9 سال پیش در چنین روزی 20 مهر من و تو با هم نامزد کردیم. عجب روزی بود. من چند ساعتی پایین ساختمان آرایشگاه با کت و شلوار و کروات که برای اولین بار پوشیده بودم - همه شون را نه فقط کروات را - یک دست سیگار و یک دست سن تاپ در پاترول مامانت که چند حلقه ی کوچک گل بهش نصب شده بود منتظر تو ایستاده بودم، تا تو بلاخره آمدی. آمدی و من اصلا نشناختمت. خودت هم گفتی من از این همه آرایش خوشم نمیاد. مسئله اش شدت و غلظت آرایش نبود. اصلا بکلی عوضت کرده بودند. برگشتی بالا و باز من منتظرت نشستم. نگاه ملتی که با ماشین از خیابان پاسداران/سلطنت آباد رد میشدند بعضا جالب بود. بعضی ها هم که متلکی می انداختند که ای بابا هنوز نیامده! یا بابا جون کاشتت. خلاصه امدی و رفتیم.
وقتی مامانم آمد و ما به استقبالش دم در رفتیم خیلی خوشحال به نظر می رسید. هر چند اوئل به خاطر شرایط من که طبق معیارهای اجتماعی آمادگی ازدواج را نداشتم موافق نبود اما هم با نقشی که داریوش و مادر داشتند و هم از ان مهمتر خواست خودمان و البته قبول شرایط روز من توسط پدرت این لحظه رسید و ما نامزد کردیم. مراسم خیلی خیلی مفصلی بود. مراسم در خانه ی درندشت شما برگزار شد و البته از طرف من به غیر از مامان و داریوش، امیرحسین و مادر از خانواده هیچ کس نبود. همگی خارج بودند و هستند. از دوستانم هم فقط سام را که با ساناز ان موقع ها بود دعوت کرده بودم. خودم قصد داشتم تا حد امکان خیلی از طرف من شلوغ نباشه. با این حال بالای صد یا دویست نفر شدیم. شب خیلی مفصلی بود. البته من خیلی استرس داشتم نه به خاطر مراسم، بخاطر اینکه نمی دانستم آیا واقعا می توانم حالا که با هیچ شرایط خاصی رضایت خانواده ات را گرفته ام پشیمانشان نکنم. چیزی که نداشتم هیچ، تازه برای بار چندم رشته ی دانشگاهیم را عوض کرده بودم و تازه دو هفته بود که فلسفه را شروع کرده بودم.
خدا را شکر با اینکه از خودم راضی نیستم و واقعا هم نباید باشم. اما خانواده ها از انتخاب ما خیلی راضی به نظر می رسند. هنوز هم دانشجوییم و در مسیر ساختن زندگی. نه سال با همه ی فراز و نشیب هایش گذشت. به پشت سر که نگاه می کنم لحظه ای را نمی یابم که از این مسیر و راه پشیمان و دلسرد شده باشم. اینها فقط به خاطر توست. بخاطر تمام عشقی که تو بی وفقه و بی منت به من روا داشتی و در زندگیمان دمیده ای.
نه سال گذشت. واقعا سراسر با خوشی و سعادت بود. هر چند سختی هایی هم داشته، اما در کنار تو و با استقامتی و صبری که از تو آموختم زیباترین روزهای زندگی را داشته ام. شاهدم نه تنها خودم، که تمام اطرافیانم هستند. خدا را شاکرم. و دربرابر عشقی که در زندگیمان جاریست زانو خواهم زد.
تاریخ امروز جالبه: 11.10.09. ساعت 5 عصره و من دانشگاه هستم. یکشنبه هست و تو با مامانت خانه اید. مثل اینکه مامانت بنا به هوس تو مانده خانه و از استخر زدنش صرف نظر کرده تا برامون آبگوشت درست کنه.منم که امده ام اینجا تا بتونم یک طرحی برای نوشتن مقاله ام پیدا کنم. باید بنویسمش تا حداقل احساس بی فایده بودنم کمتر بشه.
جمعه شب رفتیم خانه ی ناصر و بیتا. من از داشنگاه آمدم و با تو مامانت در اتوبوسی که به مسیرمان می خورد قرار گذاشتیم. اول قرار بود همدیگر را سر خیابان "کلیولند" و دم سمیور سنتر ببینیم که تو بهم زنگ زدی که شماها سوار اتوبوسی شده اید که درست میره در خانه ی آنها و تو هم بیا در ایستگاه تا سوار همین اتوبوس بشی. نم بارانی که میزد وقتی رسیدیم خانه ی آنها به یک باران شدید تبدیل شد. و البته تا آخر شب هم بارید و آنقدر هوا سر شده بود و هنوز هم هست که باور کردنی نیست ماه اول بهار هم تمام شده. ساعت 12 بود که کمی پیاده رفتیم تا تاکسی گیر آوردیم و خودمون را به خانه رساندیم.
من با ناصر وقتی که داشت جوجه کباب درست می کرد در تراس نشسته بودم و قرار شد تا مقاله ای تا آخر این ماه برای مجله ی "فیوچر استادیز" در مورد پرونده ی ویژه ی این شماره اش که راجع به ایرانه بنویسیم. در واقع از ناصر خواسته بودند که این کار را بکنه اما اون ترجیح داده که بخش تئوریکش را به من بسپاره. باید این دو تا مقاله را بنویسم تا بلکه بتونم تا پایان تزم چیزی درست و حسابی چاپ کنم.
