. اتفاقا نمایشگاهی را انداخته که شاید آخر هفته من و تو هم بریم و سری بزنیم.

باید بریم دشک تختمون را عوض کنیم که باعث کمر درد هر روزه شده. از طرفی پول دانشگاه هم که رسیده تقریبا 200 دلار کمتر از آنچیزی هست که گفته بودند ماهیانه میگیریم. قبض تلفن "راجرز" هم که باید 64 دلار بشه میشه 82 دلار در ماه و طرف بهمون اشتباه گفته بوده. اینترنت هم که قرار بوده سه ماه اولش مجانی باشه فعلا یک قبض 170 دلاری رو دستمون گذاشته. پارکینگ که یک بابایی هفته ی پیش زنگ زد و گفت می خوام و بعد هم سرکارمون گذاشت و باعث شد جواب رد به یکی دونفر بعدی بدیم و حالا هم میگه نمی خواد همینطوری روی دستمون مونده.

اما از اینها بگذریم که درس و دانشگاه اصلا فرصت نمیدن که به این چیزها فکر کنیم. من تا حالا یادم نمیاد که از اول شروع ترمی اینطوری گرفتار شده باشم. تو هم همینطور.

دیشب "باب گودین" دعوت نامه ای که برای معرفی تو به برد علمی اروپا داده را برات ایمیل کرده بود که آنقدر عالی درباره ات نوشته که آدم خجالت میکشه. نکته ی جالب نوشته اش به دانشگاه تورنتو بر میگرده که نوشته مسلما بزرگترین دانشگاه در آمریکای شمالی و احتمالا بعد از آکسفورد در دنیا. خب! راه من هم معلوم شد. با اینکه از درسها و بچه های یورک خوشم آمده اما جایی نیست که بخواهم دکترا ازش بگیرم.

راستی برای کنفرانس تورنتو که قراره مقاله ارائه بدهم ثبت نام کردیم نفری 100 دلار. یورک هم بابت کنفرانسش نفری 100 میگیره و با اینکه قرار نبود ارائه کنندگان پولی بدهند اما گویا داستان عوض شده. به هر حال به این نتیجه رسیدیم که فعلا پولش را نداریم و احتمالا نرویم.

پول "سوپر انویشن" تو هم رسید. قرار بود 6 هزارتا باشه که 2350 دلار ازش مالیات کم شده!! خلاصه که از نظر مالی داستان سه پلشک و ... داره تکرار میشه. هاهاها...

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

روز سخت تصمیم


جمعه ظهر هست. تو سر کلاس "بینر" هستی و من خانه. بعد از کلاس میایی که با هم نهار بخوریم و بعدش تو باید دوباره بری دانشگاه برای مهمانی گروه تون که مهمانی نیست و بیشتر جلسه ی معارفه ی بچه هاست.

این دو سه روز گذشته خیلی برامون سخت و درگیر کننده گذشته. تو که دایما سر درد داشتی و من هم خیلی سر حال نیستم. دلیلش علاوه بر خستگی که پیش بینی می کردم که بلافاصله با شروع دانشگاه گرفتارش بشیم خود پروسه ی درس خواندن و جا گرفتن در سیستم آموزشی جدید اینجاست.

دیروز تو برای کلاس "کینگسون" باید پرزنت می کردی. بعد از اینکه رسیدم دانشگاه خودم بهت زنگ زدم که ببینم چطوری و گفتی افتضاح بودی. گفتی که همه متن را خوانده بودند و کاملا آماده ی نقد و تحلیلش بودند و برای تو که می خواستی مروری بر متن کنی و چندتا سئوال غیر انتقادی آماده کرده بودی بسیار کار سخت و بد جلو رفت. امروز که استاد این درس در جواب ایمیلت که برای توضیح براش زده بودی که نیاز به زمان داری تا در سیستم آموزشی جدید خم و چم کارها را پیدا کنی بهت گفته بود که متوجه ی این داستان شده و بهت حق میده. اما تو هم باید خیلی زود خودت را جا بندازی که در این یک سال فرصت خیلی خیلی کمه. با این حال نمره ی 7.5 از 10 بهت داده که البته برای من و تو که می خواهیم علاوه بر ادامه ی تحصیل و گرفتن اسکالرشیپ خودمان را در این حوزه ماندگار کنیم نمره ی قابل دفاعی نیست. و به قول تو باید خودمون و زندگی مون را وقف این مسیر کنیم اگر که انتخابش کرده ایم.

