۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

خرید بی خرید


سلام.
امروز سه شنبه هست و ساعت نزدیک هفت عصر و من باید اول برم برادوی خرید و بعدش هم بیام خونه پیش تو عشق جاودانه ام. قراره امشب با هم فیلمی ببینیم و استراحت کنیم.

امروز استخر که رفتیم زودتر از روزهای قبل بیرون آمدیم. هر دو کمی خسته بودیم. من که چند شبی هست بخاطر گردن درد نمی تونم درست بخوابم. تو هم خسته بودی و قرار شد که کمتر به خودمون فشار بیاریم.

دیشب که رفتم خانه دوتایی با هم نشستیم روی مبل و هر کدام رمان خودمون را خواندیم. با اینکه لغات زیادی در متن وجود دارند که نمی فهمم اما کل داستان را دنبال می کنم. بد نیست، بخصوص که بیشتر بهش نگاه ابزاری دارم و قصدم آشنایی بیشتر با زبان و فرهنگ انگلیسی است.

هنوز کتابم را تمام نکرده ام. خیلی سخت جلو میره. نمی دانم اگر رفتم دانشگاه تورنتو چطور می تونم درباره ی آدورنو با این نویسنده کار کنم.

خب! خبر خاص دیگه ای نیست جز درس و کار و خدا را شکر ورزش. هه هه! همین الان زنگ زدی که هنوز دانشگاهی؟ مگه زن نداری؟ من خونه تنهام. این جوریه؟ آره! گفتم نمیرم خرید الان میام خونه ور دل زنم.

روز آقای ولنتاین


وای! خیلی دیرم شده. ساعت نزدیک 8 شبه و من قرار بوده یک ساعت پیش خونه باشم. فردا مفصل می نویسم که چه ویکند عالی و آرامی داشتیم. فقط این را بنویسم که جمعه شب می خواستیم فیلم ببینیم که خیلی خوشمون نیومد و تو هم خیلی خسته بودی و زود خوابت برد. من چند ساعتی نشستم پای کامپیوتر و ساعت از یک گذشته بود که آمدم تو تخت و خوابیدم.

شنبه را بیشتر در خانه گذراندیم. صبح برای صبحانه البته رفتیم دندی اما بعدش تو کمی احساس خستگی کردی و برگشتیم خانه و دوباره تو خوابیدی. به نظرم به قول خودت بعد از مدتها که دچار فشردگی کارها شده بودی و احساس افت انرژی می کردی لازم بود که یک روز را استراحت کنی.

من کتاب خواندم تا تو عصر سر حالتر شدی و در باران رفتیم بیرون. رفتیم "لایکهارت" محله ی ایتالیایی ها. اتفاقی شعبه ی دیگه ای از کتابفروشی محلمون را پیدا کردیم که به مراتب بزرگتر و بهتر بود. برکلو در ان محل برخلاف برکلوی نیوتاون بجای کافه بار شراب و پنیر داشت و آن شب هم موسیقی زنده. نشستیم و شراب سفارش دادیم و یک ظرف تاپاس تا موسیقی شروع شد. تک نوازی پیانو با آواز خانمی خوش صدا. چند ساعتی نشستیم و لذت بردیم و من هر از گاهی رفتم داخل قفسه های کتابها چرخ زدم و شب برگشتیم خانه.

