۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

روز استرالیا


سلام عزیزم. امروز چهارشنبه هست و من الان از پیش تو که بعد از کار آمدی و با هم رفتیم پست تا پاسپورتهامون را برای تجدید به سفارت ایران بفرستیم و در آخر هم نشد - بخاطر اینکه باید آدرس سه ایرانی که در اینجا ما را میشناسند می نوشتیم - و برگشتیم و بعد از اینکه زیر نم نم باران با بابات تلفنی حرف زدیم و بعدش رفتیم قسمت رزرو کتابخانه ی فیشر تا من کتابی را که امروز مناسب کار تو دیدم بهت نشان بدهم و تو اگر خواستی مقالاتش را انتخاب کنی و آخر شب من از آن قسمت بگیرم و بیام PGARC و برایت کپی کنم، برگشته ام.

دیروز دوتایی با هم بعد از اینکه تو ساندویچ درست کردی برای گرفتن عکس پاسپورتی به برادوی رفتیم و طرف آخرش هم بعد از یک ساعت توضیح عکسها را به سیاق پاسپورت استرالیایی آماده کرد، از شدت گرما همانجا ماندیم و رفتیم سینما فیلم Invictus که بد نبود و البته خیلی هم چشمگیر نبود. هر چند برای فرار از گرما خیلی راه حل خوبی بود.

بعد از انجا هم با هم رفتیم بوتانیک گاردن تا کنار آب و نسیمی که می آمد از شدت گرما کم کنیم. خوب بود. هر چند رطوبت خیلی راحتمان نگذاشت. اما هر دو بعد از مدتها کمی روی چمنها دراز کشیدیم و کتابهامون را خواندیم و میوه خوردیم و استراحتی در روز ملی استرالیا کردیم. مثل تمام این سالهای گذشته که اینجا بودیم در چنین روزی زدیم بیرون از خانه و تا بخصوص با دیدن شادی مردمی که به کشور و ملیت شون افتخار می کنند بیشتر به وضعیت احوال و ایام خودمون و کشورمون فکر کنیم.

سه سال پیش با کریستین رفتیم دارلینگ هاربر و شاهد کنسرت و روی آب و آتش بازی دیر وقت بودیم. دو سال پیش رفتیم سینما فیلم No Country for Old Men را دیدیم که بر اساس رمانی از مکارتی بود که تو این روزها داری رمان جدیدش را می خوانی.

امسال هم سینما و پیک نیک بود که خیلی خوب و آرامش بخش بود. غروب که برگشتیم کمی به خانه رسیدیم و بعدش هم تنیس اپن استرالیا را دنبال کردیم که بین نادال و اندی موری بود و نادال در حال حذف شدن بود که مصدوم شد و کنار کشید. ما هم خوابیدیم و امروز را با انرژی بهتر نسبت به چند روز گذشته شروع کردیم.

تو الان از خانه بهم زنگ زدی و گفتی که رسیده ای. من هم باید بعد از کمی درس خواندن برم کتاب تو را "اور نایت" بگیرم و اینجا کپی کنم و بعد بیام پیش تو.

فردا با پائولین قرار داری تا نظرش را درباره ی مقاله ات بگه و برای بهتر شدنش راهنماییت کنه. من هم که کمی وبر خواندم و از فردا باید دوباره لوکاچ بخوانم تا برسیم به فرانکفورتی ها و ببینیم چه می شود.

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

من فرو رفته ام


یکشنبه- دیروز- با اینکه نه من و نه تو حال و هوای خوشی نداشتیم و به شدت فرسوده ی دیوانه بازی روز قلب من بودیم. تو اصلا چیزی به روی خودت نیاوردی و صبح که چشمای قشنگت که کاملا قرمز و متورم از اشکهای دیورز بود را باز کردی به خنده به من گفتی برنامه ی امروزمون چیه و از من پرسیدی که دوست داری چی کار کنیم. من که هنوز هم نمی تونیم باور کنم چقدر موجب آزارت شده ام، در درونم حرفی برای زدن نداشتم.

