۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

قطار


سه شنبه صبح زوده و تو الان رفتی سر کار و من آمدم دانشگاه تا مقاله ی این هفته ی کلاس Social Justice را پرینت بگیرم و توی این دو ساعتی که رفت و برگشت از آپن در قطارم بخونمش.

دیشب تا ساعت یک برای دیدن برنامه ی اسکار بیدار بودیم. به همین خاطر تو امروز را خسته بیدار شدی و قرار شد استخر نری. من هم که بعد از آپن باید برم خرید و بیام خونه.

خب پاشم برم که به قطار سر وقت برسم. فردا درباره ی امروز هم خواهم نوشت.

از کجا تا به کجا رسیده ایم


امروز اولین روز رسمی تدریس تو بود. من که خیلی ذوق داشتم به خودت هم گفتم. تا دم در کلاست همراهیت کردم بعد از اینکه با هم نهار در PGARC خوردیم و بعد از کلاست هم تا دم در ریسرچ آفیس. به خودت و بعد هم به مامانم که باهاش تلفنی حرف زدم گفتم که ببین چه مسیری را تا اینجا آمده ایم البته که تازه اولشه اما خدا را شکر که داریم به نسبت موفق پیش میریم. یه سال پیش در چه مرحله ای بودیم و از کجا شروع کردیم و امروز کجاییم. باید از این به بعد این مسیر را بهتر و سریعتر طی کنیم. سه سال پیش تو گیج و حیران داشتی برای شروع یک رشته ی جدید در عالم جدیدی آماده می شدی و من بدتر از تو تازه قرار بود بشینم و زبان بخوانم. خب! یک نفس بلند بکشیم و به سلامتی این موفقیت تا اینجا خودمان را برای پرش بعد آماده کنیم.

بعد از مدتها امشب تا دیر وقت دانشگاه خواهم ماند تا به کارهایم برسم. تو همین الان از استخر برگشته ای خانه و بهم زنگ زدی. من هم بعد از اینکه صبح رفتم اتاق فلسفه و با گروهی از بچه ها که تعدادشان هم کم نبود درباره ی مقاله ی لئو اشترواس گفتگو کردیم تا حالا که ساعت 7 و نیم هست نشسته ام پای مقاله ی بسیار دیریاب و سخت آدورنو که باید برای کلاس روز جمعه به بچه ها درسش بدم. اسم مقاله که مقاله ی معروفی هم هست اینه: On the Fetish-Character in Music and the Regression of Listening خلاصه که داره پدرم را درمیاره از بس پیچیده و چند لایه هست. هر چند نگران کلاس و بچه ها نیستم چون به تو هم گفتم که حداقل مطمئنم حتی خود آنت هم به اندازه ی من با نوشته های آدورنو سر و کله نزده. اما بیشتر از بچه ها و کلاس، نگران خودم و فهم درست مطلب برای خودم هستم.

فردا یک سر کوتاه صبح دانشگاه خواهم آمد و بعدش میرم آپن. بعد از آپن هم برای خریدهایی که تو بابت سفره ی عید داری باید برم سوپر ایرانی "چتسوود". احتمالا تا برسم خانه دیر وقت میشه. فردا هم از ورزش خبری نخواهد بود که خب خیلی جالب نیست. اما مشکل اصلی خواندن و رساندن مطالب دوتا کلاسه. چهارشنبه قبل از کلاس کرین باهاش قرار دیدار دارم و بعد هم پنج شنبه باید برم سر توتوریال های اون درس. جمعه هم که کلاسهای آنت هست و شنبه هم قراره بریم شهر دیگه با قطار خانه ی جی برای دیدن. یکشنبه می مونه و داستان دوباره ی توت ها و نمی دونم کی برای جان که منتظره بخشی از تزم هست باید بنویسم. می دونم که کار سختی پیش رو داریم برای این ترم اما ضمن اینکه چاره ای نیست خوشحال هم هستیم. امروز به مامانم همین را می گفتم. درسته که واقعا بابت پولی که میدن از آدم بی گاری می کشند اما باز هم جای شکرش باقیه که در حوزه ی کاری و علاقه مونه.

