۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

Off بودن


جمعه هم رو به پایان هست و من بعد از پشت سر گذاشتن یک روز کشدار و جدال با خستگی و خواب و بی حوصلگی و البته کمی هم درس خوندن که بد نبود، دارم میرم خونه. تو خانه ای و ساعت از شش عصر گذشته. قراره سر راه یک بطری شراب بگیرم و بیام و شب را با فیلمی و تاپاسی خوش بگذرونیم.

امروز تا قبل از اینکه بیام دنبالت تا با هم استخر بریم که کاملا تعطیل بودم و تو هم تا من را دیدی گفتی که چشمهام خواب خوابه. درسته امروز بخصوص تا بعد از ظهر کاملا Off بودم. بعد از استخر هم آمدم PGARC و با اینکه نشستم سر درس اما نفسم راحت بالا نمی آمد. به قول تو فکر کنم که داره به بدن نا آماده ام فشار میاد.

البته داریم میریم ورزش برای همین اوضاع. تو که خیلی خوشحالی و دایم هم میگی که چقدر روحیه ات بهتر و خوب شده و چقدر برنامه مون خوبه.

دیروز با بابات و مامانت حرف زده بودی و بهشون گفته بودی که داریم ورزش می کنیم و آنها هم خوشحال شده بودند که من بیشتر به فکر سلامتیم افتادم. بابات بهت گفته بود که ظرف هفته ی گذشته چندباری که داشته میرفت سر کار نتونسته رانندگی را ادامه بده و زنده کنار و بعد از مدتی تاخیر به سمت شرکت رفته. از بس که اوضاع کار و اقتصاد و وضع مردم بد و بهم ریخته و دورنمایش بیش از پیش تاریک شده که نفس برای کسی نمونده. گویا این روزها که در حوالی 22 بهمن هستیم اینترنت در تهران و اکثر شهرها تقریبا به طور کامل قطعه و اصلا امکان برقراری تماس و ایمیل و این جور چیزها در دهه ی دوم قرن 21 نیست.
ای بابا! حکایت ما هم شده حکایت دن کیشوت. البته با ورژن اسلامی و کاملا تراژیک.

فردا باید هم مدارک دانشگاه یورک را که نقصی داشته براشون بفرستیم تا قبل از ظهر که پست بازه و هم برای نهار دعوت به منزل تئو هستیم. به غیر از استخر و درس برنامه ی دیگه ای که بهت قولش را دادم اینه که با هم بریم فیلم The Road را ببینیم که تو رمانش را تمام کرده ای. این روزها داری یک رمان بلند که اسمش را الان دقیق به خاطر ندارم اما حتما اینجا می نویسمش و الا برای کادو تولد بهت داده می خونی از موراکامی.
من هم دارم با فرانکفورتی ها فعلا سر و کله میزنم و البته رمانی که برام خریده ای را باید شروع کنم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

دیالکتیک و استخر


داری میای دم در PGARC تا با هم بریم برادوی و بعدش هم خونه. ساعت نزدیک 5 عصره و من که صبح ها خوب درس می خوانم و بعد از استخر اما - که بین ساعت 12 تا یک هست و بعدش هم نیم ساعت نهار را با هم می خوریم و تو سر کار بر میگردی و من سر درس- داستان فرق می کنه و این دو روز که اصلا نتونستم درس بخوانم. خستگی و کوفتگی نمیذاره درسی بخونم و چیزی بفهمم.

واسه ی همین هم بهت گفتم بعد از کار تو همراهت میام برادوی و بعد هم بریم خونه.

امروز سه مرتبه با مادر تلفنی حرف زدم. صبح که از دهنم پرید و گفتم بخاطر طپش قلب میرم استخر که حسابی ناراحت شد و بهم ریخت. رسیدم دانشگاه بهش زنگ زدم که خیالش را راحت کنم که تا حدودی شد اما آخرش که گفت به برادرت زنگ بزن که رفته خونه ی جدید خیلی بابت اینکه - البته از روی خوش قلبی اما اشتباه- دایما سعی در توجیه رفتارهای غلط بابک و زنش با همه ی اطرافیان و حتی خودش را داره ناراحت شدم و بهش گفتم که مادر من بخاطر حرفها و رفتارهای زشت بابک از دستش ناراحت نیستم. ازش به دلیل رفتار و کردار بد و نامناسب خودش و همسرش با شما و مامان و خاله و ... بیشتر ناراحتم. خلاصه که حرفم را فعلا قبول کرد.