بلاخره دوتایی با هم رفتیم برای صبحانه به دندی. جایی که همواره از فضاش لذت برده ایم. صبحانه ای خوردیم و درباره ی برنامه های درسی و زندگی مون حرف زدیم. با اینکه حال و هوامون بهتر و خیلی آرام شده بود اما هر دو کاملا افسرده بودیم و هنوز هم هستیم. تو از من و ناراحتی بخاطر من و من از خودم و ناراحتی بخاطر تو.

بعدش با اینکه گفته بودند احتمال بارندگی هست اما به اصرار من رفتیم سمت "بوتانیک گاردن". جایی که تو همیشه دوست داشتی و داری و کمتر پیش آمده که بریم. در راه سوار بر اتوبوس بودیم که تو اتفاقی چشمت به "کمپر" در QVB افتاد و گفتی جالبه حراج 50 درصد گذاشته. به اصرار من از اتوبوس پیاده شدیم و رفتیم و باز هم به اصرار من کفش پاشنه بلند راحتی که تو به توصیه ی دکتر باید بپوشی را خریدیم و از آنطرف رفتیم سمت بوتانیک گاردن. در راه از جلوی "آرت گلری" که رد میشدیم گفتم بریم یک سری به نمایشگاه جدید موزه بزنیم. نمایشگاه های متفاوت و جدیدی در طبقات مختلف آمده بود و برگزار شده بود. ما از نمایشگاه طراحی سیاه قلم دیدن کردیم که یکی دو کار بی نظیر داشت. بعد هم گروه فرانسویی متشکل از گیتار و فلوت و خواننده ی زن برای بچه ها و والدینشان در طبقه ی همکف به زبان فرانسوی آمدند و موزیک نواختند و خواندند و بچه ها هم کمی رقصیدند و بعد از آن رفتیم به سمت بوتانیک گاردن.

البته قبل از آن به دو اتاقک چوبی که دو طرف در وردی و دور مجسمه های رومی-فلزی در ورودی نصب شده بود رفتیم که طرح خیلی جالب و ابتکار ایده ی خلاقانه ای درش به خرج رفته بود. مجسمه ی اسب با سوارش و نیزه ی بلند سوار در اتاق خواب و به روی تخت خواب آمده بود و مجسمه ی فرشته ی سوار آن طرف در ورودی با اتاقی که به دورش طراحی و نصب شده بود تبدیل به سر فرشته در روی میز جلوی تلویزیون و سر اسب در کمد ظروف شده بودند. جالب بود. اگر گادامر معتقد است که موزه ایده ی متناقض نمایی است و ما جیزها را از زمینه و ظرف زمانی-مکانی شان جدا می کنیم و در موزه در کنار هم بی توجه به نا متعارف بودن افق و جهان شان قرار می دهیم. در اینجا و با این طرح به نظرم رسید که حالا موزه در خانه و به خانه آمده و در واقع خانه ای غیر طبیعی- خارج از عرف خانه سازی در آسمان. اتاقی معلق در میان هوا و زمین و حالا همه چیز بی زمان و مکان شده است و شاید هیچ چیز دیگر زمان و مکان نخواهد.

