۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

یازده؛ سلام دوباره


امروز 27 می 6 خرداد هست.

درست یازده سال پیش بود که چشمانم زیباترین موجود زندگی را دید. درست یازده سال پیش.

تو بی آنکه بدانی من منتظر آمدنت هستم همراه همکلاسی دانشگاهیت که از آشناییان ما بود برای مهمانی به خانه ی مادر آمدید. بابک از آمریکا آمده بود و قرار بود مامانم به مناسبت آمدنش یک مهمانی کوچکی بگیرد. چند شب قبلش در خانه ی کنه شهری ها به فرناز گفت برای این پسرم نگرانم که سالهاست سرش را تنها با کار و کار و کار گرم کرده و با کسی راز و رمزداری نمی کند. آنها هم گفتند تو فلانی که دوست خوب فرناز است روحیه اش به آ نزدیک است و خلاصه بی آنکه تو بدانی داستان از چه قرار است همراه فرناز به مهمانی بابک آمدی که بابک را ببینی که قرار بود با فرناز ازدواج کند.

در زدید. من در را باز کردم. تا از حیاط به داخل بیایی من به حیاط آمدم. تو با جعبه ای از گل رز سفید آمدی داخل. نه داخل خانه که داخل دل من. و هنوز چون گلهای رز سفید در دل من و خانه ی روحم به شادابی و خرمی نشسته ای. نشسته ای و تا قرنها خواهی نشست.

تو آمدی به مهمانی. به ضیافت چشمان و قلب من. جایی که امروز مهمان که نه سالهاست که مقیم حرم و کلید دار و محرمی. قلبی که سالهاست و تا جاودان تاریخ نه مهمان که صاحب خانه ای.

سلام
سلام ای یگانه ی جاودان
سلام ای آبی عشق
ای سرخی آتش
ای سبزی زندگی
ای بهار

سلام ای یکتای دل
ای نوازش برگ
ای لطافت ابر
ای پاکی آب

خوش آمدی
خوش آمدی و خوش نشستی، جاودان و هماره

جاودان باد حضورت؛ ابدی
یکتا باد و ازلی

همچون عشق
همچون مام روح
همچون درخت جان
بی مثالی
بی مثال


چه دارم که بگویم
شاید هیچ
جز
تنها
تنها شاید یک کلام

سلام

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

گلو درد


امروز چهارشنبه 26 می هست. ساعت 9 صبحه و من بعد از دو روز استراحت در خانه بابت گلو دردی که داشتم آمده ام دانشگاه. البته گلو دردم خیلی آزار دهنده نبود اما حداقل باید یک روزی را می ماندم و استراحت می کردم. سرماخوردگی خفیفی که داشتم در روز یکشنبه با کمی زیر نم نم باران راه رفتن بدتر شد و خلاصه باعث این دو روز نیامدنم شد.

یکشنبه عصر با هم رفتیم "ربان سفید" هانکه که هر دو خیلی دوستش داشتیم. سر شب برگشتیم خانه و بعد از کمی حرف زدن راجع به فیلم و بعد از اینکه تو برای همکارهیت یک کیک پرتغالی درست کردی با یک عالمه به به و چه چه من که خوش به حالشون و ... سربه سرت گذاشتن با تو خوابیدیم. صبح من که بیدار شدم دیدم گلوم تا اندازه ای درد می کنه. اول کارهام را هم کردم اما بعد به اصرار تو ماندم خانه و تمام روز را به بطالت و کمی هم استراحت گذراندم. تو هم رفتی سر کار و کلاس درست اما وسط لکچر مایکل پاشده بودی و آمدی خانه تا نهار را با هم بخوریم و کمی به من بررسی. بعد از اینکه دوباره رفتی دانشگاه و سر کلاس و دوباره سر کار و قرار شد موضع برگشتن همدیگر را دم در پست ببینیم تا بسته ای که بابت امتیازات خرید روی کارت "فلای بای" گرفته بودی- یک ترازوی آشپزخانه سفارش داده بودی- و فرستاده بودند را بگیریم. از قرار چیزهای بهتر دیگه ای هم می توانستی سفارش بدی اما چون اکثرا وسایل برقی بود و ما در شرف رفتنیم این را سفارش داده بودی. بعد از اینکه گرفتیمش برگشتیم خانه و من که برای نیم ساعتی از خانه آمده بودم بیرون احساس خستگی شدیدی می کردم. تو برای من و خودت یک کیک پرتغالی عالی درست کردی از بس که شب قبلش کفته بودم خوش به حال دوستات و ... و با چایی خوردیم و گپ زدیم و خندیدیم.

