۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

کار و کار


صبح قبل از اینکه بیایم دانشگاه رفتیم و از ATM برای ناصر اینا پول گرفتیم. دیشب زنگ زد که پولشون هنوز نرسیده و فردا موعد پرداخت اجاره خونه است. اما بعد از انکه از هم جدا شدیم و تو رفتی سر کار و من هم آمدم PGARC ناصر گفت پولشون رسیده. حالا فردا باید بریم دوباره پول را به حساب تو بریزیم.

بعدش آماده رفتن به لکچر آنت شدم که البته بجای لکچر قرار بود فیلم مستندی نشان بده به اسم RIP A Remix Manifesto که مبنای مقاله ی میان ترم دانشجوهاست. فیلم راجع به کپی رایت بود و به خصوص به داستان DJ ها می پرداخت و جالب بود
و سازنده اش جوانی کانادایی بود.

بعدش هم که برگشتم و نهار خوردم و رفتم سر توتریال درس کرین که خیلی از ادم انرژی میگیره. تو هم با دوستت که قراره به زودی بره آمریکا برای ساعت نهار قرار داشتی و گفتی نهارت را می بری و با اون قرار خداحافظی داری.

الان هم ساعت کارت تمام شده و رفته ای استخر. من که هم خیلی کار دارم و هم خیلی خسته ام گفته بودم که نمی تونم امروز بیام. فردا دوتا کلاس دارم و باید برای فردا و توضیح مقاله ی بنیامین خودم را آماده کنم.

یک ساعت قبل با مامان و داریوش حرف زدم. یعنی رفتم بیرون برای گرفتن یک قهوه و نشستن در فضای باز که به تو زنگ زدم و تو بهم گفتی مامانم امروز مرخصیه و بهش زنگ بزن. فکر کنم یکی دو روز پیش بود که تو از خانه باهاش حرف زده بودی و می دونستی الان خانه است. خوب بودند. داریوش یک کار تازه گرفته و البته معلوم نیست چقدر بمونه اما فعلا با توجه به وضعیتی که دارند از هیچی بهتره.

دیشب هم بعد از اینکه آمدم خانه تو گفتی که با عزیز جون اینها و خاله ات که رفته ایران حرف زده ای و همه خوب بودند و حالا قراره برای آخر هفته که عید و سال نو هست بهشون زنگ بزنیم. فکر کنم تمام یکشنبه مون بره پای تلفن. با جهانگیر هم حرف زدیم و بهش تولدش را تبریک گفتیم. بعدش هم فیلم The Blind Side را دیدیم که داستان واقعیش خیلی بهتر از نسخه ی هالیوودیش بود.

خب! بشینم سر کارم که حالا حالاها درگیرشم. راستی رضا امروز دوباره ایمیل زده بود که کارشان بطور معجزه آسایی داره درست میشه و احتمالا برای اول تابستان اینجا خواهند بود.


۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

خداحافظی با الا


تازه از لکچر کرین برگشته ام به PGARC و خوشبختانه دو مقاله ی این هفته را برای کلاس فردا خواندم. تو خانه ای و بعد از کار رفتی خانه تا کمی استراحت کنی و بعد از اینکه من آمدم خانه با هم فیلمی ببینیم. احتمالا فیلم The Blind Side را خواهیم دید.

امروز نهار را با هم قرار گذاشتیم بریم "کمپس" دانشگاه ساندویچ بگیریم و از آن طرف هم الا برای خداحافظی بیاد آنجا. احتمالا تا مدتها دیگه نمی بینیمش. دوشنبه برای یک ترم درس به ژاپن میره و تا برگرده ما اگه همه چیز خوب پیش بره رفته ایم کانادا. الا میگفت که فلین خیلی از رفتنش ناراحته و جالب اینکه دوتاییشون هنوز نمی دونن که باید از هم جدا بشن و برن دنبال یک دوست دیگه یا این چند ماه را منتظر هم بمونن. جالب اینکه هر دو هم از هم و رابطه شون تا اینجا خیلی راضی بودند.