شنبه مثال این چند ویکند دم ظهر بود که با مامانت سه نفری رفتیم صبحانه. البته قبلش به اصرار تو که چند هفته ی پیش با جن و مامانت رفته بودید شنبه بازار نزدیک خانه و تو خیلی خوشت آمده بود رفتیم آنجا. تو گفتی همنجا هم صبحانه ای خواهیم خورد. اما راستش را بخواهی من خیلی نه از بازارش خوشم آمد و نه از صبحانه اش. مامانت هم گفت ترجیح میده صبحانه ی مفصلی شامل تخم مرغ و بیکن بخوره. این شد که پیاده از انجا رفتیم کافه ی یکی از کتابفروشیها در گلیب. غذای بسیار مزخرفی بهمون داد که بیا و ببین. باز مال تو خیلی بد نبود اما فرنچ تست من که قابل خوردن نبود. صبحانه ی مامانت هم تعریفی نداشت. بعدش رفتیم در کافه ی اسپانیایی آنجا تا من یک شیر کاکائو بگیرم و شما هم یکی از این ظرفهای شکلات گرمش را گرفتید با چیزی شبیه شیرینی بامیه که در ان باید زد و خورد. از آنجا به برادوی رفتیم تا ببینم عکاسی آنجا بهتره یا این یکی که تو خیابان خودمونه. باید برای ویزای نیوزلند عکس بگیریم. خلاصه که آنقدر گران گفت که تصمیم گرفتیم اول با عکاسی محل خودمون مقایسه کنیم.
شما دو تا رفتید "تارگت" تا "تاپر ور" شیشه ای که ناصر اینها گفتند داره بگیرید. من هم رفتم و نیم ساعتی در کتابفروشی "دیمکس" کتابهای جدید را دیدی زدم تا شما برگشتید و قرار شد من بیام دانشگاه و شما برید خانه. تو صبق روال این مدت خیلی خسته شده بودی و من نگرانت هستم. نمی دانم چی کار باید کرد که حالت بهتر بشه واقعیتش اینه که خوابمون کم نیست شاید کمی عصبی بودن و خستگی باعثش باشه، اما نباید اینقدر تاثیر گذار باشه.
در PGARC که رسیدم دیدم کیف پولم و کارت دانشجوییم که در را باز می کنه در کیف تو مانده. مارک را از دور دیدم که داره میره تو کتابخونه اون هم تا من را دید امد و گفت می تونی برام در را باز کنی کارت من امروز شکست! گفتم که من هم به این امید بودم که تو در را برام باز کنی. خلاصه کمی ایستادیم تا یکی آمد بیرون و در باز شد و ما رفتیم تو. اما چون کارت نداشتم و تو هم منتظرم بودی بعد از نیم ساعتی آمدم خانه.
تا آخر شب مامانت با تلفن و شرکت در ایران حرف زد و تو نشستی کمی تست ایلتس زدی برای امتحان دو هفته ی دیگه ات که پنج شنبه ثبت نام کردی برای پرونده ی مهاجرت و من هم نشستم و کتاب بکت را خوانم. خلاصه اینکه باید یا می موندم دانشگاه درسم را می خواندم یا می رفتم بیرون چون خانه کوچک است و با تلفن حرف زدن اجازه ی کتابخواندن و درس خواندن را به آدم نمیده. از ان طرف هم مامانت مجبور بود به کارهاش برسه. خلاصه اینکه حوصله ی هر دومون سر رفت، اما چاره ای هم نبود. در یکی از فواصلی که تلفن برای نیم ساعتی قطع بود من دیدم بهترین کار جارو زدن هفتگی خانه است و بعد از اینکه این کار را کردم و تو هم گردگیریت تمام شد با خودم فکر کردم خب واقعیتش اینه که بخصوص تو هیچ تفریحی نداری. یا میری سر کار و یا نمیری. یعنی این روزها داستان زندگیت بر این اساسه و چیز دیگه ای در حاشیه نداری مگر کارهای ما، مثل فرم مهاجرت مامان و بابات، کارهای من و ... .
امروز هم تقریبا ظهر شده بود که رفتیم کافه ی دم در خانه "کوردیال". به نسبت دیروز که خیلی بهتر بود اما من بابت رفتار مامانت کمی شاکی شده بودم و این را علیرغم میلم به تو هم انتقال دادم. البته تو دلیلش را نمی دانی اما به هر حال حالت گرفته شد. نمی دانم در این سفر بخصوص مامانت اکثر چیزهاش تغییر کرده و از همه مهمتر غذا خوردنشه. خیلی سریع و بی ملاحظه غذا می خوره و به نظرم عصبی. در حالیکه مامانت قبلا با غذا خوردن خیلی لذت می برد و هم آدابش را دوست داشت و هم خود غذا خوردن را. اینبار اگر کسی کنارش نشسته باشه واقعا عصبی و متعجب میشه. این مثال خوبیه برای کسی که تازه هیچگونه مشارکت اجتماعیی هم در مسایل جاری جامعه اش به غیر از کار کردن تو شرکت بابات نداره و از دنیا بی خبره. ببین چه به سر بقیه آمده.