آخر شب قرار بود رضا از تهران زنگ بزنه و کمی درباره ی آمدنشان اینجا و خانه و وسایل خانه با هم حرف بزنیم. با اینکه گلویم درد می کرد اما دیگه کاریش نمیشد کرد و از ساعت نه و نیم تا 12 شب تلفنی و غالب ائقات من حرف زدم. سعی کردم بهشون تا حد امکان روحیه بدهم و البته تصویر واقعی تری از اینجا و امکاناتش برایشون ترسیم کنم.

در نهایت متوجه شدم که البته کاملا به حق فعلا اولویتشان آمدن بیرونه هست تا مثلا در فلان رشته درس خواندن و ... . خلاصه که کاملا بخصوص با توجه به داستان های خانواده ی ستایش و شرایط شون حق دارند.

قبل از خواب به توصیه ی تو یکی از این قرصهای گلو را خوردم که اصلا دوست ندارم و چون احتمالا بلافاصله بعد از همین قرص هم خوابیدم و بعد از جند ساعت حرف زدن بود صبح گلویم از درد کلافه ام کرده بود. البته تنها ملتهب بود و عفونت و تب نداشتم. خلاصه که دوباره ماندم خانه.

دیروز سه شنبه صبح که چشم هایم را باز کردم دیدم نمی تونم راحت پاشم تو هم بدون اینکه چیزی بگی ماندی خانه تا کمی به حال من بررسی و یک ساعتی دیرتر از معمول رفتی سر کار. من هم کمی استراحت کردم و بعدش وقتی دردیم بهتر شده ام تصمیم گرفتم تنبلی نکنم و بشینم متن بدیو را برای جلسه ی شب بخوانم. تا عصر که تو از سر کار برگشتی متن را تمام کرده بودم و وقتی بهم زنگ زدی که داری میایی برایت یک آب پرتغال گرفتم و چایی دم کردم و بعد از اینکه آمدی با هم نشستیم و کمی گپ زدیم و بعد از خوردن چای من رفتم به کافه ی "اربن بایتس" و با اینکه قرار بود خیلی حرف نزنم نشد. اولش که با گریس درباره ی ربان سفید حرف زدم تا مارک و سم هم آمدند و بعد هم یک ساعتی درباره ی متن کتاب حرف زدیم. البته حرف زدنم باعث کمی اذیت شدن گلویم شد اما نه خیلی شدید.

بعد از اینکه رفتم نان برای ساندویچ امروز خریدم و برگشتم خانه تو با مامانت که در دفتر هواپیمایی امارات در تهران بود تا ببینه می تونه برای ما از تهران ویزا بگیره حرف زدی و کپی پاسپورتهامون را برایش ایمیل کردی و کمی با هم درباره ی کانادا حرف زدیم و خبر هایی که تو هر روز دنبال می کنی و خوابیدیم.

اما امروز صبح حالم خیلی خوب شده بود و تا بیدار شدم گفتم توی این باران و این هوای خنک باید دوتایی با هم بریم "کمپس" و قهوه ای بخوریم. داشتم لباسم را اتو می کردم که دیدم تو برای درست کردن ساندویچ ها با همان لباس خوابت رفته ای در بالکن تا سبزی خوردن از گلدانی که سبزی هایت را در آن می کاری بچینی. هر چه داد زدم که با این لباس نرو و سرما می خوری دوباره و صدات کردم گویا بخاطر باران نشنیدی. اما چند دقیقه ای که دیدم همانطور در بالکنی خیلی و هی صدایت کردم تا بیام توی بالکن صدات کنم، از شدت عصبانیت و داد زدن باز گلویم درد گرفت و از آن موقع تا همین حالا تپش قلب یکنواخت گرفته ام. خودت هم فهمیدی که چقدر باعث ناراحتی و عصبانی شدنم شدی. تا همین حالا هم سرفه داری و تازه چند روزه که سرماخوردگی و ماندن چند روزه ات در خانه را پشت سر گذاشته ایم.

کلا این بزرگترین نکته ای هست که باعث ناراحتی من از دست تو میشه. با اینکه هر بار میگی دیگه رعایت می کنم و حواسم هست که سرما نخورم باز هم تا حالت کمی بهتر میشه بی توجهی می کنی تا دوباره بعد از چند وقت سرمابخوری و دایم بگی نه این عطسه بابت بوی عطره این فین فین کردن مال صبحه و ... . چیزهایی که خودت هم می دونی نصفشون توجیه اشتباهات و بی توجهی هایت هست.

