۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

ویزای جهان


باز هم با تاخیر چند روزه!

اوضاعمون خوبه و بهترین خبر برای این چند روز اینه که جهانگیر ویزای اینجا را گرفت تا برای احتمالا چند روز دیگه بیاد اینجا و سه هفته ای بمونه و با مامانم و خاله و امیدواریم مامان و بابات چند روزی را به مناسبت دور هم جمع شدن برای مدال من خوش بگذرونیم. وافعیتش من خیلی آمادگی آمدن کسی را ندارم اما برای تو و اونها بیشتر خوشحالم. کارم عقب افتاده و نگرانم.

آخر هفته را با این داستان شروع کنم که جمعه تمام روز را به کنفرانس دانشگاه رفتم که درباره ی "دین، زیبایی شناسی و شعر در فلسفه ی پسا کانتی" بود. و واقعا کنفرانس خوب و پر مغزی بود. تا آخر شب درگیرش بودم و وقتی خواستم بیام خانه تو حسابی از اینکه تا آخر وقت تنهات گذاشته بودم - به شوخی البته - پای تلفن نق زدی و تهدید کردی. موضوع با خوردن یک پیتزا و تلویزیون دیدن تمام شد و شب را برای مهمانی فرداش - شنبه - و برنامه هایی که باید انجام می دادیم و گفتن و خندیدن سر کردیم.

شنبه صبح با برنامه ی من رفتیم گلیب به یک کافه ای که تا حالا نرفته بودیم. کافه ای فرانسوی که خیلی خوب و دلپذیر بود. البته با تغییر فصل من دوباره حساسیتم بالا گرفته و از آن بدتر بی اثر بودن قرصهایی هست که تا سال پیش موثر بود. خیلی عطسه های بد و پر قدرتی می کنم و باعث ناراحتی و نگرانی تو هم شدم.

بعد از صبحانه من به کتابفروشی رفتم و تو به خرید و من به دانشگاه آمدم و کمی درس خواندم و تو به خانه رفتی برای درست کردن شام که چون هریت گیاه خوار افراطی هم هست باید برای اون غذای جداگانه درست می کردی. من شراب خردیم و آمدم خانه و کمی به تو کمک کردم تا اینکه بچه ها به ترتیب آمدند. هریت و تئو و بعدش هم مارک با جن با هم سر و کله شون پیدا شد.

شب خوبی بود و فکر کنم به همه خوش گذشت. برای اولین بار تقریبا به زور مهمنونها ر بیرون کردیم. ساعت از یک گذشته بود. نمی دونم چرا هر دوتامون احساس کردیم خصوصا به تئو خیلی خوش گذشت. هر دو حس کردیم با اینکه بچه ی همین شهر و از طبقه ی مرفه ای هست اما کمی تنها به نظر میاد. شاید هم اشتباه کرده باشیم. اما مهم این بود که دور هم خوش گذشت و کلی گفتیم و خندیدیم.

یکشنبه صبح هم بعد از تمیز کردن خانه - ظرفها را مطابق معمول همان شب شستیم و خشک کردیم - و بعد از یکسال و نیم با بابک حرف زدن رفتیم بیرون. هوا عالی بود اما حساسیت من اذیتمون می کرد. خیلی بهت اصرار کردم تا قبول کردی بعد از صبحانه بریم "هاربربریج" و از هوا لذت ببریم. رفتیم و بردیم. لب آب روی یک نیمکت به نوبت سرمون را روی پای دیگری گذاشتیم و به گیتار اسپانیشی که نوازنده ای با مهارت مونواخت گوش دادیم. خیلی خوب بود. کتابی خواندیم و از بس من عطسه کردم و گشنم شده بود به کافه ی فرانسوی راکس رفتیم و پای گوشت با سالاد سفارش دادیم و بعدش هم دسر خوردیم.

روز بی نظیری بود. هرچند شبش تو از بدن درد بابت کارهای دیروز و گلکاری در بالکن و من از ریه درد و بی حالی با آزردگی خوابیدیم. اما به تمام روزش می ارزید. اما فرداش اوضاعمون خرابتر از آنچیزی بود که انتظارش را داشتیم.

