۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

کوچولو استاد را هم ...


سلام. امروز دوشنبه 17 می و ساعت چند دقیقه ای مانده به 9 صبح هست. تقریبا تازه رسیده ام PGARC بعد از اینکه برای تو هفده-هجده جلد کتابی را که قراره امروز خریدارشون بیاد و از محل کارت برداره آوردم تا دفتر پژوهش دانشگاه. هوا ابری و کمی مه گرفته هست و حسابی خصوصا شبها خنک شده. اما از این ویکند بگم که بر خلاف ویکندهای قبلی جنگی به دل نزد و بخصوص دیروز خیلی روز پوچی شد.

اول جمعه که بعد از تمام کردن کلاسهایم آمدم خانه و با هم نهار خوردیم و استراحت کردی و عصر هم فیلم دیدیم. فیلم مرد تنها که فبلم بدی نبود. شب هم بعد از اینکه تو زحمت کشیده بودی تمام مدارک لازم را برای قسمت مالی-اداری دانشگاه یورک آماده کرده بودی براشون ایمیل کاملا مفصلی زدیم و جداگانه از مدیر گروه هم تشکر کردیم.

اولش من گفتم بذار بهشون یک زنگی هم بزنیم برای محکم کاری و تا ساعت 1 بیدار نشستیم اما از بس پشت خط نگه مون داشتند گفتم ولش کن بیا بریم بخوابیم. و در واقع همان حرف تو را زدم که ایمیل احتمالا کافیه. همین طور هم بود. چون شنبه صبح که بیدار شدم ایمیل مدیر آن قسمت مربوطه آمده بود که مدارکی که فرستاده ای کافیه و من پرونده ی تو را از قسمت دانشجوی خارجی به دانشجوی داخلی فرستادم. خب! خیلی ساده یعنی اینکه احتمالا شانسم بیشتر شد و دقیقا مشکل دانشگاه تورنتو هم همین بود.

شنبه تو حالت خیلی بهتر شده بود. بعد از کمی تلفنی با آمریکا حرف زدن برای صبحانه رفتیم بیرون. قرار بود بعد از صبحانه من برم دانشگاه و تو هم کمی خرید کنی برگردی خانه. اما حالت خیلی برای این کار مناسب نبود برای همین من از رفتن منصرف شدم و تو هم خرید نکرده، با هم برگشتیم خانه.

شنبه بد نبود. کمی درس خواندیم و کمی استراحت کردیم و سر شب هم فیلمی دیدیم و زود خوابیدیم. البته تو آخر شب با تلفن های زیادی که همگی برای تولدت بهت کردند و تو هم با همه - از آمریکا گرفته تا ایران و دوستان و ...- باعث شدی من بابت بی توجهی ات به حال و صدات ناراحت بشم. اما زود خوابیدیم و به هر حال روز آرامی را داشتیم.

داستان دیروز یکشنبه اما کاملا متفاوت بود. صبح من خانه را مطابق برنامه ی همیشگی جارو کردم و رفتم دوش گرفتم و قرار شد تو هم آماده شوی تا برای صبحانه بریم بیرون که دیدم تا یک ذره حالت بهتر شده رفتی تراس را تمیز کرده ای و داری لباس اتو می کنی و ... . چیزی نگفتم اما قبل از اینکه از خانه بریم بیرون تو حالت بد شد و ضعف کردی و خلاصه که افتادی. خیلی عصبانی شده بودم، خیلی. کارهای بی مورد و بی توجهی به سلامتیت باعث شده بود که یک هفته ای را درگیر سرماخوردگیت بشیم در حالی که اگر درست و حسابی سه چهار روز استراحت می کردی همه چیز خوب و درست شده بود.

دوشنبه با اینکه اولین نشانه های سرماخوردگی را داشتی و میگفتی نه رفتی سر کار به همین دلیل سه شنبه و چهارشنبه افتادی. با اینکه بهت گفتم پنج شنبه را بخواب و استراحت کن گوش نکردی و گفتی خوبم و رفتی سر کار. گفتم برنامه ی شب با بچه ها را کنسل کنیم و توی سرما بیرون نباشی بهتره گفتی نه و باعث شدی که جمعه را هم از دست بدیم. باز شنبه بهت گفتم بیشتر استراحت کن چند ساعت با تلفن حرف زدی و شبش بی حال شده بودی و یکشنبه هم پاشدی به خانه تمیز کردن و سر ظهر ضعف کرده بودی.

خلاصه که تمام دیروز به این داستان گذشت و عصبانیت من و دلخوری من و نق زدن و بی حوصلگی من برای هر کار دیگه. نه درس خواندم، نه فیلم دیدم نه بیرون رفتم و نه استراحت کردم. تمام روز تا عصر که قرار بود با شبنم و مجتبی و ناصر و بیتا بریم کنسرت شجریان و قبلش شام و نهار را یکی کرده در "ایتالین بول" بخوریم بی کار و بی حوصله وقت کشی کردم و از ناراحتی حوصله ی هیچ کاری را نداشتم.

