۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

با آنت در کمپس


دیروز عصر بعد از اینکه با هم رفتیم خانه و توی راه مامانت را دیدیم که داشت تازه می رفت بره استخر قرار گذاشتیم تا زود برگرده و ساعت 8 بریم شام بیرون. خانه که امدیم من آبجوهام را خوردم و تو کمی استراحت کردی و یا هم حرف زدیم تا مامانت بطرز شگفت انگیزی - احتمالا به قول تو برای اولین بار در زندگیش- راس ساعت قرار آمد و سه تایی رفتیم به " ایتالین بول" با یک بطری شراب مرلوت "اوستربی". البته من دیگه نه جا برای شام داشتم و نه میل برای شراب. تو با مامانت سر جهانگیر کمی بگو مگو کردین که البته خیلی مسئله ی خاصی نبود. تا ساعت 10 نشستیم و بعد با وجود باران شدیدی که می آمد رفتیم بار سر کوچه تا موزیک زنده گوش کنیم. شب خوبی بود و خوش گذشت و کمی خیس اما خندان به خانه برگشتیم. قصدم این بود که ناراحتی داستان اسکالرشیپ را از دلت در آورم که خودت خیلی بهتر از هر کسی داستان را با توجه به حرفهایی که زده بودیم و تصمیمی که گرفته ای حل کردی.

در حقیقت دیروز بعد از اینکه امدم پیشت و خواستم بهت بگم خیلی ناراحت نباش دیدم که تو خیلی منطقی تر از هر کسی داری به موضوع نگاه می کنی. گفتی که به هر حال این مسیر زندگیمونه و با یکی دوسال چیزی در کل عوض نمیشه. گفتی که اگه واقعا لازمه حاضری که باز هم بری اونجا و یک فوق لیسانس دیگه در جامعه شناسی بگیری تا این فوق لیسانست را بهتر کنه و واحدهای لازم و پس زمینه ی علمی را بهت بده. من که خودم اینکاره ام و خودت بهتر از هر کسی می دونی. بعد از عوض کردن زمین شناسی و روزنامه نگاری به فلسفه و تمام نکردنش در ایران با اینکه شاگرد اول گروه بودم با معدل بالا و آمدن اینجا و از اول شروع کردن کلا نشان داده ام که اصلا نگاهم به مدرک و زودتر تمام کردن نیست. وای که اگه من اینقدر تنبل و فرصت نشناس نبودم! وای.

به ره حال صبح که من برای کمی قدم زنی بیرون رفتم و برگشتم دیدم که تو به دانشگاه تورنتو زنگ زدی و با مسئول گروه حرف زدی و اون هم بهت پیشنهاد کرده که بهتره با فوق لیسانی در این رشته شروع کنی. البته مهمترین بخش حرفش به نظرم این بوده که تا کد ملی انجا را نگیری دانشجوی اینترنشنال محسوب میشی البته گفته که بهتره این داستان را که با شروع ترم شهروند کانادا میشی را بنویسی. من هم هنوز نمی دانم بهتره رشته ام را عوض کنم یا نه اما برای تصمیم گیری من هنوز فرصت هست. به هر حال زبان فرانسه و امتحان GRE پیش رویم هست و خیلی الان نباید نگران انها باشم. فعلا و حالا حالاها ما تو این مسیریم.

راستی گفتی که مهدی دوستم در کانادا برایت از طریق آن سایت معروف ایرانی ها در آنجا پیغام داده که خیلی اطلاعاتتان را به دیگران ندهید. چون شما این کار را برای کمک به کسانی که پرونده ی مشابه دارند می کنید اما اینجا ممکنه که توسط سایر ایرانی ها برایتان دردسر درست بشه و ... . ما که اینجا هم تقریبا با کمتر کسی در ارتباط بودیم و من خودم با مرز - نه فقط با ایرانی ها که با همه - برخورد می کنم، اما باید بگم هنوز نرفته تذکر جالبی بود.