رفتن به کمپس هم برای اولین بار با توجه به حال روز من که از تپش قلب نمی تونستم درست نفس بکشم و از داد زدن و صدا کردنت گلویم درد گرفته بود اصلا لذت بخش نبود. اتفاقا هر دومون هم نتونستیم نه قهوه ها و ه شیرینی هایمون را بخوریم. اتوبوس گرفتیم و رسیدیم دانشگاه.

خلاصه که حالم خوب بود و الان خیلی تعریفی نداره.

برنامه ی امروزم اینه که برگه های کنفرانسهای بچه ها را تصحیح کنم و فردا بهشون برگردونم. لکچر کرین را عصر باید برم و بابت اشتباهی که در پرداخت حقوقم در دانشگاه شده باید برم و با دانکا حرف بزنم. تو هم که سرکاری تا عصر. دیشب دیدم کتاب دیوید میلر درباره ی فلسفه ی سیاسی را دست گرفته ای و داری می خوانی من هم که این چند روزه از خواندن بدیو باز ماندم و باید از فردا شروع کنم. لپ تاب تو را هم دوباره آورده ام دانشگاه تا ناصر که شنبه ویندوزش را دوباره به ویستا برگردانده بود و حالا مسئله دار شده ببینه می تونه درستش کنه یا نه.

بیشتر از هر کسی شاید تقصیر منه که بی خود بهت اصرار کردم ویندوزش را به 7 تغییر بدی. ناصر که هر جیزی را دوست داره امتحان کنه و عاشق ور رفتن به کامپیوتر و لپ تابه، من اشتباه کردم. راست میگی که نباید خیلی به لپ تاب ور رفت. خود بیتا اجازه نمی ده ناصر دایم با لپ تاب اون بازی کنه. من هم که برای این لپ تاب بهش گفته ام خوبه و نمی خواد کاری کنی. بی خود تو را تشویق کردم که لپ تابت را دوباره بدی دست ناصر. البته کارش درسته و اگه نبود ما خیلی باید دردسر مشکلات لپ تاب هایمون را در این چند ساله می کشیدیم اما باید بدونیم که مرز درست کردن و امتحان کردن کجاست. به هر حال هم خودش و هم تو و هم خودم را بی خود به دردسر انداختم.

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

از آن جام تا این جام


این سیصدمین نوشته ی اینجاست.
امروز 23 می 2010 یکشنبه ساعت 4 و 24 دقیقه هست و من دانشگاهم و تو خانه. جمعه شب رفتیم خانه ی بیتا و ناصر و دور هم گفتیم و گپی زدیم و شب خوبی بود. قبل از اینکه بریم من با ناصر رفتم برادوی و کمی برای شب خرید کردم و ناصر هم جوجه کباب درست کرد و چهار نفری از همه چیز و از رفتن ما حرف زدیم و طبق معمول بخصوص ناصر خیلی ناراحت شد. آخر شب نم نم باران می آمد که پیاده برگشتیم خانه و بلافاصله خوابیدیم.

دیروز شنبه صبح رفتیم گلیب. قبل از اینکه از خانه بریم بیرون بهت گفتم این اولین ویکند بعد از چند وقته که بدون دغدغه و نگرانی دانشگاه و پذیرش و ... داریم توی راه بود که در اتوبوس نشسته بودیم و باران به شیشه ی اتوبوس می خورد که بهم گفتی برای اولین ویکند شروع ترم در کانادا برنامه داریم. گفتی که برای من و خودت بلیط کنسرت راجر واترز را گرفته ای که قراره آلبوم دیوار را اجرا کنه. خیلی خیلی سوپرایز شدم. واقعا برایم جالبه که چیزهایی که یک زمانی آرزو بود - هر چند الان نیست- دست یافتنی میشه. امیدوارم خواسته های اصلی در زمان مناسبش اینطور بشه البته که اکثرا تا اینجا شده. به هر حال خیلی هدیه ی خوبی بود. مرسی عزیزم.

