۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

به کانبرا نمیریم


سه شنبه بعد از ظهره. تازه الان از دانشگاه "مک کواری" برگشتهام و اینقدر خسته ام که کاملا واضحه امروز درسی نخواهم خواند. اما از روز شنبه بعد از ظهر شروع کنم.

بعد از اینکه حدود ساعت 6 از اینحا به سمت خانه راه افتادم در راه که با دیدن آدمهای مختلف در نیوتاون خندان و خوش پوش و جوان و ... فکر کردم بد نیست امشب مامانت را برداریم و بیایم این هتل-بار سر خیابون و کمی از موزیک و مردم لذت ببریم. اما خانه که رسیدم دیدم مامانت ترجیح میده خانه بمانه. کلا به قول تو دست جهانگیر را از پشت بسته و این دفعه که آمده پاشو به زور از در خانه بیرون میذاره بر خلاف دفعه ی گذشته. به هر حال از عصر ماندیم خانه. من که نشستم و کمی درس خواندم و تو هم کمی در آشپزخانه چرخیدی و مامانت هم برای بار چندم نشست پای فیلم "پریتی وومن" تلویزیون. آخر شب که تو به من گفتی دلیل نیامدن مامانت بیرون اینه که پول نداشت رو به مامانت هم کردی و گفتی اگه اینقدر تعارف نکرده بودی امشب حوصله مون اینطوری سر نمیرفت. خلاصه اگه می دونستم دلیل نیامدن مامانت این بود حتما تشویقش می کردم که بریم.

البته من نسبتا از درس خواندنم راضی بودم چون نکته ای را در مورد آرنت و تجدید نظرش در زمینه ی ایدئولوژی و توتالیتاریسم فهمیدم و گوشه هایی از "آیشمن در اورشلیم" را خواندم که برای کارم خیلی مفید خواهد بود.

یکشنبه صبح بعد از جاروی هفتگی رفتیم برای صبحانه به دندی. صبحانه را که خوردیم من آمدم دانشگاه تا روی مقاله ی دوشنبه ام در کنفرانس APSA کار کنم و تو هم قرار شد در خانه این کار را برای مقاله و پاورپوینتت بکنی. تا جمع کردم و برگشتم خانه ساعت از 9 شب گذشته بود. تازه بعد از اینکه برگشتم با هم نشستیم و پاور پوینم من را درست کردیم. بعد از ظهر که مارک را دیدم بهم گفت داره روی مقاله ی کنفرانس UNSW کار می کنه. من هم باید مقاله ام را آماده کنم اما اصلا براش کاری نکردم و وقتی هم ندارم. تا 12 اکتبر که باید این مقاله ی "ترس" را برای دانشگاه ملبورن بفرستم. 15 اکتبر هم کنفرانس آنجاست و من بعید می دونم بتونم مقاله ی خوبی ارائه بدم. تو هم در این کنفرانس مقاله داری. 16 اکتبر هم که مراسم فارغ التحصیلی توئه. خلاصه که خیلی شلوغه.

دوشنبه صبح - دیروز - یکی دوباری تمرین نصفه و نیمه کردیم و از روی مقاله هامون خواندیم و زدیم به راه. تا رسیدیم سر ظهر بود و بعد از اینکه ناصر را هم آنجا دیدیم و نهاری خوردیم آمدیم به اتاقی که تو باید مقاله ات را ارائه می دادی. من هم ساعتی بعد در همانجا باید مقاله ام را می خواندم. از کتابچه کنفرانس و حاشیه هایش فهمیدیم که خیلی کنفرانس اسم و رسم داریه. اکثر کسانی که مقاله داده بودند استاد دانشگاه و یا در دولت بودند. از دانشگاه ما هم اکثرا استادها مقاله داشتند تا دانشجوها. شلوغترین کنفرانسی بود که من تا به حال درش مقاله ارائه داده بودم. اتاق ما که کاملا پر شده بود و به نظرم تو خیلی مقاله ات را خوب و راحت ارایه دادی. از واکنشها هم این موضوع بر می آمد.

اما نوبت من که شد نمی دانم چرا برای اولین بار دچار استرس شدم. البته نه خیلی زیاد اما به هر حال راحت نبودم و تا حدودی هم معلوم بود. یک دلیلش وقت کمی بود که مدیر جلسه برای ما سه نفر در آن پنل در نظر گرفته بود. هر نفر 15 دقیقه. به هر حال راضی نبودم، اصلا.

آخرش ناصر بهم گفت که گون توانایی من را در ارایه مطلب به طور سخنرانی آزاد بدون رو خوانی دقیق از متن دیده بهم جدا پیشنهاد می کنه که روش ارایه کردن مقالاتم در کنفرانس های بعدی را تغییر بدم. بعد از اینکه کمی به حرفهاش فکر کردم دیدم که درست میگه. از این به بعد چند نکته را در پاور پوینت میذارم و در موردشون حرف میزنم و بعد هم مسئله را طرح می کنم. خلاصه خیلی کمک خوبی بود. تو هم چند نکته ی خوب بهم گفتی از جمله اینکه به هر حال برای ما بهتر اینه که اگر قطعه ای را می خواهیم از روی پاور پوینت بخوانیم بهتره که به دلیل سرعت کمترمان از انگلیسی زبانها یا فقط به نکته اش اشاره کنیم یا بعدش بیاوریم و ... که کاملا برایم مفید بود.