برای صبحانه با آنت در کمپس قرار داشتیم. به اصرار من مامانت هم امد و خوب هم شد. آنت با من و تو و تا اندازه ای هم مامانت گپ زد و هم اون از پروژه هایش گفت و هم ما. گفت که خیلی خوشحاله که ترم بعد من را به عنوان دستیارش به دانشگاه معرفی می کنه و مطمئنه که توتور و معلم خوبی میشم. گفت که برای این ترم هم قصد داره تا برای من یک جلسه سخنرانی در صول ترم قرار بده. سعی می کنم همانطور که به تو هم گفتم به مناسبتی برای هفته ی "نیو مدیا" قانعش کنم تا از تو به عنوان سخنران مهمان دعوت کنه. خلاصه دو ساعتی نشستیم و حرفهای جالبی درباره ی ایران و استرالیا و سیاست و دانشگاه رد و بدل شد. آنت گفت داره یک نمایشنامه می نویسه که موضوعش به نظرم جالب آمد. تفاوت نگاه اجتماعی در سه نسل از یک خانواده با محوریت مسایل مختلف هر نسل.

بعد از آن من به دانشگاه آمدم و مقاله ی "بحران توتالیتاریسم" را که در مجموعه ی همراه کمبریج از تاریخ اندیشه ی سیاسی در قرن 20 بود را تمام کردم که خیلی دندانگیر نبود و تو هم قرار شد بری خانه و بشینی پروپوزال برای تزت بنویسی و برای ناشر دانشگاهی بفرستی. امیدوارم بتونی چاپش کنی که استحقاق چاپ هم داره همانطور که دیگران بهت پیشنهاد دادند - که اگه اینطور بشه شاهکاره.

حالا هم که ساعت شش و نیمه و من دارم کم کم آماده میشم تا بیام دم استخر تا با تو و مامانت که رفتین استخر برگردیم خانه. راستی تا یادم نرفته بنویسم که ناصر برای من و تو یک ایمیل خیلی احساسی زده بود و اشک تو را در آورد - و احتمالا همانطور که تو گفتی اشک خودش هم در آمده موقع نوشتن- که خلاصه حالا که آخرین امیدم برای ماندن شما اینجا از دست رفت و فهمیدم که شما مسیر رفتن تان محیاتر شده بیشتر غم این روزها و یاد روزهای گذشته را خواهم داشت. دوست خوب و با احساسی هست. خصوصیاتی داره که کمتر در آدمهای دور و بر ما پیدا میشه. مثل همه ی ما نقاط ضغف و قوتی داره که منحصرش می کنه. هر چند که باید تاکید کنم ویژگیهای زیبا و دلنشینش به مراتب بر نقاط تاریکش می چربه و همین نکته باعث برتریش میشه. خوش به حال خودش و ما که با امثال اون دوستیم. براش بهترین آرزوها را دارم.
فردا قراره برای نهار میشل و پارتنرش بیان دنبال ما و با هم برای نهار بریم گلیب. امیدوارم خوش بگذره و بتونیم بحثهای مفیدی بکنیم.

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

اسکالرشیپ نشد


همین الان قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن تو بهم زنگ زدی و گفتی که اسکالرشیپ بهت ندادند. به هر حال صدات نهاراحت بود و من هم ناراحت شدم و هر دومون جا هم خوردیم اما همانطور که خودت گفتی از این نظر خوب شد که تمرکز کارمون را روی کانادا به مراتب بیشتر می کنه. بخصوص حالا که این وکیل استرالیا هم بهت گفته فعلا برای اینجا اقدام کردن و اقامت گرفتن شانسی نداریم. هر دو ناراحت شدیم اما واقعا به خیریت داستان و اینکه دوست داریم بریم آن طرف و در آن سیستم درس بخوانیم بیشتر فکر می کنیم.

من که معتقدم - با اینکه مسیر خیلی دشوارتری هست - اما برای ما بهتره تا کمی واحد بگذرانیم و البته زبان دیگه ای هم خوندن با اینکه سخته اما مفید و لذت بخشه. تو که مشکل فرانسه نداری، من باید استارت بزنم و شروع به خواندن فرانسه کنم. حالا نمی دونم آیا آلمانی هم سر راهم می خوره یا نه.

