۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

نامه


این ایمیل را بابات برام زده وقتی خبر دانشگاه یورک را شنیده. خواستم با آوردنش اینجا بگم که چقدر خوشحالم که باعث خوشحالی خانواده هامون شده ام و شده ایم. و بنویسم که چقدر با داشتن تو خوشبختم. چقدر از داشتن این اطرافیان لذت می برم. و از همه مهمتر از تو تشکر دوباره ای کرده باشم.

سلام وتبريك به آ عزيزم

همه مخلوقات الهي داراي لياقت وشايستگي هستند

اما خداوند از لياقت وشايستگي يعضي از انها لذت ميبره واجازه ميده ديگران هم ازحاصل اون لذت ببرن

لياقت وشايستگي كه حاصل سخت كوشي ،سلامت فكر،واتكال به خداوندباشد.خداوند روهميشه در وجودتون حفظ كنيد ونگذاريد لحظه اي از شما فاصله بگيرد.همانطور كه عرض كردم قدر ارزشهاي رفتاري واخلاقي خودتون روكه بزركترين سهم پس از توجه خداوند در اين موفقيتها داردروحفظ كنيد،چون خداوند محمد(ص)خداوندمكارم اخلاق ورفتار بشريست.

خدا قوت

خداپشت وحافظتون باشد

مهمانی و مهمانی


سه شنبه عصر هست و البته هوا هم تاریکه و هم سرد. تو بعد از اینکه از سر کار رفتی دفتر "هرمان" که خونه را ازشون اجاره کردیم و بابت رضا اینها 400 دلار پول پیش دادی رفتی از فرانکلین خرید کردی و تازه رسیده ای خانه و الان بهم زنگ زدی که نامه های دانشگاه یورک هم رسیده.

من هم ساعت هفت و نیم در اربن بایتس با بچه ها برای بحث درباره ی فصل اول کتاب The Century بدیو قرار دارم. قبلش باید برم برادوی و فیلمی را که دیروز گرفتم و دیشب نتونستیم ببینیم پس بدم. دیشب بعد از اینکه رفتم سلمانی و خرید از بلک باستر فیلم Bright Star را گرفتم که جزو 10 فیلم منتخب سال از طرف سایت اند ساوند شده بود اما تو بعد از اینکه مقاله ی من را بازخوانی کردی و برای میشل فرستادی خیلی خسته بودی و بعد از یک پیمانه خوابت گرفت و خلاصه ندیدیمش.

امروز قرار بود بشینم و برگه های درس کرین را شروع به تصحیح کنم که نشد. تمام وقتم رفت پای درست کردن مقاله ام و نوشتن یکی دیگه برای ABC. اما از فردا دیگه فرصتی برای از دست دادن ندارم. امروز هم مثل دیروز تو برای نهار آمدی پیش من اینجا و خیلی خوب بود.

کایلا را دیدیم که دوباره تبریک دانشگاه را بهم گفت و با نیک قرار شد فردا شب بریم شام و سینما. حالا که داریم میریم همه ی بچه ها و دوستان می خواهند هر طور شده بیشتر دور هم جمع بشیم. میشل، پرو، مایکل، جان و دنی هم که تا اینجا خانه شان ما را دعوت کرده اند و امروز تو برنامه ی 2 جولای در رستوران تایلندی "چدی" را در فیس بوک گذاشتی و اکثریت هم پیغام داده اند که خواهند آمد.

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

جمع آوری


دوشنبه 7 ژوئن ساعت 8 و خورده ای صبح هست. بعد از اینکه هر دو دوش گرفتیم و صبحانه خوردیم و کمی در خانه نشستیم تا در این هوای سرد خشک بشیم و سرما نخوریم آمدیم دانشگاه. تو رفتی سر کارت و من هم آمده ام PGARC. به احتمال فراوان این آخرین ماهی هست که به PGARC دانشگاه سیدنی خواهم آمد.

شنبه شب دوتایی باهم دیگه بطری شراب سفید "4 سیستر" مون را برداشتیم و رفتیم "ایتالین بول" جشن دو نفری مون را بگیریم. غذای من خیلی تعریفی نداشت اما به هر دو مون خیلی خوش گذشت. کلی خندیدیم و شوخی کردیم. بعدش هم کاملا گرم و سرمست از فرانکلین خرید کردیم و برگشتیم خانه و نشستیم فیلم آخرین رقاص مائو را دیدیم که فیلم معمولی بود.

شب قبل از خواب من نگاهی به لیست واحدهای دانشگاه یورک انداختم و دیدم که آنقدر واحد دلخواه برای من هست که کارم برای انتخاب چندتا واحد در میان آنها خیلی سخت خواهد بود.