از موزه به بوتانیک گاردن که رسیدیم اتفاقی دنی و لنرد و فرزندانشان - آریل و ساشا- را دیدیم. صبح قبل از اینکه از خانه بیرون بیاییم تو سری به ایمیلت زدی و دیدی که دنی مقاله ات را خوانده و با کلی کامنت برایت باز پس فرستاده. با اینکه ایرادات مهمی به بخش تئوریت گرفته اما در نهایت گفته که باید اعتراف کنم کارت عالی است و باید بعد از این مقاله روی ان برای کار مفصل تری وقت و انرژی بگذاری. ضمن آنکه اظهار ناراحتی کرده بود که برایت آن طور که شایسته ی خودت و کارت بوده توصیه نامه به دانشگاه های کانادا نداده و خیلی متاسف بود. اما تو روحیه ات عالی بود و میگفتی اگر کسی مثل دنی استاد راهنمایت بود حتما کار بسیار بهت و قابل توجه تری را به عنوان تز و پایان نامه ات ارایه داده بودی. و واقعا درست می گویی. چون کترین به شاهد همین بلاگ واقعا برای تو زحمتی نکشید و کاری نکرد. اتفاقا دلیل اصرار بیش از حد و بی موردش مبنی بر اینکه بیا و با من دوره ی دکتریت را هم همینجا بگذران همین آسودگیش بابت کار با توست. به هر حال تو با تلاش خودت تا اینجا آمده ای و تا کنون علاوه بر چاپ مقاله و پیشنهاد چاپ تزت به عنوان کتاب و حالا چاپ مقاله در کتاب دانشگاهی و جدیدا هم که پیشنهاد نوشتن یک مدخل در دایره المعارف سال آینده درباره ی اینترنت و جنبش مدنی را در کارنامه داری. واقعا که یگانه و بی توقع راهت را کوبیده و جلو آمده ای و بسیار جلوتر خواهی رفت اگر که من به فکر روح و جسمت باشم.

کمی دوتایی در بوتانیک گاردن نشستیم و بعد قدم زنان از جلوی اپراهاوس رد شدیم و رفتیم کافه ی فرانسوی در راکس و نهار سبکی خوردیم و ساعت نزدیک هفت بود که سوار بر اتوبوس به سمت خانه راه افتادیم.

خانه که رسیدیم من جاروی هفتگی را کردم و کتابخانه را مرتب و تو هم آشپزخانه را تمیز کردی. با مادر حرف زدیم و شب تو رمانت را خواندی و من کمی درباره ی زیمل.

امروز هم تا این لحظه که نزدیک ساعت 2 هست و من تازه از پیش تو بعد از نهار برگشته ام نمی توانم فکرم را از کاری که کرده ام و آزاری که داده ام آزاد کنم. صبح کمی درس خواندم و کتاب تئوری سوژه ی بادیو که درخواست داده بودم کتابخانه برایم بیاورد را کپی کردم و در اینجا داستان این دو روز را نوشته ام.

موقع نهار هر جند چندین بار گفتم که نمی دانم چگونه تو مرا بخشیده ای و تو بارها گفتی اصلا فراموش کرده ای و فقط نگران حال منی و نمی دانی چرا من اینگونه بی تاب و بی قرار و افسرده شده ام من گفتم باید این دوره را پشت سر بگذاریم و بگذارم. من از خودم بی گانه شده ام. همان شنبه شب به این نتیجه رسیده ام.

چند وقت است که شعر نخوانده ام. رمان. چند وقت است که درس نخوانده ام و کتاب. و از همه مهمتر چند وقت است که فکر نمی کنم و افسرده و روزمره شده ام. به گواه نوشته های همین جا. من فرو رفته ام.

باید برگردم. باید. می توانم و می خواهم و تنها با کمک و بخشایش تو، با مهر و نور وجودی تو می توانم آنی شوم که باید می شدم. یا حداقل به آن نزدیک شوم. تنها با مهر و عشق تو می توانم و می خواهم.
من فرو رفته ام. اما می توانم باز گردم، شاید هنوز. دستم را بگیر ای یگانه مهربان بی منت من.
دوستت دارم. بیش از همیشه. بسیار بیش از همیشه. من بار دیگر متولد خواهم شد اگر که تنها تو یاریم کنی.
من تو را بیش از آنچه که همیشه باور داشته ام می توان کسی را دوست داشت و پرستید دوست دارم و می پرستم.
جاودان باشی عزیزترین.