ساعت 10:30 روز جمعه 6 نوامبر هست. تازه الان آمدم و در PGARC نشستم. دیروز که هر چی منتظر شدیم از پلیس بهمون زنگ نزدند تا اینکه قید سخنرانی سایمون تورمی را زدیم و رفتیم ایستگاه پلیس - بعد از کار تو - و آنجا هم بهمون گفتن چون بازداشتی داریم الان نمی تونیم. خلاصه قرار شد امروز صبح زنگ بزنیم و بریم. سر راه برگشتنی من آبجو و شراب خریدم و آمدیم خانه و مامانت هم که استخر بود و ما دوتایی با هم کمی گفتیم و خندیدیم.

مامانت که برگشت کمی سه نفری نشستیم و تلویزیون دیدیم و خوابیدیم. درس و نوشتن و اینها که صفر. اصلا نپرس که چیزی برای گفتن ندارم. تازه دیروز ناصر هم از پیش سوپروایزرش برگشته بود و خیلی حالش گرفته بود. لیلی رحیم بهش گفته بود که زاویه ی وردش به کار را قبول نداره و کارش به لحاظ تئوریک خلاء داره و باید فکری اساسی براش بکنه. البته خود ناصر هم معترفه که ایراد تئوریک بهش وارده اما کلا دوتا اشتباه داره به نظر من که بهش هم گفتم. یکی اینکه - همانطور که خودش هم می دونه - ضعف دانش تئوری اذیتش می کنه که البته با کار کردن به قول خودش - چون ما که چاره ای جز این نداریم - باید کارش را جلو بندازه. دوم هم اینکه ناصر مسایل کاریش را با دوستی با لیلی - بر اساس اخلاق ما ایرانی ها - قاطی می کنه و از این بابت هم کمی کار را در تعارف می گذرانه. به هر حال حالش گرفته بود و حق هم داره. خیلی زمان نداره و این چیزهایی که بهش گفتن خیلی کار می بره. به همین دلیل هم تصمیم گرفت تا نوشتن این مقاله ی مشترک را متوقف کنه که من هم قبول کردم. من هم این مدت خیلی وقتی براش نگذاشته بودم و با اینکه به اندازه ی ناصر گرفتاری نداشتم اما خیلی بیشتر از اون تنبلی کردم.

سر راه که دیروز داشتم می آمدم سمت تو یکی از معلم های زبان CET را دیدم که از حال و احوال هم پرسیدیم. وقتی بهش گفتم که قصد داشتم برای معلمهایم مثل سوزان و مارک ایمیل بزنم و بهشون بگم که گلدن کی بردم و دیپلم افتخار و از اینجور چیزها و از زحماتشون قدردانی کنم گفت که سوزان از شوهرش طلاق گرفته و رفته با دوست پسر اولش - که اون هم همسرش را از دست داده بوده - در ملبورن زندگی می کنه. خیلی جا خوردم به هر حال بالای 60 سال داشت و دایما از دخترش که برای تحصیل رفته آمریکا برامون می گفت. البته زن خیلی محترم و معلم خوبی بود.

خلاصه اینکه امروز صبج زود آمدیم دانشگاه و هنوز نرسیده بودم کامپیوتر را روشن کنم که تو بهم زنگ زدی که بدو بریم اداره ی پلیس که گفتن زود بیاین. از آنجایی که پول انگشت نگاری را ازمون گرفته بودند نمی تونستیم بریم جای دیگه و وقتی افسره پای تلفن از تو شنید که همکارش دیروز از ما پول گرفته گفت نمی تونین برین جای دیگه پس زود تا بازداشتی ها زیاد نشده اند بیان همینجا. خلاصه تازه برگشتیم. یک ساعتی طول کشید تا اثر انگشت کامپیوتری با تمام زوایا از دستهامون گرفتن. به هر حال پلیس جای دل انگیزی نیست و کلا هم من نسبت به فلسفه ی وجودیش مسئله دارم. اما قابل قیاس با ایران نبود و نیست. کارمان که تمام شد آمدیم دانشگاه و من الان دارم اینها را می نویسم تا ببینیم سرنوشت برامون چی رقم می زنه و کی بشه بشینیم - امیدوارم با هم - اینها را بخواینم و این روزها را به خوشی یاد کنیم. البته و صد البته به امید اینکه در روزگاری به مراتب خوشتر و بهتر نه تنها برای خودمون که برای همه بخصوص مردم ایران و جوانان.