یکشنبه صبح بعد از اینکه با مادر حرف زدیم برای صبحانه رفتیم دندی و لیست واحدهایم را بردیم و دوتایی با هم از میانشان انتخاب کردیم. تنوع در واحدها خیلی زیاده و به قول تو هر سلیقه ای را راضی می کنه. بلاخره تصمیم گرفتم با اینکه شاید خیلی برای ادامه تحصیل در مقطع دکترای علوم سیاسی مناسب نباشه تمام درسهایم را درباره ی کانت و روشنگری، هگل و مکتب فرانکفورت، ژیژک و گرامشی بردارم. و این البته به غیر از چند درسی خواهد بود که تماما به مارکس و آثارش بر می گرده. این طور که از حالا معلومه برای سال آتی و آینده حداقل سه روز در هفته باید دانشگاه برم.
واحدهای تو هم تا آخر ماه قراره که معرفی بشه و قرار شد چندتا از سمینارهای تو را هم من بیام.

بعد از صبحانه تو برگشتی خانه و من رفتم برادوی فیلم را پس دادم و برگشتم خانه تا با هم شروع به جمع آوری وسایل و اسباب و اثاثیه مون بکنیم. تو بعد از چند ماه هوس خورش بادمجان کرده بودی و عجب خورشی هم درست کردی. قبل و بعد از نهار تا ساعت 10 شب من کار کتابها و خرده ریزها را تمام کردم و تو هم همت کردی و بخشی از لباس را جمع کردی. تا اینجا نزدیک به دو تا چمدان لباس نو و تقریبا نو برای خیریه کنار گذاشته ایم و یک چمدان را هم اختصاص دادی برای لباسهایی که می بریم دبی تا به مامانت بدی تا خودش به کسانی که لازم می دونه بده.

خلاصه که لباس و اثاثیه ی خاصی نمی بریم. هر چه هست کتاب و کاغذ خواهد بود. ضمن اینکه من تقریبا تمام مقالات انگلیسی و تمام ریدرها و جزوات را برای رضا گذاشته ام که اگر خواست در این مدتی که خودش و ستایش قراره زبان بخونند نگاهی هم به متون اصلی بندازه.

خب! اول هفته هست و این هفته داستان تصحیح برگه ها بخصوص برای من شروع میشه. تو حدود 25 برگه داری و من 100 تا. جمعه قراره به دفتر دانکن - پرفسور ایویسن- بریم برای خداحافظی. جام جهانی هم از جمعه شروع میشه. ضمن اینکه سالگرد انتخابات ایران هم هست و من با اینکه بعید می دونم بتونم چیز دیگه ای غیر از اینکه شنبه نوشتم بنویسم اما باید سعی کنم وقتی پیدا کنم تا هر چه بیشتر از فرصت استفاده کنم و یادآوری یکسال گذشته را بجا آورم.

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

امشب به جای دیشب


دیشب با اینکه نیم ساعتی بابت باراندگی و ترافیک در خیابان مسئولان گلیبوکس تصمیم گرفتند مراسم رونمایی از کتاب Zizek Politics را دیرتر شروع کنند و در نهایت هم تعداد زیادی نیامدند اما خیلی جلسه ی خوبی بود و گذشته از ایده هایی که به خودم داد به نظرم نقد نویسنده ها که از دوستان ژیژک هم بودند به او خیلی خوب بود.

بعد از مراسم با اینکه قرار بود برای شام دوتایی با هم بریم بیرون اما تصمیم گرفتیم بریم خانه و هم با بابات تهران صحبت کنیم و هم اگر رسیدیم فیلم ببینیم. به فیلم که نرسیدیم چون تقریبا نزدیک به سه ساعت و نیم با تهران گپ زدیم و تا خوابیدیم ساعت نزدیک 12 شده بود. اما از اینکه با خبر دانشگاه من بخصوص حال بابات خیلی خوب شد و خیلی صداش علیرغم گرفتاریهای کاری و شرایط ایران گرفته بود اما بعدش خیلی رو آمد.

توی راه که داشتیم با اتوبوس بر می گشتیم خانه و تحت تاثیر صحبتهایی که با یکی از دو نویسنده کرده بودم و خیلی از نقدم به آثار اخیر ژیژک خوشش آمد و از سئوالم و نکته ام تشکر کرد، تو بهم گفتی اگر کمی وقت بگذاریم و با هم روی تز تو کار کنیم و یک دور با هم تمام فصولش را باز نویسی کنیم و هم به بخض تئوری و هم به بخش روز و مثالهایش اضافه کنیم می تونیم دنبال چاپش بیفتیم و شانسش هم کم نیست.