تو بلافاصله گفتی که حالت بهتر شده و حتی برای امروز هم نهار درست کردی اما نه تو واقعا رو فرم بودی و نه من. خلاصه که خیلی حالم را گرفتی. خودت هم متوجه شدی و سر شب در منسرت بهم قول دادی که در رفتارت در این مورد تجدید نظر کنی. قول دادی که همیشه واقعا حالت را تمام و کمال بهم گزارش کنی و سعی نکنی با قایم کردن مسئله را خودت حل کنی چون به تو بی اعتماد شده ام و نمی توانم در این مورد بهت اطمینان کنم که داری راست میگی و واقعا حالت خوبه یا کمی کسالت داری و ... . از بس همیشه اولش سعی کردی خودت حلش کنی و بعضی اوقات شده و اکثر اوقات بدتر شده ای خلاصه که گفتی متوجه ی حرف من شده ای و قول میدی از این به بعد درست عمل کنی. با اینکه 10 ساله که داری این کار را می کنی و هر از چند گاهی واقعا باعث ناراحتی من شده ای اما بهت گفتم این بار آخره که به حرفت درباره ی حال و احوالت اعتماد می کنم.

با اینکه این کارت تماما بابت نگران نکردن منه و این را بخوبی می تونم بفهمم اما اشتباهت اینه که فکر می کنی در این صورت من هم همیشه بی خیال همه چیز شده ام و صبر می کنم ببینم تو خودت چی میگی. این باعث شده که من اکثر اوقات نگران حالت باشم و اتفاقا جواب کارت معکوس شده.

به هر حال که روز چرتی بود. درسته که در عمل اتفاق خاصی رخ نداده بود اما اتفاقا اتفاق همین بود که گفتم. ناراحتی و بی اعتمادی.

عصر ساعت 6 با بقیه در ایتالین بول قرار داشتیم. تو جلوتر میز رزرو کرده بودی و بعد از اینکه بقیه آمدند متوجه شدیم که به غیر از من و بیتا همگی سرماخورده اند. بعد از غذا پیاده رفتیم تا "انمور تیاتئر" و چون ردیفهای مون فرق داشت قرار شد آخر کار هم دیگر را دم در ببینیم. البته خیلی سالن بزرگی نبود اما به هر حال شلوغ و پر بود.

اتفاقی وقتی نشستیم دیدم که پیروز و همسرش لیلا بغل دستمون نشته اند. خلاصه که گپ زدیم تا برنامه شروع شد و آنها هم از ما قول گرفتند که تا قبل از رفتن حتما بریم دیدنشان. پیروز را در دوره ای که سال پیش در "اپن" کار می کردم شناختم و مرد آرام و اهل خانواده ای هست که تقریبا تازه مهاجرت کرده اند و در دوره ی رکود اقتصادی کارش را در شرکت مهندسی که کار می کرد از دست داده بود و سر از اپن در آورده بود.

از کنسرت هم بگم که تور جهانی شجریان با گروه شهناز بود. اکثریت خوششان آمده بود و لذت بردند. تو هم دوست داشتی اما من نه خیلی. چند دلیل هم داشت اولا اینکه گروه خیلی جوان بود و بیشتر دنبال تک نوازی و دو نوازی برای معرفی. دوم اینکه میزان دف به حدی بود که گویا شجریان قصد کرده بود حاصل سالها ممنوعیت دف در کاهایش را با یک کنسرت جبران کند. سه تار زدن مژگان بیشتر از اینکه ناشی از نوازندگیش باشد، توجهی برای حضورش به عنوان خواننده-نوازنده بود. اصرار خود مجید درخشانی هم بر نواختن بیشتر از نیمی از برنامه با سازهای دیگر جز تار و ترکیب عجیب و زیاد از سازهای زهی بسیار چپ کوک و زیر خیلی دلنشین نبود.

ضمن اینکه خود شجریان که به نظر من بیشتر از همه در این داستان دیده میشد نه کار نویی را ارایه داد و نه شعر تازه ای را انتخاب کرده بود و از همه مهمتر اینکه خواندن ماهور و همایون که در آن سطح خیلی یگانه نیست و احتمالا شاگردان طراز اولش هم می توانند چنین کنند، بالاخره باید در جایی و گوشه ای نشان دهی چرا من و چرا شما برای من اینجایید.

اما از اینها بگذریم خاطره ای بود و شبی. جالبترین نکته اش سر و صدای یک بچه در اولایل کنسرت بود که باعث شد شجریان وسط کار خواندن مکث کند و بگوید این کوچولو نه خودش راحته و نه می گذاره ما کارمون را بکنیم. جالب اینکه با اینکه از والدینش خواست تا بچه را بیرون ببرند تا مدتی والدین به روی خودشون نمی آوردند. اما وقتی خواستند ببرنش بیرون دیدم که به به تخم و ترکه ی حضرت اجل ع. الف. نوابی هست.