بعد از صبحانه و گپ زدن درباره ی تورنتو و دانشگاه و کتابفروشی های آنجا تو برای خرید اسباب بازی برای "پتر" پسر دین و ایوانا که قرار بود عصر بریم خانه شان رفتی برادوی و من هم بعد از کمی چرخ زدن در کتابفروشی های گلیب آمدم یک سر پیش تو و بعد از اینکه یک دو تا کادوی برای پتر گرفتی و یک کیک از میشل تو با اتوبوس رفتی خانه و من آمدم PGARC تا زحمتی که به ناصر برای تنظیم لپ تاب تو داده بودیم را تمام کنه و لپ تاب را بیاورم خانه.

عصر دین آمد جلوی در خانه دنبال مون و ما هم فن و پنکه ای را که می خواستیم بهشون بدیم آوردیم پایین و سه تایی رفتیم خانه ی آنها. شب خوبی بود. مامان ایوانا سر شب از بیرون آمد و این چند روز آخر را تا قبل از اینکه برگرده کشورش گویا هر شب میره بیرون. پتر و میا هم بچه های خوب و در مجموع آرامی هستند. با اینکه حسابی رنگ و بوی زندگی را تغییر داده اند و به قول دین زندگی براشون معنی دیگه ای داره اما من واقعا برام سخت بود تمام مدت سر و صدای بی وقفه ی تلویزیون و ریخت و پاش بچه و ... . البته می دانم که به هر حال آمدم عادت هم می کنه. آخر شب باز هم لطف کردند و ما را با ماشین جدیدشان که دین می گفت تنها در طول ویکند امکان استفاده ازش را داره به خانه رساندند.

امروز صبح هم بعد از انکه خانه را تمیز کردیم و من دوش صبحگاهی را گرفتم دوتایی با هم در باران ریزی که می بارید رفتیم دندی و صبحانه را آنجا با حرفهای خوبی که درباره ی کانادا زدیم گذراندیم و بعد از اینکه از نیوتاون کمی خرید کردیم تو رفتی برادوی برای خرید هفته و من بعد از اینکه رفتم و دو سه تا کتاب از "برکلو" خریدم و با خریدها را آوردم خانه، آمدم دانشگاه و یکی از کتابهایی را که می خواستم، کپی کردم و کمی به بازیهای دانلود کردن کتاب و مقاله گذراندم و حالا هم دارم میام خانه.

تو بعد از اینکه خرید کردی برگشتی خانه و تا رسیدی یک ساعتی با مامانم تلفنی حرف زدی و مامانم خبر داده که نامه ای درباره ی گرین کارت آمریکامون آمده که تازه به جریان افتاده. خیلی خبر خوبیه بخصوص که اگر به قول تو امکان خواندن دکترا بهمون در آمریکا را بده. حالا قرار شده تو خودت با وکیل تماس بگیری و در جریان آخرین تغییرات بگذاریش.

قراره امشب رضا و ستایش از ایران زنگ بزنند تا کمی درباره ی آمدنشان با هم حرف بزنیم و درباره ی اینکه خانه ی ما را با وسایل مون می خواهند از ما و صاحبخانه بگیرند راهنمایی شان کنیم. خیلی از تو بخصوص هر بار تشکر می کنند. البته که درست هم می گویند بدون کمک و برقراری ارتباط آنها با دانشگاه و نوشتن پروپوزال و حتی پرداخت پول پرونده و ... و حالا هم هر گونه کمک و راهنمایی که داری می کنی اصلا کارشان شدنی نبود. اینها در کنار چند خانواده و نفر دیگری هستند که تو بدون اینکه بشناسی شان کمک شون کردی و با راهنمایی و بعضی اوقات پیگیری کارهایشان امروز به استرالیا رسیده اند. همه چیز از دو سه تا پست در وبلاگی که سالها پیش داشتی شروع شد و هنوز که هنوزه ملت دارن بهت ایمیل میزنند و کمک و راهنمایی می خواهند. واقعا که دستت درد نکنه. به همین علت هست که میگم بی نظیری.

قراره امروز عصر ساعت شش و نیم باهم بریم سینما فیلم ربان سفید هانکه را ببینیم. مارک بخصوص خیلی علاقه منده تا نظر من را درباره اش بدونه. احتمالا داستان از آنجایی برایش جالب شده که وقتی فیلم مخمصه از کترین بیگلو را دیدیم و نظر من با تو و اون مخالف بود و تحلیل سیاسی من را شما رد کردید و بعد از یک هفته ژیژک از همان زاویه فیلم را نقد کرده بود برای مارک حالا نظر من جالب شده. البته بهم گفت که بحث طولانی و کشداری درباره ی این فیلم با پروفسور جولین مورفت داشته و حالا دوست داره نظر من را هم به عنوان یک آدم از سنت دیگه بدونه.