خلاصه اینکه ناراحتت کردم. مثل احمقها. البته بعدش سعی کردم با کمی شوخی و لودگی تو عکس گرفتن با مامانت از دل تو در آورم. اما خیلی هم موفق نشدم. به هر حال بعد از صبحانه به دانشگاه آمدم تا ببینم می تونم استارت این مقاله را بزنم یا نه. فعلا که یک کارهایی کردم اما هنوز سنگش راه نیافتاده.
تو از طریق لپ تاب خانه تلفن مامانم را گرفتی و نیم ساعتی جلوی کتابخانه ایستادم و باهاش حرف زدم. بد نبود. بعد از چند ماه با بابک حرف زده بود و خلاصه بخشیده بودش. البته داستان به بازی احمقانه ای برمی گرده که زن بابک سر من در آورد و باعث ناراحتی همه شد. اما خوشحالم که حالا مسایل بین آنها بهتر شده. امیر حسین هم که هنوز بیکاره و گویا چندان هم دنبال کار نمی گرده. فعلا که زندگی به دوش مامانم در این سن و ساله. خیلی خاطرم برایش در آتش است. به عنوان پسرش هیچکاری هیچ وقت نتونسته ام براش بکنم. همین یکی دو تا کار کوچک هم به دست تو و با تلاش تو شده.
بهتره جمع کنم و بیام خانه تا پیش تو باشم این چند ساعت باقی مانده از ویکند را بلکه هم حال تو بهتر بشه هم من.
اتفاقی که ازش می ترسیدم این بود که نتونم مقاله ی دانشگاه ملبورن را تمام کنم. خب! همین اتفاق هم افتاد. باز هم تجربه ی یک شکست دیگه بخاطر بی برنامگی و از دست دادن وقت. دیروز که پنج شنبه بود به تو گفتم که بعید می دونم برسونمش. تو هم با خاطری گشاده بهم گفتی که این نکته مهم نیست. وقتی که تزت را بنویسی از کنارش یکی دوتا مقاله ی خوب در میاری. البته اگه تز خوبی بنویسی.
اما امروز یا شاید هم همون دیشب تصمیم گرفتم هر طور شده تلاش کنم تا مقاله ام را تمام کنم و به این شماره ی مجله برسونم. با اینکه ایده ی خوبی براش داشتم اما نتونستم و کارم تمام نمیشه. دلیلش هم طولانی بودن و پیچیدگی زبانی است که باید براش به کار ببرم. فرق تو با من همینه. تو در شش هفته تزت را تمام می کنی و من جرات تمام کردن کارم در به همان نسبت که ندارم هیچ پیشاپیش هم اعلام انصرف می کنم.
خسته شدم از اینکه نمی تونم کارهام را درست جلو ببرم. امیدوارم بعدا که فرصتی دست داد و این روزها را دوره کردم از این روحیه و اشتباهاتم فاصله گرفته باشم. واقعیتش اینکه که امیدی نیست اگه که بطور بنیادین تغییر نکنم.
مامانت رفته QVB تا برای ناصر اینها که امشب قراره بریم خونه شون هدیه ای بگیره. دو سه روزیه که هوا بس ناجوانمردانه سر شده و زمستون برگشته. بارندگی و سوز هم مزید بر علت شده که مامانت کمتر از قبل تمایلی برای بیرون رفتن داشته باشه. البته واقعا هوا زمستونی شده و دایما هم همه اظهار تعجب می کنن.
به قول تو باید بجای مطالعات پراکنده و دلخواه تنها روی تزم و آن هم قسمتهایی از اندیشه های فیلسوفان کار کنم که ارتباط مستقیم با کارم داشته باشه. اگه می بینم که مثلا مارک آن چیزهایی را می خواند که دوست دارد بخاطر اینکه که کارهاش را به موقع پیش میبره. آن موقع که همه دارن درس می خونن من نشستم و دارم بکت، بنیامین، بدیو و ... می خوانم و بعد که نوبت کارهام میشه مجبورم در فیسبوک بنویسم: Wating for 'God'ot
دیروز باز هم داستان کانادا برامون نگران کننده شد. یک بابایی برات پیغام گذاشته بود که چون نزدیک سه ماهه از مصاحبه ی من گذشته و هنوز جواب ندادن احتمالا کارمون درست نمیشه. بعد از اینکه باهات صحبت کردم به این نتیجه رسیدیم که ما اصل داستان را داریم و اون عشق به همدیگه و زندگیمونه. پس واقعا چه فرقی می کنه که کجا. البته که محیط خیلی مهمه اما بدون عشق بهشت هم جهنم و سعادت هم مشقته.
هر چی خیر و صلاح باشه امیدوارم نه فقط برای ما که برای همه همون پیش بیاد. بابات هم رفته دبی تا به کارهاش برسه، اما مثل اینکه اوضاع خیلی خرابتر از حد انتظاره. ما که با این ریخت و پاشهایی که هم برای خودمون هم برای فامیل کردیم نه تنها پول خودمون را تمام کردیم که داریم از پولی که دندی برای کار کانادا بهمون قرض داده میزنیم. حالا هم که داستان یک ترم اضافه تحصیل من تنبل پیش اومده.