شنبه نهار - بعد از اینکه برنامه مون را با جی و پارتنرش این به دلیل اینکه خونه شون یک شهر دیگه است و ما هم وسیله نداریم بهم زدیم- دعوت هستیم خانه ی تئو که قراره هم برامون کمی چلو بزنه و هم چندتا سی دی کلاسیک بهم بده گوش کنم.

فردا هم که جمعه هست و آخرین روز کاری - البته نه برای من که دایم التعطیلم - هست. این روزها با نگاهی دیگه دارم Dialectic of Enlightenment را می خونم که بی نظیر و شاهکاره البته اگه استخر و خستگی بعدش بذاره.

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

سوغاتی


بعد از مقدمه ای که در پست قبلی نوشتم بذار درست و مطابق معمول بنویسم که دیروز - سه شنبه- چه روز رویایی و عجیبی با هم بعد از مدتها داشتیم.

من نسبتا خوب درس خواندم و تو هم بعد از اینکه من صبحش از پیاده روی برگشتم و بعدش با هم آمدیم دانشگاه و کارت تمام شد عصر رفتی استخر. طبیعی بود که انتظار نداشته باشی من استخر بیام چون هم صبح رفته بودم پیاده روی و هم روز قبل که تو حال استخر رفتن نداشتی با هم رفتیم پیاده روی و بعدش هم رفتیم خانه و کتابهامون را برداشتیم و رفتیم کافه دندی نشستیم و یک ساعتی کتاب خواندیم و قهوه ای با نان موز خوردیم و تو هم البته یک شام سبک سفارش دادی که شامل نان و زیتون بود. قبل از اینکه برسیم خانه هم با هم رفتیم کتابفروشی برکلو و تو برای من از فروشنده پیشنهاد کتاب مناسب خواستی. خلاصه اینکه شب قبل و صبحش من پیاده روی خوبی کرده بودم و تو قرار شد که خودت بری استخر.

البته برای اینکه غافلگیرت کنم و یک دفعه من را در استخر ببینی به غیر از اینکه خودم هم چنین انگیزه ای داشتم حرفهای دکتر هم که صبح با وقت قبلی که تو برام گرفتی و رفتم بی تاثیر نبود. دکتر بهم گفت دلیل طپش قلب مداومت این دوره بیشتر از هر چیز در مرتب ورزش نکردن هست. اما همینکه تو بهم زنگ زدی که کارت تمام شده و داری قبل از اینکه بری خونه استخر میری و برنامه ی استخر رفتن با هم را بگذاریم برای یک زمان دیگه پیش خودم گفتم پاشم و برم که باید زندگی را نو و تازه کرد و به هر دو مون انگیزه داد.

رفتم تو رختکن و با اینکه به هر حال خیلی راحت نبودم کارهام را کردم و همینکه از قسمت آقایان بیرون آمدم دیدم تو داری از قسمت خانها خارج میشی و میری سمت استخر. از پشت که بهت نزدیک شدم گفتم سلام. تو ناباورانه منو نگاه کردی و نمی دونستی آیا واقعا دارم میام استخر. با اینکه مایو تنم بود و حوله داشتم اما خیلی جا خوردی و نمی تونستی خنده و خوشحالیت را کنترل کنی.

خدا را شکر که با این کار از کابوس آن رفتار شرم آور روز شنبه ی قبل تا اندازه ای رها شدم. با هم رفتیم تو آب و تو یک ساعتی برای من وقت گذاشتی و یادم دادی که چه کنم و خلاصه اینکه عصر رویایی شد. با هم بیرون که امدیم تو از من پرسیدی باز هم میای یا نه دیگه. من هم گفتم بیا با هم بریم برادوی و از "ربل" که فروشگاه ورزشی آنجاست من یک مایوی دیگه هم بگیرم تا بتونم هر روز بیام. تو که باور نمی کردی که یعنی واقعا این همون آدمه یا نه همراهم آمدی و با هم رفتیم مایو خردیم و بعد رفتیم کافه ی "بدمنر" در گلیب چون هر دو گشنه بودیم و از آنجا هم رفتیم گلیب بوکس و بلاخره تو برای من به پیشنهاد فروشنده یک رمان مناسب خریدی که برای شروع رمان خواندن و داستان خواندن به انگلیسی مناسب باشه نویسنده اش کانادایی سری لانکایی الاصل هست که قبلا فیلم بیمار انگلیسی را از که اقتباسی از رمان اوست دیده ایم. اسم رمانش هست: Running in the Family از Micheal Ondaatje.