یکشنبه - دیروز- بعد از تمیز کردن خانه و دریافت یک ایمیل دیگه از دانشگاه یورک که باید "کاور لتر" برای توصیه نامه هایت می فرستادی و به دنی و جان و جی و پل ایمیل زدن و خواهش از اینکه دوباره برای من این کار را بکنید و زحمت بکشید و ... - و تازه مطمئن نیستیم که پس فردا مجددا یک چیز تازه ازمون نخوان- برای صبحانه رفتیم دوباره دندی و از آن طرف رفتیم محله ی راکس و قدمی زدیم با نم نم باران در میان غرفه ها و بعد هم نهار در کافه ی فرانسوی همیشگی مون خوردیم. عصر شده بود و بسیار روز خوب و یکشنبه ی زیبایی را گذراندیم. برگشتنی رفتیم گلیب بوکس و من برای تو چندتا رمان خریدم. اولش فکر کردیم که چون نزدیک 50 دلار روی کارتم اعتبار خرید دارم از آن استفاده کنیم و از قبل هم قصد داشتم این پول را برای خرید رمان برای تو استفاده کنم که نشد چون گفت که باید برگه ی اعتبار هم همراه تون باشه. البته یک "دیل" و معامله ی دیگه داشت که بد نبود. اینکه اگر سه کتاب از انتشارات Vintage برداری پول دوتاش را باید بدهی. بعد از کلی گشتن میان یک عالمه رمان خوب و با توصیه ی کتابفروش سه تا رمان از موراکامی، داستانهای کوتاه به انتخاب موراکامی و یک رمان از نویسنده ای آرژانتینی تازه وارد به عالم رمان اما موفق برداشتی و بعد از کمی خرید از برادوی رفتیم خانه.

یکشنبه روز عشاق بود و "ولنتاین دی". برای همین سر شب رفتیم مغازه ی شکلات فروشی محله مون "ماکس برونر". خیلی شلوغ بود اما خوشبختانه جای خوبی نزدیک پنجره گیرمون آمد و هر دو شروع کردیم کمی رمان خواندن و بعدش هم با هم حرفهای قشنگ زدن و یاد والنتاین دی های قبلی را کردن. خندیدیم و خوش گذراندیم.

تو راه که از راکس بر می گشتیم تو از من قول گرفتی که یک روز خانه ای داشته باشیم و یا جایی بریم که پنجره ای رو به طبیعت و کوه داشته باشه و از پنجره ی حمامش بشه چنین منظره ای را دید. شب قبلش که داشتیم برنامه ی افتتاحیه ی المپیک زمستانی ونکوور را می دیدیم نماهایی از شهر را دیدیم که بسیار زیبا بود. گفتیم شاید یک روزی رفتیم و آنجا زندگی کردیم.

شنبه شب خواب زیبا و عجیبی دیده بودی که به خیر تعبیرش کردیم. گفتی که بخشی از موهایت ریخته بود و گریه می کردی و سربالایی کوه را به سمت قله می رفتی و من را هم تشویق می کردی و دنبال خودت می کشیدی. در نهایت به قله رسیدی و رسیدیم و از بالا بر افق مسلط شدی. بهترین مناظر زیر پایت بود و من هم در حال رسیدن به تو در قله.

خلاصه که خیلی ویکند خوبی بود. آرامش و سر مستی.

امروز صبح رفتم دفتر دندی تا ازش فرم دانشگاه یورک را بگیرم. خیلی خسته و تحت فشار بود. با اینکه کار داشت با هم نیم ساعتی حرف زدیم و خیلی بهش اصرار کردم که به ما بگو تا هر از گاهی هر طور که شده کمکی کنیم. خیلی خوشحال شد و گفت که حتما این کار را می کند. واقعا داشت گریه اش می گرفت از شدت فشار کارها. بهش روحیه دادم و گفتم که دیدن او و افتخار آشناییش برای ما از جمله ی بزرگترین دستاوردهای استرالیا بوده است. اینکه هنوز هستند آدمهایی که معنی "بشریت" را مقدس می دارند و تعهد و مسئولیت در برابر غیر را وظیفه.