خیلی از پیشنهادت استقبال کردم چون خیلی هم شدنی به نظر میرسه و هم زمانش مناسبه. خلاصه که امروز که برای صبحانه با هم رفته بودیم گلیب و کافه ی بدمنرز راجع بهش بیشتر حرف زدیم و به نظرم درست میگی. بعد از صبحانه تو رفتی "پدیز" تا برای مامان و بابات یکی دوتا چیز که لازم دارند را بگیری و با خودمون ببریم. من هم آمدم دانشگاه و مقاله ام را تمام کردم.

الان هم دارم میام خانه تا بجای دیشب امشب با هم دوتایی جشن بگیریم و شام بریم بیرون. با اینکه ساعت 6 عصره اما هوا کاملا تاریکه و سرد.

صبح که بیدار شدم و ایمیل هایم را چک کردم دیدم از دانشگاه یورک یکی دوتا ایمیل اداری برام آمده و در ضمن از گروه لیست واحدهای پیشنهادی. شاید اگر قرار بود خودم برای خودم واحد طراحی می کردم اینقدر خوب و غنی در نمی آمد. پریشب که مارک به تو گفته بوده که خیلی نسبت به گروهی که من دارم میرم غبطه می خوره. تو هم امروز می گفتی واقعا که چه درسهایی. تمامش از کانت و روشنگری تا فرانکفورت و ژیژک و بدیو و رانسیر. خلاصه که خیلی دلنشینه. فقط باید قدر این فرصت که شاید آخرین فرصت باشه را دقیق و به تمامه بدونم.

فردا قاعدتا می مانم خانه تا در جمع کردن وسایل به تو کمک کنم. از دوشنبه هم که هر دو باید بکوب بشینیم پای تصحیح برگه هامون.

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

گلیبوکس


داری میای دم در PGARC که با هم بریم گلیبوکس برای رونمایی از کتابی درباره ی ژیژک. فکر نمی کنم الان وقت داشته باشم تا بنویسم امروز چه کارهایی کردیم. فقط اینکه با مامانم و خاله و مادر در آمریکا حرف زدیم و خیلی خوشحالشون کردیم بابت داستان دانشگاه من.

امشب قراره به مناسبت تمام کردن تدریس این ترممون و داستان اسکالرشیپ من دو تایی با هم بریم شام بعد از مراسم گلیبوکس.

امروز شروع کردم به نوشتن یک مقاله ی ژورنالیستی درباره ی داستان ایران امروز و باید در همین ویکند تمامش کنم. تو هم که تمام روز کار کردی و البته موقع تلفنی با مامانم حرف زدن من آمدم پارما و تو هم آمدی پایین و هم با مامانم حرف زدیم و کلی خوشحالش کردیم و هم با هم قهوه ای خوردیم و کمی درباره ی روحیه ای که خدا را شکر هم به آنها و م امشب به بابات درباره ی خودمون میدیم گفتیم.

دیگه اینکه الان که دارم اینها را می نویسم ناصر داره نوحه گوش می کنه و اینقدر صداش بلنده که اطرافیان دارن نگاهش می کنن. واسه ی همین بهش باید بگم تا مثل دفعه ی پیش نشه که یکی بیاد و بهش تذکر بده.

مقاله ام خیلی چیز دندانگیری نخواهد شد چون وقت کافی برای نوشتن در حال حاضر ندارم. اما باید به محض اینکه داستان برگه ها تمام شد برایش وقت درست و حسابی بذارم. ضمن اینکه با مارک هم قراره درباره ی نوشتن یک مقاله ی علمی مشترک حرف بزنیم.

خب تو آمده ای بالا من هم باید بیام پیش تو.
تا فردا.

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

یک اتفاق خوب


چند تا اتفاق جالب با هم در یک روز.

اول اینکه ایمیل رسمی دانشگاه یورک بعد از تلفنی که دیشب بهشون کردیم رسید و حاوی خبرهای خوبی بود. یکی اینکه 9 هزار دلار برای سه ترم بهم میدن بدون هیچ گونه انتظار متقابلی و بنابراین برای اسکالرشیپهای متعدد دیگه می تونم که اقدام کنم. اما مهمتر از این داستان که خیلی خیلی خیالمون را بابت شهریه ی من راحت کرد اختصاص 4 هزار دلاری بود که سالی یکبار به تنها یک دانشجو می دهند و این تنها به تصمیم مدیر گروه و دپارتمان بر می گرده و نرفته به من دادند اینجور که نوشته بابت نمرات "درخشان" - درخشان!

اولش من و تو دقیقا نمی فهمیدیم که نامه ی دانشگاه چی داره میگه بخاطر همین تو برای کایلا که کانادایی هست و این زبان را خوب میشناسه فرستادی و اون برامون تفسیرش کرد. ناصر هم البته همون حرفهای کایلا را وقتی که نامه را دید بهم زد.