در کتابفروشی بودیم که اتفاقی تئو را دیدیم. خلاصه مثل دفعه ی قبل که او را حوالی برکلو دیدیم و باب آشنایی تو را با تئو من باز کردم و بعدش هم یک شب با مارک و جن و هریت دعوتش کردیم خانه، اینبار اون ازمون پرسید که اگه امشب آزاد هستید بریم شام بیرون. تو هم گفتی بریم. خلاصه تو رفتی برادوی تا برای نهار امروز نان بخری و من و تئو آمدیم دانشگاه و بعد از اینکه من وسایل را جمع کردم - چون تا تو گفتی داری میری استخر من هم زدم بیرون به هوای اینکه احتمالا بعدش بر می گردم سر درس- با تئو رفتیم بار هتل مالبورگ سر خیابان خودمون تا تو بری خانه و بعد بیای پیش ما. با تئو از موزیک و ساز تخصصی اش "چلو" حرف زدیم و از اینکه "چلو" زدن احتمالا تنها چیزی هست در دنیا که من حاضر بودم بخاطرش حتی فلسفه خواندن و تمام کتاب هایم را رها کنم و از چیزهای دیگه ای مثل مراحل پایانی تز اون که داره تا ماه دیگه تحویلش میده و برای چندمین بار ظرف این چند ماه میره ایتالیا و احتمالا برای خستگی در کردن سفری به آمریکا و اسکاتلند و چند کشور اروپایی دیگه خواهد داشت و اینکه خلاصه چقدر از اینکه با داشتن خانواده ای هنرمند و ثروتمند و تا حدودی اشراف منش توانسته استعدادهایش را شکوفا کنه و ... و البته تنهایی ناگزیری که هم من و هم تو در وجودش حس می کنیم و حتی آخر شب خودش هم به شوخی اشاره ای بهش کرد حرف زدیم تا تو آمدی و سه تایی رفتیم "چدی" رستوران تایلندی نزدیک خانه که قبلا یک بار با مامان و بابات و یک مرتبه هم سال قبل دوتایی برای "ولنتاین" رفتیم. با اینکه باران شدیدی گرفته بود موقع برگشتن به خانه خیلی خیس نشدیم چون از شدتش به مراتب کاسته شده بود.

نصف شب هم از صدای باران چندباری بیدار شدیم و حتی صبح هم با اینکه چتر داشتیم تقریبا خیس رسیدیم دانشگاه اما؛ خوب بود. به قول تو دیروز یک روز رویایی شد.

هر چند به لحاظ خرج کردن هم خیلی زیاده روی کردیم. با پول شام که تئو هم مهمان ما شد و خرید کتاب و مایو و کافه رفتن 200 دلاری خرج کردیم اما تصمیم من برای اینکه بیام استخر و بعد برنامه ریزی که کردیم و از امروز هم انجامش داریم میدیم خیلی بهمون روحیه داد.

دیروز قرار گذاشتیم که هر روزی که می تونیم سر ظهر بریم استخر. تو قرار شد که هم از یک ساعت نهارت استفاده کنی و هم صبح ها نیم ساعت زودتر بری سر کار تا راس 12 با هم بریم استخر تا یک و نیم ساعتی هم با هم نهار بخوریم و از آن طرف تو تا 5 سر کار باشی و من هم تا هفت و نیم PGARC درس بخوانم.

امروز تقریبا خوب پیش رفت تا آخر استخر. ساعت یک تو با الا قرار داشتی که گفته بود کتابهای من را میاره. خودم هم آمدم و تو بعد از نیم ساعت برگشتی سر کارت. من با الا یک ساعتی اضافه نشستم و اون بخصوص از من راجع به اینکه آیا دوستیش را با فلین ادامه بده در زمانی که ژاپن خواهد بود و احتمالا فلین در چین یا نه سئوال کرد و من هم بهش پیشنهاد کردم برای روابط انسانی و دوستی هرگز تقسیم کار و برنامه ریزی اداری جواب نمیده. اگر با هم خوشحالید آنقدر که به نظر ما میرسه که هستید حتما این تجربه را برای این دوره ی نه چندان بلند ادامه بده و حتی اگر در آخرش دیدی که نه یکی از شما دو نفر به دیگری پایبند نبوده برای تو که تازه آغاز جوانی است تجربه ی بزرگی خواهد بود. ضمن اینکه بهش گفتم من هرگز به نتیجه ی آنچه که "رسانه" به خصوص از نوع غربی و سرمایه داریش داره دایما تبلیغ می کنه مبنی بر اینکه "عدم تعهد" و پایبندی بین انسانها و بخصوص فروکاستن عشق به روابط جنسی محض خوشبین نیستم. ما در این خصوص حتی از حیوانات هم عقب تریم.