خب! هفته ای که در راه هفته ی بدیو خوانی خواهد بود. البته باید خودم را برای تصحیح برگه ی بچه ها هم آماده کنم ضمن اینکه برگه های کنفرانس هاشون هم مونده. اما این آخرین هفته بی دغدغه در اینجور موارد خواهد بود و باید علاوه بر شروع شروعی تازه از وقتم بخصوص بیشترین استفاده را کنم.

تو هم قرار شده که علاوه بر پیگیری داستان یوگا برای یک ماه واسه ی خودت کتاب فلسفه ی سیاسی میلر را بخوانی و بعدش هم احتمالا کار کیملیکا.

خدا را شکر اوضاع خوبه و باید خودمون را برای یک دوره ی پرفشار آماده کنیم.

راستی امروز صبح زود بیدار شدم تا فینال جام باشگاههای اورپا بین بایر و اینتر میلان را ببینم. در واقع می خواستم ببینم حال دنبال کردن جام جهانی را خواهم داشت یا نه. چهار سال پیش - دوره ی قبل در آلمان- که خوردیم به داستان آمدن و عروسی گرفتن و مهمانی خداحافظی و ... در شب تولد من و پرواز به اینجا در شب بازی فینال.

امسال هم بعد از چهار سال درست در دوره ی جام جهانی به سلامتی عازم کانادا خواهیم بود. از آن جام تا این جام یک دوره ی خاطره انگیز و البته استثنایی چهار ساله در استرالیا.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

اولین کتاب


اولین جمعه در این ترم هست که دیگه بطور رسمی کلاس ندارم. تازه از نهار برگشته ام. بیتا آمده بود پیش ناصر و آنها نهار نداشتند و ناصر به من گفت می خوای بیا بریم "فوت کورت" دانشگاه و بگیم تو هم بیایی و چهار تایی دور هم نهار بخوریم. ما نهار خودمان را داشتیم و بعد از اینکه آنها هم نهار از غرفه ی غذای ترکیه گرفتند نشستیم دور هم و خلاصه قرار شد شب بریم خانه ی آنها تا به مناسبت این ماههای آخر که ما اینجا هستیم دور هم جمع بشیم.

بیتا ترم 5 هفته ای کلاس زبانش را تمام کرده و تنها یک دوره ی دیگه داره که بعدش به سلامتی بره دانشگاه، من هم که بعد از تو پذیرش گرفته ام و ناصر هم فصل اول تزش را نوشته و خلاصه قرار شد دور هم به این مناسبت جمع بشیم.

دیشب با اینکه هنوز خسته بودم و تو هم تمام روز را استراحت کرده بودی اما نشستیم و کمی تلویزیون دیدیم و برنامه های خبری بی بی سی و بعدش هم با ایران و عزیزجون حرف زدیم تا ازشون احوالپرسی کرده باشیم و خلاصه تا خوابیدیم ساعت نزدیک 11 شده بود. البته حال تو خیلی بهتر شده بود اما قشنگ معلوم بود که روز سختی را داشتی. آخر شب "ابسترکت" مقاله ی مشترکی را که می خواهیم برای کنفرانس دانشگاه تورنتو بدیم را تو درست کردی و فرستادی و خوابیدیم. البته گویا تو خیلی تا خوابت ببره اذیت شده بودی از بس که تمام روز را خواب بودی.

امروز صبح بعد از اینکه با مادر تلفنی حرق زدیم و آمدیم سمت دانشگاه تو راه با هم حرف میزدیم و درباره ی برنامه هایی که باید در کانادا انجام بدیم می گفتیم و از هوای نسبتا خنک اما خوب صبح لذت می بردیم. موقع خداحافظی بعد از چندبار بوسیدن و بغل کردن همدیگر از اینکه می دیدم که حالت بهتر شده و البته خودم هم بیشتر روی فرم آمده ام خیلی حس خوبی داشتم. تو از من پرسیدی که واحدهای درسی و استادان دانشگاه یورک را نگاه کرده ای که گفتم اصلا توان و حوصله ی این کار را مثل خودت که بعد از چند روز رفتی سراغ سایت دانشگاه تورنتو نداشتم. دلیلش هم واضحه هر دو در این مدت خیلی خسته و کوفته شده ایم.