داستان این بابا باشه برای بعد. فقط همین که ایشون هم در گروه فلسفه درس می خوانند و البته در شاخه ی تحلیلی/علمی در گروه زمان دانشکده. یکی دوبار اول که دیدیم همدیگر را فکر کردم بیچاره دست خودش نیست و فکر می کنه احتمالا مرکز عالم وجوده و احتمالا تمامی کائنات بابت ایشون به چرخه ی هستی پا گذاشته اند و بقیه برای انجام خدمت آفریده شده اند. بعدا دیدم که نه بابا این داستان را با همگی داره و همه در معرض چنین فخر و جلوسی از ایشان قرار گرفته اند.

اول اینکه خیلی تعجب کرده بود که من هم به عنوان یک ایرانی دارم اینجا فلسفه می خوانم. نه از من از اینکه: برام جالبه که ایرانی جماعت به فلسفه علاقه مند شده. اما جالبتر اینکه ایشون خودشون اخیرا از فیزیک به این حوزه کشیده شده اند و از اینکه مثلا من بعد از چندبار تغییر رشته در ایران فلسفه خوانده ام و آمده ام اینجا پی اش را گرفته ام بسیار حیرت زده شده بودند. دوم اینکه حضرت اشراف اساسا نمی دانستند که مثلا امثال لاریجانی ها و حداد عادل و ... هم در گروه فلسفه دانشگاه تدریس می کنند و از آن جالبتر اینکه اصلا نمی دانستند که مثلا کدام کارهای کانت به فارسی ترجمه شده و ... نکته آنجایی جالب می شود که سایه ی همایونی سه چهار سال پیش بعد از سالها زندگی با زن و فرزند از حاشیه ی یکی از حواشی ایران به انگلیس و استرالیا پرتاب شده اند و احتمالا فکر کرده اند در ایام غفلت و ندانستن ها همگی نمی دانستند و تمام عالم غافل بوده و هست.

نکته ی جالب قصه آنجایی پیش آمد که گفت من مقاله ای به انگلیسی چاپ کرده ام که برایت ایمیلش می کنم. البته گزارش بدی نبود، مقاله که چه عرض کنم. گزارشی بود از کتابخانه ی گروه فلسفه ی علم دانشگاه شریف با بار تحقیر بسیار از دانشگاه و دانشجوها و کمی هم سیستم که در برخی از جاها خیلی بیراه نبود. نکته ی جالب قصه این بود که ایشان فرموده بودند اصلا نمی فهمند که چگونه کسانی مثل هگل و نیچه و فرانکفورتی ها و هایدگر و ... فیلسوف محسوب میشوند - که البته کافی است خودت را وارد این بازی مسخره ی تحلیلی/قاره ای کنی و بفهمی که داستان چیست. اما از آن جالبتر این بود که ایشان در متن ایمیل شون نوشته بودند در عجبم که چطور این مقاله ام موجی نه در ایران و نه در خارج از ایران به پا نکرده!

یک گزارش، آن هم در مجله ی درجه ی دوم/سوم کلاس B/C. بابا دمت گرم واقعا. عجب توهمی. خداییش اکس و کرک و شیشه و کریستال جلوی تو نقل بیدمشک اند.

اما چرا این داستان بی ربط را اینجا آوردم. بخاطر اتفاق دیشب بود. قبلا دو مرتبه یکی در سخنرانی پروفسور دانکن ایویسن که رئیس دانشکده هست و سخنرانی رسمی درباره ی مفهوم قدرت در هابز و فوکو بود و خلاصه کلی مهمان داخلی و خارجی داشت قطب عالم با خانم و دختر "کوچولویش" با کالسکه ی بچه آمدند به سخنرانی گوش بدهند که نه موضوعش و نه آدمهایش از نظر ایشون فلسفی و فیلسوف نبودند. اما داستان این نبود. وسط حرفهای دانکن که داشت ضبط میشد کوچولوی چند ساله شروع کرد به بلند بلند حرف زدن و دفتر نقاشیش را ورق زدن و کاغذ از توش پاره کردن و ... خلاصه کاری کرد که بعد از اینکه همه نگاه کردن و خود دانکن چند بار مکث کرد بلاخره مامانه بلند شد و بچه را بعد از کلی اینور اونور کردن برد بیرون. البته خود جناب "موج ساز" هم پس از لختی که احتمالا چیزی از داستان دستگیرش نشد با تکبر خاصش رفت سکت کالسکه و بجای اینکه از مسیر کوتاه تر بره بیرون از جلوی دوربین و سن رفت بیرون تا همه متوجه بشوند که اینجا تنها جای ابلهان است و بس.

دفعه ی دومی هم پیش آمد که بدتر از آن دفعه بود. قرار بود یکی از متخصصان هایدگر که از آلمان آمده بود برای گروه و استادان سخنرانی کنه. اول اینکه پس از یک ساعت آقا با "کوچولو" آمد که هیچ. بعد از کلی بالا و پایین رفتن از این سر اتاق تا آن سر به اصرار می خواست بره و اون جلو یک جایی پیدا کنه که خب نشد. بعد "کوچولو" شروع کرد به حرف زدن که بابا این خوبه، بابا اون خوبه، بابا بریم بابا ... . خب چندبار سخنران مکث کرد و بقیه از جمله استاد راهنمای حضرتش به ایشان نگریستند که درد و بلای "کوچولوت" تو سر هایدگر بخوره میشه بذاری ببینیم مشتی چی داره میگه. بعد از ده بار نگاه کردن همه خلاصه به "کوچولو" تفقدی فرمودند. هنوز لختی نگذشته بود که موبایل خود حضرت به صدا در آمد و ایشان هم با کمال وقاحت گوشی را بلند کردند و بلند بلند به فارسی افاضه فرمودند که چی چی بخرم؟ خب! فقط هندونه. دیگه چی؟ و ... .