خلاصه خسته بعد از یک ساعت و خورده ای با اتوبوس برگشتن رسیدیم خانه. مامانت هنوز از صبح تا آن موقع که سر شب بود لباس خوابش را در نیاورده بود و دست به هیچکاری هم نزده بود و بیرون هم نرفته بود. سر شب هم که تو داشتی برای امروز نهار درست می کردی یک چیزی را بهانه کرد و گفت تو که "سیر" داشتی چرا با تعجب از من پرسیدی که مامان تمام سیرها را ریختی در آبگوشت که دیروز درست کرده بودی؟ خلاصه اینکه زد زیر گریه و بعدش هم گفت که از اوضاع زندگیش و داستهانهای شرکت و مامان بزرگ و بابات خسته شده - والبته واقعیت هم همین بود - خلاصه اینکه دو سه ساعتی باهاش حرف زدیم و کمی آرامش کردیم و بهش روحیه دادیم و این شد که خیلی دیر وقت بود زمانی که می خواستیم شام بخوریم. من فیلمی گرفته بودم به اسم "پسری در لباس راه راه" که راجع به نازی ها و نسل کشی یهودیان بود. تو از فرط خستگی وسطش خوابت برد و البته سر درد هم داشتی. فیلم که تمام شد ظرفها را شستم و سری به ایمیل هام زدم و تا خوابیدم ساعت از یک بامداد گذشته بود.

صبح هم بیدار که شدم با اینکه تمام برنامه ام برای رساندن این مقاله پر شده احساس کردم باید برای کنفرانس ناصر برم به دانشگاه مک کواری. به هر حال اون همیشه این لطف را کرده که بیاد و من را راهنمایی کنه. با اینکه انتظار نداشت که برم و خیلی هم طول کشید تا برسم. اما دوان دوان از ایستگاه قطار خودم را به اتاق منفرانس ناصر رساندم و تقریبا به موقع رسیدم. وقتی ساعت پنلشان تمام شد و گفتم که باید برگردم خیلی از اینکه این همه راه را - با توجه به کاری که باید تا چند روز آینده تمام کنم - برای او و ارایه ی مقاله اش رفتم خوشحال شد و البته هم جا خورد. چون فکر کرده بود من برای مقاله ی دیگری آمده ام.

قبل از اینکه برگردم داشتیم چای می خوردیم که "سیمون ترومی" را دیدم و رفتم و خودم را بهش معرفی کردم و گفتم دارم روی چه حوزه ای کار می کنم و از کتابش خیلی استفاده کردم و اون هم خیلی خوشحال شد که به قول خودش من جزو سه نفری هستم تو دنیا که اولین کتابش را خوانده ام. قرار شد یک روزی که اون هم در دانشگاهست بریم با هم قهوه ای بخوریم و گپی بزنیم.

اما مهمترین خبر این روز دو تا خبر بود که باید بگیم امیدواریم که خیریتش به زودی بهمون معلوم بشه. اول اینکه توو جواب آزمایش خونت را گرفتی و دکتر رفتی که گفت آهن بدنت کم شده و باید لبنیات و سبزیجات بیشتری بخوری چون هنوز احتیاج به تجویز قرص نداری اگه کنترلش کنی. اما دومی. دومی خبری بود که در راه مک کواری که در قطار بودم بهم دادی. دانشگاه ANU با اسکالرشیپت موافقت نکرده. به قول خودت خیلی مسخره است چون تو به مراتب بالاتر از معیارهای آنها را داشتی. اولش گفتی شاید کترین یادش رفته برایت رفرنس لتر بده. که البته احتمالش هم کم نیست. اما نکته ی مهمتر این بود که ببینم آیا دلیلش به تو بر می گرده یا نه. برای "باب" که ایمیل زدی بلافاصله بهت جواب داد که من باورم نمیشه. و یک عالمه ایمیل به این ور و اونور زد و برای تو کپی کرد که این چه مسخره بازیه. من کاملا درباره ی این دانشجو تحقیق کرده ام و می خواهم بیاد در دپارتمان ما و بهش احتیاج دارم و ... در نهایت هم نوشته بود که این داستان بروکراسی این دانشگاه است و پشت پرده ی گروههایی که فکر می کنن گروه و چهره ی جهانی من داره آنها را تحت تاثیر قرار میده.

خلاصه اینکه از پاسخ هایی که دیگران برای اون زده بودند از گروههای دیگه و قسمت اداری و دوستان خودش میشد فهمید که داره کاملا درست میگه. به هر حال به تو که گفته پیگیری کن حتی برای ترم بعد از طریق دیگه اقدام می کنیم و ... . اما تو با اینکه اولش جا خورده بودی با من که حرف میزدی معلوم بود واقعیت را میگی. تو معتقدی همیشه برای ما بهترین ها شده و این بار هم مثل داستان پیشنهاد کاری به من در شیراز و مدیریت آن مجموعه ی بزگ آموزشی که در آخر نپذیرفتم و یا آمدن به اینجا و ... همیشه و همیشه در نهایت به نفعمون شده. ضمن اینکه هر دو برای موقعیت کاری و زندگی در شهر کانبرا نگران بودیم. نگران اینکه آیا ارزشش را داره که چند سال نه به عنوان یک دانشجوی بومی بریم و باز به حالت تعلیق آنجا زندگی کنیم. به هر حال تعجب آوره که چطور با نمرات و کنفرانس ها و مقالاتت تو را نپذیرفته اند. اما همانطور که بهت گفتم شاید که ماندن در سیدنی و کار با پروفسور هامفری و روی تزی که کاملا درباره اش اتوریته داری و شرایط درسی من و کلا زندگیمون این بهتر باشه. تازه تمام اینها فارغ از داستان کاناداست که امیدوارم زودتر خبر خوش درست شدنش بیاد که کم کم داره نگرانم می کنه.