شنبه روز بدی بود


خواهم گفت که چرا من لیاقت بخشایش هم ندارم. خواهم نوشت که چرا من هرگز لایق تو نبوده و نیستم. خواهم گفت که من چقدر بی تحمل و بی تابم. چقدر خودخواه و نادان. چقدر... بسیار.

جمعه بعد از اینکه از دانشگاه به خانه آمدم تو داشتی با مامانم تلفنی حرف میزدی و من رسیدم و کمی هم من با او گپ زدم و گفتیم از شدت گرما داریم میزنیم بیرون. و دوتایی و تنهایی با هم رفتیم در ابتدا "فانکی" که موزیک زنده داشت اما از بس گرم بود ننشستیم و رفتیم بار "بنک هتل" که بار خوب و مناسبی است، شب که هنوز هوا گرم بود و دم دار و مرطوب با خنده و خوشی خوابیدیم و شنبه را از سحرگاه آغاز کردیم.

من گفتم زودتر به استخر برویم، چرا که می دانستم در شلوغی و تردد زیاد آدمها در استخر راحت و آرام نیستم. بعد از سالها با وضعیتی نه چندان مناسب، نه به لحاظ روحی و نه جسمی. به هر حال با کمی رفتیم. قبل از رفتن من گفتم که اگر شلوغ باشه در آب نمیام تو شروغ به شوخی و سر به سر گذاشتنم کردی و من که آرام هم نبودم عصبی تر شدم. رفتیم و حسابی هم شلوغ بود. هم تو از عصبی بودن من ناراحت شده بودی و هم خودم خیلی کنترلی بر اعصابم نداشتم.

با اینکه تو گفتی بگذاریم برای یک روز دیگه اما من گفتم نه. اما هم در رختکن و هم در حاشیه ی استخر خیلی خوش و راحت نبودم. به هر حال تو از یکی از کارکنان استخر خواستی تا عینک من را برایم درست کند و من منتظر نشستم و تو آمدی پریدیم در آب. البته قسمت عمیق و البته منی که سالهاست دیگر شنا نکرده ام و البته استخری که برای شنای حرفه ای تعبیه و خط کشی شده است و ... . شروع به کرال پشت رفتن کردم که تا نیمه های راه نرسیده بودم که احساس کردم اکنون قلبم از شدت طپش و ضربان از سینه ام بیورن میزنه.

واقعا احساس کردم که هر آن سکته خواهم کرد. طپش از قبل از رسیدن به استخر و در راه با شوخی تو شروع شده بود اما حالا بدن نا آماده در استخر خودش را حسابی در فشار می دید. تو سعی کردی کمکم کنی که من بعد از اینکه ازت خواستم دست از سرم برداری و تو بخاطر نگرانی دایم دور و برم بودی شروع به بد خلقی و چرت و پرت گفتن کردم. بلاخره تو رفتی کنار و منی که از شدت درد سینه احساس می کردم در حال سکته ام خودم را به زور دوباره به انتهای خط رساندم و با پای بریده شده که نمی دانم در کجای استخر زخم شده بود به پله ها رسیدم و بیرون آمدم. در رختکن هم معذب و ناراحت بدون اینکه احساس آرامشی از لخت بودن خودم و دیگران داشته باشم لباسم را عوض کردم و بیرون آمدم. یک ربع بعد هم تو آمدی و رفتیم. با اینکه من خیلی سعی کردم خودم را آرام کنم و به تو گیر ندهم اما طبق معمول نشد و شروع کردم به فرافکنی و تند روی. اما اینبار خیلی خیلی بی انصافی کردم و همه چیز را از چشم تو می دیدم. تو هم البته سعی کردی قانعم کنی که تو مقصر نیستی اما مگر من گوشم بدهکار بود.