نیک و کایلا نزدیک من نشسته بودند و هریت هم کمی دورتر. نمی دانم از استادان بود یا از همین بچه ها که یکیشون گفت فلانی این بابا ایرانیه الان داره خیلی حرف مهمی میزنه که باعث شده همه از جمله سخنران مدعو صبر کنه و بربر و طرف را نگاه کنه؟ چی باید می گفتم.

گذشت تا بعد از مدتی یکی دوبار دیگه در کتابخانه که داشت کتاب میگرفت همدیگر را دیدیم و من مشعوف از اینکه خدایگان به بنده نیز جواب سلام داده اند هفته هایم را شادان گذراندم. یکی دوباری هم پیش آمد که بقیه ی بچه هایی که در آن مرکز در گروه فلسفه کار می کنند بهم گفتند که این بابا کیه که این قدر پرافاده و بی توجه به بقیه هست. شاکی بودند از اینکه بچه اش را با خودش می بره در اتاق گروه "کوچولو" دهن همه را سرویس می کنه. یک بار "دین" بهم گفت بابا من هم زن و بچه دارم. اگه نمی تونی نیا اگه میایی هر روز توله ات را نیار تا مخل کار دیگران هم بشی و از همه مهمتر اینکه بچه ات را تربیت کن. هم از دین و هم از کایلا شنیدیم - هر دومون- که خیلی بچه اش بی تربیت و بی توجه هست. واقعا که عجیبه. از پدری با این همه کمالات!

آخرین باری که طرف را هم دیدم با ناصر چند ما پیش دم در کتابخانه بود که سلام و علیکی کردیم و احوال ناصر را پرسید - ناصر و یکبار در یک مهمانی نهار جایی او را دیده بود. عصر که بر می گشتند ضل السلطان تفقد فرموده و آنها را با ماشینش رسانده بود خانه. ناصر و بیتا قسم می خوردند که وقتی رسیدند خانه یکی یک قرص آرامبخش خورده بودند و ناصر خوابیده بود از شدت سر درد از رانندگی و تحکم آقا در ماشین به دیگران- و بعد رو به من کرد و گفت نبودی، ندیده ام شما را این دور و بر مدتیه. و گفتم چرا اتفاقا هر روز دانشگاهم و همان ایامی بود که هر هفته تظاهراتی برپا بود و البته که حضرت استاد شأن و مقامش اجل این حرفهاست که بخواهد به این بیچارگان و ما موجودات زیر قمر ارسطویی فکر کند و رخ بنماید.

بگذریم. فکر نمی کنم هیچ وقت در اینجا تا این اندازه از کسی نوشته باشم و گفته باشم - چه خوب و چه بد- به هر حال نکته ای بود برای ثبت که "کوچولو" دمار شجریان را هم در آورد و البته که خود خدایگان تشریف نبردند بیرون کار را به علیا مخدره سپردند و بهت گفتم که ببین دلیل اینکه طرف چنین دچار توهم هست اینه که با جمعی از ایرانیان رفت و آمد داره که اکثرا نه تنها نتوانسته اند ارزش ها و غیر ارزشهای جهان غرب را بشناسند که اغلب جدای از خوبی و بدی آدمها تحصیلاتی و ارتباطی با فرهنگ از این حیث ندارند و کم دارند و در شهر کورها یک چشم پادشاه شده و دچار این توهم که کل عالم نظیر شهرش است. به همین دلیل "انسان را رعایت" نکرده است.

چقدر نوشتنم طولانی و وقتگیر شد. تقریبا یک ساعتی هست که اینجا هستم. کوتاه از امروز بگویم که تصمصم گرفته ام کتابی که دستم گرفته ام را تمام کنم. Philosophy in the Present که سخنرانی و گفتگوی بدیو و ژیژک درباب فلسفه در عصر حاضر و جهان امروز هست.

تو هم الان سر کلاس مایکل هستی و بعدش برای نهار میای اینجا و بعدش هم میری سر کلاس خودت. عصر با دنی قرار داری که دوست داره برای تولدت ببیندت.

فردا شب هم قراره با استیو و پرو بریم سخنرانی افتتاحیه ی شب کتاب سیدنی به دعوت آنها. به همین دلیل به مارک گفتم که نمی تونم برای این هفته ریدینگ گروپ بدیو بیام که خوشبخانه گریس هم نمی تونه بیاد و کلا افتاد برای هفته ی بعد.