خلاصه اینکه بعد از خداحافظی آمده ام PGARC و الان که نزدیک به دو ساعتی می گذره هنوز درس بعد از ظهر را شروع نکرده ام. یکی از دلایلش البته خستگی و کوفتگی یک بدن نا آماده هست که قراره با تمرین و پیگیری و البته لطف و کمک تو آماده و قبراق بشه.

وقتی رسیدم تو برام این متن را ایمیل کرده بودی:

عشق من
تنها دار و ندار من
دنیای من
ازت ممنونم
از اینکه برای بردن زندگیمون به سمتی که لایقش هستیم ممنونم
از اینکه از هر تلاشی برای شادابی زندگیمون فروگذار نمی کنی ممنونم
همیشه ممنونت هستم
همیشه
همیشه عاشقتم
همیشه
همیشه
همیشه
این آهنگ رو امروز گوش دادم و یاد دوران دوستیمون کردم...دورانی که هرگز فکر نمی کردم به چنین زندگی پرباری با تو ختم بشه

عاشقتم

و البته آهنگ هم که دارم گوشش میدم آهنگ مورد علاقه ی تو از هایده یعنی "سوغاتی" است.
آره این بهترین عنوان برای این یادداشت خواهد بود. سوغاتی من به زندگی مون و البته یادم باشه که این روحیه و انرزی که امروز صبح تمام مدت داشتم و این شور و شوق که در خودم و تو و در یک کلام زندگی مون ایجاد شده را مثل یک سوغاتی باید عزیز بدارم و از دستش ندهم.
امروز صبح که داشتم آدورنو می خواندم بعد از مدتها و ماهها و شاید سالها حس گم شده ی قدیمی ام دوباره برای بارقه ای کوتاه در دلم بازگشت و روشن کرد درونم را که؛
بلند شو! به یاد آر تمامی آروزهایی را که داشتی. تمام افق هایی که قصد پیمودنش را کرده بودی.
به پا خیز که آنک زمانه ی تو و شماست.

آری! زبان لاتین و آلمانی خواندن. فلسفیدن. نوشتن و زیستن در نور و صدا و رنگ. فرهنگ را از آن خود کردن و فرهنگی شدن. دیدن و شنیدن و بیداری. به پا خیز که زمانه ی خواب ایامی است که به پایان رسیده است و گاه، گاه بیداری و آغاز زندگیست.

سوغات من در این عالم تویی که یگانه ترین سوغات ملکوت انسانی و تقدس زمینی منی. زیستن، سر فراز و شادان با تو. من دگر بار متولد شدم.
من دگر بار امروز از دستان تو زندگی را سوغات گرفتم.
ای جاودان من. تمام لحظاتم با تو و در کنار تو سوغات حیات است، بی شک.



یکی بیاد منو از آب بگیره


از دیروز که بعد از سالها مثل آدم تنی به آب زدم تا امروز که دوباره با هم در عین ناباوری تو - مثل آدم- آمدم تو استخر تا برنامه ای که برای رفتن به استخر دیورز با هم ریختیم و قرار شده اکثر روزها سر ظهر با هم بریم استخر دانشگاه تا...

خلاصه اش کنم:
حالا دیگه یکی بایست بیاد منو از آب در بیاره!

باید یادم باشه افراط نکنم. خلاصه اینکه تو پست بالا می نویسم چی شد که اینجوری شد. اما هر چی شده خیلی خوب شده و به هر دوتامون حسابی روحیه داده این برنامه ی استخر و ورزش.

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

فوریه گرم


دوشنبه اول فوریه
01/02/2010
ساعت نزدیک شش عصره و من دارم میام خونه پیش تو که تازه از سر کار رفتی خونه. قراره یا بریم پیاده روی و یا استخر. باید شروع به ورزش کنیم که خیلی موضع جسمی هردومون نسبت به سن و سال مون و بخاطر پشت میز نشستن دایمی خراب شده.