همین علاقه و عشق خواهد بود که آدم را ممکنه نجات بده. وقتی ازت پرسیدم که کلاست چطور بود گفتی خوب و گفتی برای بچه ها اعلامیه ی حقوق بشر را پرینت گرفته بودم و بهشون دادم و گفتم هر هفته بیاورید و با متن های درسی تطبیقش بدهید و نقدش کنید. ببینید آیا هنوز بار ارزشی دارد، مربوط به جهان امروز ما هست و اگر آری یا نه چقدر و چرا. و گویا بچه ها خیلی خوششان آمده بود.

به همین دلیله که میگم باید که عشق داشت و سعی کرد خلاقیت را زنده نگه داشت.

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

بچه ها برگشتند


یکشنبه عصر هست و من دارم از دانشگاه میام طرف استخر تا با تو که از خونه راه افتادی دوتایی بریم شنا. امروز درس داشتم و باید مقاله ی گروه فلسفه سیاسی را می خواندم که فردا درباره اش حرف میزنیم. مقاله ی لئو اشتراوس هست به اسم What is political philosophy که متعلق به سالها پیشه اما هنوز به خاطر تاثیر نگاه اشتراوس بخصوص در ساست امروز دنیا مهم تلقی میشه.

جمعه عصر تا بهت رسیدم تو تو سالن متظرم وایساده بودی و گفتی که نمی تونیم بریم استخر چون مسابقه بود. باران قشنگی می بارید و با هم رفتیم خونه. قبلش هم که بن بهم گفت برنامه ی امشب با دوستان در بار نزدیک سنترال منتفیه چون همه گرفتارند. برای همین بعد از کمی استراحت در خانه به اصرار من دوتایی رفتیم بیرون و در محل خودمان قدمی زدیم و رفتیم Bank Hotel و نشستیم چیزکی خوردیم و گپی زدیم و برگشتیم. با اینکه خیلی خسته بودیم از بس همسایه های واقعا بی ملاحظه ی ما که گروهی دانشجو هستند سر و صدا کردند که چندین بار از خواب بیدار شدیم و خلاصه که خوب نخوابیدیم.

شنبه صبح دوتایی بعد از اینکه چند بار به ناصر اینها زنگ زدیم که ببینیم رسیده اند یا نه و از اینکه پیغام هم نگذاشته بودند و جواب ایمیل من را هم نداده بودند کمی نگران شده بودیم رفتیم صبحانه بیرون و تو از آنجا رفتی برادوی برای خرید و من هم خانه را تمیز کردم و تو برگشتی و جند بار دیگه خونه ی ناصر زنگ زدیم و آخر سر با مرتضی تماس گرفتم و گفت که آمده اند. خلاصه ساعت یک بود که ناصر زنگ زد و گفت ما دیشب قرص خواب خورده بودیم و تا الان خواب بودیم. اون از موقع رفتنشون این هم حالا که حسابی نگران مون کرده بودند. خلاصه که دو ساعت بعد برای نهار آمدند پیش ما چون طبیعی بود خانه شان چیزی برای خوردن نداشته باشند.

دور هم نشستیم و آنها از ایران و فضای بد و گرانی و ... گفتند و بعد از اینکه تو بهشون شام هم دادی رفتند. ناصر هنوز کار تزش را شروع نکرده و کمی هم نگرانه اما به قول خودش اگه امسال را خوب کار کنه با یک ترم اضافه تمام می کنه. بیتا هم که کلاس زبانش را خواهد رفت تا ترم بعد که بره دانشگاه.

امروز هم با اینکه نگران درسهایم بودم و هستم اما به نسبت از دیروز بهتر درس خواندم. تو هم که بعد از صبحانه ای که با هم در گلیب خوردیم با اتوبوس رفتی خانه تا بشینی و به سلامتی برای فردا و اولین کلاسی که قراره درس بدی خودت را آماده کنی. من هم که یک عالمه کارهام مونده و نمی دونم چه بکنم.

آپن و کلاس آنت و کلاس کرین و تزم برای جان و خلاصه حسابی گرفتارم. اما خدا را شکر که روحیه ی هردومون عالیه.

خب! پاشم بیام سمت استخر که داره باز هم دیر میشه و تو احتمالا تو راهی و داری میرسی. پس تا فردا.

