۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

تمام کردن اولین مقاله از یک کتاب


این سومین پست امروزه. دارم میرم خونه. قراره برم شراب بگیرم و یک فیلم خوب بعد بیام خونه تا با هم جشن تمام کردن مقاله ی کتابت را بگیریم.

آره! تمامش کردی. به سلامتی. می دونستم این کار را دوباره می کنی، اما نه اینقدر آسوده. با راحت و آسانگیری کارهای سخت.

فردا را باید در خانه بمانم تا از دل بیایند و لپ تابت را درست کنند. تو سر کار خواهی رفت و من در خانه. تو کار خواهی کرد و من لابد مثال همیشه بطالت.

توصیه نامه ی دانکن را گرفتم. توصیه نامه ی پل هم رسید. امیدوارم کارگر شوند. هم برای تو و هم برای من.

باب که به تو گفته که باید از این به بعد در انتخاب مجلاتی که مقاله هایت را می خواهی چاپ کنی دقت بیشتری کنی. از نظر "فیلسوف فیلسوفان سیاست" مقاله ی قبلیت به مراتب وزین تر از مجله ی دانشگاه ملبورن بوده. خب! به سلامتی شروع کرده ای.
من هم خواهم آمد. مثل همیشه پشت سر تو.

سلام به زندگی


اینجا و اکنون. دوشنبه هجده ژانویه. ساعت یازده و بیست و یک.

18/1/2010
11:21


زندگی آغاز میشود. به گونه ای دیگر. به شکلی بهتر. با امید. با هزاران آرزو. برای تو برای ما برای همه. برای انسان. برای همعصرانم. برای هموطنانم. برای آنها که اینجا و اکنون در عالم به امید روزهای بهتر تلاش می کنند. برای آنها که به شرافت هنوز ایمان دارند. برای آنها که خیر می اندیشند و نیک می زیند.

زندگی دوباره آغاز میشود.

راه سوم هنوز متولد نشده است. ما در آغاز عصر بزرگ به انتظار روزگار تازه با ایمان و امید به انسان و شرافتش ایستاده ایم. ما خود راه سومیم. ما. من "ها". تو "ها". ما راه سومیم.

زندگی به گونه ای دیگر آغاز خواهد شد. زندگی آغاز می شود. باید خواست و کوشید. باید بخواهیم و ایمان داشته باشیم به شرافت انسانی.

راه سوم هنوز آغاز نشده. راه سوم ماییم. "من" و "تو". ما. ما "ها". باید که آغاز شویم. این سر آغاز راه سوم است اگر بخواهیم و به ایستیم.

سلام به زندگی.

ما بی هیچ کم و کاست


دوشنبه 18 ژانویه ساعت از ده و نیم گذشته. من تازه رسیده ام دانشگاه و تو امروز را مانده ای خانه تا یکبار دیگر مقاله ات را از اول بنویسی. تازه بعد از اینکه تو به شرکت "دل" برای لپ تاب زنگ زدی و گفتند گارانتی شامل بازیابی اطلاعات روی حافظه ی دستگاهت نمیشه و فردا میان فقط یک "هارد" تازه برات نصب می کنن، با هم رفتیم "کمپس" یک قهوه خوردیم تا تو با روحیه و قبراق باز هم بشینی پای مقاله ات.

البته تو از همون دیروز عصر که از خانه ی ناصر و بیتا برگشتیم تا دوستشون مرتضی که کارش کامپیوتر و طراحی سخت افزاره ببینه می تونه کاری برای لپ تابت بکنه یا نه و نشد، نشستی و شروع به نوشتن دوباره کردی. دیروز صبح بعد از اینکه ناصر بهمون گفت با مرتضی ساعت 11 خونه شون قرار گذاشته و شما با لپ تاب بیاین اینجا، رفتیم و دو ساعتی نشستیم و نشد. بعدش رفتیم خرید هفته رو کردیم و برگشتیم خانه و من خانه را جارو زدم و تو نهار درست کردی و آشپزخانه را جمع و جور کردی و خریدها را مرتب کردی و ساعت 4 نهار خوردیم و تو کمی نشستی به مقاله ات فکر کردی. اینکه چگونه و از چه زاویه ای بنویسیش چون فقط نصف مقاله را که برای میشل فرستاده بودی و او هم خیلی پیشنهادها داده بود و تو تغییرش دادی و حالا نه تغییر داده را داری و نه ادامه ی مقاله را و نه رفرنس ها را.