صبح رفتم قرارداد تدرسیم را با دانشگاه بستم. دانکا خانمی که مسئول اینکار بود از آنجایی که دیورز هم با تو حرف زده بود می دونست که ما داریم میریم و کمی از پروسه ی اقامت گرفتن خودش بعد از هشت سال درس خواندن با یک بچه در اینجا گفت و اینکه علیرغم اینکه طبق قانون جدید 5 امتیاز کمتر داشته و سنش بالا رفته بوده و دیگه امیدی برای جبرانش نداشته افسر پرونده قبول کرده که با امتیاز کمتر بهش پذیرش بده و خلاصه که کار "غیر قانونی" و البته "انسانی" کرده.

بعد از اینکه قراردادم را بستم با هم تلفنی حساب کتاب کردیم و دیدیم خدا را شکر نسبتا رقمی برای پس انداز پیدا می کنیم. نمی دونم چرا حالا این فکر به سرم افتاده که نکنه چون نمی تونم پول این ترم دانشگاه را بدم در واقع دانشگاه از همین محل پولش را ازم بگیره. خلاصه که امیدوارم اینطوری نشه.

دیشب بعد از اینکه از استخر برگشتیم با مقاله هامون رفتیم دندی چون من اصرار داشتم که می خوام بشینم در کافه و درس بخوانم. با اینکه تو خسته بودی اما گفتی بریم. رفتیم و بعد از اینکه من از گشنگی با اصرار به تو گفتم بیا شام بخوریم و داشتیم می خوردیم مارک را دیدیم که داشت برای رفتن به ریدینگ گروپ قدم زنان از جلوی دندی رد میشد و یک سری برامون تکان داد. خلاصه من که بعد از ظهر بهش گفته بودم چون نرسیده ام کتاب پیشنهادی را بخوانم نمیام و احتمالا تو هم نمیایی. اما احساس کردم شاید ناراحت بشه. به هر حال بخاطر اصرار من کل کتاب را به فصل اولش تقلیل داده بود - هرچند خود فصل اول با مقدمه اش نزدیک به 100 صفحه میشد. به هر حال با هم دوتایی رفتیم "اربن بایتس". وقتی رسیدیم هنوز بجز مارک کسی نیامده بود.

نشستیم و کمی بعد یکی از دوستان مارک که دانشجوی دکترا ادبیات انگلیسی هست به نام سام آمد و اون هم نرسیده بود کل متن را بخونه. بعد از مدتی جن هم آمد و کمی حرف زدیم و از آنجایی که بغیر از خود مارک کسی ایده ای از کل متن نداشت بحث به چیزهای دیگه کشیده شد و بعد از یک ساعتی پاشدیم و از هم خداحافظی کردیم. تو که حسابی خسته بودی و تا رسیدی خانه داشتی از حال میرفتی. به همین دلیل قبل از 10 بود که خوابیده بودی. من هم کمی نشستم و اخبار را دیدم و اینترنت بازی کردم و تا خوابیدم داشت 12 میشد.

حالا قرار شده که از دو هفته ی دیگه بشینیم و بجای انتخاب متون پراکنده و متفاوت کتاب Being and Event بدیو را فصل به فصل بخوانیم. اگر چه که برای تو و جن خیلی انتخاب مارک کارکرد نداره و شاید مشارکتتان پراکنده بشه. البته مارک اصرار به اینکار داره برای تز خودش. برای من هم مناسبه که بشینم و با "بدیو بازها" گپ بزنم و چیز یاد بگیرم.

فردا لکچر آنت هست و بعدش توتوریال من برای درس کرین. پس فردا هم که توتهای آنت را باید برم. شنبه آنت برای شام میاد خونه مون و تو آنتونی با پارتنرش را هم دعوت کرده ای که احتمالا بحثهای خوبی در پیش خواهیم داشت بخصوص اینکه شب سال نو هم هست.

رضا بعد از مدتی برام ایمیل زده که داره تمام سعی اش را می کنه تا با ستایش بزنه بیرون. ایلتس داده و نمره اش برای ورود به دانشگاه کافی نیست اما میگه با توجه به داستان حسین و مسایل پیرامونی سعی داره زودتر بیاد اینجا حتی اگه بابت دوره ی زبان و آموزش آن پول زیادی هم بده. از طرفی هم گویا اینقدر شرایط در ایران برای گرفتن ویزای اینجا سخت و طولانی شده که می ترسه نکنه اصلا به موقع کارهایش را بکنه.