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

آمدم


خیلی کوتاه بنویسم چون دیرم شده و تو الانه که کارت را تمام کنی و بیای پایین ساختمان منتظر من تا با هم بریم استخر. اما از امروز بگم که تا این لحظه که ساعت 4 و نیمه حتی لای کتابم را باز نکردم اما خیلی خسته ام. دلیلش هم اینه که صبح از "کرین" ایمیل داشتم که منتظره تا ببینه مایکل هامفری بودجه ی چندتا کلاس را برای گرفتن توتر بهش میده و خیلی خوشحال میشه اگه من بتونم به دانشجوهاش درس بدم. راستش هم به لحاظ مالی و هم به لحاظ یادگرفتن مطالب جدید و نگاههای متفاوت خودم بیشتر از اون مشتاقم. دیروز رفتم فیشر و ریدر درسش را دیدم که خب خیلی دل انگیزه. مطالب زیادی از جان رالز و درباره ی تئوری اون داره که من مدتهاست دنبال وقت مناسب بودم تا بشینم و بخونم. شاید این فرصت خوبی برای این کار باشه.

تو هم که در نهایت لطف مثل همیشه بهم گفتی روی کمکت کاملا حساب کنم که می دونی بدون کمک تو اصلا نمی تونم. خلاصه بعدش تو آمدی و با هم در "کمپس" دانشگاه نشستیم و یک کافی خیلی سریع خوردیم و تو مثل دیروز برای کیمبرلی هم یکی گرفتی و رفتی سر کارت دوباره و من رفتم اولین جلسه ی Work in Progress گروه که بن قرار بود گزارش از کارش بده. خیلی فکر کردم که آیا نظرم را بگم یا نه و در آخر گفتم - والبته برای اولین یا دومین بار بود که در انتها کلی بحث کردم. بن که خیلی تشکر کرد و گفت من به این موضوع درست فکر نکرده بودم و یادداشتهایی برداشت برای پیگیری بعدی. بعد از جلسه هم، هم دکتر دیوید مک آرتور آمد و گفت خیلی نکته ی خوب و مهمی را مطرح کردی هم یکی دوتا از بچه های گروه. خلاصه که همونطور که بهت گفتم بیش از اینکه به مسئله ی خاصی بر گرده به اعتماد به نفسم بر می گشت که پیش خودم گفته ام باید بیشتر مشارکت کنم و توتور شدن هم در دادن این اعتماد به نفس کمکم کرده.

دیشب آنت برایم ایمیل زد و جواب داد که باشه مسئله ای نیست و من جای کلاسهای خودم در روز جمعه را به تو میدم و به جای تو پنج شنبه ها بعد از لکچر توتوری می کنم. می دانم که چقدر لطف کرده. ممکن نبود این کار را برای دیگری و در شرایط متفاوتی بکنه. برایش نوشته بودیم که اگه بتونم کلاس کرین را هم بگیرم به لحاظ مالی برای رفتن به کانادا خیلی کمک خوبی به ما میشه. و امروز از طرف دوتاییمون ازش تشکر کردم. می دونم که چقدر برایش سخت بوده که برنامه هاش را تغییر بده و واقعا ممنونشم. از دنی هم باید تشکر کنم که من را با تاکید به کرین معرفی کرده. البته کرین که هنوز ایمیل قطعی را نزده اما من امروز را به جمع آوری منابع برای درس اون گذراندم و به همین دلیل هم خسته شده ام.

دستت تو درد نکنه که پیگیر همه ی کارهای خودت و من هستی. تمام این پولی که قراره من در بیارم دربرابر حقوقی که تو با زحمت بدست میاری رقم خنده داریه. اما خدا را شکر که داره درست میشه.

امشب ناصر و بیتا به سلامتی از ایران بر میگردن و من براشون ایمیل زدم که فردا ببینیمشون.

وای تو داری زنگ میزنی و من هنوز اینجام. خداحافظ اومدم.


۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

اولویت حاضر


خسته ام و بدون اینکه امروز حتی یک صفحه درس خوانده باشم دارم جمع می کنم بیام پایین ساختمان محل کار تو تا با هم بریم استخر. امیدوارم بعدش کمی سرحال بشم. امروز روز اول لکچر آنت بود و با مارگارت - که توتور دیگه ی آنت هست و همون دختریه که بخصوص ناصر حسابی ازش بدش میاد و البته آدم جالبی هم نیست و یکی دوتا تجربه ی چرت ازش در سال گذشته توی PGARC قبلیه در "وولی بیلدینگ" داریم- یک ساعتی زودتر رفتیم دفتر کار آنت و اون کمی راهنمایی مون کرد که دقیقا چه انتظاری از ما و دانشجویان داره و بعدش هم رفتیم سر کلاس.