تو هم الان بهم زنگ زدی که اگه درس بخون نیستی و اینقدر خسته ای بیاد با هم بریم خانه و استراحت کنیم. ساعت نزدیکای 4 هست و تو داری آماده میشی بری خانه. شاید هم من باهات بیام.

راستی تا یادم نرفته بنویسم که روز یکشنبه که من امدم اینجا و تو با مامانت بعد از صبحانه رفتید خانه در راه برای من از فروشگاه خیریه ی محل که خودمون هم خیلی لباس بهش داده ایم لیوانی آهنی شبیه لیوان بابام در دوره ی دانشجوییش از دانشگاه برکلی با یک کلید که رویش حکاکی شده و عدد 21 را نوشته دیده بودی که برام خریدی. وقتی بهم نشانش دادی گفتی که چقدر حس عجیبی داشتی وقتی لیوانه را دیده بودی. برای من هم جالب بود و به فال نیک گرفتم. البته بیشتر از مسایل خرافاتی و ... برام حس تو و البته شباهت این دو لیوان فلزی و آن کلید و این عدد جالب بود. خب معلومه که اصلا به حاشیه های خرافاتی اش توجه ای ندارم!!
اما تا جایی که در حوزه ی جهان شخصی معانی و معنا بخشی به عالم فردی باشه، برای هر دومون موضوع جالبیه.

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

داستان بد من


عصر شنبه - روز تعطیل - در دانشگاه نشسته ام و مثلا آمده بودم که درس بخوانم اما بیشتر و طبق معمول بازیگوشی کردم و کتاب ورق زدن. چند نفری بیشتر در PGARC نمانده اند و من هم بهتره کم کم جمع کنم و برم خانه.

صبح یا بهتره بگم نزدیکای ظهر بود که سه تایی رفتیم کمپس و قهوه خوردیم. تو و فریده خانم رفتید کمی خرید کنید و لباسی که گرفته بودید اما فروشنده یادش رفته بود "مگنتش" را جدا کنه ببرید به اسپریت و من هم امدم اینجا.

با هم تلفنی که حرف زدیم تو گفتی که مامانت برات لباس خریده. اون هم داره سعی می کنه تا کمی محبتهای تو را جبران کنه. دیشب هم که ناصر و بیتا آمدند پیشمون مامانت برامون لازانیا درست کرده بود که من خوشم آمد اما تو گفتی به خوبی و خوشمزه گی لازانیاهای تهرانش نبود.

بعد از مدتها بود که ناصر و بیتا آمده بودند خانه ی ما. البته کمی از این دور شدن با تعمد بوده. هم از طرف آنها و هم از ما. هر چند که من و تو از این داستان بخصوص بعد از اینکه ناصر از کانادا برگشت و اینها طوری رفتار کردند که انگار غریبه اند - البته بیتا بیشتر، و داستانهای ایران که هم اعصاب همگی را بهم ریخته بود و مسایلی از این دست خلاصه رفته رفته از آن شدت و حدتی که قبلا بود کاسته شد و من خیلی هم بابت این داستان استقبال کردم. چون ناصر خیلی محبت داشت و دایما ما را به عنوان الگو می دید و همین هم باعث شده بود تا بیتا که به هر حال آن اقتدار لازمه - که به نظر میاد خیلی علاقه مند داشتنش در روابط با دیگران هست - را در جمع ما نداشت سعی به گرفتن فاصله کرد.

به نظرم همان داستان دوری و دوستی بیشتر به حفظ این دوستی ها کمک می کنه تا نوع دیگه اش. البته که این روایت منه و حتما دیگران هم از زاویه ی خودشان نکات دیگری را مهم تلقی می کنند. به هر حال شب آرامی بود و تو زحمت کامل پذیرایی و مهمانداری را بر عهده گرفتی و من هم کاملا مهمانوار از مهمانی لذت بردم.

صبح توی تختخواب خیلی به رابطه ی خودمون دوتا فکر کردم. به نظرم انقدر تمام چیزها این چند سال بر عهده ی تو بوده و تو مسئولیت همه ی کارها را داشتی - و من در حال پلکیدن و بی مسئولیتی بوده ام - گویا که کاملا به این وصعیت خو کرده ام و شاید کرده ایم. خیلی بد شده ام. باید کاری کنم و دوباره خودم را برای خودم و تو و از همه مهمتر آینده مون احیاء کنم. من دارم خودم خودم را به بدترین شکل تلف می کنم و هدر می دهم.

خلاصه اینکه تو که کمی متوجه ی این فکرهام شده بودی خیلی سعی کردی که بار گناهم را کم کنی. اما می دانی که فایده ای نداره. چالبه ازت پرسیدم بزرگترین کاری که در زندگی تو کرده ام چیه. و تو گفتی به من در تزم کمک کردی و ... یعنی کارهایی که "هر آدم" دیگه ای هم می تونه بکنه. من به دنبال امضای خودم بودم و هستم و مدتهاست که گویی در غبار گم شده ام و تو هم با صبر و حوصله - شاید هم دیگه تبدیل به غفلت شده باشه - شاهد فرصت سوزی و گم گشتگی من شده ای.