اما از نیمه ی پر باید شروع کرد و از خوبیها و برنامه ها گفت. امروز 21 می 2010 هست و ساعت دو و نیم. من تازه کتاب بدیو و ژیژک به اسم فلسفه در زمانه ی حاضر را تمام کردم. خب! این خودش برای من خبر خوبیه. احتمالا این اولین کتابی به انگلیسی هست که تقریبا روی برنامه پیش رفت و از خواندنش هم لذت زیادی بردم.

فردا مهمان "دین و ایوانا" منزلشان هستیم. البته نمی دانم چه زمانی. هنوز خبری ازشون نشده اما قراره که برنامه و آدرسشون را بهمون بدن. یکشنبه هم شاید نیام دانشگاه. این احتمالا آخرین ویکندی هست که با خیال راحت می تونم کارهایی را که دوست دارم انجام بدم که به زودی باید بشینم پای برگه های بچه ها و تازه داستان کلاسها و امتحانات جدی میشه.

اما تا آن موقع دم را غنیمت است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

خستگی


دیشب که می خواستم فیلم "سرافین" را ببینم از خستگی برای اولین بار در حین دیدن فیلم خوابم برد و تو تقریبا فیلم را تا آخر دیدی. تا جایی که دنبال کردم فیلم خوبی بود. البته از بس دیروز با تلفن حرف زده بودم و دیشب هم با ایران که دیگه توان بیدار موندن را نداشتم. امروز صبح هم بعد از اینکه دوش گرفتم و تو بیدار شدی دیدم که خیلی حالی نداری و خودم هم هنوز خسته بودم. خلاصه که تو گفتی داری سر درد میگیری و به همین دلیل هم سه تا قرص خوردی و قرار شد هردومون دوباره بخوابیم. البته من هم نصف شب از سر درد بیدار شده بودم و قرص خورده بودم اما تا الان که دارم میرم سر کلاس خودم و ساعت نزدیک 2 بعد از ظهره هنوز سر درد دارم. تو هم که در خانه خوابیده ای و نتونستی بری سر کار.

خلاصه که دم رفتنی داریم حسابی انرژی از دست میدیم. درست برعکس چیزی که باید باشه. هم خستگی و هم فکر و خیال و هم احتمالا تا اندازه ای فشار کارهای پیش رو داره تحلیل مون میبره.

بعد از کلاس باید برم خرید و برگردم خانه و بیام پیش تو. امیدوارم هر دو و بخصوص تو با این سردرد وحشتناکی که دایما تهدیدت میکنه زودتر از این چرخه خلاص بشیم و زندگی مون تا اندازه ای روی روند طبیعیش بیفته. ابته نباید بی راه بگم و ناشکر باشم. اوضاع در موجوع خوبه و درست میشه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

آنک؛ مردی دیگر!


از امروز باید خیلی درست و دقیق از فرصتهای محدودی که پیش رو دارم استفاده کنم. از امروز باید تکلیفم را با آینده ام یکبار برای همیشه معلوم و روشن کنم. از امروز که بعد از ماهها صبر و نگرانی در چند هفته ی اخیر موجب ناراحتی و عذاب تو و خودم شدم باید این خوشباشی را به خوشباشی نیچه ای تا حد طاقت تبدیل کنم.

ساعت دقیقا 3 صبح بود که بیدار شدم و ایمیلم را چک کردم و دیدم که مدیر گروه SPT برام ایمیل تبریک زده. بلاخره پذیرش گرفتم.
پوووف!

تو هم خودت بیدار شدی و از خوشحالی گفتی باید همین الان ایمیل تشکر برای "گمل" بزنیم و از پیگیری هایش تشکر کنیم. بعدش با هم بر گشتیم توی تخت و صبح که بیدار شدیم بعد از اینکه من آب پرتغال برای هر دومون گرفتم و چایی را دم کردم و از حمام آمدم بیرون دیدم که تو مثل خودم از خستگی حال پا شدن نداری. البته تو که واقعا حق داری. هنوز سرفه هایت زیاده و سرماخوردگی کاملا در بدنت مانده.

صبحانه را که داشتیم می خوردیم با مادر و بعدش مامانم تلفنی حرف زدیم که بهشون خبر بدیم و از نگرانی شون کم کنیم. بعد از صبحانه بود که باران برای پاره ای کوتاه از زمان بند آمد و آفتاب و ابر در آسمان در نم نم باران رنگین کمانی بسیار بزرگ را ساختند. خیلی زیبا بود و بهترین دلیل به قول تو برای به فال نیک گرفتن این شروع تازه.