به قول تو این اولین اسکالرشیپ رسمی و دانشگاهی مونه و امیدواریم که سر آغازی باشه برای تمام اتفاقات خوب دیگه.

دوم هم اینکه امروز کلاس های توتریال من هم تمام شد و علاوه بر بچه ها خودم هم از این کلاس راضی بودم. فقط وقت نشد که از بچه ها آن طور که دوست داشتم خداحافظی کنم.

دیشب بعد از اینکه با هم رفتیم خرید و برگشتیم خانه فیلم Everybody's fine را با بازی دنیرو دیدیم که برخلاف انتظارمون خیلی فیلم تاثیرگذاری بود. تو که چند جا اشکت درآمد و من هم خیلی به فکر فرو رفتم که واقعا چقدر پدر و مادرامون بابت خوشی و شادی و موفقیت و آرامش ما تمام زندگی شون تغییر می کنه. خدا را هزار مرتبه شکر که اگر نمی تونیم کمک مالی و حالی باشیم براشون اما باعث خوشی و تا حدی افتخارشون شده ایم. بخصوص این ایمیل امروز با توجه به حرفهای دیروز بابات از اوضاع زندگی شون در ایران باید خیلی خیالشون را از ما راحت کنه. واقعا که خدا را شکر.

جهانگیر هم بلافاصله بهت پیغام داده که به من تبریک بگو و بپرس پس کی میاین این طرف تا با هم خرجش کنیم. درسته که پولی نیست اما برای اول کار ما خیلی خیلی لازمه.

کایلا که برام نوشته این خیلی اتفاق مهمیه چون من کسی را نمی شناسم در کانادا که در بدو ورود به یک دانشگاه این طوری ازش حمایت شده باشه.

امشب تو قراره بری مهمانی شام دپارتمان تون که در رستوران "یا حبیبی" محل خودمونه و با همگی خداحافظی کنی. من هم با توجه به اینکه از دوشنبه باید بشینم پای حداقل 100 برگه و همه را تا دو هفته تمام کنم فرصتی برای دنبال کردن مقاله ام نخواهم داشت و فقط باید یک چیزی برای یکی از این سایتها بنویسم.

فردا و شنبه را برای این کار گذاشته ام. ببینم این ماه را که خدا را شکر خیلی خوب آغاز شده چطور پیش می برم.

راستی تا یادم نرفته اتفاق جالب سوم را بگم. تو که دعا کرده بودی و از خدا خواسته بودی که بابت کادوی تولدت خبر قبولی من را در 13 می بهمون بده و این طوری نشده بود امروز بهم گفتی تاریخ نامه ی اسکالرشیپ دانشگاه یورک و پذیرشت را دیدی؟ خیلی جالب بود. روز تولد تو بود.

خلاصه که خیلی به فال نیک گرفتیم. هم این را و هم اینکه شماره ی کارت دانشجویی من هم با 21 شروع و هم با 21 تمام میشه. عجب بازی عجیبی شده این بازی با عدد 21 برای من.


حداقل 5 سال دیگه


دارای میای دم در فیشر تا با هم بریم برادوی برای خرید. امروز نه درسی خواندم و نه چیزی نوشتم. با نرفتن به جلسه ی بدیو خوانی دیشب هم باعث شدم همه از ادامه ی متن کتاب منصرف بشن و تصمیم بگیرن تا کتاب دیگه ای از بدیو را بخوانند.

امروز گفتم بجای نوشتن یک مقاله ی ژورنالیستی بشینم و در این چند روز طرح نوشتن یک مقاله ای علمی را بریزم. داشتم هم نسبتا خوب پیش می رفتم که با حرف زدن زیاد با ناصر و بعدش نیک و هریت تمام وقتم رفت.

تو از سر کار بلند شده ای و داری میایی این طرف. من هم باید پاشم و بیام بالا. تنها اینکه رضا اینها ویزاشون را گرفتند و تو هم با بابات حرف زده بودی امروز که بهت گفته که اصلا نمی دانه با این اوضاع می تونه از پس خرج و مخارج خونه و زندگی شون در ایارن بر بیاد یا نه و خیلی هم تو و هم من ناراحتش شده ایم. امیدوارم اوضاع بهتر بشه اما می دانیم که داستان تازه داره میره که شدت پیدا کنه و این آرامش آرامش قبل از طوفانه.

راستی امروز تو با دفتر آقای عیوضیان در آمریکا هم بابت کار خودمون حرف زدی که بهت گرفتند که تازه امسال نوبت به آنهایی رسیده که پرونده شان را در سال 2001 تشکیل داده اند و کار ما حداقل 5 سال دیگه طول میکشه. اولین چیزی که بهم گفتیم این بود که خب پس باید برای "پست داک" به آنجا فکر کنیم.