آره تو درست میگی چهچیزی بهتر از اینکه آدم پولش را در این راه خرج کنه. اما نه برای اینکه دوباره و دوباره اشتباهات مکرر گذشته را تکرار و تکرار کنه. خلاصه اینکه بعد از تغییر مقطع از آنرز به MA و بعد اضافه کردن یک ترم و حالا ننوشتن این مقاله خیلی از خودم نا امید شده ام. دیگه فرصتی برای از دست دادن که ندارم هیچ، دیگه هم به خودم فرصت دوباره نمی دم. اشکال کار من اینه که خودم را بیشتر از همیشه دارم فریب میدم.
ناصر بهم پیشنهاد کرد که حالا که این مدت به نسبت خوب خوندم و کمی برای این کقاله کار کرده ام، تنبلی نکنم و بنویسمش حداقل برای جای دیگه و بعدا برای چاپ. پیشنهاد خیلی خوبیه. هم کمی بهم روجیه میده و هم فرصت این را که بدم سر فرصت چند نفری بخوننش. شاید با این کار فرصت شروع دوباره ای به خودم بدم.
الان هم می خوام اگه بارون نیاد پاشم و بیام پیش تو با هم قهوه ای در کافه ی تازه باز شده ی دانشگاه "پارما" بنوشیم.
من ایستاده ام اینجا منتظر 'God'ot با اینکه شاید هرگز نیاد.
سه شنبه 6 اکتبر یک روز زیبا و البته برای این موقع سال کمی سردهست و من تازه الان که ساعت تقریبا از 10 صبح گذشته رسیده ام اینجا. تو هم الان رفتی سر کار. با اتوبوس آمدیم بخاطر اینکه دیرمون شده بود و البته برای صبحانه رفتیم "کمپس" تا هم مامانت بیدار نشه و هم ما زودتر بزنیم بیرون.
دیشب ساعت از یک بامداد گذشته بود که خوابیدیم. دلیلش هم مهمانداری بود. پروفسور "لنی ماز" که از آمریکا آمده برای دیداری علمی از گروه فلسفه دانشگاه مهمان مون بود و شب جالبی بود. البته دیکه آخرش به زور بیرونش کردیم و وقتی رفت گفت من پیاده میرم خانه که حداقل یک ساعتی زیر باران باید راه می رفت. پروژه ی جالبی داره. خودش دو تا دکترا داره در بیولوژی و فلسفه. شاگرد تامس مکارتی، هیوبرت دریفوس و خود هابرماس بوده و داره سعی می کنه پیوندی میان فلسفه ی قاره ای و فلسفه ی بیولوژی بوجود بیاره. البته وقتی مقاله اش را ارایه داد پل، جان و مویرا خیلی سخت نقدش کردند اما اون هم دست از موضعش نکشید. به هر حال آمد و خیلی ما را تشویق کرد که برای ادامه ی تحصیل به دانشگاه تورنتو در کانادا یا نیویورک و نیوسکول در آمریکا بریم. گفت که دوستان خیلی خوبی آنجا داره که می تونن به هر دانشجوی مشتاقی کمک کنند. نکته ای که در حرفهاش من را خیلی درگیر کرد استدلالی بود که در مورد برتری سیستم درسی و نظام آموزشی آمریکا و به طبعش کانادا برامون آورد. و بخصوص وقتی که گفت اگر کسی می خواد که در این راه باریک و کم آتیه به لحاظ مالی خودش را صرف و وقف کنه چرا بهترین و بیشترین تلاشش را نکنه. اگه می خواهی چیزی بشی باید به بهترین شکل و احتمالا به سختی تلاش کنی. پس نتیجه ی کار در آنجا به دلیل تفاوت نظام درسی بهتر نمایان میشه. جالبته که خودش پنج سال پیش و بخاطر انتخاب مجدد بوش تدریس در آمریکا را به نفع انگلیس - و دانشگاه اکستر - ترک کرده و البته معتقده که نظام آموزشی انگلیس نسبت به رشد علمی دانشجویان در قیاس با آمریکا افتضاحه. به هر حال هشدار و نکته ی خوبی را بهمون گوشزد کرد.
دیروز به دلیل روز کارگر اینجا تعطیل بود و دوشنبه ی دلپذیری شد. از آنجایی که ساعتها رفته بودند جلو و ما دقیقا نمی دانستیم یه یک ساعتی را از دست دادیم و بعد از اینکه آرام آرام رفتیم گلیب برای صبحانه و با آرامش صبحانه مون را خوردیم و من به کتابفروشی سر زدم و ... به خودم که آمدم ساعت 3 بود که به دانشگاه رسیده بودم برای درس خواندن. خلاصه اینکه برای منی که باید ساعت 6 هم بخاطر اینکه مهمان داشتیم می آمدم خانه اصلا به لحاظ درسی روز مفیدی نبود اما خوش گذشت. راستش در این "لانگ ویکند" کار خاصی نکردیم. صبحها دیرتر بیدار شدیم و برای صبحانه بیرون رفتیم. البته شنبه رفتیم دندی و بعدش من آمدم دانشگاه کمی درس خواندم تو با مامانت هم رفتید کمی چرخیدید و خرید مایحتاج خانه کردید.