بارانی است هوا. در باران رسیدیم دانشگاه و این اولین کاریست که بعد از رسیدنم به PGARC دارم انجام میدم. از کارم راضی نبودم در این سال و از امکاناتم مثل PGRAC درست استفاده نکردم. باید خودم را برای آخرین بار جدا محک بزنم و اگر ادعا دارم اثبات کنم. به خودم و نه به کسی. به خودم.

دیشب در باران شدیدی رسیدیم در خانه ی پرو و استیون با ماشین آنها اول رفتیم پسر کوچکشان سباستین را از جلوی دبیرستان برداشتیم و رفتیم به سالنی که فستیوال نویسدندگان امسال در سیدنی برگزار میشد. خیلی جای زیبا و سالن جالب و برنامه ی حسابی بود. افتتاحیه اش با سخنرانی وزیر فرهنگ و شهردار سیدنی آغاز شد و بعد از کمی رقص و موسیقی بومی های استرالیا مدیر برنامه آمد و بطور رسمی Sydney Writers' Festival را شروع کرد. مهمان پرو و استیون بودیم و سخنران شب اول نویسنده ی ایرانی-آمریکایی رضا اصلان بود که درباره ی جنبش سبز و ایران امروز با تیتر Iran's new beginning حرف زد. در مجموع اگر نخواهی درباره ی صحت برخی ارقام و آمارش سختگیری کنی و البته نخواهی مداقه ی جدی در ادعای اصلیش درباره ی آینده ی ایران کنی - که دو گزینه را محتمل می دانست یا کره شمالی شدن و یا چین به عنوان خوب و بد- سخنرانی خوبی بود برای غربی ها. این نکته را بخصوص بعد از اینکه برای شام دوباره رفتیم خانه ی پرو و ساعتها درباره ی ایران و اسلام و جامعه ی جوان ایران حرف زدیم میشد به خوبی درک کرد.

البته مهمترین نکته اش که با آن بر اساس نوشته های خودم هم همراهی داشتم این بود که تحریمها - حداقل در میان مدت- به نفع حکومت تمام می شود و البته اینکه مالیات دهنده گان غربی هم در این راستا به نوعی سهیمند.

اما برای خودم با تاکیدی که تو هم داشتی یک نکته ی اساسی در این سخنرانی وجود داشت. اینکه هر چه کم دارم بخاطر زبان و تنبلی در عرصه ی نوشتن و استدلال آکادمیک و رسمی کردن هست. تو چند بار بهم گفتی ببین هیچ - مطلقا هیچ نکته ای نداشته که تو قبلا یا درباره اش به ما بچه ها در دانشگاه نگفتی و یا ننوشته ای- درست هم هست. بی گمان بنا به آنچه ثبت شده موجود است من در زمره ی اولین کسانی بودم که درست چند ساعت بعد از اعلام نتایج نوشتم جمهوری اسلامی به پایان ادعای واهی اش رسید. نه در جهوری بودنش که از دهه ها قبل معلوم بود که در اسلامی بودنش نیز هم. و این نکته زمانی که اصلان بدان اشاره کرد بسیار برای شنوندگان جالب بود.

دیشب به دو جهت شب مهمی بود برای من. هم بواسطه ی پذیرشم و هم شاید از ان مهمتر به واسطه ی اینکه راه برایم باز است اگر من دل رفتن و تن خواستن و اراده ی عمل داشته باشم. به همین دلیل از امروز روز دیگری را باید رقم بزنم.

یا زدن به راه و تلاش در این مسیر و یا به زبان فروغ فرو رفتن. که نه در انتها که هم اکنون نیز "تو فرو رفته ای".

به قول بدیو باید انتخاب کنم. باید فاصله ام را با قدرت ابتذال حفظ کنم و باید به راهم ایمان و وفاداری داشته باشم. باشد که راوی قصه ام شوم.

بدان که تو در این راه جان و روح و پی و بنیاد من و مایی. کمکم کن.
جاودانه به تو وفادارم. عاشقانه برایت می زیم و می مانم.
ای صبورترین و مهربان ترین موجود عالم وجود.
از امروز باید "مردی دیگر" شوم برایت.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

تا فردا


دیروز بعد از ظهر در حالی که باران نم نم می آمد بعد از کار تو از دانشگاه با هم رفتیم برادوی برای خرید. فیلمی هم گرفتیم از سینمای فرانسه اما شب نرسیدیم که ببینیمش. هم تلفن از ایران داشتیم و هم نشستیم برنامه ی بی بی سی درباره ی شجریان را دیدیم. شرابی نوشیدیم و شب آرام و خوبی را گذراندیم.