همین الان ناصر هم آمد و وقتی بهش گفتم که به تو اسکالرشیپ نداده اند خیلی جا خورد و ناراحت شد. باورش نمیشه و میگه اگه تو نتونستی بگیری پس کی می گیره.
خب! شاید بد نباشه یک سری بیام پیش تو و کمی باهات حرف بزنم و ناراحتی را از تو دل قشنگ و مهربونت دربیارم. من مطمئنم که چقدر تو موفق میشی. خودت هم این رو می دونی. زیبای مهربون من. عزیزترینم.

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

منتظر تلفن پلیس


منتظر تلفن از اداره ی پلیس هستیم تا برای انگشت نگاری پرونده ی کانادامون - هم برای پلیس اینجا و هم ایران- بدویم بریم آنجا. تازه از اداره ی پلیس آمده ایم. تمام کارهای مقدماتی پرونده را کرده ایم و پولش را هم که نفری 250 دلار شده دادیم اما چون گفتند الان چند متهم داریم که باید برن دادگاه فعلا نمی تونیم از شما انگشت نگاری کنیم برید تا بهتون زنگ بزنیم. صبح رود اول آمدیم دانشگاه تا کپی بگیریم و بعد رفتیم از پست پاکت و "مانی اوردر" گرفتیم و رفتیم پلیس. حالا هم در دانشگاه منتظر نشسته ایم. من از برادوی برگشتم تا فیلم چرت دیشب را بهشون پس بدم. Disengagement اسمش این بود با بازی ژولیت بینوش. نیمه ی اول فیلم به مراتب بهتر از نیمه ی دوم کشدار و خسته کننده اش بود.

دیروز از دانشگاه با مامانت رفتیم دندی تا به خاطر اسکالرشیپ کوچکی که گرفته ام چیزی بخوریم. مامانت سالاد خورد من و تو هم یک ساندویچ با هم تقسیم کردیم. مامانت خیلی سر حال و خوش اخلاق نیست. اینبار هم بخصوص دائما راجع به چیزهایی اظهار نظر می کنه که کمتر ازشون اطلاعی داره. حالا برای من و تو که مهم نیست اما با دیگران مثل ناصر و بیتا و یا شبنم و مجتبی که بودیم خیلی اصرار به چیزهای غلط داشت و به نظر ما خیلی عوض شده. مثلا راجع به نزدیکی زبانهای ترکی آذری با استامبولی در حضور دوتا ترک یا در مسایل سیاسی و ... که کلا خیلی ضد و نقیض حرف می زنه و به نظرم این خصوصیت را از بابات گرفته. به هر حال کمی راجع به 13 آبان و اهمیت جنبش اجتماعی با هم حرف زدیم و بعد از کافه شما به خانه رفتید و من در برکلو نشستم و کمی مقاله خواندم.

شب هم که برگشتم خانه و با هم کمی اخبار را چک کردیم و فیلم دیدیم و خوابیدیم. حالا هم که من منتظر تلفن تو هستم و تو هم منتظر تلفن پلیس. یادم به آن شبی در تهران افتاد که دزد سر شب آمد خانه مون و من رفتم سراعش و تو هم به پلیس 110 زنگ زدی و تلفنچی بهت می گفت خانم آدرس را یادم رفت پبت کنم دوباره از اول میگی. بعد از سه ربع هم یک پلیس آمد به قامت 160 سانتی متر و دم در از روی موتور هم خورد زمین. یادته که بهمون می گفت اگه دزد را گرفتید تا می خوره بزنیدش تا ما برسیم. آره دزد را بزنید و بعد هم از طرف پلیس و هم از طرف خود دزده تلکه بشید.

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

اولین اسکالرشیپ من!


باید الان جمع کنم و بیام دم استخر تا با تو و مامانت بریم کافه و من به شما شیرینی بدم. امروز از "گلدن کی" بهم ایمیل زدن که برنده ی اسکالرشیپ بهترین تحقیق در گروه دانشگاهی آسیا-اقیانوسیه شده ام. پولش که هیچی نیست و مبلغش اصلا به حساب نمیاد. اما به قول تو در رزومه ام شاید کمی تاثیر گذار باشه. بعد از اینکه دیدم استادان و دانشجوها حتی جوایز 250 دلاری دانشگاه را هم در رزومه کاری و درسیشون می گذارند متوجه شدم که تو راست میگی. بخصوص که طبق معمول تیترش خیلی دهن پر کنه.