یکشنبه صبحانه را خانه خوردیم و وقتی من خواستم بیام دانشگاه تو گفتی داری میری و تنهام میذاری، یادت باشه. من هم که دلم نمی آمد برم و دوست داشتم بمانم با تو بهانه کردم که بریم یه کافه ای جایی بشینیم و من آنجا درس مس خوانم. خلاصه رفتیم سر کوچه ی خودمون کتابفروشی "برکلو" که کافه هم داره. میز و جاش عالیه اما امان از آشعالی که به اسم قهوه میده. دو سه ساعتی را نشستیم و من کتاب آرنت را تمام کردم و تو هم فورمهای ویزای نیوزلند را پر کردی. بعد به اصرار تلفنی به مامانت گفتیم بیاد پیش ما. آمد و همان موقع بابات زنگ زد و یه یک شاعتی اون با بابات حرف زد و بعدش هم ما و خلاصه وقتی بهت گفتم بریم گفتی مامانت رفته خانه خوراکی برداره و بره استخر. بیشتر از یک ساعت وعطل شدیم تا مامانت آمد. من هم قبلش شروع کردم غرولند کردن که هیچ وقت برنامه را با مامانت تنظیم نکن از بس که بی خیاله و هرگز آدم سر وقتی نیست. خلاصه با اینکه این هر دوی شما فکر می کردید که من حالا حالاها نشستم و دارم درس می خوانم و البته هم قاعدتا باید این طور می بود، من بعد از چند ساعت خسته شده بودم و گفتم بریم. خلاصه از بس نق زدم که حالت را گرفتم و تو هم وقتی مامانت آمد بهش گفتی چرا اینقدر ما را معطل می کنی و خلاصه اینکه باعث ناراحتی همه شدم. با اشتباه خودم بیشتر از همه.
بلافاصله برای اینکه روزمون که البته رسیده بود به 4 بعد از ظهر خراب نشه گفتم بریم "ایتالین بول" و پاستا بخوریم. اول تو فکر کردی دارم شوخی می کنم اما وقتی دیدی پریدم اون ور خیابون و یک بطری شراب سفید "استر بی" هم گرفتم دیدی که نه، خیلی هم جدی ام. خلاصه سه تایی نهار خوردیم و خندیدیم و برگشتیم خانه. مامانت استراحت کرد و ما هم که به تولد تئو در بار هتل رز دعوت شده بودیم رفتیم آنجا. تو برایش روز قبل یک قوری زیبا از QVB خریده بودی و از T2 هم چای گرفتی و یک توری لیپتونی که با بهار نارنج پر کرده بودی. آن شبی هم که آمده بود خانه ی ما و با بچه های دیگه بودیم، گفت اهل قهوه نیست و جای صبحگاهی برایش مراسم داره و ... . یک جورهایی هم خودش با تاکید و هم در رفتارش سعی داره نشان بده که اصالتا خیلی انگلیسی مآب و البته از طبقه ی بالاتر از متوسط هست. این را در طرز گفتار و رفتارش که البته زننده نبود با بچه های اینجا دیدیم. به هر حال رفتیم و چند ساعتی نشستیم. بار خیلی شلوغ بود چون بازی فینال راگبی بین پاراماتا از سیدنی و ملبورن بود و ملبرن هم برنده شد و اکثر آدمهایی که در بار بودند سرگرم داد و قال راجع به بازی بودند و برای ما بخصوص تو که این فضا را حتی در فوتبال هم تجربه نکرده بودی جالب بود.
با جند نفری سر یکی از میزها که نشسته بودیم آشنا شدیم که از دوستان مدرسه، دانشگاه و کلاس موسیقی و ارکستر تئو بودند. با اینکه خیلی سر و صدا بود اما خوش گذشت و کمی از کانبرا شنیدیم و کمی از گروه حقوق دانشگاه خودمون. از آنجایی که در اینجا مثل ایران رسم نیست که میزبان هزینه ی غذا و نوشیدنی مهمانهایش را بده و البته تئو قبلا در ایمیلش نوشته بود که همگی مهمان او و در واقع پدرش هستند جالب بود که تفاوت سفارش دادنها و انتخاب ها را ببینی. برای اکثریت خیلی فرقی نمی کرد اما بودند آدمهایی که به نظر می خواستند تا تو گوششون هم پر کنند. به هر حال ما زودتر پاشدیم چون من گفتم مامانت تنهاست و بیا بریم پیشش. البته وقتی رسیدیم اون هم متعجب شد که چرا تا دیرتر نماندیم و گفت اینطوری من را معذب می کنین.