عجب داستانیه. یک داستان واقعا بد. داستانی که به عنوان قهرمانش تبدیل به ضد قهرمان میشی و خودت هم می دونی که این فقط و فقط خودت بودی که فرو رفتی. فرو رفتنی که می تونست با قدر موقعیت دانستن و کمی تلاش منظم بر فراز رفتنی به یاد ماندنی بشه.
من دارم خودکشی تدریجی می کنم. خاک بر سرم.

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

کمترین فرق من و مارک


ساعت نزدیکه پنج و نیم بعد از ظهر جمعه هست و من دارم کم کم اماده میشم تا برم خانه. تو یک ساعت پیش رفتی و مامانت که قراره برای امشب که ناصر و بیتا میان خونه مون برای ما لازانیایی معروفش را درست کنه هم خانه هست.

امروز درس خواندن را با تاخیر شروع کردم. البته متنی که می خوانم را قبلا به مقدمه اش نگاهی انداخته بودم. کتابی است به اسم Fear: The history of a political idea که برای مقاله ی آنتی تز دانشگاه ملبورن دارم می خونمش. موقع نهار با ناصر که نشسته بودم مارک امد و گفت مقاله اش را تمام کرده و آماده ی فرستادنه. خب اینه فرق آدم منظم و بی نظم و دقیقه ی 90. با این توضیح که این حداقل تفاوت ماست. به نظرم که مارک استیون آینده ی درخشانی پیش رویش هست و امیدوارم که باشه.

الان ناصر رفت تا آماده بشه و با بیتا بیان خونه ی ما. من هم بعد از اینکه با مامانم به واسطه ی کامپیوتر تو و با لینکی که تو دادی خیلی کوتاه احوالپرسی کردم دارم جمع می کنم که برم.

برنامه ی من اینه که فردا و پس فردا یعنی ویکند را بیام اینجا. شنبه برای ادامه ی همین کتاب و یکشنبه برای متن کنفرانس APSA در دانشگاه مک کواری. دوشنبه هم که میریم انجا و از سه شنبه تا روز تحویل مقاله ام با احتساب چند روز نوشتنش احتمالا در بهترین حالت 10 روز وقت داشته باشم. منو بگو که از دو ماه پیش می خواستم شروع به خواندن و نوشتنش بکنم.
نه بابا! هیچی نمیشم.

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

لپ تاب جدید


همینجور با بازی گوشی و بی برنامه گی دارم وقتم را از دست می دهم. امروز صبح ناشتا با هم رفتیم کلینیک دانشگاه تا تو آزمایش خون بدی. مدتی پیش قرار بود بریم تا امروز عقب افتاده بود. چند وقت پیش دکتر این آزمایش را برایت نوشت تا ببینه نکنه خدای ناکرده آهن بدنت کم شده که اینقدر زود به زود خسته میشی.

بعدش با هم رفتیم آزوری و قهوه ای به جای صبحانه خوردیم و من آمدم PGARC و تو رفتی سر کار. ظهر من برای شنیدن سخنرانی پروفسور "جیک لینچ" درباره ی پروپاگاندا رفتم مرکز مطالعات صلح دانشگاه که خودش هم ریاستش را بر عهده داره. صحبت نسبتا جالبی بود اما برای من مهمتر این بود که بعدش بتونم باهاش درباره ی مقاله ی جدیدم صحبت کنم چون سالها در بی بی سی مدیر بوده. خلاصه محور مقاله ام برایش جالب بود و قرار شد برایش بفرستم تا بخونه و نظر بده.

بعدش آمدم پیش تو و هر دو برای نهار رفتیم "مینت" و یک غذا گرفتیم و "شر" کردیم. دیشب تو خیلی خسته بودی و می خواستی غذا درست کنی که نذاشتم و گفتم امرئز یک چیزی دانشگاه باهم می خوریم. دیشب هم تو بعد از کارت امدی اینجا و با هم به اصرار تو یک لپ تاب جدید برای من سفارش دادیم. دانشگاه نزدیک 1200 دلار بهم داده برای خرید لپ تاب و ما خودمون هم قرار شد یک چیزی بذاریم روش و یک لپ تاب خوب مثل مال تو بگیریم. این یکی را هم بدم به مامانت.

برای منی که با لپ تابم هیچ کار مفیدی تا اینجا نکرده ام به جز نوشتن "کارها و روزها" و یکی دو مقاله ی روزنامه ای و یکی دو مقاله برای کنفرانس در یک سال گذشته واقعا این دیکه بهترین بهانه است که کارهای عقب افتاده ات را به گردن نداشتن یک لپ تاب کاملا پیشرفته بندازی. به هر حال با اینکه معتفدم زیادی پول دادیم و بی جا اما کاری نمی تونم بکنم جز اینکه واقعا باهاش تز خیلی خوبی بنویسم.

دیشب برای اینکه مامانت هم دلش قبلا خواسته بود و اشاره هم کرده بود ساندویچ گرفتیم و رفتیم خانه. شما فیلم "Sex and the city" را دیدید و من هم کمی اینترنت بازی کردم و کمی هم اولین برنامه از دور تازه ی "نود" را دیدم.

خلاصه اینکه خبری نیست جر تنبلی و بی فکری مفرط من.
اما امیدوارم خوب شم. از ان مهمتر امیدوارم تو هیچ مشکل و کسالتی نداشته باشی که دنیا برایم هیچ ارزشی نداره اگه تو نخندی و خوش نباشی.