خلاصه اینکه تنها باید بگم خدا را شکر که با تلاش و زحمات تو ما این شانس را داشتیم که از این بابت و خیلی چیزهای نظیر آن کمتر اذیت بشیم.
مثل همیشه باید بگم که هر چه داریم را از تلاش و پیگیری تو داریم. مثلا امروز که داشتیم حساب کتاب می کردیم که چقدر احتمال پس انداز داریم در بهترین حالت درصد ناچیزی از تمام انچه که در انتها می ماند بابت کار من خواهد بود.


۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

ترول


خب بعد از چند روز غیبت الان بهترین فرصته برای اینکه بنویسم چه خبره و چه کرده ایم. از جمعه شب سریع میگذرم که کار بخصوصی نکردیم. دوتایی با هم رفتیم بار نزدیک خانه ی مارک و ایستگاه پلیس محل و خیلی شلوغ بود و بعد از کمی نشستن و یک ظرف "وجیز" خوردن برگشتیم خانه.

شنبه صبح رفتیم کمپس و بعدش هم سمت ایستگاه سنترال تا قطار ساعت ده و نیم را بگیریم و بریم "ترول" شهر جی. رفتیم و تا رسیدیم ساعت نزدیک 12 و نیم بود. در مسیر باران و جنگل و ایستگاههای زیبایی دیدیم و از داستانهای یک پسر بچه ی کوچولو تو قطار که داشت بلند بلند برای مامانش نحوه ی تصادف چند لحظه ی بعد قطار با دیواره ی کوه و کشته شدن و له شدن همه را تعریف میکرد لذت بردیم. کلا شنبه من از صبحش خیلی حال و بالی نداشتم و کمی حس سرماخوردگی و سرگیجه هم داشتم. اما وقتی رسیدیم و دیدیم که جی و این آمده اند دنبالمون و بعدش رفتیم خانه شان و نیم ساعتی نشستیم و بعد برای قدم زدن کنار دریا رفتیم بیرون و از هوا و پیاده روی لذت بردیم.

بعدش ما را بردند به رستوران کوچکی طرف دیگر ساحل و نهار خوردیم و درباره ی دانشگاه و اوضاع خودمون و ایران و ... حرف زدیم و آنها هم از خودشون گفتند و کمی هم من با این درباره ی دلیل جذب شدنش به "مانویان" و متخصص شدن در این حوزه ازش پرسیدم و بعد از نهار سوار ماشین شدیم و رفتیم تا دور و بر را نشانمان دهند. البته ضمن اینکه هم خسته بودیم و هم تازه خورده بودیم، این به قول تو دست آقای قمری را در سفر تاریخی ما به دبی از پشت بست و طوری رانندگی می کرد و برای نشان دادن اطراف به بالا و پایین می بردمون که هر دو حال تهوع گرفته بودیم.

از سیدنی تا ترول با ماشین هم یک ساعت و خورده ای میشه و فکر کنم کمی دیگه رانندگی می کرد سر از سیدنی در آورده بودیم. البته منظقه ی واقعا زیبایی بود. کوه جنگلی و دریا در فاصله ی بسیار کمی از یکدیگر و ما هم در جاده بین این دو. اما بعد از اینکه خواستند برگردیم و از یک مسیر بسیار باریک فرعی رفتیم و این سر پیچها دل و روده مون را در آورد به غلط کردن افتادیم.

بعد از اینکه برگشتیم خانه شان تا کیف و کوله مون را برداریم و بریم ایستگاه، چایی خوردیم و کمی از محضر گربه ی جی لذت بردیم و با ماشین ما را رساندند. دستشان درد نکنه. به هر حال لطف زیادی کردند. دو نفر که خودشون حسابی گرفتار کارهای دانشگاهی و کتابهاشون هستند یک روز تعطیلشون را برای ما گذاشته بودند.

ساعت 4 و نیم سوار قطار شدیم و برگشتیم. تا رسیدیم خانه نزدیک هفت و نیم بود و شب را با کمی تلویزیون دیدن و حرف زدن سپری کردیم.

یکشنبه مثال هر هفته خانه را تمییز کردیم و برای صبحانه رفتیم بیرون و بعدش من آمدم دانشگاه سر درس و تو در خانه به کارها و درسهایت رسیدی. نزدیک 5 بود که آمدی اینجا و برای لپ تاب من پادکستهای فلسفه را دانلود کردی و با هم رفتیم استخر. من یک هفته بود که نرسیده بودم استخر بیام و ورزش کنم. بد نبود اما شلوغ بود.