امروز به دیدن 90 و دنبال کردن لحظه به لحظه ی اخبار 13 آبان گذشت - که البته هنوز تا این لحظه شروع نشده. به قول تو که توی فیس بوکت نوشتی و از همه خواستی دعا کنن امیدوارم هر چه زودتر مردم به آزادی و آرزوهاشون برسن.

خب! تو الان زنگ زدی که بیرون منتظرم هستین. من آمدم.

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

ملبورن کاپ


با شروع نوامبر مثل قبل همه چیز به همون منوال همیشگی می چرخه: درس نمی خونم-بطالت- خود فریبی- الافی و ... تو اما کار کردن- چرخ زندگی را جلو بردن- تحمل نق و غرهای من و ...

سه شنبه 3 نوامبر. ساعت 5 عصر تمام روز را با سردرد سر کرده ام. الان از پیش جان میام که قرار بود برام فرم سالانه ی گزارش کارم را پر کنه. آخرش ازم پرسید آیا درسات را هم می خونی؟ آیا می نویسی؟ و... جوابم مثل همیشه بود: بله دارم یه کارهایی می کنم. و البته می خوام از "فردا" از فردا "شروع" کنم.

دیروز با هم رفتیم بانک تا تو پول وکیل کانادا را براشون حواله کنی. در راه برگشت از بانک به دانشگاه شروع به بحث کرئن هم با تو کردم که اگه اسکالرشیپ گرفتی بایست تا وقتی که در آنجا قراره دانشگاه رفتنمون قطعی نشده اینجا درس بخونی و تو تردید در این داشتی و می گفتی شاید بهتر باشه که زودتر بریم و زندگی را راه بندازیم. من اما معتقد بودم که نه برای زندگی ما که قصد داریم در مسیر آکادمیک باشیم لازمه تا حد امکان از کحیط و امکانات دانشگاهی خودمون را دور نکنیم. خیلی به نظرم داشتم درست می گفتم تازه باعث ناراحتی خودم و تو هم شدم اما بهت گفتم که مسلما دارم درست میگم.

سر نهار با ناصر که مشورت کردم نگاه تو را درستتر و دقیقتر می دونست. آمدم پیشت تا ازت معذرت خواهی کنم چون ناراحتت کرده بودم. اما تازه تو داشتی منو شرمنده می کردی که نه این تو بودی مه باعث ناراحتی من شدی و ... . خلاصه که خیلی خیلی شرمنده و سرافکنده شدم. تو مثل همیشه داشتی بهم می گفتی که تصمیم های من اکثر اوقات صحیح تر و بهتر در آمده اما قصد تو اینه که با هم و بهتر فکر کنیم تا اگر گوشه ای مغفول مانده به چشممون بیاد. راست میگی تو همیشه این لطف را به من داری و من کمترین فهم را از این موضوع دارم.

دیروز بلافاصله بعد از اینکه تو کارت را تمام کردی با تو آمدم خانه. کمی سرماخورده ام و خسته ام. امروز هم که این سر دردر لعنتی از کار و زندگی انداختم. شب هم زود خوابیدیم. صبح با کانادا تماس گرفتی و انها گفتند باید تمام کارها را بکنیم و چند روز مانده به پایان موعد بهشون خبر بدیم که ما همه کارها را کرده ایم اما هنوز جواب ایران نیامده و آن وقت درخواست مهلت بیشتر کنیم. حالا فردا صبح قرار شد تا با هم بریم پلیس اینجا و کاهامون را بکنیم.

قرار بود با ناصر تا قبل از شروع نوامبر مقاله ی ایران را بنویسیم که هر دو با تنبلی هی پشت گوش انداخته ایم و حالا هم هیچ کدوم نمی دونیم بنویسیمش یا نه. فرصت خوبیه اما من خیلی دارم یللی تللی می کنم. باز ناصر درگیر کارهای کلاس و شاگرداش هست. من که از هفت دولت آزادم چی بگم.

