۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

در انتظار پاس


جمعه عصر هست و تو الان داری آماده میشی که بری خانه. من هم دارم از خستگی غش می کنم. البته چون قراره امشب بریم خانه ی ناصر و بیتا و سپهر هم قراره بیاد موندم دانشگاه تا دو ساعت دیگه که تو هم میای و از این طرف میریم خونه ی بچه ها.

امروز دو تا کلاس های درس Media in contemporary society خیلی خوب و فعال بودند و ازشون راضی بودم. البته اون چند نفر "جرک" نیامده بودند اما گفتم که اگه نمی خواهید در بحث ها شرکت کنید لازم به اومدن نیست. برای من حضور و غیاب اصلا معنا نداره. خلاصه که خوب بود. البته خیلی خسته ام کرد.

تو هم امروز را خسته گذرانده ای. چند بار هم گویا به سفارت ایران زنگ زدی و پیگیری پاسپورتهامون را کرده ای و بالاخره گفته اند که فرستاده اند. تا ببینیم کی میرسه.

دیروز هم صبح آمدم و کمی پاورپوینت شب قبل را که تو با تمام خستگی چشمهای قشنگت زحمت کشیده بودی و برام درستش کردی آماده کردم و رفتم سر کلاس. ساعت دوم درس آنت را من به عنوان سخنران مهمان حرف زدم و به نظرم بچه ها هم از موضوع خوششان آمده بود. البته حرفهایم برایشان تا اندازه ای حکایت از جهانی غیر قابل باور داشت اما خوب بود.

بعدش هم که با هریت قرار داشتیم و نیم ساعتی در چمنهای جلوی ساختمان دانشکده ی حقوق نشستیم و گپ زدیم و قهوه ای خوردیم. تو برگشتی سر کار و من هم رفتم سر توتوریال درس کرین. توت خوبی بود و خیلی شلوغ شده بود. یکی از دخترهایی که باید متن دوم را ارائه می داد نیامده بود و خلاصه یک ساعتی هم آنجا حرف زدم. خیلی خسته شده بودم. بخصوص که بعدش هم تو برایم مارد را گرفتی و یک ساعت هم با مادر تلفنی حرف زدم.

عصر که تو آمدی PGARC تا برای خانم بهمنی وبلاگ و بلاگ نویسی را توضیح دهی با هم راهی خانه شدیم بدون اینکه طبق قرار قبلی بریم استخر. هر دو و بخصوص من خیلی خسته بودیم. شب هم رفتم شیر و تخم مرغ خریدم تا تو بتونی برای امشب کیک درست کنی و برای ببریم خانه ی ناصر اینها. خلاصه که صبح که بیدار شدم دیدم تو نتونستی از سر و صدای همسایه ها درست بخوابی اما من اصلا نفهمیده بودم و تا صبح خوابیده بودم.

این روزها حسابی خسته میشیم، تازه هنوز مونده تا به مسایل رفتن و جمع و جور کردن فکر کنیم. نمی دونم قبلا این را نوشته ام یا نه اما بعد از اینکه تو سه روز پیش رفتی پایین ساختمان "ریسرچ آفیس" و بلیط برای کانادا با امارات با قیمت عالی گرفتی، فرداش همکارت فلیپ که دنبال بلیط برای کانادا ده دوازده روز قبل از تاریخ ما می گشت به توصیه ی تو رفته بوده پایین و بهش گفته بودند کلا آن بلیط ها تمام شده و اگه بخواهید با امارات بروید باید نزدیک به نفری 4 هزار دلار بدهید. عجب شانسی آوردیم ما.

امروز صبح صبحانه رفتیم کافه "کمپس" و بعدش هم پیاده و آهسته آمدیم سر کار و دانشگاه. واسه ی همین امروز تو باید بیشتر می نشستی سر کار. اما فکر کنم دیگه الان زدی به راه و امیدوارم وقتی برسی بهم زنگ بزنی که؛ آره پاسپورتها - یا لااقل یکی شون همونطور که طرف گفته رسیده.