بعدش هم برگشتیم خانه و کمی درس خوندیم و خوابیدیم. دوشنبه - دیروز- من رفتم آپن و تو رفتی سر کارت. بعد از ظهر که کارم داشت تمام میشد و فهمیدم که فعلا از کار در آپن خبری نیست و احتمالا به قول منیجر این طرح "ادوین" زیادی تند کار کرده بودم آمدم سمت برادوی تا برم سلمانی. تو قرار بود بری استخر که منصرف شدی و برای خرید هفته همراه من آمدی برادوی. با هم برگشتیم و نمی دانم چطور شد که تمام شب را با برنامه های چرت تلویزیون و کمی کتاب ورق زدن از دست دادم و موقع خواب خیلی از خودم شاکی بودم.

تو هم تمام آخر شب را نشستی و کارتهای عید را برای همه نوشتی و تا خوابیدیم دیر شده بود. شب هم هر دو بد خوابیدیم. مدتی بود که بوی بدی در ساختمان می آمد که مربوط به چاه بود. الان البته چند روزی هست که کلا چند دستگاه بزرگ آورده اند در محل و دارن مشکل محل را حل می کنن. این داستان کمی باعث سر و صدا میشه اما مشکل دیشب این نبود. از بی برنامه وقتم را از دست دادن خیلی ناراحت بودم و بد خوابیدم. امروز هم خیلی وقتم را هدر دادم.

یکی از مقالات درس عدالت اجتماعی که نوشته ی Iris M. Young بود را تمام کردم که مقاله ی خوبی هم بود. حالا یکی دیگه مانده که باید امروز می خواندمش اما بیشتر از نصفش مانده. حالا هم دارم جمع می کنم بیام با هم بریم استخر. شب هم شاید بریم ردینگ گروپ مارک و دوستانش. با اینکه نرسیدیم متنش را بخوانیم.

امروز هم تو به سلامتی قرارداد تدریست را با دانشگاه بستی و فردا هم نوبت منه. خدا را شکر پس انداز خوبی میشه برای رفتن به کانادا و خیلی با توجه به پولی که تو بابت مالیاتت میگیری کمک حالمونه.

دیشب هم بعد از مدتی با رسول در ترکیه حرف زدم که بهتره چیز خاصی درباره اش نگم که فعلا خیلی من را به تعجب وا داشته. البته از یک جهت می فهممش. مثل کودکی که به اسباب بازی هاش دست پیدا کرده صداش شوق داشت. امیدوارم این شوق به درستی و البته "درست" و شایسته باقی بمونه.

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

قبل از رفتن سر کار


دوشنبه صبح اول وقت است و تازه ساعت 7 شده. تو داری ساندویچ های امروز را درست می کنی و از کیکی که دیشب درست کردی برای خودت و من میذاری در کیسه برای بردن.

الان نمی تونم بنویسم. هر آن ممکنه تو بیای این طرف. پس تا بعد فقط اینو بگم که شنبه رفتیم "تارول" شهر جی و این و لب دریا قدمی زدیم و خوب بود. دیروز هم بعد از اینکه صبحانه ی دندی را خوردیم من رفتم دانشگاه تا عصر درس خواندم و تو در خانه درس خواندی و به کارهایت رسیدی. عصر آمدی PGARC و برای من پادکستهایی که می خواستم را دانلود کردی و بعد از یک هفته با هم دوتایی رفتیم استخر.

شب کمی درس خواندیم و خوابیدیم. داستان شنبه را احتمالا باید در یکی از روزهای هفته سر فرصت بنویسم.

تو داری کارهایت را می کین بری سر کار و من هم آپن. پس تا بعد، فعلا.

۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

مارس روتین


ساعت 6 عصره جمعه هست و تو تمام دیشب و امروز را سینوس درد داشتی و الان یک ساعتی هست از سر کار برگشته ای خانه. من هم خیلی خسته ام و تازه مقاله ای که می خواندم را تمام کردم و دارم کارهام را می کنم که بیام پیش تو. قرار بود بعد از یک هفته برم استخر که بهت گفتم زود میام پیشت و باشه برای بعد.