تنها کار مثبت امروزم گوش کردن به ABC Classic بود. امروز ملبورن کاپ هست و قرار بوده تو هم سر کار با همکارهایت در این مراسم اعلام خوشی کنید. البته حقوق کار ساعتی را هم میدن. این هم داستانی اینجا. ایالت ویکتوریا که تعطیله و بقیه ی استرالیا هم شادی و بورژوا بازی می کنند. کمی آنطرفتر در ایالت شمالی البته بومی ها با هزاران مشکل معیشتی و فرهنگی دست و پنجه نرم می کنند فردا هم 13 آبانه و نمی دونم در ایران چه خواهد گذشت. از اینترنت که بوی درگیری و خون میاد. من و تو هم تنها کاری که می تونیم بکنیم شاید همین دستبندهای سبزی هست که به دستهامون بستیم. و البته خواندن و نوشتن و درباره اش حرف زدن. کاری که این روزها بخصوص آنت بهم پشنهاد داده انجام بدم و دوباره بنویسم.

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

خبر خوش


یکشنبه اول نوامبر یعنی 1.11 هست و ساعت دقیقا 12 ظهره. همین الان امدم دانشگاه تا بشینم کمی درس بخوانم. تو و مامانت هم تا اینجا امدید و از اینجا هم رفتید سمت برادوی برای گرفتن عکس با حجاب برای عدم سوء پیشینه. دیشب ایمیلی از دفتر دامتس آمد که خدا را شکر مصاحبه ی سرویس امنیتی را به سلامت پشت سر گذاشته ایم و مدارک پزشکیمون آمده. خب! یک نفس راحت. البته امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره.

حالا باید برای "پلیس چک" اینحا و ایران اقدام کنیم. مال اینجا یک هفته طول میکشه و مال ایران طبق اعلام سفارت حداقل 4 ماه در حالی که کلا شش هفته بهمون وقت دادن. به قول تو حالا باید بیفتیم دنبال این کار و بدو بدوی این داستان را داشته باشیم. اما خیلی خیلی خبر خوشحال کننده ای بود. بلاخره این مرحله گذشت و به نظرم داریم به سمت شکل دادن زندگی از حالت موقت و دانشجویی به حالت دایمی تری حرکت می کنیم. البته تا همینجاش هم عالی و بسیار خوب بوده.

خلاصه زنگ زدیم ایران و با بابات حرف زدیم و گفت برامون سعی می کنه پیگیری کنه. شبنم و مجتبی، ناصر و بیتا میگن شاید بهتر باشه برید ایران تا سریعتر کارهاتون بشه اما خانواده ها و خودمون خیلی عقلانی نمی دونیم این کار را بخصوص با شرایط درسی که الان داریم. من گزارش سالانه ام را پیش رو دارم و تو هم کارت را. مادر هم خیلی خوشحال شد اما گفت باز هم باید هفت هشت ماه صبر کنم.

اما از این دو سه روز بگم. جمعه شب من و تو رفتیم سینما و از فیلمش خوشمون آمد. فکر کنم بحران تحصیلات داره برای انگلیس خیلی جدی میشه. البته تو این چند وقت گذشته که در اخبار آمده بود که تمایل به درس خواندن در دانشگاه در انگلیس به شدت رو به کاهشه. بعدش با مامانت رفتیم رستوران کوپر و مامانت که گشنه اش بود و از استخر آمده بود گفت میل به شام داره. من و تو با هم یک غذا گرفتیم و مامانت هم برای خودش یکی. من هم تو سالن و هم با شام آبجو خوردم و کمی آخر شب زیادی شکمم بالا آمده بود. برگشتنی رفتیم بار مالبوگ - سر کوچه مون - و کمی به گروهی که آنشب امده بود انجا و برنامه اجرا می کرد گوش دادیم و ساعت از 12 گذشته بود که خانه آمدیم. شب هالوین بود و ملت با لباسهای عجیب و غریب، اما اکثرا جالب، تو خیابون بودند. این همسایه های روبرویی ما هم - که همگی جوان هستند و بخصوص دختره در طبقه ی بالا روزهای ویکند با صدای محله پر کن به سانفرانسیسکو میره که همه در جریان قرار می گیرند - مهمونی بزرگی داشتند که تا دم صبح بکوب و داد و فریاد بود.