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

وجدان معذب در طوفان شن


چهارشنبه اول مهر سال 88 هست و 23 سپتامبر. دیشب از نیمه های شب نتوانستیم درست و حسابی بخوابیم از بس که آژیر آتش در ساختمانمان یک ضرب تا ساعت 8 صبح نواخت. ساعت 6 بود که تو بیدار و خواب بهم گفتی نور خورشید را ببین که روی پرده افتاده و چه رنگ قرمز زیبایی داره. بعد از یک ساعت که بیدار شدم و پرده را کنار زدم دیدم که این سرخی خورشید نیست طوفان شنه. برای اولین بار در اینجا چنین چیزی را می دیدیم. برای خودشان هم بسیار تازگی و تعجب داره. اخبار صبح نشان می داد که اصلا هاربر بریج و اپراهاوس معلوم نیستند.

تو و مامانت خیلی بهم اصرار کردین که بیرون نیام تا یک موقعی از شدت سرفه و آسم زمینگیر نشم. البته آمدم چون کار داشتم و کتاب و لپ تابم در دانشگاه بود. تا حالا که ساعت نزدیکه 2 ظهره البته درسی نخواندم. از این وضعین خسته شده ام. دایما کارهای اصلی ام را به فردا موکول می کنم. دیروز هم که با هم حرف زدیم بهم گفتیم که باید این فرصت را جدی گرفت. یک ندایی ته دلم بهم میگه اوضاع همیشه اینطور گل و بلبل نمی مونه و قدر این روزها را اگر به موقع ندانم پشیمانی بعدی جز حسرت چیزی روی دلم باقی نمیذاره. تو داری اینطور زحمت میگشی و من دارم بازی می کنم. از پول زندگیمون برای تنبلی خودم و ادامه ی ترم درسیم با این همه هزینه سوءاستفاده می کنم.

دیروز قرار بود مامانت بعد از ساعت کار تو بیاد و با هم برین استخر. آمد اما بخاطر کبودیهای پشتش که از ماساژ چینی داره ترجیح داد نره. من هم می خواستم فیلم بلاک باستر را پس بدم. از خدا خواسته از درسم به بهانه ی اینکه همراه مامانت میرم برداوی زدم و رفتم. دوتایی با هم نشستیم در کافه ی "تری بینز" در برادوی تا تو آمدی. مامانت داشت می گفت که نسبت به دو سال پیش روحیه ی من و تو خیلی حساس تر و عصبی تر شده و از این جهت نگرانمونه. می گفت از نظر عشق و علاقه هر بار که ما را می بینه بیشتر از هر زمان قبل این نشاط را در زندگیمون پیدا می کنه، اما از نظر استرس و فشار به نظرش بخصوص تو داری خیلی حساستر و عصبی تر میشی.

نگرانتم عزیزم. نگرانتم و هیچ کاری هم برات نمی کنم. هیچ کمکی و هیچ کاری. خدا من را نمی بخشه. تو را خدا بگو چیکار کنم. نه تو نباید چیزی بگی چون هیچ وقت نمیگی. همیشه میگی همه چیز عالیه اما این وظیفه ی منه که پیدا کنم که چیکار باید بکنم. نگرانتم و با درس نخواندنم هم تو و هم خودم را بدتر هم می کنم. تو را به خدا کمکم کن. بهم بگو باید چیکار کنم نه نگو خودم می دانم. فقط به سلامتیت برس. نگو میرسی. نه بی توجهی و نمیرسی و این داره منو دیونه می کنه.

الان سرم را بالا گرفتم و از این یک پنجره ی کوچک در PGARC دیدم که هوا بهتر شده گویا. شاید اگه خوب باشه بیام بهت یک سر کوتاه بزنم. نمی دانم شاید هم بشینم سر درسم بهتر باشه.

امروز کلاس فرانسه را نمیرم. مثل دو هفته ی گذشته. البته بخاطر هوا. امیدوارم هفته ی بعد را بتونم برم. دوشنبه ی بعد هر دو کنفرانس داریم و باید کار هامون را بکنیم.

دیشب فیلم State of Play را دیدیم. یک نمونه ی کامل هالیوودی. کمی هم با تو درباره ی مامانت حرف زدم. به نظرم کمی بهش سخت میگیری. هم اون و هم خودت ناراحت میشین. قرار شد کمی آسانگیرتر بشی. بلاخره آدمها تو این سن و سال عوض نمیشن. تازه به نظر من مامانت نسبت به تمام دور و بری هامون بهتر و رعایت کننده تره.

دیروز بلاخره این کتاب آگامبن را تمام کردم. سخت اما جالب بود و به نظرم برای تزم هم به کارم میاد. عذاب وجدان دارم و به جا هم هست. باید "باید" شروع کنم. دیروز ایمیل رضا و ستایش درباره ی برادر ستایش و دستگیریش خیلی ناراحتم کرد هنوز از جواب به اون خلاص نشده بودم که خبر درگذشت پرویز مشکاتیان شوکه ام کرد. قرین آسایش و رحمت روح تمام "انسان" ها. چه هنرمند و چه متفکر و مصلح، فرقی نمی کنه اگر انسان باشند واقعا فرقی نمی کنه.