اما از نیمه شب من دایم بیدار و خواب بودم. هم کمی در فکر جواب دانشگاه یورک بودم که تازه قرار هم نبود الزاما جوابی امروز و فردا بدهند و هم کمی به چارچوب مقاله ی جدیدی که می خواهم در ارتباط با حوادث روز و داستان ایران بنویسم فکر می کردم.

به هر حال اینکه نه دیروز و نه امروز و نه در واقع این چند روزه درسی نخوانده ام و کار مفیدی نکرده ام. تازه تصمیم هم داشتم که کتاب بدیو و ژیژک را تمام هم بکنم.

صبح نزدیکای 4 بود که دیگه بیدار شدم و اول از همه رفتم سراغ ایمیلم و دیدم که "گمل" مدیر گروه SPT برام ایمیل زده که تا فردا صبر کن اما به احتمال زیاد با توجه به اینکه مدارکت مورد تایید بخش اداری- مالی دانشگاه قرار گرفته پذیرش خواهی گرفت البته همه چیز فردا مشخص میشه.

خب! به نظر میرسه که کارها داره بعد از 5 هفته ی واقعا اعصاب خورد کن درست میشه. هر چند این رشته را واقعا دوست دارم اما فکر می کنم بخت دانشگاه تورنتو را تنها به دلیل اشتباه اداری آنها برای امسال از دست دادم. خدا را هم شکر که اگر پذیرش بگیرم به مهمترین خواسته ام میرسم که ادامه دادن درسم بدون وقفه بود - هر چند این یک سال گذشته بازیگوشی بود و نه درس خواندن- بخصوص که نگران پیدا کردن کار بودم و اینکه کی برسم که رزومه ام را برای سال آینده و مقطع بالاتر بهتر کنم.

البته به قول مدیر گروه هنوز همه چیز تایید نشده و باید تا فردا صبر کنم. خلاصه که نیم ساعت بعد بود که تو بیدار شدی و پرسیدی از دانشگاه خبری شده یا نه و وقتی بهت گفتم با اینکه خواب خواب بودی اینقدر خوشحال شدی که خواب از سرت پرید. البته نگذاشتم خیلی بیدار بمانی که خدای ناکرده بعدا موجب سر درد برات نشه. زود آمدم در تخت و سعی کردم با تو بخوابم که نشد.

صبح بعد از اینکه زیر باران شدید از اتوبوس پیاده شدیم و از هم خداحافظی کردیم قرار شد پیش از ظهر برای قهوه بیایی کافه ی "کمپس" داخل کمپس. نیم ساعتی نشستیم و گپ زدیم و حرفهای خوبی درباره ی کاهامون در کانادا زدیم و اینکه اگر فردا به امید خدا پذیرش دادند باید به همه ی کسانی که منتظر این خبرند زنگ بزنیم. از آمریکا گرفته تا ایران.

الان ساعت دقیقا سه و 21 دقیقه هست و قراره ساعت پنج و نیم دم در خانه ی پرو و استیو باشیم تا برای برنامه ی جشنواره ی کتاب امسال سیدنی که شب افتتاحیه اش به سخنرانی نویسنده ای که درباره ی ایران نوشته برویم. آنها برای ما بلیط گرفته اند و از قبل امشب را دعوت مون کرده اند. من هم بهت گفتم این دوتا کتابی که پرو می خواد از مجموعه ی کتابهایی که قراره بفروشی بخره را بهش هدیه بده. یکیش رمان The Road هست که همین چند وقت پیش خواندی و کاملا هم نو مانده و یکی دیگر هم از مجموعه ی کمبریج کامپنیون درباره ی امیلی دیکنسون هست که در نمایشگاه کتاب تهران چند سال پیش برات خریدم و به همراه سی چهل جلد کتاب دیگر درباره ی ادبیات انگلیسی که آن موقع قصد داشتی بخوانی و همه شون کاملا نو مانده.

خب! تا فردا صبر می کنیم و بعدش به امید خدا خبر خوش می گیریم و کمی خیال هر دومون راحت میشه و من هم برنامه ام را باید با جدیت و تجدید نظر کلی پیش ببرم.