دیگه نمیشه هم بازی کنی و هم تفریح و هم بخواهی در کنارش کار فکری و درسی هم بکنی. نه تنها داستان اولویت بندی مهمه که داستان حذف بخشهایی از زندگی روزمره - حداقل برای چند سالی- در میان هست. خلاصه که یا رومی رومی یا زنگی زنگ.

من هم دو روز قبل خیلی بهم فشار آمد. درس هگل و پدیدارشناسی که تازه فکر می کردم که تا اندازه ای هم باهاش آشنایی دارم باعث شد از شدت خستگی و سر درد وقتی رسیدم خانه نای حرف زدن و تکان خوردن را نداشته باشم. تازه تمام این داستانها داره در حالی اتفاق میفته که هیچ کدام از متون هفته را نتوانستم کامل بخوانم. خوبهای کلاس نه تنها متن تکلیفی را دیده بودند که با خواندن متون دیگر به بحثهای انتقادی دامن میزدند.

جالب بود که تو دیروز برای اولین بار گفتی که از لحاظ زبانی کم آورده ای. داستانی که من همیشه و همیشه باهاش درگیرم. از آن طرف من با فضا و متون در مجموع آشناترم و تو واقعا کار سختی داری برای شروع. خلاصه که امروز و این هفته که پایان اولین هفته ی درسی ما بود خیلی مهم و تعیین کننده هست.

اینجا جاییه که باید تصمیم بگیریم. اگه قراره بریم جلو و خودمون را در این فضا ماندگار و مانا کنیم و بتوانیم گره ای از کار باز کنیم و ... و اگر بخواهم خیلی امیدوارانه بگم پرسشی خلق کنیم و نوری بتابانیم فقط یک مسیر و راه داریم. و من و تو خوب می دانیم که چه مسیر و راهی و چگونه و چه سان باید رفت.

خیلی سخت، دشوار، شاید طاقت فرسا. برای من که مطمئنا آخرین فرصت هست و خوشبختانه برای تو نه هنوز اما این در معادله تفاوت چندانی وارد نمی کنه. البته نکته ی دلگرم کننده اش اینه که می دانیم که می توانیم. چون همدیگر را داریم و عشق به هم و زندگیمان. پس احتمالش - هر چند فرصتش کم و زمانش کوتاه و مسیرش طاقت فرسا- هست و من و تو می دانیم که علاوه بر توانستن، نیاز و علاقه به این کار را هم داریم.

امروز روز سختی است.

روز تصمیم.

در پایان اولین هفته ی درسی در کشور و قاره و کهکشان جدید، باید که دوباره بنشینیم و با هم گپ بزنیم و تصمیمی تازه ساز کنیم.

آیا می توانیم؟ می خواهیم؟ اگر آری! چه باید بکنیم و چطور باید برویم و چگونه امور را تمشیت کنیم. من و تو نیک می دانیم که از بسیاری از سقفها که دیروز در ذهن داشته ایم امروزه بالاتر پریده ایم. آیا کافی است. یا باز هم باید ادامه دهیم. اگر آری! چگونه در کنار یکدیگر این تجربه ی سراسر تازه را پیش ببریم. چگونه از خود و زندگی و اکنون مان بزنیم برای "ما". برای آینده. برای "انسانی تر زیستن".

امروز روز سختی است. با سر درد و دلشوره و دلواپسی. با نگرانی و بی خوابی و آزردگی. اما با امید به خودمان با دیدن افق آینده. با ایمان به زندگی و خواستن هایمان که هر چه را خواسته ایم با تلاش و رنج و صبر اما بدست آورده ایم زیرا که ضمانتش عشق مان بود. زیرا که تا اینجا ضامن پیش رفتن مان نور درونی زندگی مان بوده و هست.