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

ویکند پر قصه


دوشنبه 21 سپتامبر نزدیکه ظهره و قراره تا برای نهار بیام پایین ساختمان "جن فاستر راسل" تا با هم نهار بخوریم. ویکند آرام و خوبی داشتیم. جمعه شب ساعت 8 از اینجا آمدم سینما هویتس در برادوی که تو با مامانت منتظرم بودید. من بلیط گرفته بودم و شما هم قهوه و شیرینی. فیلم The Soloist را دیدیم که من خیلی خوشم آمد. بازیهای خوب با داستان دلنشین. بعد از فیلم و سینما به پیشنهاد من رفتیم بار"بنک هتل" اما آشپزخانه اش بسته بود و نتوانستیم چیزی بخوریم. یکی یک نوشیدنی گرفتیم و با آجیلهایی که تو از خانه آورده بودی سرگرم شدیم و حدود ساعت 12 بود که به خانه برگشتیم.

شنبه من آمدم دانشگاه برای درس تو و مامانت هم قرار بود با هم برای خرید و پیاده روی بیرون بروید. اول رفتیم کمپس تا با "جن" قهوه ای بخوریم و من به دانشگاه بیایم و شما سه نفری بروید به یکی از مارکتهایی که جن قرار بود شما را ببرد. دختر خوبی است و از دوستی با ما خوشحال است و ما هم همینطور. کمی در مورد ادبیات نیوزلند باهاش حرف زدم و بعد شما ان طرفی رفتید و من از این طرف.

من که تا ساعت 7 دانشگاه بودم و درس خواندم اما شما گویا دمار خودتان را در آورده بودید. البته قابل پیش بینی بود که مامانت باعث این داستان شده بود. بعد از خرید از مارکتی که تو می گفتی خیلی عالی و حتی از مارکت راکس هم بهتره به خانه آمده بودید و بعدش دوباره به "فیش مارکت" رفته بودید و نگو مامانت یادش رفته بوده زیر کتری را خاموش کنه و وسط راه از اتوبوس پیاده شده و برگشته بودید. بعد که دیده بودید کتری خاموشه دوباره راه افتاده بودید. بعد از فیش مارکت به خاطر اینکه مامانت لباسی را که گرفته بود عوض کنه به برادوی رفته بودید که متوجه می شوید مامانت لباسش را در خانه جا گذاشته. بعد از کلی چرخیدن و لباس امتحان کردن مامانت تو که حسابی خسته شده بودی میگی که دیگه برگردیم. بعد از اینکه از اتوبوس پیاده شده بودید باز می بینی که مامانت یکی از کیسه های خریدش را در اتوبوسه جا گذاشته که تو پشت چراغ قرمز به اتوبوس میرسی و کیسه را پس می گیری. خلاصه وقتی آمدم خانه شما دوتا حسابی به قول شیرازی ها "له له" شده بودید.

یکشنبه بعد از چند تا تلفن به آمریکا و جاروی خانه برای صبحانه مامانت را بردیم چینکوئه. قرار بود شما برگردید خانه و من بیام دانشگاه درسم را بخوانم که دیدم نمی تونم از تو دل بکنم و تا ویکند بعد تنها شبها و خسته باهات وقت بگذارم. گفتم بریم بیرون. تو گفتی نه برو سر درس و کارت. اما اینقدر قشنگ شده بودی و لباسهای قشنگ پوشیده بودی که نشد. رفتیم دارلینگ هاربر و فستیوال برزیل را دیدیم. کمی رقص و موزیک به پا بود. مامانت هم داخل جمعیت می رقصید. سامبا و چیزهای دیگه. عصر بود اما هنوز نهار نخورده بودیم. یک غذای برزیلی که بیشتر لوبیای سیاه بود و گوشت - فکر کنم این مدل لوبیا خیلی مرسومه چون لوز هم که برامون عذای کلمبیایی و کوبایی درست کرده بود از این لوبیا در برنج زده بود - گرفتیم و بعد هم قدم زنان تا "لینت" رفتیم و بستنی خیلی خوشمزه ای خوردیم و پیاده برگشتیم تا ایستگاه اتوبوس که خوب راهی بود.

سر شب کمی به ایمیل های عقب افتاده ام رسیدم که از دبی و ترکیه و ایران تا آمریکا و ایتالیا میشد. جاکومو از ایتالیا برام ایمیل زده بود که برای مجله اش مقاله بنویسم. از دانشگاه سیدنی و اوضاع و احوال پرسیده بود. بعد از جند سال با سام هم ایمیلی رد و بدل کردم. برای جند نفری هم تبریک عید فطر را گفتم که می دانم اهل روزه و رمضان هستند. خلاصه خسته اما با انرژی بودیم که خوابیدیم.

باید تا چند روز دیگه برای کنفرانس APSA خودمون را آماده کنیم. مقاله ی آنتی تز را هم که اصلا شروع نکرده ام و باید تا دو هفته ی دیگه تمامش کنم. خیلی فرصت خوبیه برای چاپ کردن اما من دارم از دستش میدم. خلاصه باید شروع کنم و می کنم.

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

جای خالی آنها


خب تازه الان بعد از یک ساعت برگشتم. تو نهار پیراشکی مرغ برای خودت از خانه آورده بودی و من شیربرنجی که مامانت دیشب رام درست کرده بود. خب برگردم سر قصه ی هفته ی گذشته با خانواده کنار همدیگه.

شنبه بعد از صبحانه در کمپس همگی با هم رفتیم محله ی "راکس" و قدمی زدیم و نهار را مهمان خاله فرح استیک خوردیم. همگی از نهار خوششان آمده بود. جای جالبی بود که از مدتها قبل ما می خواستیم که با بابات و مامانت وقتی که آمدند برویم. خودمان باید استیک را می پختیم اما هم گوشتش و هم سالاد بارش برای همه دلپذیر بود. بعد از نهار بابات نیم ساعتی درباره ی ما و اینکه چرا به راه و هدف ما اعتقاد داره برای مامانم و دیگران حرف زد و پیاده از جلوی اپراهاوس رد شدیم و با اتوبوس به خانه آمدیم تا برای کنسرت جازی که من بلیطش را از قبل گرفته بودم آماده شویم و برویم به "سیمور سنتر".