ظهر با هم رفتیم استخر و خیلی خوش گذشت. ویکند را نتوانستیم ورزش کنیم به همین دلیل امروز خیلی مشتاق ورزش بودیم. عصر با مادر حرف زدم و جند ایمیل به دوستانم در ایران. دیورز با مامانم که حرف میزدم بعد از مدتها درباره ی زندگیش و سونوشتش حرف زدیم و می دانم که می داند چقدر برایش ناراحت و چقدر از سرنوشتش دلگیرم. امیدوارم به قول تو بتوانیم روزی نه چندان دور برایش کاری کنیم. البته اون که بسیار از ما و نحوه ی زندگی مون راضیه و احساس افتخار می کنه. این حداقل دلخوشی منه و می دانم که متاسفانه تنها دلخوشی اون. به امید روزی که بتوانم برای روح و وجودش کاری کنم. نه فقط برای مامان، که برای مادر، برای خاله آذر، خاله فریبا و مامان و بابای تو خصوصا.

خب! با اینکه دیر شده بود و تاریک و تو هم خانه منتظرم نشستی و من مثل احمق ها این لحظات را دارم از دست میدم. اما اینها را نوشتم تا وقتی در آن خانه ی رویایی و زیبا با هم روزی نشستیم، این خطوط را بخوانیم و به لذت و خوشی یاد این روزها را دوباره گرامی بداریم.

تنها یک جمله اضافه کنم:
بی نهایت عاشقت هستم، بی نهایت.

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

به دنبال آلترناتیو


از امروزم راضی نبودم. با اینکه استخر رفتم اما احساس می کنم استخر رفتنم به اندازه ی مثلا دویدن به عنوان یک آلترناتیو و ورزش جایگزین برای هدفی که دنبالشم - که علاوه بر سلامتی و بیرون آمدن از خمودگی جسمی به ترکیب مناسب برگشتن هم هست البته اگه بشه گفت که من هیچ وقت هیکل و بدنی با ترکیب مناسب داشته ام- مناسب نیست. به غیر از آن، اینکه چون وسط روز میریم هم درس خواندنم و خستگی بعدش را تحت تاثیر قرار داده و هم خودم خیلی از وضعیت شنا کردنم راضی نیستم.

البته بی تاثیر نبوده و در مدت کم هم نمیشه خیلی انتظار داشت. بنابراین چون حرف تو درسته ادامه میدهم. اما فعلا مهمترین انگیزه ام خوشحال بودن و تاثیر مثبت روی تو گذاشتنه که داره این کار رو به خوبی انجام میده. خلاصه که با هم رفتیم استخر و بعدش هم دوباره برگشتم به PGARC.

صبح ها تا قبل از رفتن به استخر نسبتا خوب درس می خوانم اما بعد از اینکه بر می گردم بیشتر به بطالت می گذرانم. امروز هم سر نهار نیک آمد و نشستیم و از هر دری حرف زدیم و دو ساعتی وقتم رفت. از آرنت و بنیامین و آدورنو گرفته تا کار کانادا و اینکه یک شب تو هفته ی آینده سه تایی بریم سینما یا بیرون و حرف بزنیم.

الان که دارم می نویسم ساعت درست شش بعد از ظهره. تو رفتی خانه و قبلش خرید کردی و منتظر منی تا بیام و با هم دوتایی بشینیم و فیلمی ببینیم و احتمالا لبی تر کنیم. شاید فیلم A Prophet را ببینیم که همزمان دندی هم آورده و ما هم نسخه ی کامپیوتریش را داریم. به نوشته ی سایت و مجله ی Sight & Sound جزو بهترین فیلمهای سال 2009 بوده و فرانسویست. گفتم فرانسوی و یادم افتاد که حسابی فرانسه خواندن من هم منتفی شده این روزها و حتی تمرین هم نمی کنم.

برای ویکند باید کمی درس بخوانم و این کتاب را تمام کنم. احتمالا خانه پیش هم بمانیم و درس بخوانیم. تو هم کار درسی و نوشته ی آکادمیک داری که باید تشویقت کنم انجامش بدی. البته یک روز را که حتما بیرون میریم و استخر هم که باید بریم.