قراره امشب دوتایی با هم جشن تجربه ی تدریس مون را بگیریم. نمی دونم چی کار می کنیم، اما فکر کنم بریم نیوتاون و کمی قدم بزنیم و گپی و شاید هم شامی. امروز دوتا کلاسهای درس Media in Contemporary Society را داشتم که بد نبود. کلاس اول با اینکه خلوت تر بود اما اکثرا متن را خوانده بودند و بهتر از کلاس دوم بود که تنها یکی دو نفری بیشتر حرف برای زدن نداشتند.

ناصر هم صبح آمد و من که داشتم میرفتم سر کلاس گفت می تونم از کامپیوترت کد پرینترها را دربیارم و گفت باشه. از وقتی برگشتم که ساعت از 12 گذشته بود تا الان با اینکه وسایلش اینجاست خودش پیداش نیست.

فردا که میریم شهر دیگه پیش جی و ایان. یکشنبه را باید درس بخونیم. دوشنبه و سه شنبه سر کار. چهارشنبه متنهای درس کرین. پنج شنبه کلاسش و متن درس آنت که احتمالا "اثر هنری در عصر باز تولید مکانیکی" والتر بنیامین باشه. جمعه کلاسهای همین مقاله ی بنیامین. شنبه آنت میاد خونه مون. یکشنبه درس. دوشنبه و سه شنبه هر دو سر کار. چهارشنبه درس و متن کلاس کرین. پنج شنبه باید برای کلاس آنت به عنوان سخنران مهمان لکچر بدم و جمعه مجددا کلاسها هست و شنبه اش قراره مایکل و همسرش بیان خونه مون و یکشنبه اش درس و ... خلاصه ماه مارچ/مارس اینطوری تمام خواهد شد بی آنکه برای تزم وقتی بگذارم.

ضمن اینکه شبی که آنت میاد خونه مون شب عید نوروز هم هست.

هفته ی اول تدریس ما


امروز اولین تجربه از تدریس را در خارج از ایران داشتم. کلاسم بد نبود و به نظرم بچه ها هم از حرفهای رد و بدل شده بدشان نیامد. بعد از اینکه از لکچر آنت برگشتم و نهار خوردم رفتم سر کلاس خودم و بعد از اینکه تمام شد تو آمده بودی و توی صف قهوه ی "کمپس" در دانشگاه ایستاده بودی منتظر من.

با هم قهوه ای گرفتیم و خوردیم و کمی از دوروبر و کمی هم از کلاس من حرف زدیم. تو خیلی برام ذوق کرده بودی. برای خودم هم خوب بود البته نه دیگه خیلی شگفت انگیز. به هر حال. بعدش من دوباره برگشتم PGARC تا متن کلاسهای فردا را بخونم که نشد. هم خسته بودم و هم ناصر و بیتا آمده بودند. بیتا که رفته بوده برای پبت نام کلاس زبان که بهش گفته بودند ویزاش دانشجویی نیست و باید بره ویزای مناسب بگیره. حالا جند وقتی طول میکشه اما امیدوارم خیلی عقبش نندازه. به هر حال هنوز وقت داره تا خودش را برای ترم بعد آماده کنه. با ناصر هم کمی درباره ی تزش حرف زدیم و زمانی که آنها خواستند برند خانه تو هم رسیده بودی دم فیشر و من آمدم بالا تا هم تو را ببینم و هم با آنها خداحافظی کنم.

تو از سر کار رفتی برادوی برای خرید و الان هم که ساعت نزدیکای 8 شبه خانه ای. من هم که برای آماده کردن کارهای کلاسهای فردام تا حالا در حال انجام حاشیه ها بودم و اصلا نرسیدم متن را تمام کنم. بعید هم می دونم تا فردا تمام بشه. به هر حال آدورنو هست و خدا را شکر تا حدی با ایده هاش آشنا هستم. اما از همین هفته ی اول دستم آمد که خیلی خیلی کار پیش رو خواهم داشت.

شنبه قراره بریم شهر نیوکاسل دیدن جی و این پارتنرش. تمام روزمون خواهد رفت. می مونه یکشنبه برای درس آنت و چهار شنبه قبل از لکچر برای درس کرین. چون دوشنبه و سه شنبه باید برم آپن. خب برام از حالا مشخصه که نمی رسم کارهای کلاسهام را تمام کنم. اما بدتر از همه جان هست که منتظره تا من براش بخشی از تزم را سه شنبه بفرستم. ها ها ها عجب قصه ای شده.