خیلی بد خلقی کردم هر چند معتقد بودم که تو با شوخی بی جا و بی مورد و البته عدم کمک مناسب به من در بوجود آمدن این داستان بی تقصیر نبودی - و البته هنوز هم این ایراد را نابجا نمی دانم اما خیلی تند رفتم. تو چند باری از من خواستی که متوجه ی رفتارم باشم- به بهترین شیوه هم سعی می کردی این را به کن بفهمانی. اما قلب درد و بدن درد من از یک سو و براندن سیم از سوی دیگر باعث شد دایما داد و بی داد کنم.

به هر حال به دلیل قرار داشتن با نیکولو ساعت دو رفتیم به "کوپرز" و به قول تو وسط این داستان حالا با نیکولو که داشت از موضوعات بی مورد و به قول تو بعضی از افتخارات احمقانه اش می گفت. شنبه روز بدی بود. روز گرم و وحشتناک. هوا به بالای چهل و چند درجه رسیده بود و شب اخبار گفت گه بی سابقه بوده. بعد از خداحافظی با نیکولو به خانه برگشتیم و در حالی که اوضاع می رفت آرام بشه و من از تو خواستم که برای خوردن چایی بیایی و هم من و هم تو بابت درد خسته و فرسوده بودیم دوباره سر حرف باز شد و دوباره من شروع به داد و بی داد کردم و دایم چرت و پرت گفتم و گفتم و گفتم تا تو که سردرد و سرگیجه داشتی با چشمانی بسیار اشکبار گفتی اگر من این چنینم که تو می گویی و بعضی چیزها را هرگز نفهمیده و نمی فهمم چرا با من زندگیت را ادامه می دهی.

یک لحظه به خودم آمدم. نمی دانستم دارم چه می کنم و چه می گویم و چرا ادا و اطوار در می آورم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. تا سر کوچه رفتم و دیدم حتی ذره ای هم نمی توانم بابت رفتار و گرفتارم به خودم حق بدهم. شاید برخی از ایراداتم درست باشد اما مجوزی بابت رفتار تند و عصبی به من نمی دهد. انهم در برابر تو که محترم ترین آدمی هستی که دیده ام. صبور و بردبار و قانع و محترم.

سریع برگشتم. سریع. به سرعت از تو که داغونت کرده بودم عذر خواهی کردم و کمی با هم حرف زدیم. اما هر دو می دانیم که خیلی چیزها شاید خدشه دار شده است. نمی دانم. امیدوارم که بتوانی مرا ببخشی. امیدوارم که واقعا بتوانی تا حد امکان به من فرصت بازگشت بدهی. با اینکه می گویی و می دانم تماما راست می گویی که تو برای من و اینگونه بی طاقت شدنم ناراحتی، برای ناآرام بودنم، برای کلافه بودنم و برای من.

اما من از خودم، از تو و از زندگی پرمهرمان، از زندگی زیبا و یگانه ی مان شرمنده ام. می دانم لایق تو نیستم. می دانم مستحق بخشایش نیستم. اما خواهش می کنم مرا ببخش. فراموش کن شنبه را. شنبه روز بدی بود. من از شنبه بدتر. و تو مثل همیشه بخشاینده و مهربان. خداوند مرا نخواهد بخشید؛ نیک می دانم.

شنبه غروب با بادهای ناگهانی و بارانی کوتاه اما سیل آسا. هوا عوض شد. مثل روحیه ی من. هوا 20 درجه ای خنک شد و باد مطبوعی شروع به وزیدن کرد. من و تو هم شب نسبتا آرامی را پشت سر گذاشتیم. شبی که روزش دیگر توانی برایمان باقی نگذاشته بود. تو در سکوت و با آرامش و البته با سردردی بی محبا به رختخواب رفتی و من با قلب دردی از کارنامه ی ننگین رفتارم.