امیدوارم خوش بگذره و درس هم بخوانیم. از ایران هم خیلی خبری نمیشه به دست آورد. دیروز راهپیمایی بوده اما همانطور که روز قبلش بهت گفتم فعلا دعوا سر محل اشتباهی داره دنبال میشه. دولتی ها و رسمی ها فعلا سعی دارند تا سبز ها را به هر قیمت از "کادر" تصاویر بیرون بگذارند و احتمالا دیروز بسیار موفق عمل کرده اند. اما این نافی اصل رویداد نیست. اینکه سبزها در برابر رسمی ها به عنوان جنبشی معترض "وجود" دارند. وجودشان و تحلیل دادن این هستی احتمالا قدم بعدی رسمی ها و حکومتی ها خواهد بود، بنابراین سبزها هم باید به فکر آلترناتیو و زمین جایگزین بازی باشند تا کاملا دربرابر قدرت مسلط از کار افتاده و زمینگیر نشوند.

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

بیرون از اینجا و اکنون


امروز تو حالی نداشتی که به استخر بیای. من تنهایی رفتم و وقتی برای نهار پیش هم بودیم تو گفتی اصلا باور نمی کردی که من یک روز تنها برم استخر. از بس که از خودم ادا و اطوار در آورده ام این حس بهت دست داده بود. بد نبود، استخر خلوت بود و من هم کمی سعی کردم فشار بیشتری بیارم. هر چند خیلی موفق نبودم.

موقع نهار دوباره ظرف این چند روز تئو را دیدیم که داشت دنبال دوستاش در کافه پارما می گشت و به قول خودش گفت دیگه مسخره اش در اومده. موقعی هم که داشتم از سالن بیرون می آمدم "پرفسور" بهنیا را دیدم که به روی خودش نیاورد که من را دیده و بعد از اینکه نتونست از سلام کردن من فرار کنه با چند قدم فاصله لحظه ای سرش را برگردوند و تکانی داد. همیشه تو می گفتی که یه جوریه. تازه مثلا ما را هم خیلی تحویل می گیره. به هر حال از این دست آدمها کم نیستند و اینجا هم از نوع ایرانیش چندتای دیگه ای موجوده. مثلا نوابی نامی که در مرکز زمان گروه ماست و اگه یادت باشه یک روز برای من مقاله اش - که گزارش بود و نه مقاله- فرستاد با این شرح که فکر می کنم بد نباشد مسئولیت ترجمه و چاپ این مقاله را به شما بسپارم. هر چند که عمیقا معتقد بودم این مقاله باعث تحولی شگرف خواهد شد، اما متاسفانه تا امروز نه در ایران و نه در خارج موجی را بر موجب نشده است. گزارشی که خواندم و بهت گفتم "محورش" گزارشی از کتابهای موجود در گروه فلسفه ی علم دانشگاه شریفه با رویکردی کاملا تحقیرآمیز به دانشجویان آنجا. حتی وقتی از من شنید که در ایران فلسفه خوانده ام و قبلش رشته های دیگه ای مثل زمین شناسی و اینجا دارم فلسفه ادامه می دهم چندین بار گفت: خیلی جالبه. و وقتی پرسیدم چرا جالبه گفت همین طوری، اینکه کسی از ایران فلسفه خوانده باشه و بیاد اینجاها و باز هم بخواد و بتونه فلسفه بخونه. ای بابا! ولش کن.

تو الان آمدی و حوله ی من را گرفتی بری خانه و لباس گرمتری بپوشی و بیای با هم بریم Martin Place که قراره عده ای بیایند و جمع بشیم آنجا. بلاخره از نظر زمانی که حساب کنی اینجا زودتر از بقیه ی کشورها 22 بهمن میشه. این هم اولین باره که من و تو برای چنین مناسبتی میریم. هر چند که فکر می کنم برای اکثریت این اولین بار باشه. البته همین چند ایرانی که ما در دانشگاه دورآ دور می شناسیم افتخار نمی دهند. بعضی هاشون که پول و خرجی دولتی شون قطع میشه - تازه اگر اساسا مخالف نباشند. بعضی دیگه هم مثل موجودی که در بالا ذکرش رفت شان شون اجازه نمیده. بعضی هم کاملا در اینجا هم آواز این جمله اند که احتیاط شرط عقله. و هستند کسانی که معتقدند اصلا گور بابای بقیه ما که بیرونیم و خوش.