ساعت 6 با بیتا و ناصر از قبل برای خداحافظی و گپ زدن در کافه ی "ماکس" قرار داشتیم و با اینکه ظهر آنها گفتند که بخاطر مقاله ی تو بهتره برنامه را بهم بزنیم و همین الان خداحافظی کنیم، تو گفتی نه و رفتیم با بچه ها دو ساعتی بودیم و آنها رفتند خانه تا وسایلشون را بردارند و بعد از تحویل کلید به دوستهای بیتا که برای این یک ماه و نیم خانه شان را اجاره کرده اند برن فرودگاه. ما هم برگشتیم خانه و تو کمی نوشتی و چون من تمام شنبه عصر و یکشنبه را بابت داستان از دست رفتن مقاله ی تو ناراحت بودم و کلافه - البته برخلاف تو که دایما می خندیدی و می گفتی کاریه که شده و مسئله ای نیست از اول می نویسم و واقعا هم روحیه داری- گفتم زودتر بخوابیم. و خوابیدیم.

صبح جواب ایمیلت از طرف ادیتور آمده بود که اصلا مسئله ای نیست و یک هفته ی دیگه برام بفرستش. خیلی حال هر دومون را خوب کرد. به همین دلیل هم رفتیم کمپس و علاوه بر حرفهای قشنگ و قول بهم مبنی بر درس گرفتن از این حادقه که باید منظم و آکادمیک زندگی کنیم، من بهت کارت پستالی را جمعه عصر از "برکلو" خریده بودم و دائما راجع بهش حرف زده بودم دادم. البته راجع به کارت حرفی نزده بودم. گفته بودم که من عکس خانه مون را کانادا دیده ام و تو می گفتی نشانم بده و چه شکلیه و ... و من می گفتم کوچیک و جالب.

در واقع نقاشی روی کارت که حالت سیاه قلم داره تصویر یک خانه ی کوچک و ساده و بچه گانه هست با درختی در کنارش و هلال ماه هم بالای سرش و دوتا پنجره ی کوچک طرفینش و دودکشی در بالا که ازش قلب های صورتی به آسمان داره میره. به همین دلیل خریدمش و گفتم این خانه ی من و تو در هر کجای عالمه. این مختصات وجود ماست.

هم روی پاکتش و هم توی خودش برات نوشتم و ازت تقدیر و تشکر کردم بابت این همه عشق و بزرگی که نثار زندگی و وجودمون کرده ای. می دونستم دوستش خواهی داشت. و داشتی.

الان هم در چت نوشتی که کارته روبه روته و داری می نویسی. ازم قول گرفتی که از همین الان زندگی منظم و آکادمیک را شروع کنیم و گفتم باشه. با اینکه خیلی کار دارم و این دو هفته را کاملا از دست داده ام اما باید ادامه را دریافت و در می یابم.

زندگی آکادمیک! شنبه که خانه ی جان و پائولین رفتیم و یکی از شاگردان مسن جان به اسم پل که من هم باهاش همکلاس بوده ام آنجا بود و با هریت، شش نفری دور هم در بالکن نشستیم و راجع به همه چیز حرف زدیم - از داستان لپ تاب تو و ایران گرفته تا لذت خواندن رمان به انگلیسی که هنوزز در من ایجاد نشده و البته تلاشی هم برایش نکرده ام تا اظهار ناراحتی جان و هریت بابت رفتن ما به کانادا و تا دیدن گلدانهای پر از گوجه و سبزیجات جان که تازگی به کاشتنشون روی آورده و حرف زدن راجع به آخرین کار سایمون کریچلی و پرسیدن من از جان راجع به لوکاچ و ... - خلاصه حرف کشید به اگنش هلر و سفر اخیرش به سیدنی و استرالیا و داستانهاش با جان و پائولین که همواره آنها را تاحت تاثیر قرار میده مثل اینکه حتی وقتی باهم برای پیاده روی رفته بودند و گیاهی را دیده بودند اگنش راجع به آن هم تئوری خاص خودش را داشته. پائولین می گفت اگنش روزانه حتی اگه هیچ طرحی هم نداشته باشه در ساعت مقرری میشینه و می نویسه. و معتقده نوشتن بسیار بسیار مهمه. تنها در سایه ی تولیده که چیزی حتی به شکل ابتدایی متولد میشه. باید ثبت بشه و انگاه داستان آغاز خواهد شد. خلاصه که خیلی روی هر دومون تاثیر داشت.