تو در ظاهر مرا بخشیده ای اما منی که نیک می دانم همسر و یگانه وجود مقدس زندگیم، فرشته ای است با نغمه ی درون، با آرامش از قال و قیل روزگاران و همسالان. بخشاینده و بزرگوار است و محترم ترین وجود عالم برای من. نکند در نا خودآگاهش آرام آرام از من فاصله گرفتن را آغاز کند. که من خواهم مرد. بی تو. همین منی که دیوانه بودم و شرمنده ترینم امروز.

نکند که من با دستان خود، آتش زندگی مان را کم فروغ می کنم. نکند که این منم، من که خدای ناکرده، نغمه ی درونی همسرم را نالان و ناگوار می کنم. وای بر من. وای بر خسران کنندگان. خداوند مرا نخواهد آمرزید؛ من خود نیک می دانم.

هرگز آمرزیده نخواهم شد، هرگز


لعنت به من. لعنت به منی که تو را چنان آزردم که حتی امروز - دوشنبه- بعد از گذشت دو روز نمی توانم به رفتارم و کاری که با روح و روان تو کرده ام فکر کنم. چنان کرده ام که به واقع از خودم تصویری بدیع و نفرت بار در یاد خودم بر جا گذاشته ام. گفتم و می دانم که به حق گفته ام که رفتارم حتی شایسته ی بخشایش نیست. هر چند که بسیار غمگین و آزرده ام و تو بسیار مهربان و بخشاینده، هر چند که تو مرا بخشیده ای و به گفته ی خودت شنبه روزی را از ذهن زدوده ای اما از قلبم و قلبمان چیزی زدوده نخواهد شد. دریغ و هزاران بار افسوس که امروز و اکنون به این نتیجه ی ناگوار برسم که من هرگز لیاقت تو را نداشته و ندارم. خداوند نیز مرا نخواهد آمرزید؛ نیک می دانم.

لعنت به من.

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

وز نو آدمی


جمعه 22 ژانویه، ساعت پنج و نیمه. تو از سر کار رفتی خانه و حالا هم برای خرید هفته با چرخ خرید رفته ای برادوی. منم که دانشگاه هستم و دارم رادیو ABC classic گوش میدم و بعد از کمی درس خواندن، اینترنت بازی می کنم. امروز بهتر از دیروز درس خواندم اما هنوز خیلی مونده تا به برنامه هام برسم.

قرار بود عصر برای دیدن جن و پارتنرش بریم باری در نیوتاون که گویا به دلیل کاری که پسره دارم قرارمون منتفی شد. فردا هم قرار داریم تا صبح بریم استخر - من فکر کنم بعد از 10 سال باشه که بیام استخر- بعدش هم برای نهار با نیکولو در کوپر قرار داریم. اولش اصرار داشت که باید خونه مون که من گفتم به دلیل گرمای هوا که نزدیک 40 درجه هست و خونه ی ما خودش حسابی گرمه، اون هم سرظهر بهتره بریم یک جایی که کولر داشته باشه. برای غروب هم که قراره با هم بریم "دمین" و در فستیوال سیدنی بخش کلاسیک را گوش بدیم. به گمانم که خوش بگذره و البته حسابی هم خسته بشیم.

دیروز هم بعد از اینکه آمدم خانه و دیدم تو افتادی به جان حموم و گردگیری کردن دلم نیامد بهت بگم بریم کمی قدم بزنیم. اما بعد از اینکه گفتم باید سلمانی برم تو گفتی بیا الان بریم. بلاخره پنج شنبه بود و مغازه ها تا دیر وقت باز هستند. رفتیم برادوی و من یک سلمانی جدید را امتحان کردم که راضی نبودم اما از قبلیه بهتره. به هر حال برای من هیچ وقت "مو" مقوله ی جدیی نبوده. بخصوص اینکه اصلا همینکه تا این سن و سال هنوز هم کاملا طاس نشده ام جالبه.