این هفته و طرف یکی دو روز آینده منتظر ایمیل خوش خبر دانشگاه یورک هستم و امیدوارم که خبر پذیرشم بیاد و نه تنها باعث خوشحالی من و تو و بقیه بشه که تکلیف زندگی مون را برای یکی دو سال آینده مشخص کنه. خلاصه که امیدوارم با اینکه هنوز هیچ چیز مشخص نیست و به قول مدیر گروه "اندیشه ی سیاسی-اجتماعی" هیچ گارانتی برای این کار بهم داده نشده.

ببینیم چی میشه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

کلاس جمعه ها تمام شد


بالاخره کلاس های روز جمعه ام تمام شد. همین الان از آخرین کلاس برگشته ام به PGARC و الان هم دارم میرم خونه. تو امروز هم نتونستی بری سر کار و خانه خوابیده ای. صبح که بیدار شدی طرف چپ صورتت درد می کرد و نمی تونستی از سر درد پاشی. برای همین هم قرار شد بمانی خانه و من کلاسهایم را تمام کنم و برگردم پیش تو برای نهار.

دیشب با ناصر و بیتا، چهارنفری دور هم در دندی جمع شدیم و چای و کیک خوردیم به مناسبت تولد تو. آنها برای تو یک شال گرفته بودند و من هم سر راه گردنبندی که می دانستم دوست داری و شکل یک درخت هست و چوبی با یک کارت گرفتم.

خیلی گردنبندت رادوست داری و واقعا هم بهت میاد. گفتی این را به فال نیک می گیرم که نشانه ی درخت جان و زندگی است. شب هم با مامانت تلفنی حرف زدیم و خوابیدیم. هوا حسابی خنک شده و دیدم که تو بخاری را بیرون آورده ای.

گویا صاحبخانه هم با اجاره دادن خانه به رضا و ستایش موافقت کرده که خیلی برای خودش و انها و البته برای ما هم خوبه. البته بیشتر از هر کسی خود رضا و ستایش شانس آوردند.

دیشب سر میز در کافه که نشسته بودیم - مطابق انتظار من- ناصر و بیتا شروع کردند به حرف از مرگ پدر دوستشان که شب قبل خبردار شده بودند و اینکه بیتا تا صبح گفته من از مرگ می ترسم و شاید باید نمازم را دوباره بخوانم و ... و اینکه ناصر گفته داری اشتباه می کنی که از مرگ می ترسی و مرگ چیز خوبیه و ... . خلاصه که با این حال تو انگار نه انگار که بابا مثلا برای تولد تو دور هم جمع شده ایم و با اینکه هر کدام خیلی سر حال نیستیم اما قراره که کمی از این داستانهای روزمره فاصله بگیریم که دمی را شاد باشیم.

به هر حال که من منتظر این حرفها بودم. تا حالا نشده که دور هم جمع بشیم و یک جوری از این داستانها حرفی به میان نیاد. در دیگر موارد اشکالی نداره اما دیگه یک چنین شبی نه.

به هر حال که همینه و گذشت. طوری بزرگ شده ایم که مرگ و نابودی را بیشتر از زندگی و مبارزه برای بهتر ساختن شرایط برای همه ترجیح می دهیم.

پریشب فیلم The man who stare at goats را دیدم که خیلی هم فیلم چشمگیری نبود. امشب هم شاید فیلم The single man را با هم اگه حال تو خوب بود ببینیم. خدا کنه حالت هر چه زودتر خوب بشه که واقعا اذیتت کرده بخصوص در این هفته که تولدت بود و آخر هفته هم می خواهیم بریم کنسرت شجریان.

امروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که از دانشگاه یورک ایمیل زده اند که اگر واقعا مقیم هستی باید یک چنین نامه ای را نشان دانشگاه و فلان مسئول بدی. خلاصه که هنوز هم درست نفهمیده اند که ما ویزامون را هم گرفته ایم. نامه ای که می خواهند نامه از سفارت هست که بگه وضعیت "درخواست" ویزای مهاجرت ما در چه مرحله ای هست. با جملاتی کاملا معین مثل فلانی در مرحله ی مصاحبه یا بعد از مصاحبه و ... هست.
ای بابا!

شب تولد


امشب شب تولد عشق من هست. قراره بیتا بیاد دانشگاه تا با ناصر و من بریم دندی و تو هم آنجا باشی و چهار نفری کیک و قهوه به مناسبت این شب عزیز بخوریم.

برخلاف سال پیش که تولدی گرفتیم و دور هم جمع شدیم و تعدادی بودیم امسال از این خبرها نیست. هم تو خیلی حال نداری و سرماخوردگی حسابی از رمق انداخته تو را هم کلا امسال را تصمیم گرفتیم کمتر خرج کنیم تا کمی پس انداز برای رفتنمان داشته باشیم البته از آنجایی که قرار شده برای خداحافظی مون با دوستان دور هم جمع بشیم تصمیم گرفتیم همه ی جمع شدنها را یکجا برگزار کنیم.

امروز تو بعد از دو روز استراحت آمدی سر کار و من هم آمدم دانشگاه. من که کلاس داشتم و آخرین لکچر آنت را رفتم که واقعا همانطور که قبلا هم بهت گفتم هر کسی این درس را برای چیز یادگرفتن انتخاب کرده بود به نظر من باخت. البته می دونم که این حکم شامل اکثریت نمیشه.