زندگی آکادمیک! یعنی فکر کردن، خواندن، نوشتن، تغذیه ی مناسب روحی و جسمی، تحرک مناسب فکری و بدنی و البته دردمند بودن و خلاقیت.

شب خوبی بود البته من بسیار ناراحت مقاله ی تو بودم اما تو خودت راحت و آسوده و با ایمان به کاری که باید بکنی و خواهی کرد نشسته بودی. من هم مطمئن بودم و هستم. من به تو ایمان دارم. در زندگی ما تا کنون و احتمالا بعد از این هم چنین خواهد بود که من خط داده ام و افق را دیده ام اما تو ما را پیش برده ای و راه را باز کرده ای. من تنها با تو و فقط با تو کامل می شوم و باید بشوم تا حدی که لیاقتش را دارم باید تلاش کنم نه همین قدر که هیچ است و ناچیز.

تنها چیزی که باعث جلو رفتن ما خواهد شد همین ایمان و عشق به یکدیگر است. همین. نه می خواهم و نه می توانم به فضای بی تو فکر کنم. چون بی تو من من نیست و نیستم.

خوابی که شنبه صبح برام تعریف کردی هنوز قلبم را درد می آورد. خوابی رازش که دلیل نوشتن "روزها و کارها" شده تا به امید سالهای بسیار طولانی و دور و دراز روزی و روزگاری با هم به خوشی بنشینیم و این ایام را بخوانیم و مرور کنیم و بخنیدیم و در جهان بهتری با سایرین به این روزها بنگریم.

اینکه من بی تو باشم و تو نباشی. اینکه تو در نبودن فیزیکی ات، اما دائما روحی در کنارم باشی و کلافگی من را در چنین حالی ببینی. حال من بی تو. که بدان دیگر منی نخواهد بود بی تو. حالی که تو را بسیار آزار می دهد. مثل همین لحظه که قلبم را می فشرد. مثل همین جا و اکنون که نفسم را به شماره انداخته. نه نگو! نمی خواهم بشنوم. به تو گفتم که من بسیار ضعیفتر از آنی هستم که باورت هست. نمی توانم و نمی خواهم. اینکه تو بخواهی در نبودت به بود من "نابود" کمک کنی که آ تو می توانی و باید به زندگی و ایام باز گردی و از این دوران و این برزخ گذر کنی. نه! بگذار بماند در پس قصه ها. نه! چه بسا آنجا هم نه. نمی خواهم بدان جایی بدهم. نمی توانم. نمی خواهم که بتوانم. و تو نیز از من نخواه. ما با هم ماییم و با هم ما می مانیم و با هم ما میشویم و ما خواهیم بود. ما با هم نیست میشویم و هست. ما؛ من و تو. ما؛ تو و من. بی هیچ کم و کاست.

زندگی! چه آکادمیک و چه غیر. ما باید زیست کنیم زندگی مان را. ما. بی هیچ کم و کاست. به دورترها بیاندیش. به آن سوی روزگار کنون. با هم. ما. من و تو. تو و من. ما. آنگاه را ببین که در پس ایام و دورهها و دهه ها و سالیان باهم نشسته ایم و به این ایام با خوشی می نگریم و زندگی زیسته را تجربه ی دوباره ای می کنیم، برای آنچه که پیش روست و باید زیست. سلام به آن ایام و سلام به این روزها.

سلام به عشق و سلام به زندگی. سلام به جاودانگی. سلام به ما. تو و من. ما. ما بی هیچ کم و کاست.

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

روز عجیب


همین چند دقیقه پیش مقاله ی کتاب را تمام کردی و تا آمدی برای "جن" بفرستی، لپ تابت هنگ کرد و سیستمش کلا هنگ کرد. باورم نمیشه. درست زمانی که کار را تمام کردی همه چیز پرید. اما روحیه ی تو که واقعا مثال زدنیه من را بیشتر شوکه کرده. بهم گفتی، زندگی همینه. طرف یک عمر کار و زحمتش تو یک لحظه زلزله در هائیتی - حادثه ای که دیروز اتفاق افتاده - از بین رفت. این که یک مقاله بیشتر نیست.