یکشنبه هم باید درس بخونم بلکه کمی چبران مافات کنم. امروز که بنا به دلیلی دوباره و البته از یک منبع جدید داشتم کمی درباره ی مارکس می خوندم و دلم نیامد که بخش زندگی نامه اش را بی تامل ورق بزنم، دوباره و چندباره تحت تاثیر روحیه و زندگی و ایثار این نابغه قرار گرفتم. بلاخره باید یک جوری از این آدمها و این زندگی ها الگو بگیریم هر چند مشکل اصلی من نداشتن پشتکار و از اون مهمتر، قدر عافیت ندانستن و فرصت سوزیه.

در مورد من که کاملا صادقه: وز نو آدمی!

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

آغاز دلسرد کننده؟


برای من که از مدتی قبل امروز را نشانه کرده بودم تا بشینم و درست و حسابی درس بخوانم، امروز هم روز از دست رفته ای شد. کمی درس خواندم. کمی هابرماس. اما نه تنها آنطور که باید نخواندم که بیشتر به حاشیه گذشت.

امروز 21 ژانویه هوا نزدیک 30 درجه و الان هم ساعت از پنج و نیم گذشته. تو بعد از کار رفته ای خانه تا از شرکت "دل" بیایند و لپ تابت را درست کنند. دیروز هم طرف نیامد و مثل روز قبلش من را الاف کرد. البته عصر که تو آمدی خانه با هم رفتیم و کمی در پارک پشت خانه راه رفتیم و شب هم فیلمی دیدیم به اسم Adam.

صبح به پیشنهاد تو برای این روز که قرار بود من بکوب درس بخوانم رفتیم کمپس و تو برای همکارت کیمبرلی که تولدش بود یک بسته قهوه هم خریدی.

خب! روز داره تمام میشه و من با کوهی از مقالات نشسته ام اینجا. البته خیلی ناراضی نیستم به قول تو شروع کردن خودش کار مهمیه. واقعا که راست میگی. برای من کار رسیده به جایی که فعلا شروع کردن دوباره هم خودش خوبه. اینکه مفید و پر تلاش بخوانم فعلا دور از دسترسه.

خیلی بد شده ام. از هیچ چیزم راضی نیستم. نه از درس و کار کردنم، نه از ورزش و رسیدگی به سلامتی، نه از فراغت و تفریح و نه به خصوص از رسیدگی کردنم به روحیه و زندگی مون. از هیچ چیز.

اما فکر کنم اولین کارم باید این باشه که از نق زدن بی وجه خودم دست بردارم و بیشتر به آنچه که - ولو در حد نه چندان چشمگیر- از دستم برای زندگی و ایام مون بر میاد فکر کنم و کار.

خب این هم یک نوع آغازه. هر چند خیلی محافظه کارانه و دلسرد کننده. امیدوارم خود فریبی دوباره ای را آغاز نکرده باشم. روزهای بعد نشان مون خواهد داد. امیدوارم.

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

گریه ی سعدی به پایان نرسید


دیروز خیلی زود از دانشگاه برگشتم خونه تا قبل از 12 خونه باشم که از "دل" بیان و کامپیوتر را درست کنن. طرف گفته بود بین 12 تا 5 عصر میاد. و البته اصلا نیامد. تمام روزم تحت تاثیر این داستان و با تنبلی و تو سایت دانشگاه یورک و تورنتو چرخیدن گذشت.

عصر که تو از سر کار آمدی به شرکت دل زنگ زدی و خلاصه بعد از کلنجار قرار شد امروز بین ساعت 4 تا 5 بیاد. الان ساعت نزدیک به دو هست و من باید پیش از 4 برم خونه. دیروز به پیشنهاد تو از بس هوا خوب بود رفتیم پیاده روی و ساعت 7 عصر هم رفتیم سینما دندی فیلم Up in the air را دیدیم. من بیشتر از تو از فیلمش خوشم آمد و البته تو هم راضی بودی. بعدش تو که کمی حالت سرماخوردگی داشتی گفتی دلت سوپ می خواد و رفتیم همون بغل؛ کافه چینکوئه. من چیزی نخوردم و تو هم سوپت را خوردی و رفتیم خونه.