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

به امید شکستی بهتر


امروز صبح بعد از اینکه از هم جدا شدیم و من امدم اینجا و تو رفتی سر کار، ایمیل هام را چک کردم و دیدم دانشگاه تورتنو برام از گروه فلسفه اش ایمیل زده که بخاطر اینکه به هر حال هنوز دانشجوی خارجی محسوب می شوم برای پذیرش مدارکم رد شده. البته احتمالا مسایل دیگه ای هم در اینباره موثر بوده، شاید ننوشتن جوایز و دقیق به نمراتم اشاره نکردن در روزی که داشتیم آپلای می کردیم هم بی تاثیر نبوده باشه ولی به هر حال هر چه بود گذشت.

تو که خیلی خیلی حالت بیشتر از من گرفته شد و از صبح سر درد داری تا الان که خانه ای و تازه باهات حرف زدم. من هم به هر روی ناراحتم شاید که این پایان داستان فلسفه خواندن من باشه و به قول کتی "چه غم انگیز". البته من بهت روحیه دادم و گفتم اگه واقعا بخوام بخونم باید یک بار دیگه نشان بدم که لایقش هستم یا نه حتی اگه شده برم از مقطع پایین تر آغاز کنم.

به هر حال مثل داستان اسکالرشیپ تو شد که حال من خیلی بیشتر از تو گرفته شد. حالا هنوز البته دانشگاه یورک و گروه علوم سیاسی تورتنو مونده، اما خیلی دوست داشتم میرفتم فلسفه و درباره ی آدورنو کار می کردم. جالب اینکه دیروز هم با ناصر و هم شب با تو درباره ی این حرف زدم که با توجه به بک گراندی که دارم در رشته های دیگه ای مثل علوم سیاسی یا اجتماعی موفقتر خواهم بود تا فلسفه که به هر حال از نظر زبان و استدلال فنی در ضعفم.

واقعیتش اینکه به تو هم گفتم. باید درسم را اینجا تمام می کردم و این نتیجه ی اهمال خودمه. ضمن اینکه به قول بکت:
Fail again, no matter, try better fail again, fail better
باید بیشتر تلاش کنم. تو هم بابت همین دلیل مشابه که من رد شده ام احتمال دادی که از گروه جامعه شناسی پذیرش نگیری. چون فلسفه و جامعه شناسی به دانشجوهاشون پول میدهند و خب طبیعیه که برای مقطع فوق به دانشجوی خارجی شانسی نرسه.

اشکال نداره. حالا باید امیدوار به علوم سیاسی و یورک بود. با اینکه از گروه فلسفه ی یورک اصلا خوشم نیامده. ببینیم چی قسمتمون میشه. جالبه که چقدر زبان الاهیاتی پیدا کرده ام.

فردا باید سر کلاس آنت لکچر بدم و هنوز هیچ کاری براش نکرده ام و ساعت نزدیک 7 هست و تازه از کلاس کرین برگشته ام. قرار شده بیام خونه و با هم پاورپوینت فردا را درست کنیم.
بله! زندگی ادامه داره و به خوشی هم. به قول دنی که تو امروز باهاش صحبت کرده ای، این تجربه ای هست که تقریبا تمام آدمها در حوزه ی درسی و آکادمیک در جایی باهاش آشنا شده اند و خواهند شد. مهم ادامه دادنه.

تلاش بیشتر و شکست دوباره. اما شکستی بهتر.

۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

از 8 تا 8


خیلی دیره باید بیام خونه که تو الان ساعتهاست از سر کار برگشتی و منتظر منی. ساعت از 8 شب گذشته و من بلاخره درس امروزم را تمام کردم. باید دو تا مقاله های درس عدالت اجتماعی این هفته را می خواندم تا فردا بتوانم مقاله ی کلاس آنت را که باید دیروز تمام می کردم بخوانم و بعدش هم "پاورپوینت" لکچر پنج شنبه ام را آماده کنم.

دیروز رفتیم استخر و من درست تو آخرین دور برگشتی طوری پام گرفت که اشکم داشت در میامد. تمام دیشب و تو خواب و امروز هم پا در داشتم و دارم. خلاصه که حسابی زپرتی شده ام.

دیشب با هم جشن بلیط هامون را گرفتیم و فیلم Brothers را دیدیم که انصافا بعد از مدتها یک فیلم خیلی خوب بود. امروز هم که صبح قبل از آمدن با مادر حرف زدیم و مادر بهم اصرار کرد که بخشش از بزرگتره و به بابک زنگ بزن. گفتم که ایمیل تبریک عید بهم زده ایم اما دلش راضی نبود.