وقت می گیرم و باز از اول می نویسمش. پاشو بریم خونه ی جان تا دیر نشده که منتظرمون هستند.

پف! واقعا که احسنت به تو. بهت افتخار می کنم.

امروز روز عجیبی بود. صبح از خوابی که برام تعریف کردی و تمام روز بهم قلب درد داد، این هم از این داستان. خدایا! کمکمون کن.

بریم و برگردیم، فردا می نویسم.

۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

اینجا و اکنون


جمعه 15 ژانویه ساعت 3 و ربع هست و مطابق معمول این ایام من دانشگاهم و تو سر کار. مطابق معمول من به بطالت می گذرونم همه چیز رو و تو داری هم کار می کنی و هم شبها نشسته ای و مقاله ات را داری می نویسی.

داشتم الان از بی حوصلگی یک فیلم می دیدم که تصمیم گرفتم بشینم سر درس و اینقدر تن پروری نکنم. دیشب که تو بهم گفتی خیلی وضع هیکلم و شکمم بد شده و چاق شده ام، درس هم که نمی خوانم، زبان و فرانسه و ... هم که رفته پی کارش و بنابراین تفریح هم تفریح نیست وقتی کار نمی کنی.

دیروز عصر با هم رفتیم و مدارک دانشگاه تو را هم فرستادیم کانادا و به سلامتی منتظر پذیرش مون هستیم. توصیه نامه ی پل هم که لطف کرده بود و پست کرده بود رسید و گذاشتم دوشنبه با نامه ی دانکن بفرستم دنشگاه تورنتو. البته نمی دونم که در نظر گرفته میشن یا نه.

این یکی دو روز را هر دو با بی انرژی بودن و خستگی مفرط پشت سر گداشته ایم. البته تو در این شرایط هم کارت را می کنی و من در هیچ حالتی نه. واسه ی همین هم از دست خودم دیگه بریده ام و الان گفتم بعد از نوشتن پست کوتاهی در اینجا می شینم سر کارم.

فرداشب خانه ی جان دعوتیم و برای یکشنبه هم ناصر و بیتا را می بینیم که دارن شبش به سلامتی میرن ایران.

جمعه 15 ژانویه و بیش از نیمی از روز رفته. اما هنوز هم برای کمی مفید بودن و مفید ساختن ساعتهای باقی مانده فرصتی هست. البته اگر از همین حالا شروع کنم. از اینجا و اکنون.

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

شروع تازه


خدا را شکر با اینکه از نظر روحی و جسمی خسته و تا حدودی فرسوده ایم، اما دیشب و امروز را خیلی خوب و آرام شروع کردیم. دیروز بعد از نوشتن پست "روزها و کارها" رفتم برادوی برای خرید. با اینکه واقعا سینه ام سنگین بود اما دیدم بهترین کار برای اینکه روحیه مون را عوض بکنم اینکه که با هم شرابی بخوریم و فیلمی ببینم و کمی آرامش بگیریم در کنار هم.

روحیه ی تو بر خلاف من اینجوریه که اهل غرولند کردن نیستی و در خودت می ریزی هر آنچه که باعث ناراحتیت میشه و همین هم احساس خطر را برای من باید بیشتر کنه. جون سموت تو ممکنه خدای ناکرده به فروپاشی روحیت منجر بشه. به هر حال با این فکرها بود که کلی خرید مواد لازم خانه را کردم و آمدم پیشت. با اینکه تو هم خیلی ناراحت و خسته بودی اما بلافاصله با کمی با یکدیگر صحبت کردن و نوازش همدیگه حالمون بهتر شد. بعد بساط "تاپاس" و شراب را براه کردیم و فیلم ایرانی کسی از گربه های ایرانی خبر نداره را که تازه دنلود کرده بودیم دیدیم. سایتی که این فیلم را گذاشته بود را چند روز پیش من پیدا کردم و برای ناصر فرستادم تا چک کنه و ببینه سایت قابل اعتمادی هست یا نه. فیلم را هم او دانلود کرده بود و بهمون داد.