البته این تضمینی نیست که مایی که داریم میریم هم بیشتر بخاطر fun و در بهترین حالت آسودگی خیال از همراهی با "عزیزان داخل" دست به یک کار با سویه ی صدقه ای نزنیم. هر چند خیلی سیاه و بد بینانه هست، اما قابل انکار هم نیست.

به همین دلیل کاملا به این نکته باور دارم که آنهایی تاریخ را خواهند ساخت که در "اینجا و اکنون" باشند و نفی سلطه کنند. تکلیف ما هم مشخص است مایی که به لحاظ جغرافیایی در "اینجا و اکنون" نیستیم باید بدانیم که همواره در سایه خواهیم ماند مگر خودمان را به افق تحمیل کنیم.

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

سنگینی


فکر کنم امروز در استخر زیادی خسته شده ام و به همین خاطر الان که نزدیک ساعت 5 هست و تو می خوای بعد از کار برای خرید بری برادوی بلند بشم و با تو بیام. هم کمکت کرده باشم و هم زودتر برم خونه.

دیروز عصر که از دانشگاه آمدم پیشت با هم رفتیم و کمی در پارک پشت خانه قدم زدیم که خیلی بهمون چسبید. بعدش هم آمدیم خانه و تو سالاد درست کردی و نشستیم فیلم 9 را دیدیم. برای من که اصلا اهل فیلم موزیکال نیستم و تنها بخاطر بازی دانیل دی-لوئیس فیلم را دیدم، بد نبود و از بازی هنرپیشه ی مورد علاقه ام لذت بردم. تو هم فیلم را دوست داشتی. الان که بریم برادوی باید فیلم لوئیس بونوئل را پس بدیم که وقت نکردیم ببینیمش. امیدوارم دفعه ی بعد برسیم بگیریم و ببینیمش.

امروز خیلی درس نخواندم. هم خسته بودم و هم کتابم سنگینه و از همه مهمتر من بی نظمی می کنم. تو هم سر کار هم از کارت کسل شده بودی و هم تهویه های سر کار از کار افتاده بودند و هوا مناسب نبود و اذیت شدی.

آهنگی که رسول و دوستانش در ترکیه ساخته اند را گوش کردم که بد نبود. البته از کلیپش خوشم نیامد و به نظرم نشان دهنده ی ذهنیت ایدئولوژیک به معنای بسته اش بود.

اما امشب هم احتمالا فیلم ببینیم. مرد جدی از برادران کوئن. می مونه فردا که پنج شنبه هست و 22 بهمن. سر کار با ریتا چت کرده بودی و گفته بوده که تمام کسانی که می شناسه گفته اند که خواهند رفت برای اعتراض.

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

چای سبز، شکلات تلخ و شاستاکوویچ


دارم چای سبز می خورم و قبل از آن شکلات تلخ، همراه با اینها و نوشتن روزها و کارها در حال گوش کردن به موزیک کلاسیک از شاستاکویچ هستم که از شبکه ی رادیویی ABC کلاسیک پخش می شود. ساعت از شش عصر گذشته و تو خانه ای و من دانشگاه. صبح و عصر کمی درس خواندم اما خیلی راضی کننده نبود.

استخر خوبی رفتیم و بعدش هم رفتیم مینت و کاپوچینو با تارت توت فرنگی خوردیم. همین الان هم که دارم این سطر را می نویسم کنار صفحه باز شدن "جست ویپ" خبر داد که تو هم لپ تابت را در خانه روشن کرده ای. بهت که زنگ زدم گفتی از شدت گرما تا رسیدی خانه دوشی گرفتی و حالا هم احتمالا باید به کارهای شخصیت بررسی.