تو و مامانم هم چندین بار قبلا بهم گفته اید که گذشت کن. به مادر قول دادم که وقتی ویزای کانادا را بگیریم بهش زنگ میزنم تا هم شما را خوشحال کنم و هم احتمالا او را.

خب این هم از داستان امروز. صبح ساعت 8 اینجا بودم و تو سر کار. ساعت ده و خورده ای برای یک قهوه همدیگر را دیدیم و از آن موقع من تو نشسته ام به درس خواندن و تو هم بعد از تمام کردن ساعت کارت رفته ای خانه و قرار شد اگه تونستی یک زنگی شمال بزنی و با مامان و بابات احوالپرسی کنی تا من بیام.

من هم دارم میام. با اینکه خیلی دیر شده، اما زود میام.

۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

A 380


دیروز که فقط یک مقاله درباره ی اوکشات به فارسی خوندم و امروز صبح هم یک مقاله ی دیگه و از بس خسته بودم نه دیروز و نه امروز نتونستم که خود مقاله ی اصلی را تمام کنم. دیروز عصر تا دیر وقت تقریبا با تلفن بازی و تبریک عید به همه در ایران و آمریکا گذشت.

امروز هم علاوه بر رفتن به جلسه ی بحث درباره ی اوکشات در گروه فلسفه سیاسی و الان هم جلسه ی گزارش کار نیک هیچ کار مثبتی نتونستم بکنم و تمام وقتم رفت. قرار بود مقاله ی درس آنت را که حدود 35 صفحه هست امروز تمام کنم که اصلا شروعش هم نکردم. هم خسته بودم و هم بی خود تو رودربایستی وقتم را با حرف زدن با دیگران تلف کردم.

تو الان بهم زنگ زدی که بلیط های کانادا را به سلامتی خریده ای. اما نکته ی مهمترش این بود که علاوه بر اینکه آن تاریخ قبلی با الاتحاد تمام شده بود، همین امروز یک خط با امارات با قیمت ارزانتر برای آن تارخ باز شده بود با A380 که هم قیمتش ارزانتر بوده و هم ساعتش مناسبتر. حالا قراره به سلامتی صبح دهم از اینجا راه بیفتیم به دبی و صبح چهاردهم هم از آنجا به تورنتو که در همان تاریخ هم خواهیم رسید.

خب! مبارک مون باشه. تو که خیلی خوشحال بودی. واقعا هم خیلی بهتر شد. ضمن اینکه از آن فرودگاه تهوع آور ابوظبی و رسیدن در نیمه ی شب فارغ شدیم، ارزانتر هم میرویم و ان هم با هواپیمای روز!

امروز تو توتریال ات را داشتی و کمی خسته ای. اما دارم از اینجا میام پایین ساختمان "جین فاس راسل" برای اینکه با هم بعد از چند روز بریم استخر. فکر نکنم که شب هم بتونم درس بخونم و شاید فیلم Brothers را دیدیم و از فردا کارم را شروع کنم. این هفته باید لکچر سر کلاس آنت را هم بدم و ورقه های بچه های درس کرین را هم صحیح کنم و سه تا متن سنگین هم برای این دو تا درس پیش رو دارم که نمی دونم کی شروعشان می کنم و کی تمام.

اما این خبر بلیط خیلی خوشحال کننده بود. خب! به قول شفیع گزارشگر "ورزش و مردم" در دهه ی 60: میریم که داشته باشیم.
نیمه ی جولای به امید خدا در کانادا!

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

شرط مروت در سال نو


سلام و سال نو مبارک. اولین روز سال 1389 که امیدوارم سال زیستن در نور و معنا برای همگی باشه. ساعت از ظهر گذشته و من تازه در اولین روز سال شمسی آمده ام دانشگاه و تو هم که تا ساعتی پیش در کنار هم در گلیب و کافه ی "بدمنرز" صبحانه می خوردیم رفته ای خانه تا به کارها و درسهای فردای کلاس و توتت برسی.