دیروز که اتفاقی بهم گفت راستی چند وقتیه که یک سایت دیگه را پیدا کرده و آدرسش را برام فرستاد دیدم که کلی از این فیلمها را که دانلود کرده از این سایت برداشته اما مدتها بود که به ما چیزی نگفته بود. البته حق هو داره چون ما دانلود نمی کنیم و تازه بنده ی خدا هر چی که دانلود می کنه به ما هم میده.

دیروز سر نهار ناصر دوباره درباره ی تزش با من حرف زد و مشورت کرد. به قول خودش از نظر تئوری بنیادش قوی نیست، اما با توجه به روحیه ای که داره و اهل کاره - هرچند مثل تمام ما ایرانی ها دقیقه ی نود - امیدوارم تزش را به سلامتی تمام کنه.

بلاخره دیروز کترین خانم هم لطف کرد و نامه ها را بهت داد. البته بدون هیچ معذرت خواهی و با کلی هم منت. تو هنوز مدارک دانشگاه تورنتو را برای خودت نفرستادی و منتظر ریز نمرات ایرانت هستی. اما تصمیم گرفتیم تا فردا صبر کنی اگه هنوز آرت فکالتی نداده بود فردا مدارکت را بفرستی و این یکی را بعدا. من که به گرفتن پذیرش تو خیلی امیدوارم. بخصوص با مقالاتی که چاپ کرده ای. به نظر من که حتی برای دکترا هم شانست بالا بود اما خودت ترجیح دادی با بنیاد بهتر و قوی تری کارت را برای دکترا آغاز کنی و همانطور که من بهت گفتم باید لذت درس خواندن و یاد گرفتن را هم ببریم. به همین دلیل برای یک فوق لیسانس دیگه اقدام کرده ای.

امروز تو مرخصی گرفته ای و در خانه ای تا مقاله ی کتاب دانشگاهی جنبش های اجتماعی را که در انگلیس چاپ خواهد شد بنویسی. با اینکه دیشب خیلی گرم بود و ما هم خسته و با اینکه خیلی نتونستیم بخاطر گرما و این داستانها خوب بخوابیم، صبح بعد از تلفن به مادر برای صبحانه رفتیم بعد از مدتی به دندی تا هم کمی خنک بشیم و هم روحیه مون را بهتر کنیم و آماده ی کار و زندگی در این دوره. صبحانه خوردیم و کمی حرفهای قشنگ زدیم و برگشتیم خانه و من کیفم را برداشتم و آمدم PGARC. در راه بودم که تو بهم زنگ زدی که ویزای استرالیامون بلاخره آمده اما برای تو نوشته اند حق کار نیمه وقت داری و نه تمام وقت و این یعنی بهم ریختن همه چیز و البته طبق قانون اشتباه شده بود. پیش خودم گفتم خدایا دیگه نه. دیگه بسه. توان یک داستان جدید دیگه را نداریم.

قرار شد تو پیگیری کنی و بهم خبر بدی. بهت گفتم اگه این افسر هزار ساله ی پرونده ی ما - نیک سالاکاس- که حسابی همه چیز را با تاخیرهایش بهم ریخته متوجه ی داستان نشد، بهش بگو با ویزای خودت می تونی تمام وقت کار کنی. چون بدون کار تو اصلا زندگی مون پیش نخواهد رفت. خدا را شکر چند دقیقه ی بعد زنگ زدی که طرف گفته نه اشتباه شده و حق کارت تمام وقته. پف! به خیر گدشت.

خب سر ظهره و نزدیک یک. برم و آرام آرام استارت کار و درس و مقاله هایم را بزنم. از طرف رضا برام ایمیلی آمده که جند روز پیش بچه های دوره ی لیسانس به همراه دکتر مراد خانی دور هم در نجاری آقای طوسی جمع شده اند و یاد قدیم و من را هم کرده اند. دکتر به رضا برای پیغام حزم و احتیاط و موفقیت داده و ایمیلم را خواسته. از جسین هم نوشته که دادگاهش همین روزهاست و پدرش دوباره در بیمارستان. آرزوی بازگشت آرامش و خوشی از پیروزی و بهروزی برای تمام بچه های وطنم دارم.