تو هم صبح رفتی مطب دکتر ال پدر تئو که هم لطف کرده بود بهت خارج از نوبت وقت داده بود و هم هر چه اصرار کردی ویزیت نگرفت. به هر حال خیلی خوشحال کننده نبود اینکه گفت درجه ی میگرنت بالاست و واقعیتش اینه که خیلی نمیشه کاری برش کرد جز رعایت کردن. رعایت هم که زمانی معنی میده که دقیقا بدونی با چی طرفی و چه باید بکنی که اساسا این موضوع این مشکل نیست.

به هر حال بهت گفته که اصلا آن قرصهای قبلی را هم نخور و هر زمان احساس کردی داری سردرد می گیری سه تا مسکن بخور و بخواب. بهت گفته که دلیل سرد شدن نفس و بدن و سرت هم بخاطر شدت میگرنت هست.

خلاصه که خبر خوبی نیست. و البته خدا را شکر که میشه تا اندازه ای مدیریتش کرد. از این به بعد باید خیلی خیلی مراقبت باشم. گویا که بهت هم گفته چون این مدت در فشار بودی این قدر سریع دو بار پشت هم سردرد گرفتی. بنابراین نباید عصبی و ناراحت بشی و نباید خیلی هم خودت را در معرض کم خوابی، کار زیاد، نور لپ تاب و کامپیوتر و کلا نور شدید قرار بدی.

این داستان من را نگران می کنه. این اولین سال از دهه ی سی سالگی ات هست به سلامتی و حالا حالا ها راه درازی پیش رویت هست و باید تمام تلاشم را بکنم تا کمتر اذیت بشی و خدای ناکرده سردرد بگیری.

خب بذار حرفهای خوب بزنیم و آروزهای بهتر بکنیم. الان می خوام برم برات یک گردن بند چوبی که دیشب وقتی دوتایی با هم بعد از دو روز از خانه رفتیم بیرون و رفته بودیم دندی در مغازه ی کتاب فروشی دیدی بخرم. گردن بند ارزان و قشنگی بود. یک درخت سبز.

یک کارت هم برات میگیرم تا آرزوهای قشنگم را برایت توش بنویسم.

تولدت بر من و ما مبارک باشه عزیزترینم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

سرما خوردگی و تولد


امروز 12 می چهارشنبه هست. دیروز بخاطر سرماخوردگی تو هیچ کدام دانشگاه نیامدیم. تو که اصلا حال نداشتی و من هم ماندم خانه تا کمی به تو برسم.

امروز خدا را شکر خیلی بهتری اما به اصرار من امروز هم ماندی خانه و من تازه الان برای تحویل دادن کتاب و تحویل گرفتن از کتابخانه یک سر کوتاه آمده ام و بزودی بر می گردم تا نهار درست کنم و تو به سلامتی حمام بری.

امشب شب تولد توست. اما از آنجایی که حال و بالی نداری کار بخصوصی نخواهیم کرد تا فردا که امیدوارم خوب خوب شده باشی و شب کاری بکنیم. البته فردا اول صبح هم قرار دکتر داری. میری مطب پدر تئو دکتر ال که متخصص مغز و اعصاب هست برای میگرنت.

بعدش هم که میری سر کار. من هم با اینکه امروز کلاس کرین را نخواهم رفت اما فردا صبح باید کلاس آنت را برم چون جلسه ی آخر هست و با اینکه مارگارت طبق معمول یه بهانه ای پیدا کرده و نمیاد من برای کلاس روز جمعه ی خودم بهتره که برم.

دوشنبه شب تو با میشل که توتور دیگه ی درس مایکل هست و جن با ماشین پرو و استیو رفتید فیلم ایرانی جشنواره ی سینمای مستقل را دیدید که همگی خوشتان آمده بود. من هم از دانشگاه رفتم سلمانی و زودتر از تو رسیدم خانه. از همان دوشنبه معلوم بود که سه شنبه را باید بخوابی خانه و استراحت کنی.

خلاصه که تمام دیروز را خانه بودیم البته من برای دو ساعتی سر شب رفتم جلسه ی بدیو خوانی که بد نبود. دیشب فکر کردم بهتره که ایمیلی برای دانشگاه یورک بزنم و بپرسم اصلا جلسه ی تعیین دانشجوهای امسال تشکیل شده و بگم که چون من در استرالیا هستم نامه خیلی دیرتر به دستم میرسه.

خیلی امید ندارم و نداشتم. صبح دیدم که جواب داده اند که تا هفته ی آینده معلوم میشه. پس هنوز شانسی هست. با اینکه خیلی نباید خوشبین بود یا اصلا نباید اما خبر خوبی بود در مجموع. امیدوارم که بشه و همگی بخصوص تو را خیلی شاد کنه و کنم.

خب! برنامه ی این دو هفته ام تا حدودی آزاده چون از هفته ی آخر می داستان برگه تصحیح کردنها شروع میشه و بعدش هم که باید بلافاصله برای رفتن کارهامون را راست و ریس کنیم.