اما از ویکند بگم که بنا به دلایلی جالب نبود و البته خوبی و حسن خودش را هم داشت. اول از جمعه شب بنویسم که الا و فیلین آمدند و قورمه سبزی که می خواستند خوردند و تا دیر وقت هم نشستیم و گپ زدیم و شب خوبی بود. بچه های خوب و نسبت به هم سن و سال هاشون در همین جامعه بچه های متفاوتین. الا داره ژاپنی می خونه تا ترم بعد دانشجوی مهمان بره ژاپن. فلین هم قبلا این کار را درباره ی چین کرده و دوره ای هم آنجا روزنامه نگار بوده. محور حرفها بیشتر از تجارب فلین از نگاه چینی ها به غربی ها و کمی هم از درس و دانشگاه بود. البته نمی دانم چطور حرف به هم رشته ای تو "هونگویی" کشید که بچه ی با استعداد و پرخوان اما نا متعادل به معنای دقیق کلمه هست. گویا برای یک ترم توتور فلین بوده و فلین خیلی از خودش و دوستاهاش که صفحه پشت سر هونگویی می گذاشتند با خنده گفت. آره! جالب بوده که یک روز کلاس را تعطیل کرده و گفته که امروز نمی توانم درس بدم چون متوجه ی امر مهمی شده ام: من "گی" هستم. مسلما جالب و به معنای کاملا غیر تمسخرآمیز عجیبه. اما میزان غیبت در بین جوانان دانشگاهی در اینجا برام جالبتر بود. تو آخر شب گفتی که کلا از اینکه جامعه ی استرالیا دارای چنین خصوصیتی هست از خودشون و در محیط کار خیلی شندیه ای. به هر حال شب خوبی بود. البته الا یادش رفته بود که کتابهای من را بیاره و این هم جالب بود.
راستی این را هم اضافه کنم که فرداش که خواستیم نهار از باقی مانده ی خورش شب قبل بخوریم دیدیم که به غیر از سبزی و کمی لوبیا چیز دیگه ای توش نمونده. تو گفتی که چون می دانستی که برای اینها به هر حال گوشت غذای اصلی هست - با اینکه هر دوشون قبلا خیلی از این خورش خورده اند و به همین دلیل هم دوست دارن- خیلی گوشت در خورش ریخته بودی. اما به من و تو نه شب قبلش و نه فرداش چیزی به اون صورت نرسید.

اما از شنبه بگم که روز ناراحت کننده ای. بعد از یک هفته که از آن شنبه ی کذایی در استخر گذشته بود و آرام آرام حال ما بهتر شده بود. روز شنبه با هم رفتیم دندی و صبحانه ای خوردیم و تو رفتی خانه تا سر درس و مقاله ات بشینی و من هم پیاده رفتم گلیب تا به کتابفروشی ها سری بزنم و قدمی زده باشم.

طبق معمول بی فکری کردم و ولخرجی و باز هم مثل دوران ایران که تمام حقوقم میشد کتاب و هر چه داشتم بالای کتاب می رفت و بخصوص تمام پول مستمری در اردیبهشت میشد خرج نمایشگاه کتاب، اینجا هم دست از ان تجربه ی احمقانه بر نداشته ام و این جنون را ادامه می دهم- ناخودآگاه و نا خواسته. تو هم که اصلا نه آن موقع و نه حتی اینجا که خیلی خیلی وضعمون حساسه اعتراضی نمی کنه و همیشه با لبخند میگی خوب کردی بلاخره می خواهی فیلسوف بشی و این مسیر ماست و نیاز ما. بگذریم. بالای 100 دلار پول خرج کردم و با خوشحالی و البته حس گناه قدم زنان برگشتم سمت دانشگاه. اول رفتم برادوی و کمی خرید برای خانه کردم و رفتم دو سه تا فیلم گرفتم از بونوئل و برگمان که ندیده ایم و رسیدم دانشگاه.

اما نرسیده به PGARC از آنجایی که هم دستم سنگین بود و هم کمی تند راه رفته بودم و از همه مهمتر بدن ناآماده و دوره ی پرفشار عصبی داشتم، بعد از مدتها قلب درد بدی گرفتم. تمام قفسه ی سینه ام سنگین شده بود و درد داشتم. بعد از آن سفر دو سال گذشته به ایران که در هواپیما حالم بد شد و گویا سکته ی خفیفی کردم و بدتر از آن تو را از شدت وحشت داغون کرده بودم و از آن موقع دایما در نگرانی برای شرایط قلب من هستی، این بار خیلی اذیت شدم.

خلاصه به خانه که آمدم دیدم تو هم شرایط سخت و حال بدی را داشتی. گفتی که وقتی رسیدی خانه و لرز و تب و بهم ریختگی شدید داشتی و رفتی زیر لحاف و دو ساعتی را نیمه حال گذرانده ای.