آروزی یک شروع تازه.

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

خسته، فرسوده و مچاله، اما امیدوار


نمی خوام الان چیزی بنویسم. باشه فردا که کمی حالم بهتر شده باشه - امیدوارم- انوقت می نویسم. فقط بگم ساعت پنج و نیمه و هوا 35 درجه. امروز تمام روز زیر آفتاب رفتم خانه و این ساختمان و آن ساختمان دانشگاه برای درست کردن و جمع آوری مدارک لازم برای گرفتن پذیرش دانشگاه در کانادا. دلیل اصلیش هم اشتباهات پی در پی تو بوده.
یادت رفتی نامه را بیاوری، یادت رفته اسم دانشگاه را در برگه ی درخواست من عوض کنی، پرینت اشتباهی از مدارک من گرفتی، توصیه نامه ی جان را در خانه جا گذاشته ای و ... . خلاصه الان نمی تونم بیشتر بنویسم. فقط بگم همین الان مدارک را پست کردیم، هر دو خسته، فرسوده، مچاله شده و من با قلب درد شدید. نمی دانم قلبم چرا اینقدر درد گرفته. با اینکه از دیشب سعی کردم واقعا همه چیز را آسان بگیرم و تا اندازه ی زیادی هم گرفتم.

تو که اول باورت نمیشد و فکر می کردی دارم خودداری از نشان دادن ناراحتی و عصبانیتم می کنم اما اینطور نبود و واقعا سعی کردم از اینجا به بعد همه چیز را بسپارم به دست تقدیر. بعد از اینکه دیشب دیدم سهوا اشتباهات زیاد و بعضا تعیین کننده ای در فرم درخواست من از دانشگاه تورنتو کرده ای دیگه سعی کردم اوقات تلخی نه برای خودم و نه برای تو بکنم.

بخصوص فرم گروه فلسفه را به اندازه ای با خطا پر کرده ای که هر دومون بعید می دونیم به من پذیرش بدن. برنامه ای که می خواهم در آن درس بخوانم را اشتباه زده ای. سابقه ی تدریسم را در دانشگاه ننوشته ای و از همه مهمتر در رزومه ام را در بخش جوایز خالی گذاشته ای و این یعنی هیچی. نه نوشته ای جایزه گرفته ام نه نوشته ای کاندید مدال بودم نه اسکالرشیپ گلدن کی را نوشته ای و نه به جایزه ی ایرانم اشاره کرده ای. اسم پل را هم که قبلا نتونستیم بنویسیم و در مجموع خیلی شانسم را از دست داده ام.

بعد که اپلیکیشن گروه علوم سیاسی را دیدم هم متوجه شدم آنجا هم در قسمت جوایز جایزه ی ایران نیامده - که هر وقت اینجا بهش اشاره کرده ام تاثیر خودش را داشته- و از آن مهمتر در مورد مدال دانشگاه سیدنی هم اشتباه نوشته ای. خلاصه بگذریم و توکل کنیم و چشم به شانس داشته باشیم و تقدیر را انتظار کشیم.

بعد که گفتم به هر حال کاریه که شده و مهم نیست تو باور نمی کردی که واقعا بی خیال شده ام و فکر می کردی که تنها دارم سعی می کنم روحیه ی تو را خراب نکنم. قبل از خواب فرم دانشگاه یورک را که دیدم متوجه شدم آنجا هم دوره ی تحصیلاتی ام را اشتباه زده ای و نوشته ای از دانشگاه سیدنی فوق لیسانس گرفته ام اما لیسانسم تمام نشده. البته این خیلی مهم نیست.

دیشب شب گرمی بود و تو بخصوص از سر و صدای همسایه ها خوب نخوابیدی. صبح که با هم زود از در زدیم بیورن تا من برم نامه ام را از جی بگیرم و تو از کترین اوضاع خوب بود و البته من گفتم خدا امروز را به خیر بگذرونه که دیگه امروز پوستمون کنده نشه. و عجب روزی بود.