بابات خیلی خسته بود و خیلی صداش کردیم تا از خواب پا شد و با همگی چایی خورد و آماده شد. با اتوبوس رفتیم به کنسرت که واقعا افتضاح بود. هم از تعداد تماشاگران و هم از نحوه ی اجرا و خلاصه هر چیزی که بگیری معلوم بود که پولمان را دور ریختیم. اما قسمت خوبش دور هم بودن بود و البته شراب و مخلفاتی که دور هم خوردیم - به غیر از بابات - و به خصوص اینکه جهانگیر هم علاوه بر برنامه ی شب قبل آن شب نیز در واقع با اجازه ی بابات بطور رسمی نوشید.

از انجایی که در راکس همگی ماساژ چینی گرفته بودند و بدنهایشان را استراحت داده بودند. نشستن برای سه ساعت روی صندلی و به موزیک بد گوش کردن حال همه را گرفته بود. طبق معمول مامانم که باید چندین بار تاکید کنه که خیلی چرت و افتضاح بود به خوبی این کار را کرد و تا فرداش هم چندبار دیگه به این موضوع اشاره داشت. راستی از ماساژ گفتم این را هم اضافه کنم که داستان ماساژ گرفتن ما هم جالب شد. اول اینکه خاله ام خواست کمرش را ماساژ بده. بعد مامانت و مامانم هم به پیشنهاد ما قبول کردند که این کار را بکنن. بابات گفت نه و شرط کرد اگر من این کار را بکنم اون هم حاضره. البته برای کمر درد من بود که اصرار می کرد اما می دانستند که من اساسا از ماساژ و ... بدم میاد و از اینکه ماساژم بدهند عصبی میشم. اما به هر حال قبول کردم. خیلی هم بد نبود اما در مجموع دوست نداشتم.

تو هم که یک ماساژ کوتاه و سریع گرفتی. نکته ی جالب برای من این بود که جهانگیر دو برابر بابات هم به لحاظ زمانی و هم به لحاظ مالی ماساژ گرفت و مامانت هم از طرف خواست تا "بادکش" براش بندازه. خلاصه اینکه سرویس مامانت و جهانگیر به لحاظ مالی و زمانی از کل ما پنج نفر بیشتر شد. من از اینکه بخصوص بابات در این جور موارد همواره حتی از جهانگیر هم نسبت به خودش و بدن بیمارش روا داره ناراحت میشم. به هر حال موضوعی بود که گذشت. اما اصل قضیه حل نخواهد شد.

یکشنبه اخرین روزی بود که من آنتی بیوتیک خوردم اما حسابی ضعیف شده ام. بعد از صبحانه در "اربن بایتس" رفتیم سوار فری شدیم و به سمت "منلی". اما چشمت روز بد نبینه که چون هوا شرجی، گرم و البته پر از ماسه بود من سی چهل تایی عطسه کردم و بی حال شدم. انقدر عطسه کردم و سرفه که هنوز تا امروز گلوم درد می کنه. خلاصه حال همه را گرفتم و بخصوص باعث ناراحتی و نگرانی مامانم شدم. نهار را به دعوت مامانم که خیلی دوست داشت بیشتر از اینها خرج کنه - اما دستش تنگه - به یک رستوران دریایی در همانجا رفتیم. عصر هم با فری برگشتیم به "سیرکولار کی" و با اتوبوس به خانه آمدیم. شب مامانم و تو بعد از اینکه من از زیر دوش آبگرم بی حال روی تختخواب توی اتاق خودمان افتاده بودم و دیگران داشتند با هم حرف می زدند و رفتید پیتزا گرفتید و خلاصه شام خوردیم. من و تو در این ده روز هر کدام نزدیک به دو کیلو چاق شده ایم. صبحانه، نهار و شام کامل.

دوشنبه خانه بودیم. تو و بابات برای پول دانشگاه من - البته به اسم پول دانشگاه برای تو - رفتید دانشگاه و برای نهار من برای همه ساندویچ همبرگر گرفتم که مامانم معتقد بود بهترین همبرگری است که در این چند سال خورده. بعد هم با بابات و جهانگیر و تو رفتیم فرودگاه و آنها به سلامتی رفتند به سمت دبی. بابات موقع رفتن گفت که دارم از بهشت به جهنم میرم و خیلی نگران آینده بود. من و تو هم خیلی نگران سلامتیش هستیم. به قول تو با این حرفش دلمان را آتیش زد. هنوز دبی هست و داره کارهای جهانگیر را می کنه. امیدوارم به سلامتی و خوشی بتونه با آرامش مشکلات را حل کنه و زودتر کارهاشون برای کانادا و یا هر جایی که قرار برن درست بشه و با آرامش از این سالهای باقی مونده لذت ببرن. این اوضاع و احوال ایران چندین بار موضوع گفت و گو ی من با دیگران شد و بهشون چیزهایی را نشان دادم که خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودند و بهشون گفتم که اینجا موضوع بی طرفی و "اینشاا.. درست میشه و ..." معنی نداره. بگذریم نمی خوام از این چیز ها بنویسم.