دیروز عصر بعد از اینکه از اینجا آمدم خانه دیدم که تو تمام کارهایت را که کرده ای هیچ حتی شیرینی عید را هم پخته ای. من هم کمی کمک کردم و با هم سفره ی هفت سین مان را چیدیم و من میز شام را آماده کردم و ساعتی بعد آنتونی با برمی آمدند. خیلی از آنتونی خوشم آمد. علاوه بر اینکه کاملا به لحاظ کاری و اطلاعات حرفه ای مسلط بود و چند جایی نشان داد که چقدر دقیق سیاست در خاورمیانه را می شناسه و اتفاقا به همین دلیل هم به عنوان یک یهودی مخالف دولت وقت اسرائیل هست، آدم خوش بر خورد و جالبی بود. بر عکس خودش پارتنرش که دختر خوبی بود اما بسیار آدم پیش پا افتاده و نامطلع تقریبا از همه چیز به نظر میامد و از همان اول هم که آمد روی مبل دراز کشید تا آخر وقت.

بعد از نیم ساعت تاخیر آنت هم رسید و یکی از شبهایی بود که من علاوه بر اینکه چند برابر دیگران حرف زدم و مثل رادیو بودم خیلی بهم خوش گذشت - شاید یکی از دلایلش هم همین بود. به هر حال شام که تو علاوه بر سبزی پلو و ماهی ته چین و کوکو سبزی درست کرده بودی و قبلش هم تاپاس چیده بودی و همگی شرابی خوردیم و حرفها در هر زمینه ای بخصوص درس و سیاست گل انداخت. بعد از شام هم کیک شکلاتی که درست کرده بودی با چایی حسابی مهمان ها را سر حال آورد. خلاصه که خیلی خیلی خوش گذشت. آنتونی و برامی زودتر رفتند و آنت یک ساعتی بیشتر نشست و تا رفت ساعت نزدیک 12 بود. تو که کاملا در حال غش کردن بودی و سر درد هم داشتی به اصرار من رفتی توی تخت و من ظرفها را شستم و آشپزخانه را مرتب کردم و خلاصه با جمع و جور مختصری که کردم و هر از گاهی تو را هم با سر و صدا بیدار می کردم تا خوابیدم ساعت از 2 گذشته بود.

بیدارت کردم و با هم دعایی کردیم و خوابیدیم. البته همسایه های بی فکرمان - همان خانه ای که یک مشت جوان توش هستند- درست ساعت 3 آمدند تو حیاط و با صدای بلند شروع به یک به دو و شوخی و بعدش هم دود کردن "گرس" از آنجایی که یکی شون دایما داد میزد کوکائین من را که بر داشته احتمالا کوک زدن کردند و خلاصه صدای بسته شدن پنجره ی همسایه ها یکی بعد از دیگری میامد.

تا آرام شدند احتمالا 4 شده بود و من که قصد داشتم اگر شد برای لحظه ی سال تحویل بیدار شوم و تو را بیدار کنم فهمیدم این کار شدنی نیست و خلاصه ساعت 8 و خورده ای بود که پاشدیم و من خانه را جارو کردم و تو هفت سین را بطور مفصل تری روی میز نهار خوری چیدی و من مثل هر سال با سبزه و سکه بیرون رفتم تا اولین نفری باشم که خانه میایم با برکت و زندگی و بعدش کمی با هم رقصیدیم و دعایی کردیم و فال حافظی گرفتیم که خیلی عالی بود و به دل من به فال نیک نشست. غزل: خسته گان را چو طلب باشد و قوت نبود گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود. خلاصه که به قول حافظ در همین غزل "چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست" و عجب فال زیبایی برای امسال مان آمد.

بعدش کارهامون را کردیم و رفتیم تا یکی از کارهای مهم و سرنوشت سازمان را بکنیم. رفتیم برادوی و عکسهای مخصوص سفارت کانادا را گرفتیم و تا آماده بشه در بدمنز صبحانه ای خوردیم و تو برگشتی عکسها را بگیری و من رفتم گلیب بوکس و خودم را به دو تا کتاب مهمان کردم و حالا هم اینجام و باید درسم را بخوانم که مقاله ای از اوکشات هست به اسم Rationalism in Politics و تو هم در خانه. برنامه ی عصر و شبمون هم که مشخصه. استخر نمی تونیم بریم و باید امروز را پای تلفن به تبریک عید بگذرانیم.