امروز روز سخت تصمیم است. عزیزم باید که بار دیگر در کنار هم و با هم بنشینیم و بیاندیشیم. باید که اقرار کنیم به سختی و رنج در راه. اقرار کنیم به گذشتن از آتش. به "خاطری که در آتش است".

اما نیک می دانیم، من و تو، نیک، که این آتش و نور عشقمان است که شفا و زلال حیاتمان خواهد شد. چنان که تا امروز بوده این چنین.

روز سخت تصمیم. من و تو دوباره در آزمون تصمیمی دیگر هستیم.

این بار شاید، اما، تصمیمی کاملا متفاوت. از جنسی دیگر. آشناییم با رنگ و عطرش اما هنوز در بوستانش وارد نشده ایم که برای ورود آنهایی را می پذیرند که یکبار برای همیشه تکلیف را مشخص کرده اند. یکبار روز سخت تصمیم را تجربه کرده اند و عزم راه کرده اند.

راست است که این قرن، قرن "اضطرب" بشر است. و چه درست که من و تو- ما- باید با تمام وجودمان تصمیم را پذیرا باشیم اگر که بخواهیم عزم راه کنیم و ساز رفتن و کوفتن.

عزیزترین هدیت خدا و زندگی من. نمی توانم درد را در چشمان و دلت ببینم و صامت باشم. نمی توانم. تنها آنگاه خودم را آرام می کنم که بدانم تو و من و ما روز تصمیم را تجربه کرده ایم و مسیر را آغاز.

خسته ام. خسته ایم. اما باید بنشینیم و بیاندیشیم که آیا می توانیم و می خواهیم دل به دریا بزنیم و قربانی کنیم تا به "نور" برسیم و چراغ.

روز سختی است امروز. روزی که باید تصمیمی "وجودی" بگیریم. آیا با تمام وجود دل به دریا خواهیم زد. با امید به ساحل. هر چند که شاید ساحلی در کار نباشد جز مامن عشق مان که پهناورترین کرانه هاست.

اگر آری! باید به راه و مسیر، به تصمیم و رخداد، به عشق و زندگی جدیدمان "وفادار" بمانیم. و می مانیم. زیرا که نیک می دانیم که "ما" روز سخت تصمیم را دیده ایم و آزمون بزرگ را پیش رو داریم.

زیرا که نیک می دانیم نه تو و نه من، که ما، می توانیم زیرا که می خواهیم. که خواسته ایم و به تصمیم بزرگ آری گفته ایم و این "رخداد" را نام گذارده ایم. نامی که تنها من و تو برا آن نهاده ایم: عشق.


۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

دوباره رسیدیم به 21


حالا چه خرافات باشه و چه یک بازی سرگرم کننده باز هم تو به داستان عدد 21 ایمان آوردی. امروز بیست و یکم بود. پول وام تو رسید و برای اجاره خانه و خرج و مخارج مون تا دو سه ماهی جای نگرانی نگذاشت.

من هم بعد از ماهها بلاخره توانستم در درسهایی که می خواهم ثبت نام کنم و واحدهایی را بر داشتم که گفته بودند پر شده و امکانش نیست که به من برسه.

اما تا یادم نرفته یک چیز خنده دار بگم که در واقع تو بهش اشاره کردی. دو روز پیش که داشتیم در خیابان "بلور" در محلمون قدم میزدیم و کتاب "دوتوکویل" تو را با هزارتا حساب کتاب خریدیم که؛ حالا چقدر دیگه پول داریم و اجاره را چکار کنیم و ... دیدیم که کلی عکاس دم در وردی هتل محلمون جمع شده اند که سر و کله ی کوین اسپیسی و بعدش رابرت دنیرو پیدا شد که به اتفاق بسیاری دیگه برای جشنواره ی تورنتو آمده اند اینجا. تو گفتی ما را ببین یه دستمون به پس و یکی به پیش در محلی زندگی می کنیم که کوین اسپیسی و دنیرو اقامت می کنند. واقعا!