آخرین حرف هم اینکه بهت خیلی اصرار دارم که مامانت تا مراسم فارع التحصیلیت یعنی یک ماه و نیم بیشتر از برنامه ی قبلیش بمونه. شاید که بابات هم آمد و بهشون خوش گذشت. تو می گفتی نه و البته بیشتر برای درس من. امروز در کافه کمپس قانعت کردم که از نظر من و برای کار من مشکلی نیست و می دانم که علاوه بر اینکه خودت هم خیلی دوست داری این شاید بهترین کمکی باشه که می تونی بهشون بکنی و از شر گرفتاریهای شخصی و غیر شخصی در ایران دور نگه شون داری. بخصوص اگر بابات هم بیاد - که امیدوارم- خیلی برای روحیه و خوشحالیشون مهمه. بودن در مراسم فارع التحصیلی دخترشون که بهش افتخار می کنن و باید هم بکنن. چه چیز بهتر برای پدر و مادری که به داشتن فرزندشون افتخار بکنن. امیدوارم بابات هم بتونه بیاد. به هر حال مامانت را که به اصرار من نگه می داریم. به همگی خوش می گذره. دیشب وقتی مامانت دست و پا شکسته به لنی گفت که من در همه چیز(!) بهترینم - نحوه ی تعریف و کلی گویی ایرانی وار - اما با خلوص اصرار داشت که آ بی نظیره و ... - مثل همیشه که همه جا این را گفته و میگه. لنی جواب جالبی داد. گفت این نکته را خودم در همین چند ساعت حرف زدن باهاش فهمیدم اما اینکه مادر زن آدم اینطوری راجع به دامادش بگه یک "لول" و ساحت دیگه است.
نمی دونم چطوری شد که تونست پست دو روز قبل را بعد از نوشته ی امروز منتشر کنم. اما از اون جالبتر اینکه در صفحه ی اصلی نمایش داده نمیشه!
به هر حال با این کامپوتر های "مک" در PGARC میشه پست جدیدها را دید اما با لپ تاب خودم نه. حالا که باز هم آمدم اینجا در یک روز تا چیزی بنویسم این را بگم که برای خودم خیلی جالب بود. دیشب قبل از خواب من گفتم که دیگه نمی بینم در دفتر یادداشتهای روزمره ات چیزی بنویسی و تو گفتی از اینکه باز هم هر از گاهی من چیزی می نویسم و تو هیچی از این روزها و زندگیمون نمی نویسی بهتره، نه؟
خب! من دارم اینجا روزها و کارها مون را می نویسم تنها و تنها به این امید که یک روز و روزگاری به عنوان شاید بهتریم هدیه ام بتوانم به تو تقدیم کنم و بعد با هم بشینیم آن روزها را به خواندن این کارها سپری کنیم. عجب گذشت زمان عجیبه، نه؟
واسه ی همین هم هست که باز هم این روزها درگیر "بکت" شده ام. شاید هم جدی تر از هر زمان دیگه.
دیشب خواب زیبایی هم دیدم که صبح برات تعریفش کردم. خواب دیدم که خانه ی ما اتاقهای بیشتر و بزرگتری داشته و ما در این جند سال اصلا آنها را کشف نکرده بودیم. تنها از یکیشون به عنوان انبار استفاده می کردیم و ان هم نه اینکه درست از تمام ظرفیت اتاق. در واقع اساسا متوجه ی امکانات در و برمون نشده بودیم علیرغم اینکه داشتیم هزینه هایش را تحمل می کردیم. اتاقهایی بزرگ و زیبا و رو به پنجره ی باغ با بالکنی پر از شاخه های درخت و کوسن هایی برای نشستن و از منظره لذت بردن. خواب قشنگی بود و پر از امکان برای تفسیر، نه؟
با اینکه این دو روز گذشته در دانشگاه بودم و کمی درس خواندم و کمی هم اینترنت چرخی دلیل اینکه نیامد اینجا چیزی بنویسم این بود که بیشتر از هر چیز هر دومون از رفتار و بی حوصله بودن مامانت جا خورده ایم و هم من بخصوص نگران سلامتی تو شده ام و فکرم درگیر این داستانه. تو جواب آزمایش خونت را گرفتی و آهن بدنت کم شده. البته خدار را شکر دکتر گفت که باید با سبزیجات و لبنیات جبران کنی و احتیاج به خوردن قرص جداگانه نداری. اما به هر حال من را نگران کرده چون تو به خودت نمی رسی.
مامانت هم خیلی بی حوصله و گوشه گیر شده. به زور از خانه بیرون میره و هیچ کاری نمی کنه. البته آن طور که می خواد هم پول تو دستش نداره. و گرنه هر روز به "شاپینگ" و "ویندو واچینگ" بود. به هر حال این روزها دایما تو خونه پای تلویزیونه و اینترنت. من هم از امروز تصمیم گرفته ام کمی شروع به درس خواندن کنم.
فردا هم قراره به دیدن پروفسوری بروم که از شاگردان هابرماس هست و تازه از نیویورک و کنفرانس با هابرماس برگشته. قراره بریم با هم قهوه ای بخوریم و گپی بزنیم. واسطه ی آشناییمون هم دختری ایرانی به اسم "مه گل" شده که در کنفرانسی در دانشگاه خودمون دیدمش. لنی استادش بوده و داره در حوزه ی فلسفه ی ذهن کار می کنه.
امروز برنامه ی کنفرانس دانشگاه نیوساوت ویلز برامون آمد. اولش تو روز پنج شنبه بودی و من جمعه که روز فارغ التحصیلی توئه. خلاصه ایمیل زدیم و برنامه را تغییر دادیم. البته به مقاله ی مارک نمی رسم اما در عوضش با یک دختر ایرانی دیگه که قراره اون هم مقاله ای ارائه بده آشنا میشیم که گویا فیلمساز و شاعره. اسم کنفرانسش "بحران" هست و مقالات ما هم در پنل سیاسی جا داره.