هر دو نگران و خسته نشستیم و با هم حرف زدیم. همان حرفهای همیشه. همان چیزهایی که خوب می دانیم. اینکه خسته و عصبی بوده ایم و هستیم. اینکه باید بخصوص من آسانگیرتر شوم. اینکه تو کمی فضای خصوصی به من و خودت بدهی و ... . چیزهایی که می دانیم خواسته و ناخواسته در این مدت باعث شده اند ناراحتی های جسمی و خستگی روحی مون بیشتر به چشم بیان. اینکه باید به فکر سلامتی زندگی مون باشیم و این نمیشه مگر اینکه به سلامتی جسمی و روحی مون بیشتر توجه کنیم. موقع کار کار کنیم و درس بخوانیم و بنویسیم و فکر کنیم و موقع استراحت و نیاز به آرامش و تفریح و تمدد اعصاب این کار را انجام دهیم. نه مثل الان که بی نظم شده ایم و نه درست درس می خوانیم و نه درست استراحت می کنیم.

بخصوص من. باز تو که داری بار زندگی را به دوش می کشی و از نظر درسی هم بسیار بهتر و موفق تر از من عمل کرده ای. خلاصه اینکه بخصوص من هم دارم باعث ناراحتی خودم و تو میشم و هم دارم سد موفقیت هامون. باید یک فکر اساسی کنم.

یکشنبه هم تو نوشتن مقاله ات را ادامه دادی و من هم کمی درس خواندم. سر شب بود که تو مقاله ات را تمام کردی و فرستادیش برای ادیتور کتاب. من هم با کمی بی حوصلگی و طبق معمول بد خلقی خودم و تو را راهی بیرون کردم تا کمی هوا بخوریم. رفتیم "کوپر" و به مناسبت تمام شدن مقاله ی تو که من چند بار گفتم پدرمون را در آورد لبی تر کردیم و کمی از فینال تنیس اپن استرالیا را بین فدرر و موری دیدیم و برگشتیم خانه و آخر تنیس را خانه دیدیم.

با اینکه یکشنبه را به درس خواندن گذراندم - کاری که باید انجام می دادم و تو هم به مقاله ات - اما فکر کنم بخاطر خستگی از اینکه این چند وقت به لحاظ فکری درگیر کارهای خودم و البته مقاله ی تو بودم خیلی حوصله نداشتم. به همین دلیل هم هردومون وقتی می خواستیم بریم بیرون با بی حوصلگی و کمی اوقات تلخی از خانه بیرون رفتیم. البته فضا خیلی زود عوض شد چون به هر حال این اتفاق بسیار مبارک و مهمی بود که در زندگی ما افتاد. نوشتن اولین کار آکادمیک برای یک کتاب.

از این طرف هم امروز من آمدم و نشستم به هورکهایمر خوانی که ایمیلی از مجله ی Limina که یک مجله ی دانشگاهی برایم امد که؛ بله مقاله ی شما خوب و خواندی بود اما از آنجایی که چند نکته ی مبهم داشت و تعداد تغییراتش بعد از اینکه تمام پنج داور مجله آن را خواندند زیاد بود از چاپش معذوریم. خب! این دومین تلاش برای چاپ یک مقاله ی علمی/آکادمیک که ناکام شد. البته برخلاف دانشگاه ملبورن این دفعه کامنت ها را برایم بطور کلی فرستاده اند که اغلبشون به نظرم درست و دقیق آمدند. البته داره نکاتی که آنها اشتباه کرده اند و این هم شاید بیشتر به خودم بر میگرده که مقاله ام را برای مجله ای نیمه مرتبط فرستادم و نه یک مجله ی تماما فلسفی-سیاسی و یا با محوریت فلسفه سیاسی.

به هر حال دو درس داشت برایم که به تو هم گفتم. اول اینکه چاپ مقالاتم در سایر مجلات و سایتهای غیر دانشگاهی من را دچار این خطا کرده بود که تفاوت بنیادینی بین آن مقالاتم با این دست نوشته هایم نیست. دوم هم اینکه اگر تو دارای دایما دعوت به کار میشی و مقاله هایت با اعتبار بالا برای چاپ پذیرفته میشوند به دلیل اینکه خوب خواندی و تز خوبی نوشتی و در یک کلام؛ زحمت کشیدی چون این کار کاریست که باید برایش زحمت کشید و تلاش کرد.

با اینکه بهم گفتی حالا برای جای دیگه بفرستش. اما واقعیت اینه که به نظرم همانطور که قبلا هم بهت گفتم ایراداتش بیش از اینه که بشه با تغییر در فرم درستش کرد. به قول جان نوع نگاه بدیع و جالبه اما استدلالش خطاست. هر چند این ایمیل چندان با استدلال مقاله مشکلی نداشت و بیشتر به دنبال تثبیت و تایید مدعای من در ارجاع به تئوری های دیگران بود، اما این مقاله با چاپ نشدنش - اگر درست فکر کنم و دقیق تحلیلش کنم- احتمالا کمک بیشتری در دراز مدت بهم خواهد کرد.