شنبه قبل از اینکه برای صبحانه بریم کمپس تو ایمیلت را چک کردی که دیدی از دفتر دامتس ایمیل آمده که سفارت کانادا جواب داده که نامه ی درخواست بعدی را داده اند. خیلی واضح نبود یعنی چه. البته اصل ایمیل واضح نبود و خود دامتس هم توضیحی نداده بود. به هر حال گفتیم اینکه که نوشتن در پروسه هست خبر خوبیه اما تو گفتی ممکنه باز هم تو زا برای مصاحبه بخوان. خلاصه قرار شد اولین روز کاری آنجا تماس بگیریم و ببینیم چه خبره.

بعد از صبحانه رفتیم با مترو و اتوبوس به "بندای بیچ" تا از نمایشکاه مجسمه های کنار ساحل دیدن کنیم و عکس بگیریم. بعضی از مجسمه ها خیلی جالب و بدیع بودند. بعضی هم خیلی ایده های تکراری داشتند. برای ما که بعد از یکسال دوباره آمده بودیم انجا جالب بود. نمایشگاه سال پیش را با اندرو رفتیم و امسال با مامانت. چند ساعتی پیاده روی بالای صخره های کنار ساحل و دیدن اقیانوس و اسن آثار هنری در یک هوای دلپذیر خیلی بهمون مزه داد. تا برگشتیم خانه دیگه غروب شده بود. کمی خرید کردیم و من فیلم "اشباح گویا" را گرفتم که داستانی در حاشیه ی زندگی فرانسیسکو گویا داشت و قشنگ بود بخصوص داستان اعتراف زیر شکنجه اش داستان امروزه ی ما بود. دور هم نشستیم و می نوشیدیم و کراکت و پنیر خوردیم و از فیلم لذت بردیم. قبلش به بیتا زنگ زدیم تا ببینیم امتحان ایلتس را چطور داده که گفت از قبل راضی کننده تر بوده اما فکر نمی کنه بتونه نمره بیاره. شب قبلش هم بهش زنگ زدیم که روحیه بدیم اما خیلی اهل این داستان نیست و من هم بخصوص بیشتر بخاطر ناصر و روحیه به اون دادن پیگیر داستان بودم. به هر حال بهشون گفتیم برن و این نمایشگاه را ببینند.

امروز اونها رفته اند انجا و قرار شده برای شام امشب بیان خانه ی ما. مامانت برای تشکر از ناصر که اینقدر برای لپ تابش وقت گذاشته دوست داشت کاری کنه که من گفتم براشون استیک مخصوص خودش را درست کنه و قرار شده که این کار را امشب بکنه.

دیشب همانطور که اولش نوشتم، قبل از اینکه بخوابیم تو ایمیل دوم را از دفتر دامتس در کانادا گرفتی که نوشته خلاصه خبر خوب و شما رفتید برای مرحله ی پایانی. حالا باید ببینیم چطور می تونیم این وقت را تمدید کنیم. ضمن اینکه احتمالا داستان رفتن نیوزلندمون هم با توچه با اینکه سفارت پاسپورتها را میگیره منتفی بشه. اما فعلا مهمترن مسئله تمدید این زمان و جلو انداختن این پروسه ی احمقانه ی 4 تا 6 ماهه ی استعلام از پلیس ایرانه.
قبل از خواب تو گفتی که روز قبل جواب سئوالت از دفتر مهاجرت استرالیا هم اومده بوده و تو نخواسته بودی به من بگی تا یک موقع تمرکزم از روی تزم منحرف نشه. و جواب طرف این بوده که علیرغم اینکه یک سال کار کرده ای اما هنوز هم امکان اقدام برای اینحا وجود نداره و احتمالا تنها راه همون اتمام دکترا و ... هست و این یعنی باز هم چند سال الافی. اما با توجه به این داستان کانادا حالا خیالمون راحتتره. هر چند که به عیر از پیگیری کارهای اداری احمقانه داشتان درسمون مسئله ی اساسیه که البته فعلا به میمنت این خوشی مسکوت می مونه.
خب! به نظر می رسه که داره درست میره جلو - امیدوارم و امیدوار.

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

لپ تاب بازی


جمعه 30 اکتبر و ساعت نزدیکای 5 عصره. تا الان داشتم با تو چت می کردم تا برای امشب که تو دوست داری بریم کمی خوش بگذرونیم برنامه ای بذارم. قرار شد بریم سینما فیلم An Education و بعدش هم مامانت که می خواد بره استخر بیاد دم سینما و سه تایی بریم یه بار- رستوران جدید که هنوز نمی دونیم کجاس اما تو محل خودمون.