دیشب که برای گرفتن کتاب رانسیر به کتاب فروشی دست دوم "برکلو" رفته بودم بطور اتفاقی دیدم که کتابی که همیشه دوست داشتم داشته باشم و اصلا فکرش را نمی کردم پیدا کنم ظرف روز قبل تا دیروز آورده بود. مقدمه ای بر نظریه ی انتقادی از دیوید هلد که سی سال پیش چاپ شده اما هنوز یکی از بهترین مراجع در زمینه ی آشنایی با مکتب فرانکفورت هست. خیلی هم به نسبت حجمش ارزان بود. خلاصه که کیف کردم.

یکشنبه شب هم قراره بریم کنسرت شجریان و تو این را به عنوان کادوی تولدت از من خواستی. با این حال باید یک یادگاری کوچک برای ورود به 31 سالگی ات به سلامتی و خوشی و با امید به داشتن بهترین ایام و رسیدن به بهترین آرزوهای دل و افق نگاهت برات بخرم. برایت آرزوی سلامتی و طول عمر، عزت و سعادت، شادی و امنیت، خوشی و لبخند، امید و رسیدن می کنم. برایت آرزو می کنم آرزوهایت برآورده شوند. آرزو می کنم که در کنار هم سالهای سال با خوشی و سلامت به تعالی روح و جسم خودمان و جامعه ی مان کمک کنیم.

تولدت مبارک زیبای من.
نور چشمان و گرمای دلم.
تولدت هزاران هزار بار مبارک.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

دو ماه


امروز دوشنبه 10 می ساعت نزدیک به 6 عصر هست. درست دو ماه دیگه قراره که اینجا را به مقصد کانادا به امید خدا ترک کنیم.

اما از دیروز بگم که بعد از مدتها یک ویکند خوب و دو نفری مثل قبل با هم داشتیم. صبح تا خانه را تمیز کردیم و با مادر حرف زدیم و رفتیم "اربن بایتس" برای صبحانه و از بس شلوغ بود شد ظهر. بعدش با هم قدم زنان رفتیم تا برادوی که تو شب قبلش از سوزان برای مامانت و مادر بزرگهایت خرید کرده بودی و قرار شد پیراهن مادر بزرگت را ببریم و یک شماره بزرگتر بگیریم.

بعد از برادوی رفتیم هاید پارک و نیم ساعتی نشستیم و بچه ها را دیدیم که حسابی محسور حباب های بزرگی که مرد جوانی در هاید پراک همیشه روزهای تعطیل میاد و درست می کنه شده بودند و کمی خندیدیم و بعدش دو تایی با هم رفتیم کلیسای جامع شهر کمی ارگ گوش بدیم.

راستش شب قبل که برگه ها را تمام کردم و آمدم خانه تو بهم گفتی با مامانم حرف زده ای و ازش خواسته بودی تا برای من اختصاصا دعا کنه. خیلی تحت تاثیر این رفتار تو قرار گرفتم و متوجه شدم که بسیار بیشتر از آنچیزی که فکر می کردم موجب ناراحتی ات شده ام. با اینکه نمی خواستم درباره ی دانشگاه دیگه حرفی بزنیم دوباره در اربن بایتس حرفش پیش آمد و تو اشک از چشمهای قشنگت سرازیر شد که خیلی ناراحتم کرد.

برای همین دیدم بهترین تصمیم اینه که هر جور شده این فضا را عوض کنم و حتی اگر خودم هم خیلی ناراحتم اصلا نشون ندم. به نظرم موفق هم شدم چون خیلی به قول خودت حالت بهتر شده.

خلاصه اینکه رفتیم کلیسا و می دانستم که دلیل اصلیش اینه که تو می خواهی برای کار من دعا کنی. بعد از کلیسا هم کمی قدم زدیم و تا رسیدیم خانه نزدیک ساعت 4 عصر بود.

تو کمی درس خواندی و من هم کمی به کارهایم رسیدم و شب هم تو فیلم It's complicated را دیدی که چون کلا طرفدار مریل استریپ هستی فیلمش را دوست داشتی. من هم کمی چرخیدم و کمی کتاب خواندم تا قبل از خواب که تو برای "سوپرایز" کردن زنگ زدی آلمان تولد 75 سالگی دایی بابات "جهانگیر خان" را بهش تبریک بگی. دخترش برایت توی فیس بوک پیغام گذاشته بود. خب مسلما باید برایش جالب می بوده که کسی به فارسی روز تولدش را بهش تبریک بگه. احتمالا ایده ی دخترش هم برای همین بوده.

امروز صبح هم بعد از اینکه تو رفتی سر کار و من هم آمدم و کامنت های برگه های دانشجویان را پرینت گرفتم و به برگه هاشون منگنه کردم و رفتم دفتر آنت و بعد از دو ساعتی حرف زدن تحویلش دادم. تو هم که هم کلاس خودت را داشتی و هم کلاس مایکل را که باید به عنوان توتور می رفتی. بعد از کلاسها آمدی و با هم نهار خوردیم و تو برگشتی سر کارت و من هم کمی وقت تلف کردم و کمی کتاب خواندم و حالا هم می خواهم برم سلمانی و تو هم قراره با جن بری یک فیلم ایرانی از سینماگری مستقل ببینی نزدیک اپراهاوس.