امروز شبنم از ایران بهت زنگ زده بود و کلی از رضا نالیده بود و آخرش بهت گفته که با رضا هم حرفهاش را زده و قصد داره جدا بشه. از طرفی هم بهت گفته که دوست مشترکتان پرستو که در بریزبین هست گویا سرطان گرفته و خلاصه حسابی ریخته بودی بهم وقتی که رسیدم خانه.

با اینکه کلی با هم حرف زدیم اما آخرش هم سردردت شروع شد و با خوردن دوتا قرص رفتی و یکی دو ساعتی دراز کشیدی. فشار درسها و نگرانی کارهامون در کنار این اخبار ناراحت کننده دیگه رمقی برای بخصوص تو نگذاشته بودند. تا همین الان که دارم اینها را می نویسم و ساعت چند دقیقه ای مانده تا 12 شب داشتیم درس می خواندیم و من که در همان صفحه های اولیه ی پیشگفتار پدیدارشناسی روح جا ماندم و تو هم کار درسی ات را تمام نکردی.

امشب که یک حساب کتاب سر انگشتی کردم دیدم که برای هر هفته حداقل 300 صحفه باید ریدینگ خودمان را بخوانیم و هیچ انتظاری هم برای خواندن متون اضافی نداشته باشیم. این در حالیه که به قول تو اگر یک هفته را ایده آل ببریم جلو حداکثر نصف این مقدار را خواهیم خواند.

واترز سبز


امروز سه شنبه 21 سپتامبر هست. ساعت 7 صبحه و من دارم کارهام را می کنم تا برم دانشگاه کلاس "مکتب فرانکفورت و بنیامین" که در تمام طول سال برگزار میشه و ترمی نیست. تو هم خواب و بیدار در تختی و داری پا میشی برای صبحانه درست کردن. دیشب ساعت نزدیک یک بود که خوابیدیم. داشتیم درس می خواندیم و تازه تمام هم نکردیم. اینجا داستان درس خواندن خیلی از سیدنی - که کلا همه چیز آسانتر و راحتتر میره جلو و زندگی هنوز خیلی قابل تحمل تر هست- سختتره.

من روزهای سه شنبه، چهارشنبه و پنج شنبه کلاس دارم و تو بجای سه شنبه ها جمعه ها را باید بری دانشگاه. خلاصه سه روز در هفته میریم برای 4 درس و من در آخر تز هم باید بنویسم. با اینکه خیلی پر فشار و سخت به نظر میرسه اما هر دو از این به چالش کشیده شدن خوشمان آمده.

تنها نکته ی دیروز که هر دو مجبور بودیم برایش بریم دانشگاه - با اینکه دوشنبه بود- جلسات اسکالرشیپ دولتی اینجا بود به نامهای OGS و SSHRC که آخرش فهمیدیم فعلا شامل حال ما نمیشه. نمی تونیم اقدام کنیم به واسطه ی تفاوتهای بین دو سیستم. اما از سالهای بعد باید حسابی بابت گرفتن این اسکالرشیپ ها جدی باشیم و شرایط مون را ارتقا ببخشیم.

در حال حاضر اوضاع مالی مون خیلی خرابه. روی هم نزدیک 100 دلار داریم و تازه بهمون خبر داده اند که باید اجاره ی سپتامبر را هم بدیم و اشتباه شده که فکر کرده ایم تا اکتبر اجاره را پیشاپیش داده ایم. خلاصه که منتظر وام OSAP تو هستیم که باید بره برای اجاره مون.

اما تا دیرم نشده از شنبه شب بگم که عالی بود. بخصوص تو خیلی لذت بردی. من هم باورم نمیشد که دارم راجر واترز را زنده گوش می کنم اما به هر حال برای تو خیلی هیجان بخش تر بود. آلبوم دیوار را اجرا کرد که برخلاف همیشه جلوه های ویژه اش عالی بود. اما به هر حال آلبوم را حفظ بودم با کلی خاطرات از دوران نوجوانی و دوستان و ... و البته اینکه این آلبوم را به شیراز بردم و بخصوص افشین خدابیامرز خیلی باهاش حال کرد.