باید ببینم که آیا واقعا این ترس هست که باعث تغییر شرایط در دو طرف جامعه میشه یا امید. شاید هم ترکیبی از هر دو در هر دوسوی حاکم و مردم. به هر حال مهمتر از این مقاله درک این موضوعه که خیلی راه پیش رو دارم و خیلی کار. و البته زمانم دایما کوتاه تر و کمتر خواهد شد. بهتره قبل از اینکه خودم و شرایطم و تو را به تحلیل کامل ببرم قدمی عملی بردارم در جهت آروزهامون.

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

رد توتوری


دیشب تا دیر وقت بعد از اینکه با هم دیگه از برادوی برگشتیم و خریدهای لازم هفته را سر جاهاشون چیدیم تو رو پا وایسادی و شام خورش امشب را برای مهمانها درست کردی. الان هم تو رسیده ای خانه و داری برنج را دم می کنی و من هم کم کم دارم جمع می کنم و میام خانه تا هم کمی به تو کمک کنم و هم میز را بکشیم سرجاش برای شام و کلا خانه را کمی آماده کنم.

امروز قبل از ظهر دیگه اینقدر دلم برات تنگ شده بود که آمدم پیشت و گفتم بیا بریم پارما چند دقیقه ای بشینیم و دل را خوش و چشمم را به نور وجودت روشن کنم. آمدی و نیم ساعتی با هم گفتیم و خندیدیم و بعد از مدتها خیلی بهمون چسبید. بهت گفتم و تو هم تایید کردی که داره حالمون کم کم بهتر میشه.

تو از طرف مایکل هم ایمیلی گرفتی که برای توتوری این ترم کارت قطعی است و از آنجایی که فیونا هم دیروز بهت پیشنهاد داده بود که برای این ترم دوتا کلاس برای او هم توتوری کنی و گفته بودی باشه داشتی روی کاغذ ساعتهای کاریت را حساب و کتاب می کردی. بهت گفتم علاوه بر اینکه کار خیلی سختیه و تمام وقتت را میگیره که هم دو تا لکچر را بشینی و هم سه چهار تا کلاس را توتوری کنی، باعق عقب افتادگی از خواندن و نوشتن خودت هم میشه که الان کار اصلیته. ضمن اینکه تا بخواهیم بریم کانادا با ان حجم برگه ها که باید تصحیح کنی و کاری که در دانشگاه داری می کنی دیگه هیچ انرژی و حالی برات نمی مونه تا ترم جدید را به سلامتی در کانادا شروع کنی.

قبول کردی و برای فیونا ایمیل زدی که متاسفانه نمی تونی برای اون هم توتوری کنی. من هم اتفاقی کلاسش را در سایت دانشگاه چک کردم و دیدم که کلاسی که ازت خواسته برایش توتور باشی علاوه بر اینکه به قول خودت کلی از حوزه ی کاری تو دوره کلاس مقدماتی بچه های سال دومه و خیلی از آدم انرژی و وقت می بره. خلاصه اینکه تصمیم درستی گرفتی. مایکل هم از مونته ویدئو برایت ایمیل زده بود که یک کلاس که قطعیه و باید ببینیم میشه دوتاش کرد یا نه.

امروز هم به لوکاچ خوانی گذشت. بد نبود اما باز هم وقتم بیشتر از اینکه مفید و درست هزینه بشه به بازیگوشی گذشت. باید آرام آرام این ساعات را درز بگیرم تا بشه کاری را که باید بکنم، شدنی بشه.

خب! فکر نمی کنم فردا و پس فردا بیام دانشگاه. فردا را که قراره با هم عصر بریم اپرا در فستیوال سیدنی و احتمالا صبحش هم میریم استخر. بلکه این شنبه تلافی آن شنبه را دربیارم. یکشنبه هم نمی دونم چی کار می کنیم. البته دیگه باید از هفته ی آینده متمرکز روی آدورنو و هورکهایمر کار کنم - بعد از چند ماه تاخیر. شاید از آنجایی که تو هم باید مقاله ات را آماده ی تحویل کنی من بیام دانشگاه و درس بخوانم شاید هم نه.

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

SAGE


پنج شنبه هست و ساعت نزدیک پنج. تو کم کم داری از سر کار بلند میشی و میای سمت PGARC تا از من پاکت های پستی را بگیری و ببری برای سفارت ایران در کانبرا پست کنی. بعدش هم قراره بری برادوی تا برای فردا شب که قراره الا با فلین بیان خونه مون و خورشت سبز - قورمه سبزی- بخورن گوشت بخری.