من با اینکه درسی نخوانده بودم اما به پیشنهاد تو فکر کردم از خانه بیرون نیام. تو هم بدن دردت بهت اجازه ی کار کردن نمی داد. ماندیم خانه و بعد از کمی راجع به آمدن جهانگیر و سایرین حرفهامون به دلخوری کشید. البته طبق معمول من تند رفتم اما تو هم قبول کردی که نباید بدون هماهنگی با همدیگه به بابات راجع به هزینه ی اقساطی دانشگاه و کار تمام وقت حرف می زدی. خیلی زود هر دو از دل همدیگه ناراحتی و احتمال ناراحتی را در آوردیم. من رفتم فیلمی که شب قبل با بازی جولیا رابرتز و کلیو اون به اسم "داپلیکسی" گرفته بودم پس دادم و با دوتا قهوه ی کمپس برگشتم خانه و نشستیم با هم گپ زدیم و استراحت کردیم و با آمریکا و دبی و ایران حرف زدیم و غروب هم که هر دو کمی سر حال آمده بودیم رفتیم کتابفروشی سر کوچه مون که از 130 سال پیش تاسیس شده و کمی روی مبل نشستیم و کتابی ورق زدیم و بعد هم با یک شام کوچک در دندی و بطور اتفاقی مارک را دیدن به خانه برگشتیم. مارک که برای درس خواندن به کافه آمده بود - کار همیشگی اونه همیشه با چندتا کتاب و لب تاب و یک قهوه در حال نوشتنه - واقعا باعث حسرت و بیداری حس عذاب وجدان من بابت تنبلی و تن پروری منه.

تو راه که داشتیم بر می گشتیم قرار شد برای آمدن مهمونهامون یک بودجه ای بذاریم. چون وصع مالی همگی شون خرابه و احتمالا هرچی خرج کنیم از پس اندازمون رفته. به هر حال از مامان من و جهانگیر که انتظاری نیست. بابا و مامانت هم که هر چی داشتن و دارن را برای ما گذاشته بودند و تا توانسته اند محبت و خرج کرده اند، الان اوضاع ایران و مردم بهشون اجازه نمیده که آنطور که می خواهند انجام دهند. خاله هم که مهمانه و البته دستش هم خدا را شکر خالی نیست.

در راه برگشت اما تو چیزی بهم گفتی که خیلی رویم تاثیر مثبت گذاشت. مدتیه که دارم فکر می کنم اگر نرسم تزم را سر وقت بدم چی کار کنم. 10 هزار دلار خرج برای یک ترم اضافه بابت تنبلی و البته ناراحتی اوضاع ایران. البته که قابل توجیه نیست. این هزینه ی زندگیمونه. با اینکه پول مهمانی و بلیط مامانم و احتمالا آمدن چند وقته ی مامانت و ... از پس اندازمون میزنه و برای کار کانادا شاید اذیت کننده بشه، اما وقتی گفتی که نگران نباش اگر کار به یک ترم اضافه کشید همانطور که تا حالا با هم جورش کردیم باز هم جور میشه و خدا نمیذاره در بمونیم خیلی بابت این روحیه دادن و باور به این نکته که گفتی قلبم پر از نور شد. راست میگی چه غمیه! مگه تا حالا اصلا غمی هم بوده؟ نه خدا را شکر. بعد از این هم نیست و نمیاد. ما همدیگر رو داریم و این بزرگترین گنج زندگیمونه.

امروز هم که سه شنبه هست، صبح را با شادی درونی از خواب بیدار شدم و بعد از اینکه تو رفتی داخل ساختمان "ریسرچ" سر کارت، من همان پایین نشستم و تا ظهر که تو برای نهار آمدی پایین کتاب عقب مانده ام را تمام کردم. کتاب خوب و مفیدی بود و بهم ایده هایی داد. "فلسفه ی سیاست در جهان معاصر یا فلسفه ی سیاست امروز" از "کریستین دولاکامپانی" که کتاب فلسفه در قرن بیستمش را هم قبلا خوانده بودم.

تو برای نهار آمدی پیشم و با هم عدس پلو با ماستمون را خوردیم و البته بهم گفتی که پشت گردنم در آفتاب سوخته. خلاصه اینکه حالا کاملا "رد نک" شدم.