ناصر زنگ زد که رسیدند و بعدش هم با مامانت کوتاه حرف زدی و تا خوابیدیم نزدیکای 12 شده بود. صبح زود از بس که خواب اعصاب خورد کن دیدم بیدار شدم. من در این بلاگ فقط بنا به تعمدی که دارم از زندگی روزمره مون گفته ام. بعد از این هم همینه اما واقعا نمیشه خیلی مسائل را بی ربط به "کل" داستان و آنچیزی که پیرامونت می گذره ببینی و بنویسی. خواب درباره ی ایران و اوضاع دوستان و مردم. درد و تاریکی. داشتم شعر می گفتم که از خواب بیدار شدم. جالبه من که اصلا استعداد شعر نداشتم و ندارم و سهمم از این مقوله ی جاودانی لذت شعر خواندن و لذت متن بوده، داشتم شعر می گفتم. یادم نیست چه بود اما در رابطه با ایران و در ایران بود. بیدار که شدم فقط بیت آخرش سر زبونم بود و بعدش هم پرید. تنها یک سایه ی محو از آخرین مصراعش یادمه که تازه دقیق هم نیست. چیزی نظیر این؛ گریه ی سعدی به پایان نرسید. "سعدی" جالبه. برای منی که با سعدی کمتر از حافظ و شاملو ارتباط داشته ام و البته بیشتر از مولانا و دیگران. جالبه چون سعدی برای من نقض تئوری عرفان زدگی روح ایرانی است. حافظی که در افسانه ها یک شبه و با یک خواب حافظ شد. نه حافظ تاریخی که کوشید و خواند و فکر کرد و بالید. و نه فقط حافظ، اکثر بزرگان تاریخ و فرهنگ ما در این روحیه به افسانه و "یک شبه" چیزی شدن و "یک دفعه" سر به سنگ خوردن و ... چیزی شده اند. مولانا، بابا طاهر، عطار، بایزید، ابراهیم ادهم، غزالی ها، ابولحسن خراقانی و... . سعدی در این میان نمی گنجه. چرا چون خیلی عقلانیه. چون عالم و عاقله. خلاصه بودن سعدی آن وسط جالب بود.

تو هم شب قبلش خواب زیبایی دیده بودی. خواب دیده بودی که با دیگران به دیدار پاپ رفته ای - خدا وکیلی ورژن تو از سعدی هم جالبتره، پاپ!- و پاپ داره به مردم انار میده. به تو که میرسه انارها تمام شده و از همراهانش می خواد که برای تو انار بیارن و انها هم دوتا انار به پاپ میدن تا به تو بده. گویا انارهای بسیار بزرگ و درشتی بوده که با دان کردن نیمی از یکی شون تمام کاسه پر میشه. انار! بهترین و دوست داشنتی ترین میوه از نظر من. خواب قشنگی بود. امیدوارم تعابیر خوبی هم برای ما و ایران و مردم داشته باشه.

امروز کمی درس خوندم و چون بعد از مدتها نشستم سر درس - تازه خیلی محدود- هم حس خوبی دارم و هم از سنگینی بحث کاملا خسته و گیج شده ام. برای من "هورکهایمر" همیشه شخصیت و متفکر جالبی بوده. اما امروز بیشتر با طرح فکریش آشنا شدم.

دقیقا! باید در این وضعیت در جستجوی فضای مناسب برای مقاومت و تغییر بود. فضایی که بتونه امید به آینده ی بهتر را زنده نگه داره. تنها با نقد عقلانیه که ممکنه تصویر بهتری برای آینده ساخت. تصویری رویاگونه. تصویری که شاید تنها امکان شکستن سلطه باشه. حداقل فکر کردن بهش هنوز امید به مقاومت را زنده نگه می داره.