روز خوبی بود اما خسته شدم. یک ساعت پیش هم داشتم درسم را شروع می کردم که تو بهم خبر دادی که دنی بهت زنگ زده و پرسیده که من می تونم برای یکی دیگه از کلاسها هم توتوری کنم و با یکی از استادان دیگه ی گروه جامعه شناسی همکاری کنم و درس بدم. گفتیم آره اما بعد از اینکه ساعتهای توتوریال ها را دیدم متوجه شدم که شدنی نیست. چون درست همه شون با این یکی کلاس در روز پنج شنبه تداخل داره. حالا باید ببینیم که چی میشه. با اینکه برای آنت ایمیل زدیم که اگه امکان داشته باشه کلاسهایم را از پنج شنبه به جمعه تغییر بدم، اما بعید می دونم بشه.

دیروز در راه خانه بودم که از آپن بهم زنگ زدن و گفتند برای یک پروژه ی کوچک ترجمه وقت دارم طی هفته ی آینده چند روزی برم یا نه. و بلافاصله گفتم آره چون فعلا اولویت ما پس انداز کردنه. البته سه چهار روز کار بیشتر نیست و آپن هم که کمتر از هر جای دیگه ای پرداخت می کنه اما فعلا چاره ای نیست و تازه جای شکرش هم باقیه.

با این اوصاف نمی دونم کی درسم را بخونم و از اون مهمتر کی برای جان مقدمه ی تزم را بفرستم که تا 10 روز دیگه منتظرشه.

دیشب شب آرامی داشتیم. آمدم خانه و تو از سلمانی برگشته بودی و موهایت را خیلی قشنگ کوتاه کرده بودی و بعد از اینکه نهار امروز را درست کردی بیشتر نشستیم بعد از مدتها پای تلویزیون و استراحت کردیم. تو امروز خدا را شکر چشمهایت بهتره و کمتر درد می کنن. کاشکی میشد من این کلاسها را می گرفتم و کمی به تو بابت کار کردن کمک می کردم.

امروز ایران تعصیل رسمی هست و تولد حضرت محمد هست. روز سالگرد حکم خدامی بابات هم هست و امشب باید یک زنگی بزنیم و بعد از مدتی که من نتونسته ام باهاشون احوالپرسی کنم صداشون را بشنوم. البته تو تقریبا یکی دو روز درمیان از طریق چت و تلفنی - چون در طول روز به موبایلت زنگ میزنن و تو سر کاری- باهاشون کمی حال و احوال میکنی. خلاصه که همین.

خب پاشم و جمع کنم که داره دیر میشه. باید از هفته ی آینده آرنت شروع کنم و امروز را کامل از دست دادم. وقتی نیست و من هم خیلی بی خیال مثل همیشه دارم کار (کار؟) می کنم.

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

چشمهایت


مغزم چلونده شده و تازه از پیش تو بعد از نهار برگشته ام دوباره به PGARC. داستان هم بر می گرده به این روحیه ی تو که از سه روز پیش تا حالا هی داری به این فکر می کنی که هفتم جولای بریم کانادا بهتره یا دهم و من دایم دارم سعی می کنم بهت بگم بابا جون از حالا که نه پول خرید بلیط ها را داریم و نه معلومه امتحان پایان ترم این درسهایی که باید اوراقشون را تصحیح کنیم کی هست و نه هنوز با صاحب خونه هماهنگ کرده ایم و ... و ... تنها باعث فرسودگی است این فکرها که فعلا نمیشه براشون تصمیم گرفت.

دیورز بعد از استخر که اولش هر دو خیلی خسته بودیم اما بعدش از اینکه رفتیم استخر سر حال شده بودیم برگشتیم خانه و من که عذاب وجدان درس نخواندن داشتم گفتم میرم دندی بشینم و کمی درس بخوانم و تو هم با رمانت آمدی و دو ساعتی نشستیم و کتاب خواندیم و خیلی لذت بخش بود. البته هر دو و بخصوص تو خیلی خسته بودی. شب زودتر خوابیدیم و صبح هم لباس را که تا پاشدیم زده بودیم برای شستن پهن کردیم و تو ساندویچ نهار را درست کردی و زدیم بیرون. تو راه راجع به این موضوع حرف زدیم که کی بریم بهتره و من گفتم فعلا بذار ببینیم شرایط پیرامونی و کارهایی که داریم چگونه است و بعد تصمیم دقیقتر می توان گرفت.