اولش قرار بود من هم بیام اما بعدش گفتم نه. اما خوشحالم که تو با اینکه کمی حالت سرماخوردگی داری رفتی. چون به غیر از جن قرار شده پرو و شوهرش و احتمالا میشل هم بیایند و اینطوری خیلی بهت خوش خواهد گذشت.

فردا شب ریدینگ گروپ بدیو را داریم و توی این هفته همان احتمال بسیار ضعیف و چند درصدی دانشگاه یورک هم قطعی خواهد شد. با مامانم دو سه ساعت پیش برای روز مادر حرف میزدم و داشت از تغییر کارش بعد از سالها کار کردن در میسیس و رفتن به یکی از این شرکتهای هرمی بیمه می گفت و گفت که رفته و برام دعا کرده و خلاصه که توی این هفته قراره نامه اش برسه. گفتم نامه را در صورتی می دهند که جواب رد بیاد. ایمیل باشه خوبه. گفت دیگه علم غیب که نداشته دعا کرده برای نامه ی خوش.

ببینیم تا به سر چه خواهد آمد. و یادم باشه که اصلا تو را نباید بیشتر از این ناراحت کنم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

زیبا و سخت


این همون ایمیلی هست که توی پست قبلی گفتم:

عزیزترینم

رفتار تو هیچ فرقی با رفتار من نداره چون نارحتی امروز تو با ناراحتی من فرقی نداره چون من تو ام و تو منی و ما ناراحتیم
عشق مهربونم بی اندازه ناراحتم ولی به راهمون ایمان دارم چون راه ما هرگز برای شغل نبوده بلکه برای دل بوده و می تونه تا آخر عمر بی هیچ شغلی حتی پیش بره... امیدوارم ناراحتی این روزها هر چه زودتر آروم بگیره و زندگی زیبامون هرچه پربارتر جلو بره. زندگی ای که همیشه سختتر جلو رفته ولی به همون اندازه زیباتر بوده و پربارتر

همیشه دوست دارم

عاشقت
ن

منم دوستت دارم همسر یگانه ام

ادامه دادن؟


شنبه ساعت نزدیک 8 شب هست و کسی غیر از من در PGARC نیست. بلاخره برگه ها را تمام کردم و اگه بتونیم فردا با هم میریم کمی استراحت می کنیم. با اینکه باید به تمام کارهای عقب افتاده ام از خواندنی ها بگیر تا کارهای کلاسی و دانشجوهایم برسم اما احتمالا فردا نمیام دانشگاه.

تو خانه ای و داری لیست وسایل و کتابهایی را که قراره برای فروش بگذاری روی سایت آماده می کنی. امروز صبح با هم دوتایی در هوای خوبی که بود برای صبحانه رفتیم "بد منرز" در گلیب. توی راه بلاخره بهت گفتم که دانشگاه تورنتو بهم پذیرش نداده و خیلی ناراحت شدی.

تمام مدت صبحانه در جواب حرف تو که گفتی این اصلا fair نیست حرف زدم که زندگی کلا fair نیست. البته با ناراحتی تمام و مسلما موجب ناراحتی تو هم میشدم. اما لازم بود که بهت بگم که بر خلاف تمام چرت و پرت هایی که مثلا بابک بهم گفت واقعا از ما به برادر تنها کسی که چه در ایران و چه در خارج از ایران بر اساس تلاش خودش به هزار جان کندن راه را باز کرده من بودم و هنوز هم دارم چوب آنچیزی را می خورم که نه من در نداشتن آن مقصرم و نه آنها در داشتنش بر اساس شایستگی بهش رسیده اند. اگر من هم مثل آنها پاسپورت جای دگری را داشتم الان به قول دنی به دلیل پاسپورتم مثل همیشه پشت خط نمی ماندم تا بالاتر و بیشتر از همه تلاش کنم و دوباره برای مرحله ی بعد پشت سر همه بایستم.

به هر حال که خیلی با هم حرف زدیم. و گفتم که الان مسلما ناراحتم و ممکنه که فعلا تصمیم درست و دقیقی نگیرم. اما چیزی که در حال حاضر ذهنم را بیشتر از همه مشغول کرده اینه که آیا واقعا می خوام به این بازی احمقانه و همیشگی ادامه بدم یا نه.

به هر حال فعلا باید به کارهای روزمره ام برسم و کمی به خودم و تو فرصت بدم.

شاید بد نباشه ایمیل کوتاهی که بعد از آمدن به دانشگاه برایت زدم و تو هم از خانه جوابم را دادی برای یادگاری اینجا ثبت کنم. اما قبلش این پست را با این نوشته ی زیبا از آدورنو تمام می کنم و میام خونه پیش تو.True freedom would be not to choose
between black and white but to abjure such prescribed choices