کترین که من و تو را از ساعت 9 تا 10 دم در اتاقش معطل گذاشت و نیامد. بی شعورترین و بی ادب ترین و بی اخلاق ترین استادیه که در این دانشگاه دیدم. این داستان را اکثر همکاران و تمام دانشجویانش میگن و درست هم میگن. خیلی راحت زیر قول و قرارش میزنه و بعد هم به راحتی دورغ میگه که نه تو بد متوجه شدی یا مثل امروز عصر که بلاخره دیدیش میگه تلفنت را همراهم نداشتم در صورتیکه داره و ضمنا تلفنش را هم خاموش کرده بود. ضمن اینکه ملیسا دیگر استادی که ازش امروز توصیه نامه گرفتی همان صبح بهت گفت من کترین را نیم ساعت پیش در دانشگاه دیدم که داشت قهوه می گرفت.

خلاصه با اعصابی بهم ریخته تو رفتی سر کار و من آمدم اینجا. تا ایمیل هام را باز کردم دیدم که از یورک نامه زده اند که دوتا تاریخ تولد اعلام کرده ای مغایر! این هم در ادامه ی دیشب بود اما واقعا مهم نبود.

اما عصر که داشتی می رفتی از گترین نامه ات را بگیری و بعدش بیایی اینجا تا با هم این ها را دسته کنیم و بفرستیم داستان شروع شد. من بهت گفتم پس نامه ی جان را هم بیاور و تو گفتی دست من نیست. خلاصه بدو بدو در آفتاب نزدیک 40 درجه بدون کرم ضد آفتاب استرالیا و کلاه و عینک و ... رفتم خانه و آب شدم تا رسیدم. گشتم لای نامه های توی کشوی تو پیداش کردم. برگشتم و رفتم یکبار دیگه بعد از نیم ساعت معطلی ریز نمره گرفتم که اشتباهی دوبار برای گروه فلسفه دانشگاه تورنتو فرستاده بودیم بجای یک بار و یکی کم آمده بود.

بعد با تو آمدم PGARC و نشستیم کارها را مرتب کنیم که تو گفتی پرینت دیپلم افتخارت را نگرفته ام. رفتم فیشر و نیم ساعت هم انحا معطل شدم تا شد. آمدم و بعد گفتی یادت رفته رزومه ام را پرینت بگیری. همینجا گرفتم اما بعدش دیدم که خودت قبلا گرفته ای و لای پرونده ها هم گذاشته ای. بعد که رفتیم پست اتفاقی تا تو روی پاکت ها را بنویسی نگاهی به معرفی نامه ی خودم و نامه ی دلیل انتخاب دانشگاه یورک کردم که دیدم تو همان نامه ی دانشگاه تورنتو را پیوست کرده ای و نوشته ایم که جایگاه دانشگاه تورنتو باعث شده که من درخواست پذیرش از این دانشگاه داشته باشم و ... . دویدم PGARC و دوباره نامه را درست کردم و آوردم تا بلاخره گذاشتیم تو پاکت و فرستادیمشون. مونده مال دانشگاه تورنتوی تو و یکی از پاکتهای دانشگاه یورک. ضمن اینکه من شخصا بی خیال دانشگاه UBC شدم و تو هم به اصرار من چون هزینه اش را پرداخت کرده بودی فرستادی.

امیدوارم بشه و این همه سختی - احمقانه- به خیر و خوشی جواب بده. امروز که داشتم از دست کترین حرص می خوردم تو گفتی عصبانی نشو. گفتم از اینکه داریم آنجایی هزینه می دهیم که نباید و آنجایی انرژی می گذاریم که قاعدتا لازم نیست و همین ها باعث میشه سر بزنگاه کم بیاریم حرص می خورم.

خلاصه که عجب سال پرفشار و سختی شروع شده. البته درش درس داره. درس همیشگی اینکه کارت را سر وقت بکن. درس اینکه کار خودت را خودت بکن. تمام زحمتها و کارها را روی دوش ن ننداز. و درس صبر. امیدوارم درس بگیریم و بگیرم و البته از این درسها نتیجه.

با اینکه گفتم نمی نویسم تا فردا که حالم بهتر بشه. اما نوشتم و حالم هم کمی بهتر شد. قلبم درد می کنه اما کمتر. حال تو هم دست کمی از من نداره. قرار شده فردا را مرخصی بگیری و بشینی خانه و مقاله ات را تمام کنی به امید و خوشی. انشالا!