تو رفتی سر کار و من آمدم اینجا و نشستم کتاب Outhwaite درباره ی هابرماس را که کتاب سخت اما خوبی بود تمام کردم. البته هنوز یک مقاله از ویراست جدیدش مانده بود که گفتم بیام پیش تو با هم کافی بخوریم و گپی بزنیم که آمدم و باز تو شروع کردی مثل این چند روز گذشته که دهم بریم بهتره، نه هفتم بهتره و ... . خلاصه من هم که خسته از این داستان چند روزه و اینکه فعلا اساسا وقت برای چنین حرفهایی گذاشتن بی خوده بودم عصبی شدم و بی خودی شروع به توضیح دادن کردم که مگه این تاریخ هفتم که خانمه در آژانس هواپیمایی برای ما رزور کرده "هفت مقدسه". خب! حالا اصلا بیستم بریم، یکم بریم و یا هر وقت دیگه اینقدر الان وقتمون و اعصابمون را نباید برای این کار بذاریم. اما تو متوجه ی موضوع من نشدی و گفتی بیا با هم بریم دنبال این کارها. البته که حق داری در این بابت که همیشه به شهادت همین بلاگ این تو بودی که همواره زحمت رتق و فتق امور را کشیده ای، اما من هم خسته و عصبی از این داستان بی خود به بحث کردن ادامه می دادم - کاری که تو تقریبا هرگز نمی کنی.

به هر حال بعد از اینکه از هم جدا شدیم زنگ زدم با خاله در آمریکا صحبت کنم و درباره ی پول بلیط باهاش مشورت کنم که خونه نبود و نیم ساعتی با آقا تهمورث حرف زدم. بعد هم زنگ زدم به مادر که می دانستم خاله آنجاست. مادر بهم گفت دیروز آقا تهمورث و خاله دوهزار و پانصد دلار برای امیرحسین فرستاده اند. فکر کردم پس بهتره الان از پول و قرض گرفتن و این داستاها حرفی به میان نیاورم اما به هر حال خاله متوجه شده بود و ضمن اینکه بهش گفتم برای یکی دو ماه دیگه پول لازم دارم و هر چقدر که توانستند بهم قرض بدهند کافیه. خاله هم گفت باشه و بذار ببینیم چی میشه و فکر کنم بتوانیم با کمکی که در درجه ی اول بابات و بعد خاله می کنند و پس اندازی که خودمان باید تا آن موقع بکنیم از پس داستان و مخارج رفتن بر بیاییم.
واقعیتش از اینکه به امیرحسین که یکسالی هست بی کاره کمک کرده اند خیلی خوشحال شدم و به خاله هم گفتم که اصلا نگران ما نباشه چون به هر حال ما کم و زیاد از پس قصه ی خودمون بر میایم.
البته از اینکه امیرحسین متاسفانه اخلاقش طوریه که برای کسی احترام قائل نیست و بابت این رفتار هم خودش و هم مامان و داریوش مقصرند هستند و حالا از کسانی کمک خواسته که بهشون بی مهری هم کرده و ... خلاصه امیدوارم کمی در رفتارش تجدید نظر کنه حالا.

امروز بعد از اینکه تا ساعت 11 کتاب را تمام کردم و آمدم تا با هم گپی بزنیم و ... تا الان که ساعت 4 هست درسی نخوانده ام. البته برای نهار آمدم پیشت تا هم ناراحت نباشی و هم قبلش که دیدیم صبح در فیس بوکت نوشته ای که چشمانت درد می کنه اما خوشحالی، دیدم که از دیروز که گفتی چشمهات خسته اند هنوز ناراحتی. خیلی نگران سلامتیت و بخصوص چشمهای قشنگت هستم. به خودت نمی رسی و انگار نه انگار که اصلا در محیط کار هم ازت انتظار ندارند که کاری که باید در طول یک روز تمام کنی سه ساعته با فشار به چشمهات تمام می کنی و فشارش به سلامتی خودت و نگرانیش در زندگی مون باعث تخریب روحیه و آسایش مون میشه. هرچه هم بهت میگم متوجه ی اشتباهت نمیشی. امروزمون بابت این بحث بی خود رفت اما آینده مون بابت سلامتی روح و جسم هر دو و بخصوص چشمهای تو ممکنه خیلی پر فشار و ناراحت کننده بشه. مواظب باش! هرچند که خواسته و دل نگرانی من را اصلا جدی نمیگیری. یادته امسال در کارت سال نو ازت چی خواستم؟ خواستم بخصوص مواظب سلامتی چشمهات باشی.