خدا را شکر می کنم که این همه عشق و معنا و رنگ به زندگی ما داده و امیدوارم که بتونیم از این سعادت در جهت خیر برای زندگی خودمون و اطرافیان مون استفاده کنیم.

این حکایت اولین روز سال نو تا ظهر بود و تو الان زنگ زدی که ناصر و بیتا برای تبریک عید بهمون دوباره زنگ زده اند و پیغام گذاشته اند. انها هم امشب مهمان هستند و گرنه قرار بود بیان پیش ما. همین الان هم که در حال نوشتن این سطر بودم "دین" آمد و تبریک گفت و گفت حدس میزنم باید روبوسی هم کنیم و کردیم.

راستی گفتم برای ثبت هم که شده بنویسم امسال حتما سال عالی و بی نظیری خواهد بود چون جمع اعدادش هم 21 میشه و این با هزارن امید و آرزو نیت خیری برای همه بخصوص مردم کشورم خواهد بود.


۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

کهکشانها امید و آرزو


اولین روز هفته در ایران و آخرین روز سال. شنبه 29 اسفند 1388 و 21 مارس 2010.

من در دانشگاه دارم زور میزنم تا آدورنو بخونم و بفهمم تو هم در خانه داری تنهایی برای مهمانی شب کار می کنی. صبح با هم رفتیم دندی صبحانه ای خوردیم و تو از آن طرف رفتی برای خرید برادوی و من هم بعد از اینکه نان زیتونی که برای امشب خریدیم را گذاشتم خانه آمدم دانشگاه و البته دو ساعتی طول کشید تا نشستم سر درس. اولش کمی کارهای لازم که باید برای لپ تاب انجام می دادم را تمام کردم و بعدش هم با ناصر نشستیم کمی حرف زدیم و حالا هم چند ساعتی هست که درس خوانده ام و باید کم کم جمع کنم و بیام خانه تا هم کمک تو کرده باشم و هم برای شب آماده شویم.

باید سفره ی کوچک هفت سین مان را بچینیم و کمی تدارک برای مهمان ها ببینیم. آنت، آنتونی و پارتنرش قراره که امشب بیان. دیروز هم بعد از اینکه رسیدیم استخر تو متوجه شدی که مایوات را نیاورده ای و من که اصلا حوصله اش را نداشتم با اصرار تو نیم ساعتی شنا کردم و برگشتم خانه پیش تو.

شب پیتزایی گرفتیم و فیلمی دیدیم که البته تو از فرط خستگی همان اوائلش خوابت برد. صبح که بیدار شدیم تو گفتی داشتی خواب میدیدی که هر دو دانشجوی دانشگاه تورنتو شده ایم در رشته های خودمون. گفتم که این باید آرزوی ما در این سال جدید باشه. خلاصه که باید مثال سالهای قبل یک کارت بگیریم و برای همدیگه بنویسیم که امسال چه آرزوهایی داریم.

آره! پاشم تا دیر نشده بیام خونه پیش تو تا هم کمکت کرده باشم و هم آماده ی سال نو بشیم که به وقت ما باید طرفهای ساعت 4 و 5 صبح بشه. اما قبلش باید برم یک کارت برای خودمون بخرم تا آرزوهایمان را در آن ثبت کنیم. قبلش اما بذار برایت همین جا بهترین آروزهایم را نثارت کنم:

آرامش، سلامت و سعادت. دل خوش و لب خندان و امید. امید و امید. سر سبزی و سر بلندی. بیداری و زیستن در نور. امیدوارم همه ی ما در پناه انسانیت چنان زیست کنیم که دیگران از دست و دل و جانمان در آسودگی و آرامش باشند و موجب سعادت خود و سایرین باشیم.