مثل اینکه این کنفرانس "آپ سا" که تو همین هفته رفتیم خیلی کنفرانس مهمیه. هر کسی بهمون رسید تبریک گفت که مقالاتمون پذیرفته شده بود. البته از تعداد استادان و شرکت کنندگان دانشگاههای خارجیش میشد حدس زد اما برای خودشون خیلی اهمیت داره.
قبل از اینکه این نوشته را تا فردا تمام کنم. دوست داشتم این نکته را هم یاد آوری کنم که من و تو هر روز دقایقی را هم با هم از طریق "جی میل" چت می کنیم. بعضی اوقات برای هماهنگی و بعضی اوقات فقط احوالپرسی. این نمونه ی آخر را کپی کردم که اینجا بذارم برای بعدها و یادآوری این روزهای خوش. به امید زیستن در همین سرخوشی و طرب با هم تا به ابد.
me:ن هستی؟ ن جونم
فقط خواستم بهت بگم بدونی چقدر با تو خوشبختم
من خیلی به تو مدیونم
و می دونم که هرچز نمی توانم جبران کنم
n:بس کن عشق من
me:اما بدون که می دونم
خیلی خیلی دوستت دارم
بیا زودتر بریم تو دل هم
بیا
بریم
n:آ خیلی ناراحتم
me:با هم عشق بازی کنیم
n:احساس می کنم ناخواسته تو رو ناراحت می کنم
me:نرد مهر بورزیم و تا سحرگه عاشقانه بخندیم
n:من عاشق توام
me:تو اصلا من رو ناراحت نکردی
n:من برات می میرم
me:چی داری میگی
دیونه نشو
عشقم
عزیزم
یذار برات بمیرم
بذار فدات شم
تپل من
عزیز من
بهترین
نازترین
مهربون ترین
n:بس کن منم که برات می میرم
me:خیلی می خوامت
خیلی دلم برات تنگ شد
بیا بریم تو دل هم
دلم پاهات رو می خواد
دستتات
لبات
من عاشقترینم
خودت رو از من دریغ نکن
مگه دهنم بو میده
آره؟
n:بس کن لعنتی
me:بو گندو ام؟
n:تو گل یاس تپل منی
me:از این یاس شاشو ها
حتما
من که هر روز حموم میرم
دوستت هم دارم
میای بریم تو دل هم
ن می خوام ازت خواستگاری کنم
دوباره
صد باره
باید یادم باشه که چه گوهری را دارم
چه جواهری را
می خوامت
می دونی؟
بدون که خیلی مدیونتم
عاشقانه برات فدام
تپل من
کار داری جوابم رو نمی دی؟
یا حوصلم را نداری؟
مزاحمم؟
n:آ من
عزیزترینم
من برات هلاکم
me:جون؟
n:تو بهترینی
me:من برات هلاکم
n:تو بی نظیری
me:تو بهترینی
n:همه حسرت چنین دوست و همراهی رو دارن
عشق من
me:باید قدر زندگیمون رو خیلی بیشتر بدونیم
n:آره عشق من
آره همه کس من
ما همه چیز داریم
me:بیا باز هم عاشقانه از عشق برای هم یاد آوری کنیم
n:هی میگیم ولی من بازم قدر نمی دونم
آره
موافقم
me:ببین حرف من و تو نیست
n:این لحظه های با تو بودن سرودنیست
me:اینقدر هم به خودت فشار الکی نیار
تو مدتیه خسته شدی
کار و کار و تز و مهمانداری
داستانهای ایران
کارهای عقب افتاده
نگرانی برای تز من
اینها از هر کسی باشه انرژی میگیره
نگران نباش
n:نه آ به نظرم خستگی درسته ولی کلا قدرناشناس شدم
me:بعد هم من داشتم یک قسمت از خاطرات همینگوی را می خواندم پیش خودم گفتم ببین من چقدر خوشبختم
نه این حرفها رو نزن
n:هر کس همسری مثل تو داشته باشه باید خیلی شاداب باشه
me:هر دو هستیم و باید شادابتر هم بشیم
n:من خیلی خوشحالم
me:با برنامه و نظم و خوشبینی
با دیدن امکانت و استفاده ازشون
دوستت دارم
n:از امروز هم تصمیم گرفتم هی بخندم و از زندگی لذت ببرم
me:آره
n:کی می دونه عمر آدم چقدره
me:باید
بس کن این حرفها را نزن
n:باید لذت برد
me:منو عصبی می کنه
باید قدر لحظه و روز را دانست
دوستت دارم
عاشقانه
n:نه منظور بدی ندارم ولی میگم آدم باید قدر لحظاتشو بدونه
me:آره
مواظب خودت باش بهترینم
دوستت دارم
میمیرم برات
همه ی زندگی و نور وجود و گرمای قلبم
تو شیرین منی
n:آ عشق ورزیدن لازمترین چیزه برای من و تو که هر روز عاشقتریم
me:تو دلیل حیاتمی
آره
n:آخ فدات شم من
me:واسه ی همینه که باید خوش و خرم و طربناک
عاشقانه بهم عشق بورزیم
عاشقانه جلو بریم
عاشقانه و شاعرانه زندگی کنیم
n:آره دقیقا
بازم برام شعر بخون
بیا بازم هی غش خنده بزنیم
me:زیستن چون شعر هر جند کوتاه اما پر معنا و جاودان
فقط با عشق می توان
n:آره عشق من
me:دوستت دارم
n:آره یکتای من
me:برو گلم
برو به کارت برس
n:دوستت دارم نفس من
me:یکتا و یگانه ی من
مواظب خودت باش
n:ببین اصلا حالم عوض شد
جون گرفتم انگار
me:می دونم خودم هم همینطور
n:وای که چقدر من به تو وابسته ام
me:یادت نره هر لحظه امکان تازه ای برای شروع و آعاز تازه ای هست
عجب داستانی شده. الان دو روزه که پست آخر را نوشته ام اما نمی دونم چطور شده که تنها در قسمت ویرایش پیامها باقی می مونه و چاپ نمیشه. بذار باز هم سعی کنم ببینم میشه یا نه. به هر حال داستان پریروزه که با هم چت کردیم. قسمتی از چتمان را هم کپی کردم و اینجا آورده ام، اما چاپ نمیشه. شاید هم به همین دلیله.