قبل از اینکه به استخر برم در راه "تئو" را دیدم که شب قبل تو بهم گفتی تئو گفته احتمالا مجبوره یک ترم درسش را تمدید کنه چون تزش برخلاف پیش بینی بیشتر از انچه که فکر می کرده کار داره. کمی با هم حرف زدیم و گفت که ناراحت و نگران نیست و واقعا تمام کردن تز در سه سال شدنی به نظر نمی رسید و بهتره از فرصت قانونیش استفاده کنه و این یک ترم را هم برای بهتر شدن تزش در دانشگاه بمونه. کمی بهش روحیه دادم و گفتم که مطمئنا از تصمیمی که گرفته پشیمون نمیشه بخصوص اگه به تزش از حالا نگاهی به عنوان کتاب در آینده هم داشته باشه. خیلی خوشحال شد که من و تو هم درباره ی تصمیمش متفقیم.

خب به غیر از خوراکی و خوش گذرونی امروز را چیزی نمی نویسم. چون واقعیتش هم اینه که در کنار درس اینها فعلا بخش عمده ی زندگی ماست. اما قطعا "تمامش" نیست و نباید هم باشه. فکر کردن، کار کردن، موثر بودن، نقد کردن و نقد شدن باید در کنار این سطور رنگ بیشتری بگیره. هر از گاهی اوضاع به نسبت بهتر میشه و بعضی اوقات هم نه خیلی.

فعلا باید به روحیه مون اولویت بدیم. کمی خسته شده بودیم که این دوره داره آرام آرام ائضاع را بهتر می کنه. بعد از سه سال پرفشار درس و زبان و کار و زندگی در جایی که هیچ ایده ای پیشاپیش ازش نداشتیم و هیچ کسی را هم نمی شناختیم - عجب حس جالبی بود ولی وقتی از در فرودگاه بیرون آمدیم و من آن عکس را با چمدانها روی چرخ و دستها به معنای رسیدن بالا گرفتم و بعد از عکس گفتیم خب حالا باید چی گار بکنیم- و یک سیستم درسی تماما متفاوت. شاید کم کم داریم جا میفتیم. و البته جالب اینجاست که جا نیفتاده باید بزنیم به راه و بریم یک سمت دیگه.

کلا زندگی من و تو و قبل از این دوره زندگی من بنا به شرایطش همیشه این حس عدم ماندگاری و جا افتادن را داشته که نه تنها بد نبوده که لذتهای خودش را هم کم نداشته.

باید کمی دیگه درس بخوانم و بعدش میام خونه پیش تو تا با هم فیلم 9 را ببینیم. دارم کتاب Social Philosophy after Adorno از Lambert Zuidervaart را می خوانم که اگه شانسم بزنه در دانشگاه تورنتو دوست دارم باهاش کار کنم.
ببینیم چی میشه.

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

یک ویکند خوب


دوشنبه صبح قبل از ساعت 9 هست و من بعد از اینکه با تو خداحافظی کردم و روی پلی که از سر خیابان City Road میگذره و تو آن طرف دانشگاه میری سر کار و من این طرف، آمده ام PGARC.

ویکند خیلی خوب و آرامی را گذراندیم و خیلی به هر دومون خوش گذشت. کوتاه بنویسم تا زودتر برم سر درسم که از نظر درسی خیلی عقبم و دیروز را درسی نخواندم.