وقتی دیدم به قول خودت الان چند شبه که بابت کار کانادا و اینکه کی بریم و کلی فکرهای بی وجه دیگه - در حال حاظر- نتونستی درست بخوابی و چشمهات هم خسته اند گفتم امروز استخر نمیریم. قرار شده بعد از کار بری سلمانی و موهات را کوتاه کنی تا برای عکسهایی که سفارت کانادا خواسته در این هفته بریم و عکس بگیریم.

فعلا حوصله ی نوشتن بیشتر ندارم. فردا روز اول کلاس آنت هست و من هم یک ساعت قبل از کلاس باهاش قرار دارم تا درباره ی توتوری و تدریسم باهاش حرف بزنم. خب دیگه بسه.

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

جان سختگیر می شود


خب دومین روز ماه مارچ هم رو به پایانه و من تازه از ملاقات با جان برگشته ام. حدس می زدم که جان فشار بیشتری بهم برای نوشتن بیاره و همینطور هم شد گفت تا دو هفته ی دیگه یک فصل از تزت را برایم بفرست تا ببینم داری چیکار می کنی. من هم که هنوز دارم می خونم و برای خودم حاشیه روی می کنم.

در واقع از دیروز بعد از ظهر که با هم رفتیم به سخنرانی مارتین جی گوش بدیم و جان را آنجا دیدیم و گفت که از پائولین شنیده ام که گویا خیلی دارم باهات راحت کنار میام و بهت به عنوان استاد راهنما سخت نمی گیرم شستم خبردار شد که امروز چه خواهد شد. البته واقعیتش اینه که نباید خیلی هم سخت بگیرم و تجربه نشان داده وقتی اول می نویسم بهتر کار می کنم تا زمانی که فقط می خونم تا بعدا بنویسم.

در سخنرانی پروفسور جی بیشتر از اینکه خود مبحث جالب باشه دیدن چند نفر از آدمهای کله گنده برایم جالب تر بود از جمله خودش و بعد "جرج مارکوس" که استاد جان و شاگرد لوکاچ بوده و الان هم با هریت کار می کنه. متفکرانه نشسته بود و گوش می داد. جان بهم گفت بعد از سخنرانی نقد بسیار جدیی به روایت جی از کانت کرد و جان گفت واقعا خیلی سخته کسی بتونه چیزی درباره ی کانت و هگل جلوی مارکوس بگه.

دیشب بعد از سخنرانی و قبل از اینکه باران خیس مون کنه برگشتیم خانه و بخصوص چون تو خیلی خسته بودی زود خوابیدیم. امروز هم تا این لحظه به کتاب و مقاله بازی وقتم را گذرانده ام و باید بشینم و کار کنم. نمی دونم واقعا تا پایان دو هفته می تونم چیزی برای جان بفرستم یا نه اما باید تمام تلاشم را بکنم.

دیروز تو از آژانس هواپیمایی داخل دانشگاه قیمت بلیط به کانادا را گرفتی و بهترین امکان برایمون با پرواز الاتحاد هست. من گفتم بد هم نیست از این طرف کره زمین بریم اگه قیمتش واقعا بهتره. حداقل می تونی مامان و بابات و جهانگیر را چند روزی در دبی ببینی و از مامانت هم خواسته ای که عزیزجون و مادر بزرگت را هم بیاره. آنها هم طبیعی هست که چقدر خوشحال شده اند و گفته اند این تصمیم عالیه. خوشحالم که آنها را هم می بینیم و بخصوص برای بابات و مامانت که می دونم چقدر تا آن موقع باز هم دلشون برای ما تنگ شده.