اما از پرویروز تا حالا بگم. یکی اینکه مقاله ی من در کنفرانس نیوزلند پذیرفته نشد. البته گفتند که اصلا قسمت "تئوریهای سیاسی" را امسال بنا به دلایل مالی حذف کرده اند و خیلی هم غذر خواهی کرده اند. اما خدا را شکر مقاله و قسمت "سیاست و ارتباطات" برگزار میشه و مقاله ی تو قبول شده. از انطرف هم مقاله ی من در مهمترین کنفرانس سالانه ی فلسفه در استرالیا که متعلق به انجمن فیلسوفان اروپایی هست و امسال در دانشگاه موناش ملبورن برگزار میشه، قبول شده. اما مشکل اینجاست که درست با داستان نیوزلند در همان روزهاست. اواخر نوامبر و اول دسامبر. به هر حال ما از قبل بلیط ارزان قیمت هم گرفته ایم و بعید می دونم بتونم به موناش هم برم. حیف شد. قراره از استادم پل ردینگ و پدر نیک یعنی جف ملپس هم مراسم قدردانی برگزار بشه.
دیشب با مامانت که این روزها خیلی رفتارش روی اعصاب هر دومونه - و به ندرت چنین چیزی در قبل پیش می آمد، البته به غیر از داستانهای شرکت و ... - رفتیم رستوران بار کوپر. الان هم که شنبه هست و ساعت نزدیک 4 بعد از ظهره من دانشگاه هستم و تو با مامانت بعد از اینکه سه تایی صبحانه ای در دندی خوردیم رفتیه اید پارچه فروشی "کرفت" در مرکز شهر. با اینکه نسبت به دیروز هوا 14 درجه خنکتر شده و شرشر بارون میاد اما روز قشنگ و خوبیه.
این دوشنبه هم بخاطر روز کارگر تعطیله و به اصطلاح "لانگ ویکند" هست. اما تو ترجیح دادی بیشتر خانه باشی و هم با مامانت وقت بگذاری و هم کمی از خرج افراطی این دوره که باعث نگرانیمون در آینده شده بزنی. دیروز هم از دانشگاه بهت خبر دادند برخلاف نامه ای که برامون فرستاده اند، مراسم فارغ التحصیلیت 16 اکتبر نیست و به 18 دسامبر افتاده. خیلی ناراحت مامانت شدی که این مراسم را از دست میده. وگرنه خودت که هیچ تمایلی برای شرکت مجدد رد این مراسم نداری. البته می دونی که من بهت اجبار کرده ام که باید بریم. پس حرفی توش نیست. حتی دیروز بهت اصرار هم کردم که مامانت برای آن زمان هم بمونه اما چون بعدش هم بلافاصله مراسم سال نو هست تو گفتی این یعنی اینکه مامانم حداقل دو ماه اضافه بر این دو ماهی که اینجاست بمونه و ترجیح می دهی این زمان را برای سال آینده و دیدار دیگه ای حفظ کنی.
به هر حال من اصراری ندارم. اما بهت هم گفتم که برای من واقعا مسئله ای نیست و من درسهام را - اگر بخوانم البته - دنبال می کنم. من خیلی دوست دارم بابات برای این مراسم باشه به هر حال یک جورهایی ثمره عمر و این همه تلاش را دیدنه. نمی دانم شاید هم شد. البته برای تو مهمترین مسئله اینه که اگه مامانت بمونه در آن یک هفته ای که ما قراره بریم نیوزلند تنها بودنش خیلی درست نیست و تو را نگران می کنه.
خب ساعت 4 شد و من باید برگردم سر درسم و البته بهتره بگم تازه برم سر درسم. دارم برای مقاله ی آنتی تز داشنگاه ملبورن آرنت می خوانم. نمی دانم بلاخره موفق می شوم چیزی بنویسم یا نه. امیدوارم.