جمعه شب با هم فیلم "ده" کیارستمی را دیدیم که سالها بود از ساختش می گذشت اما هیچ وقت برای دیدنش وقت نگذاشته بودیم. بد نبود. البته اگه بتونی خودت را از شر حاشیه هایی که در فیلم کیارستمی بعضی اوقات از اصل هم مهمتر میشه خلاص کنی. شنبه صبح دوتایی در یک صبح بارانی رفتیم "کمپس" و قهوه ای خوردیم. برخلاف اکثر اوقات که پشت میز می نشینیم شنبه از بس شلوغ بود پشت میز سرتاسری چوبی پشت پنجره نشستیم که بعد از مدتها آنجا نشستن و باران را دیدن و البته عطر و طعم قهوه را چشیدن خیلی بهمون مزه داد.

بعد از کمپس به خانه برگشتیم و تو سالادی را که قرار بود برای نهار به خونه ی تئو ببریم درست کردی و زیر باران رفتیم سمت کافه و شکلات فروشی "مکس برنر" و یک بسته شکلات هم برای تئو خریدیم و راه افتادیم. با اینکه باران می آمد اما کل گلیب را پیاده رفتیم. البته تو گویا ترجیح می دادی تاکسی بگیری اما به هر حال قدم زنان رفتیم و آخر کار که داشتیم می رسیدیم دیگه باران - که طی چند روز گذشته باعث سیل آمدن هم شده!- تند شده بود. تئو آدرس خانه اش را با مشخصات کامل داده بود چون می گفت تقریبا همه برای پیدا کگردن اینجا دچار مشکل میشن. ما هم شدیم. بلاخره آمد سر کوچه و راه را نشانمان داد.

آپارتمان کوچک و نو سازی بود. البته من از اندازه ی خانه که خیلی باریک بود خوشم نیامد حتی خود تئو هم برای گذاشتن میز نهار خوری در عرض دومتر آشپزخانه مشکل داشت و میز چرخدار خریده بود. اما برای یک نفر و بخصوص به قول تئو به عنوان هدیه از طرف پدر و مادر احتمالا خانه ی ایده آل به حساب می آمد.

نهار نوعی پستا درست کرده بود که برای ما تازگی داشت. پستا با گوشت استیک بجای سس گوشت. خیلی خوب و دلپذیر بود و به قول تو برای ما که خیلی اهل اسفناج نیستیم مطبوع بود. شراب خوردیم و درباره ی ایتالیا و ایران حرف زدیم. درباره ی تز نوشتن و کمی هم چلو زدیم. البته پر واضح که من برای اولین بار بود که اساسا دستم به چنین سازی می خورد. اما او برای ما در زیر باران و با شراب و نان و روغن ایتالیایی زیتون قطعه ای از باخ زد که خیلی زیبا بود. طبق قولی که بهم داده بود دوتا سی دی هم از کنسرت و تک نوازی های چلو ضبط کرده بود که در طول ویکند گوش کردیم و لذت بردیم. من هم به اون قول دادم چندتایی آهنگ اصیل ایرانی بفرستم. خودش که می گفت در سفرش با پدر و مادرش به هند خودش و پدرش که اون هم ویالن میزنه - البته دکتر مغز و اعصابه- خیلی از سی تار هندی خوششان آمده بوده.

موقع خداحافظی قرار گذاشتیم تا قبل از رفتنش به اروپا برای تعطیلات پایان دوره ی درسی و به مناسبت تحویل تز دکتراش دور هم جمع بشیم. بر گشتنی با اینکه باران می آمد اما دوست داشتیم در آن منطقه ی زیبا از فرعی های گلیب قدم بزنیم. داشتمی راه می رفتیم و با همدیگه درباره ی اینکه تئو علی رغم داشتن بسیاری از محسنات از جمله دانشجوی ممتاز بودن، آشنایی با موسیقی و نواختن ساز، دانستن چند زبان و داشتن خانواده ی موفق و خاص و بسیاری چیزهای دیگه، غم و تنهایی در زندگیش وجود داره که خودش هم گوشه هایی از آن را با ما نخواسته درمیان گذاشته و چه حیف که تنهاست و چه عجیب حرف میزدیم که اتفاقی "وراس" را دیدیم. پرفسوری که از شدت معلومات و آشنایی با فرهنگ های غیر عربی برای هر کسی پدیده است. چندبار تا کنون قرار بوده برای شام دور هم جمع شیم که نشده. به هر حال پرسید اینجا چه می کنید و گفتیم پیش تئو بودیم. نمی دانست خانه اش ان طرفهاست اما با خودش کاملا آشناست. بهمون گفت من چندبار سعی کرده ام با کسی آشنایش کنم اما نشده و خودش هم خیلی خجالتی و گوشه گیر است. گفت امروز چه برنامه ای داشت. گفتیم قراره با مادر و پدرش بره رستوران مراکشی و گفت معلومه باید هم دایما با آنها باشه.