تو هم البته وضعت بهتر از من نیست. یک عالمه خواندی برای کلاست داری و تازه می خوای مقاله ات را هم بنویسی. نمی دونم کی میرسی که شروع به توکویل خواندن کنی که لازمه ی نوشتن مقاله ی جدیدت هست و پائولین هم منتظرشه.

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

باز هم نمونه ای از روحیه ی مثال زدنی تو


ساعت نزدیک 8 شبه و من زیر خروارها متن که باید بخونم در دانشگاه دفن شده ام و تو در خانه منتظر آمدن من هستی. خیلی خیلی کوتاه و تیتروار بنویسم. اول از دیروز سه شنبه شروع می کنم:

تا ساعت 6 عصر در آپن کار کردم و تو هم مثل هر روز در دانشگاه. بعد از آپن رفتم سوپر ایرانی و زرشک برایت خریدم و یک قرص شیرینی گاتا. تا برگشتم و رسیدم ساعت نزدیک 8 و نیم بود. دم در روی دراور نامه ای از دانشگاه یورک دیدم و ازت پرسیدم این چیه که گفتی از دپارتمان علوم سیاسی برای تو نامه فرستاده اند که درخواست پذیرش تو رد شده. واقعا شوکه شدم. البته تو خیلی منظقی و راحت پذیرفته بودی که احتمالا بخاطر "بک گراند" درسی غیر مرتبطت بوده اما من خیلی برام سخته که این دلیل را قبول کنم. به هر حال درست میگی که فعلا برای ما مهمترین مسئله رفتن و رسیدن و شروع زندگی ساختن مون در آنجاست. اما من سخت به فکر افتادم که نکنه اصلا نتونیم برای امسال پذیرش بگیریم.

تو اینطوری فکر نمی کنی و من امیدوارم که حرف تو درست دربیاد. به هرحال اگه یورک بگه نه دانشگاه تورنتو که دیگه شانسمون - برای علوم سیاسی- خیلی کم خواهد شد.

شب نشستیم و فیلم "آواز گنجشکهای" مجیدی را دیدیم که بچه ها از ایران آمورده بودند و هیچ کدام خوشمون نیامد.

امروز صبح هم بعد از اینکه با کادر حرف زدیم و ساعت 8 رسیدیم دانشگاه من در PGARC تقریبا تمام روز را به خواندن متن هفته ی اول درس Social Justice گذراندم که تازه الان تمام شد و بعدش هم رفتم با کرین ملاقات کردم و درباره ی توتورینگ و کلاسم با هم حرف زدیم و بلافاصله هم رفتم سر لکچرش که تا ساعت 6 طول کشید.

بعد از اینکه برگشتم هم بقیه ی متن هفته ی اول را خواندم و حالا فردا باید برم سر کلاس و با بچه ها درباره ی متن هفته ی دوم حرف بزنم که هنوز شروع به خواندشان هم نکرده ام. ضمن اینکه ساعت 10 تا 12 هم لکچر آنت هست و عملا خیلی هم فرصتی ندارم. حالا باز درباره ی رالز خیالم راحته اما نازیک و اوکین و دورکین را نمی دانم چی کار کنم. باید توصیه ی تو را جدی بگیرم امروز که آمدی و با هم قهوه ای در دانشگاه خوردیم و گفتی که از ایده ها و خوانده های خودت بیشتر حرف بزن که بچه ها هم اینها را بیشتر دوست دارند. راستش کرین هم همین را گفت. ضمن اینکه خیلی هم در معرفی من به بچه های کلاس سنگ تمام گذاشت. بهم قبلش گفته بود من یه قضاوت دنی خیلی اعتماد دارم و وقتی اون گفت باید تو را به عنوان دستیار بگیرم دیگه فکر نکردم.

نکته ی دیگه هم تجربه ی عالی تو از گرداندن کلاست در جلسه ی اول هست که باید امشب بیام و ازت مشورت بیشتری بگیرم. بهم گفتی که در کلاست حسابی همه را درگیر بحث نظر دادن کردی و از این راه حتی آنهایی که متن را نخوانده بودند هم حرفی برای زدن و نظری داشتند.

واسه ی همینه که بهت میگم تو تمام اعتماد به نفس و قوت قلب من هستی دیگه. فقط بذار یک بار دیگه دعا کنم و امیدوار باشم به گرفتن پذیرش برای هر دومون از دانشگاه تورنتو همین امسال و در این لحظه.