از فرودگاه که برگشتیم، دور هم شرابی خوردیم و من فیلم "یس من" را براشون گرفتم و انها دیدند. بعد از فیلم خاله و مامانت نشستند فیلم نرگس را ببینند که من و مامانم آمدیم در اتاقشان و من کمی راجع به بابک و امیر حسین براش حرف زدم. سر شب بود که داریوش از آمریکا زنگ زد که بهم تبریک بگه و با او و امیرحشین حرف زدم. نگران آینده اش هستم و خودش خیلی بی خیاله. امروز 21 سالشه اما با این بطالتی که می گذرونه فردا که سنش بالا بره آینده ای سخت براش قابل تصوره. راستی این را هم بگم که داریوش بهم گفت که در عمرش شاید تنها دو تا کار کرده که بخاطرش از خودش راضیه. یکی اینکه به یک سگ در حال مرگ در بختیاری با مشقت آب آورده و داده و یکی هم اینکه موافق و موثر در ازدواج من و تو بوده. وقتی بهش گفتم که چقدر از زحماتی که برای من و بابک و بخصوص من کشیده ممنون و مدیونم خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و من هم بهش گفتم که مطمئن باشه که کارهای نیکی که برای ما و من کرده قابل بحث و فراموشی نیست. مامان از اینکه با بابک حرف زدم تعجب کرد که چطور زودتر بهش نگفتم. البته بهش نگفتم که بی حال بوده اما گفتم که بخاطر شما و مادر بهش زنگ زدم - نمی دانم که واقعا کاملا بخشیدمش یا نه. به هر حال از مامان هم خواستم تا زیاد سخت نگیره و از دست خودش و بخصوص زنش که خیلی اشتباه کرده و در مورد من که کاملا فتنه انگیزی کرده ناراحت نباشه.

سه شنبه با تو مامانها و خاله را بردیم برای صبحانه به دندی. بعدش رفتیم QVB را نشان مامانم دادیم و از آنجا رفتیم کلیسای جامع شهر که مامان دوست داشت بره. به زور می خواست برای تو چیزی بخره که خلاصه موفق شدیم کنترلش کنیم. البته اخر سر بدون اینکه از قیمتش مطلع بشه گفتم برامون دو تا کاپ چای با سینی و یک ظرف شیرینی خوری خرید که هم قشنگ بود و هم مناسب. برای نهار بردیمشون به دارلینگ هاربر تا هم انجا را دیده باشند و هم نهار خوبی خورده باشند. نهار را مهمان مامانت "فیش & چیبس" خوردیم و بعدش قدم زنان رسیدیم به کشتی کاپیتان کوک و از بیرون کشتی عکس یادگاری گرفتیم. آنها با تاکسی برگشتند و من و تو برای اینکه برای مادر سوغاتی خریده باشیم رفتیم برادوی. تو از سوزان لباس قشنگی گرفتی و برای امیرحسین هم من دو تا تی شرت داشتم که دادم و برای داریوش هم همینطور یک پیراهن. شب فیلمی دیدیم و زودتر خوابیدیم - 12 بود البته!

دیروز صبح بعد از اینکه من برای خرید نان و CD موسیقی رفتم بیرون تو صبحانه را چیدی و من با نان و چهارتا سی دی از لئونارد کوهن و کریستوفر ریو و خواننده ی مورد علاقه ی مامانم جیمز بلانت به عنوان یادگاری برای اون برگشتم و با هم صبحانه خوردیم و چون مامانت هم می خواست بیاد فرودگاه با دوتا تاکسی راهی فرودگاه شدیم. اول کارهای مامانم را کردیم که زودتر می رفت و بعد هم خاله فرح را. برای خاله آذر هم یک کتاب عکس سیدنی و یک بومرنگ گرفتیم و دادیم مامانم که وقتی برای دو روز اول که میره شهر انها دیدنشون بهشون بده. بعد از اینکه رفت خیلی دلم براش تنگ شد. امیدوارم این سالهای پیش رو را راحتتر و آسوده تر زندگی کنه. به هر حال زندگی خوب و راحتی را نداشته و واقعا حقش این نبوده.

به فاصله ی کمتر از دو ساعت خاله هم رفت و ما با یک تاکسی برگشتیم شهر البته به QVB رفتیم تا تو که کفش می خواستی با مامانت بری و بگیری. نهاری خوردیم و من امدم دانشگاه و باید استارت کارم را هر چه سریعتر بزنم. بعد از اینکه برگشتم خانه، یک جاوری حسابی زدم و خانه را به شکل اولش چیدیم و امروز هم زندگی را به شکل تقریبا معمول آعاز کردیم. البته مامانت برای دو ماهی اینجاست اما واقعا خیلی رعایت می کنه. راستی نامه ی فارغ التحصیلی این فوق لیسانست آمده که برای درست یک ماه دیگه هست و من به بابات گفتم که چقدر خوبه اگه که اون هم بتونه اینبار اینجا باشه.

خب از برنامه هامون ننویسم بهتره. مقاله ی آنتی تز برای 12 اکتبر، گزارش سالانه ی درسی و کنفرانس های APSA و UNSW تا کمتر از یک ماه دیگه در کنار تزم - صبح تو راه که می آمدیم بهت گفتم فقط باید این مدت را به تز و آنتی تز توجه کنم - کارهای مهم منه و تو هم آپلیکیشن برای چاپ تزت بصورت کتاب و درس خواندن و مقاله نوشتن و آماده برای - به امید خدا - اسکالرشیپ گرفتن و احتمالا ANU رفتن.

خب وقتی نیست بزن بریم.