ازش درمورد کتاب جدیدش که داره روش کار می کنه پرسیدم و اون هم از من پرسید در میان دو تز گیر کرده آیا باید عدالت را محور جامعه قرار داد یا بخشش را. و با شوخی و خنده از بی ربط بودن هر کدام و در عین حال مهم بودنشان گفتیم. قرار شد خیلی زود با هم قرار بگذاریم و بشینیم و گپی بزنیم.

در حال بر گشتن بودیم که از شدت باران به یکی از کافه های گلیب پناه بردیم و نیم ساعتی را نشستیم. اما از شدت باران کم نشد و بلاخره زدیم به راه و تا ایستگاه خودمون را رساندیم و با تاخیر سوار اتوبوس شدیم و رفتیم خانه. کمی خسته بودیم اما روز خوبی را پشت سر گذاشته بودیم. شب SBS فیلمی به اسم King گذاشت که دیدیم و با صدای باران شدید خوابیدیم.

شب قبل دو ساعتی را با تهارن حرف زده بودم. شنبه هم با مادر در آمریکا. می خواستم یکشنبه به مامانم زنگ بزنم که برامون پیغام گذاشته بود اما نشد. یکشنبه با تمیز کردن خانه شروع شد و بعدش رفتن به استخر. بهترین روز استخر بود. عجله ای نداشتیم و کلی تو آب هم بازی کردیم و هم تو چند نکته ی دیگه بهم یاد دادی. بعدش تصمیم گرفتیم عضویت مون را تمدید کنیم و به سه ماه تغییرش دادیم. حالا باید برای اینکه از نظر مالی به صرف مون باشه حداقل هفته ای 4 مرتبه بریم.

ساعت نزدیک دو بود که برگشتیم خانه. تو نهار درست کردی و من طرفها را شستم و کمی کتاب خواندیم و رفتیم سینما دیدن فیلم The Road. فیلم بدی نیود. اما حدس میزنم کتابش که تو تایید می کردی باید به مراتب زیباتر و دیالوگها پر محتواتر باشه. فیلم که تمام شد رفتیم دندی و یکی یک قهوه گرفتیم و دو ساعتی را نشستیم به کتاب خواندن. تو رمانت را داری می خوانی و من هم دیالکتیک روشنگری را.

شب برگشتیم خانه و کمی کتاب خواندن را ادامه دادیم و فرمهای دانشگاه یورک را که خواسته است پر کردیم و خوابیدیم. امروز هم قبل از استخر رفتن سر ظهر باید برم پست پاکت بگیرم و به تو بدم تا تو مدارک را آماده کنی و برگشتنی بفرستمشون کانادا. پاسپورت ها را هم دوباره باید بفرستیم سفارت ایران برای تمدید - اینبار با مدارک و فرمهای کامل شده.

عصر هم برای خردی باید بریم برادوی. باران می آید و روزها اصلا به تابستان نمیره. اما هوا خوب و دلنشینه. اوضاع خوبه بخصوص اگه وضع در ایران هم خوب باشه و درکنارش من هم درس بخونم که دیگه عالیه. خدا را شکر فوریه فشارهای اول سال را نداره.
حالا دیگه نوبت منه که به خودم کمی فشار بیارم.