این هفته اصلا درسی نخوندم. بیشتر به شیطنت و بازی در اینترنت گذشت. البته با ناصر دو روز تمام وقت برای جا به جا کردن برنامه های لپ تاب خودم و تو کردیم تا من تابم را به مامانت بدم، مال تو را من بردارم - که الان دارم باهاش می نویسم - و این لپ تاب نو را که با پول دانشگاه خریدم بدم به تو. خلاصه اینکه ناصر خیلی زحمت کشید و وقتش را برای این کارای ما گذاشت.

امروز هم آمدم نهار را با تو خوردم که ساندویچ مرغی بود که تو صبح درست کردی اما نونش بیات شده بود. دیشب بعد از مدتها - تو که گفتی برای اولین بار بعد از تحویل تزت - با هم نشستیم و می نوشیدیم و اهنگ گوش کردیم و کمی این فضای از دست رفته را در غیاب مامانت که رفته بود استخر احیاء کردیم. خیلی به هر دومون چسبید. آره! راست گفتی که بعد از ماهها کمی ریلکس کردیم.

فردا آخرین روز اکتبره و این ماه هم به سرعت گذشت و من هیچ دستاورد درسی و کاری نداشتم. تنها یک مقاله و قرار با آنت برای توتوری در ترم بعد به احتمال زیاد. راستی تو هم با مایکل قرار گذاشتی و با یکی دو نفر دیگه هم برای توتوری ترم بعد صحبت کردی امیدوارم بتونی اسکالرشیپ بگیری و درست را شروع کنی.

چند شب پیش هم که مطابق معمول این جند وقته حال و حوصله ای نداشتم و علاوه بر بد قلقی کمی هم عصبی رفتار می کردم تو آخر شب تو اتاق بعد از اینکه من اصرار کردم که چرا ناراحتی بهم گفتی که با مامانت کمی بد برخورد می کنم. در لحظه قبول کردم. راست می گفتی. البته خودت و مامانت - اینطور که بعد از اینکه بهش گفتم من برنامه هام بهم ریخته و رو فرم نیستم و ازش معذرت خواستم - گفتین که نه کاملا متوجه ی این حالت غیر معمول من شده اید و ناراحت نیستید. بلافاصله سعی کردم خودم را رو فرم بیاورم.
هیچ مرگیم نیست. خوشی زده زیر دلم. واسه ی همین سریع درستش کردم و باید بشینم سر درس و کار تا حالم بهتر بشه.

دیروز که فرم Annual Report سالانه ی دانشگاهیم را پر می کردم تا برای گروه و دانشکده بفرستم دیدم که بعد از یک سال عوض اینکه حداقل دو فصل تز نوشته باشم و کارهام را تقریبا تمام کرده باشم تازه می خوام شروع کنم. یک سال به یللی تللی گذشت. دیگه وقت ندارم و باید یک فکر اساسی کنم.

امروز تو راه هم به تو گفتم باید این دعوتنامه های کاری را برای آینده و رزومه هامون جواب بدیم - تازه اگه قبول بشیم - فارغ از اینکه ممکنه کجا و کدام شهر باشن. اگه برای بچه هایی که از شهر های دور افتاده و کوچک به تهران - که به نظرم یکی از مزخرفترین شهر های جهانه - برای دانشگاه و کار می آمدند و براشون بالای شهر و پایین شهر و ... فرقی نمی کرد و کار و درس را می چسبیدند تا ارام آرام پیش برن، برای ما هم اینجا اینطوره. اگه برای کسی مثل کارل پاور یا نیک ملپس رفتن به داروین یا پرت به نسبت زندگی در سیدنی خنده دار و غیر ممکن باشه برای ما داستان این چیزها نیست. ما باید خیلی خیلی تلاش کنیم تا شاید بخت این را داشته باشیم که یک روزی دیده بشیم. تازه وقتی دیده بشی هم معلوم نیست اوضاع بهتر بشه. به هر حال مثل همیشه فقط حرفهای خوب می زنم. دریغ از عمل.