بلاخره بعد از چند ماه که قرار بود این بچه ها بیان فردا شب میان و علاوه بر اینکه بعد از مدتی می بینمشون کتابهای من را هم که الا سفارش داده بود میارن. دو تا کتاب فردیک جیمسون درباره ی آدورنو و مارکسیسم متاخر که Verso چاپ کرده.

باید اعتراف کنم که هر چه سعی می کنم اینجا درباره ی امور روزمره زندگی مون بنویسم، از آنجایی که بلاخره دانشگاه و درس اصل محوری این ایامه نمیشه بی توجه به این داستانها چیزی از زندگی مون نوشت. البته اعتراف می کنم که خیلی خوشحالم که اینطوره و الان سالهاست که من دانشگاه خانه ام شده، اما بدون برنامه و نظم کارم بجای پیشرفت و فکر شده حاشیه روی. بگذریم، قصدم از این مقدمه نوشتن خبر خوب امروز درباره ی تو بود.

امروز از انتشارات SAGE برات ایمیل آمد که برای نوشتن مدخل ایران در دایره المعارف شبکه ی اجتماعی با تو قصد همگاری و بستن قرارداد را دارند. باورت میشه! یادته وقتی با هم هر سال اردیبهشت می رفتیم نمایشگاه کتاب و سری به سالن ناشران خارجی میزدیم با چه حرارت و ذوقی کتابهای این قبیل ناشران را ورق میزدیم. حالا تو باهاشون قرارداد می بندی و نویسنده شون میشی. برای همینه که میگم تو افتخار منی. تو الگو و اعتماد به نفس منی. با اینکه حتی امروز هم مثل همیشه بارها بهم یاد آوری کردی که بدون راهنمایی و چه می دونم خط فکری دادن من تو نمی تونی پیش بری، اما بیا و از تعارف بگذریم. حالا نوبت توست. و در این مسیر نوبت من که به تو افتخار کنم. در واقع باید بگم حالا نوبت ماست.

داشتم فکر می کردم ببین چقدر آرام و بی حاشیه داری کارهایت را پیش می بری. واقعا آفرین. نگاه به رزومه ات بکن. برای مایی که با معیارهای جهانی از نا کجا و پرت آباد دانشگاهی آمده ایم. نگاهی به بخش مقالات چاپی رزومه و کارنامه ات بکن. این تازه آغازش هست. مقاله در مجله دانشگاهی، فصلی از کتاب دانشگاهی، مدخل برای دایره المعارف و... . آفرین افتخار من.

باید با نظم و تلاش بیشتر کار کنیم. من که تازه بعد از مدتها دارم دوباره شروع می کنم. و مطمئن باش فارغ از فکرهای باز دارنده باید بهتر و استوارتر جلو برم. باید تو را الگو کنم. باید امثال تو را الگو کنم.

امروز موقع نهار با پائولین همسر جان برای مقاله ات قرار داشتی. به قول تو خیلی لطف کرده بود و این همه راه را برای کار تو به دانشگاه آمده بود. و باز هم به قول تو باید یاد بگیریم. خیلی از مقاله ات راضی بود و خیلی تعریف کرده بود. تشویقت کرد که مقاله ی دیگری با زاویه ی استدلالی مشابه و البته متفاوت از نظر متمرکز شدن روی برخی زوایای فکری هابرماس و اضافه کردن دو توکویل بنویسی. درباره ی این مقاله هم بهت گفته بود که خیلی استدلال درست و دقیقی کرده ای و به عنوان یک هابرماس شناس بهت تاکید کرده که اعتماد به نفس خودت را در به چالش کشیدن نظر هابرماس حداقل در این کانتکس و زمینه بالا ببر و با صدای خودت و بلندتر استدلال کن که نظر هابرماس در باره ی Public Sphere در این مورد صائب نیست.

حالا با حرفهایی که امثال باب گودین، پائولین و دنی دارن بهت میزنن باید در مسیرت با ایمان بیشتری حرکت کنی و البته با خواندن و فکر کردن بیشتر.

من هم امروزم همچنان به وبر گذشت و وقت نکردم به لوکاچ خوانی برسم. با اینکه خیلی از برنامه ام عقبم و با اینکه به طرز غیر قابل جبرانی احتمالا از زندگی دانشگاهی و آینده سازی آکادمیک و مهمتر از همه شیوه ی تفکر و مسیر فکری، اما این تقدیری است که خودم و با علاقه انتخابش کرده ام و در آن و با آن روزگار می گذرانم. سعادتم همانطور که بابات از روز اول بهمون گفت اینه که ما هر دو در یک مسیر احساس خوشبختی و پیشروی می کنیم.