و بخصوص برای تو عزیزترین وجود عالم من. یک عالمه عشق و سعادت و لبخند و خوشی. یک دنیا نور و به اندازه ی تمام کیهان و کائنات امید و سعادت. و کهکشانها برایت آرامش و گرمای وجود آرزو می کنم.
نور و معنای زندگی من.
شاد زی خرم

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

آخرین روز سال شمسی


جمعه بعد از ظهر هست و قراره تا یک ساعتی دیگه با هم بریم استخر. امروز توتریال های درس آنت را داشتم. در حالی که در کلاس اول تنها 5 نفر آمده بودند اما بحثهای خوبی درگرفت و من از بچه ها و مشارکتشون راضی بودم. اما از کلاس دوم هر چی کمتر بگم و حرص بخورم بهتره.

چهارده پانزده مرده ی متحرک آمده بودند و جالب اینکه هیچ کس- مطلقا هیچ کدوم - متن را علیرغم اینکه هفته ی پیش تاکید کرده بودم نخوانده بودند. الیته یکی دو پسر هستند که نسبتا خوب با بحثها جلو میان و نقد می کنن و باعث میشن من هم چند دقیقه ای حرف نزنم. بهشون گفتم اینطوری فایده نداره و هم وقت من و هم وقت شما داره هدر میره. باید فردا شب که آنت میاد خونه مون باهاش جدی در اینباره حرف بزنم و یک فکری برای این داستان بکنیم. خلاصه که خستگی تمام روز به تن آدم می مونه.

اما از خبر خوب بگم که تو با سفارت حرف زدی و قراره تا یک هفته ی دیگه پاسپورت هامون آماده بشه و این یعنی تقریبا تمام. خدا را شکر به نظر میاد کارها داره درست پیش میره.

داشتم چند دقیقه ی پیش باهات چت میکردم و وقتی برنامه ی هفته ی آینده ام را گفتم هر دو خنده مون گرفته بود. فردا که شنبه هست و باید یک مقاله درباره ی آدورنو بخونم و شب هم مهمان داریم و نصف شب هم سال نو هست. یکشنبه باید متن اوکشات را برای گروه فلسفه سیاسی بخوانم که متن طولانیی هست. دوشنبه احتمالا میرم "چتسوود" و تمام روزم آنجا میره. سه شنبه باید دو تا مقاله ی درس کرین را بخوانم که 50 صحفه ای هست. چهارشنبه باید متن لکچرم را که قراره پنج شنبه برای درس آنت به عنوان سخنران مهمان بدم آماده کنم. پنج شنبه علاوه بر لکچر خودم توتریال کرین را دارم. جمعه هم توتریال آنت را که نمی دونم اصلا کی برای متن آن وقت می کنم بخونم. خلاصه که اینجوری مارس تمام میشه و جان هنوز منتظره فصلی از تز منه که هنوز یک لغت هم ننوشته ام.

هفته ی بعدش همین داستانه و برگه های توتریال و گزارش کار بچه ها را هم باید بنویسم و درضمن برای "ریدنگ گروپ" بدیو باید آماده بشم که خودش شامل چندتا متن برای خوندن میشه.

تو هم وضعت بهتر از من نیست. توتوریال ها را داری و متنهاشون را باید بخونی. تمام وقت کار میکنی. باید برای مقاله ی خودت هم که مثل تز من فعلا رفته اونجایی که عرب نی انداخته وقت بذاری که بهترین چیزی عبارت برایشون احتمالا این خواهد بود: برو بابا!

خب! این آخرین روز کاری سال میلادی بنا به تقویم شمسی ماست. سال 88 سال بسیار عجیبی بود. تز تو، کار تمام وقتت، تز ننوشتن من تا اینجا، داستان مدال و گلدن کی من، مقالاتم برای سایتهای خارجی، درس دادن مون، کار کانادا، رد شدن تقاضای اسکالرشیپ تو، آمدن خانواده برای دیدن مون اینجا و ... به عنوان موضوعات شخصی و داستان های ایران به عنوان مسئله ای که نحوه ی زیست بسیاری ایرانی ها را برای کوتاه و بلند و شاید تا ابد تغییر بده.

امیدوارم سال آتی. آغاز جهش از ظلمت به نور، آغاز رستگاری این جهانی ما و آنها و انسان باشه. آغاز دمیدن امید و نوید افقهای روشن. سال آغاز کردن دوباره و بهتر زمین خوردن و بهتر از آن بلند شدن باشه.

آرامش، سلامت و سعادت. بهترین آرزوهایم برای تو و باز هم تو و دیگران.