نکته ای که من و تو را خیلی متاثر کرد عکسهایی بود که در ابتدا و میان برنامه از کشتگان دور دنیا نشان داد و این وسط کلی عکس از بچه های ایران و کشته شدگان سبز. از ندا و سهراب گرفته تا فرزاد کمانگر و حتی فریدون فرخزاد. شب خیلی ویژه ای بود و با این داستان خیلی خاصتر هم شد.

آخر شب برگشتیم خانه و چیزکی خوردیم و خوابیدیم و تمام یکشنبه را به درس خواندن و تمیز کردن خانه و البته استارت ورزش کردن در سالن ساختمان گذراندیم.

دوشنبه هم که تقریبا تمام روزمان رفت بابت جلسات اسکالرشیپها. تو در دانشگاه خودت و من هم در یورک.

خب! گویا درس خواندن اینجا همانقدر متفاوت با سیدنی هست که ایران با سیدنی. اینقدر گرفتار و نگران کننده هست که اصلا وقتی نکرده ایم به بی پولی مون در حال حاضر و در سال آینده فکر کنیم. خدا بزرگه و فعلا باید تمرکزمون را روی درست پیش بردن درسهامون بذاریم تا بعد ببینیم چه کار می تونیم بکنیم برای کار و زندگی و درآمد.

فعلا که همه چیز عالیه و حداقل باید هر کدوممون هفته ای دو تا کتاب بخوانیم و البته یاد بگیریم و بنویسیم و ... که اینها هیچ ارزشی نخواهد داشت اگر لذت از یادگیری شان نبریم.

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

پایان هفته ی اول


شنبه 18 سپتامبر ساعت یک ربع به هفت عصر هست. داریم کارهامون را می کنیم تا دوتایی با هم بریم کنسرت راجر واترز!

تو بلیطهای این کنسرت را که قراره آلبوم دیوار پینک باشه از سیدنی خریده بودی و به قول خودت چون می دانستی وقتی بیایم اینجا پولی برای این کارها نخواهیم داشت آنجا نزدیک به 300 دلار دادی و بلیط اینترنتی گرفتی. قربون تو برم من که این قدر به فکر همه چیز و بخصوص چیزهای مورد علاقه ی من هستی.

تمام امروز را کار کرده ای و من کار بخصوصی نکردم. تو با مهناز رفتی "کاسکو" و عضو آنجا شدی تا خرید مایحتاج خانه را به کمترین حد از هزینه ی مالی برسانی. بعد از اینکه برگشتی هم تا همین الان روی پا داشتی آشپزخانه و خریدها را مرتب می کردی. من هم کمی درس خواندم اما خیلی نه.

دیروز هفته ی اول دانشگاه را با هم تجربه کردیم. من که از محیط دانشگاهم کلا دلزده شده ام اما در عوض درسها و کلاسها را دوست داشتم. در مورد تو داستان تا اندازه ای برعکس بوده. کلاس تاریخ اندیشه ی سیاسی که با بلت گرفته بودی را به دلیل حجم کار با صلاحدید خودش برای یعد گذاشتی. باید 13 کتاب کامل می خواندی و تحلیل می کردی. این تغییر کلا باعص شد بعد از ملاقات های چندباره در طول هفته با بلت به اینجا برسی که شاخه ات را برای این مرحله از علوم سیاسی به اندیشه ی سیاسی تغییر دهی تا زیربنای تئوریک خوبی برای خودت در طول این سال بسازی.

من هم خوشبختانه به نظر میرسه که می تونم کلاسهای مورد علاقه ام را که پر شده بود بر دارم. با استادانش صحبت کردم و فعلا که قبول کرده اند.

این هفته در ضمن متوجه شدیم که احتمال گرفتن اسکالرشیپ دولتی خیلی خیلی سختتر و کمتر از آنچیزی بود که فکر می کردیم و داستانش مثل کنکور دادن در دهه های پیش در ایران هست. گویا چندین بار باید اقدام کنی و شاید در یکی از سالها بگیری و شاید هم اصلا نه. سال گذشته از دانشگاه تو تنها 30 درصد گرفته اند و یکی از شرایطش اینکه باید معدلت بالای 80 از 100 باشه.

خب! تا دیر نشده بریم و فردا می نویسم که چه شد و چه کردیم.