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

شام با بچه های فلسفه


ساعت 12 ظهره و چهارشنبه هست. الان داشتم باهات چت می کردم. تو سر کاری و من هم اینجام. ناصر رفت کلاس و قبلش نشستیم و برای لکچرش که باید هفته ی بعد راجع به خدمات ایران به اسلام بده کمی حرف زدیم و کمی هم من درباره ی آدمهایی که می خواست مثل فارابی و ابن سینا و اینها بهش اطلاعات دادم.

دیشب به شام دسته جمعی با بچه های گروه فلسفه که نیک پیشنهادش را داده بود رفتیم. رستوران 12 در نیوتاون. دو تامیزی شدیم و سر میز ما من با بن که تازه روز قبلش باهاش در همینجا آشنا شده بودم و بعد به سخنرانیش رفته بودم کلی حرف زدم و گفتم که این جاه طلبیش برای به دست دادن تعریفی کاملا تازه از "عدالت سیاسی" برایم خیلی جالبه. با یکی از تازه واردها هم به اسم آندریاس آشنا شدیم که از نیوزلند آمده و داره با پل درباره ی شوپنهاور کار می کنه. آدم جالب و خاصی به نظر می آمد. دو سه نفر دیگه ای هم بودند که گپی زدیم و پیتزایی خوردیم.

سر ظهر هم تو آمدی و رفتیم دکتر دندانپزشک که گفت وضع لثه هام خوب نیست و به همین دلیل هم عفونت و خونریزی داره. تمیزشون کرد و بهم گفت برخلاف اینکه دکترت در ایران بهت توصیه نکرده باید زیر بریجهایت را نخ دندان بندازی. 250 دلار برامون آب خورد. اما خدا را شکر که پولش را داشتیم.

بابات هم زحمت کشیده و قسط این ماه را با هر جور گرفتاریی که بوده داده. خیالمون راحته فعلا. برای نیگ هم ایمیل زدم و ازش بابت برنامه ریزی دیشب تشکر کردم که گفت من هم از دوستی با شما دوتا تشکر می کنم. قراره دو هفته ی بعد با کایلا و جیسون برای شام بیان پیشمون. این هفته هم که هریت، تئو، مارک و جین میان. هفته ی بعد هم که به جشن تکلیف آریل دعوتیم که گویا خیلی مفطل و رسمیه. تعمید دهنده اش از نیویورک میاد.

خلاصه روزهای خوبیه و امیدوارم اینطوری هم برای همه باشه و بمونه. باباک هم برام پیغام گذاشته بود که حالش خوبه و پیگیر آزمایش هاش هست. مامان هم پیغامی گذاشته و گویا بو برده که پول بیلیطش را ما دادیم حالا باید باهاش حرف بزنم و خیالش را راحت کنم.

آخر سر هم اینگه امروز باید برم کلاس فرانسه - وای باورم نمیشه یک هفته گذشت و ببین که سر تزم چی سرم و سرمون بیاد - و شب هم می خوایم با هم فیلم "میلک" با بازی شان پن را ببینیم. راستی پریشب هم فیلم دیدم اما شرابی نخوردیم. امشب هم نه. البته دیشب یک بطر شراب سفید "چهارخواهر" گرفتیم و با بچه ها خوردیم.

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

شاید فیلمی و شرابی


سلام. کمی خسته و بی حالم. البته ویکند خیلی خوبی داشتیم. اما چند روزیه که خونریزی لثه از زیر بریجی که سال پیش در سفر کوتاه و تراژدیک به ایران داشتیم و دکتر برام گذاشت دارم. درد چندانی نمی کنه اما به هر حال اوضاع خوبی نیست بخصوص که فقط ویزت دکتر داندان پزشک خیلی میشه تا چه برسه به اینکه بخواد کاری هم بکنه.

اما از ویکند بگم و از جمعه شب شروع کنم که شب خوبی بود و رفتیم به بار هتل رز و ده نفری بودیم و طبق قولی که ناصر گردنم انداخته بود - و خودش هم نیامد - پیتزا گرفتم و با بچه ها گپ زدیم و خوش گذشت. تو که گفتی بخصوص آشناییت با یکی دو نفری که تازه آمده بودند خیلی خوب بود و بهت خوش گذشت. شنبه هم رفتیم برای صبحانه به دندی اما راضی کننده نبود. تو رفتی خرید و من آمدم خانه و مقاله ام را ادامه دادم. مقاله ای که می خواهم برای چاپ در سایت یا روزنامه ی خبری بدم. پیش از ظهر هم خاله آذر زنگ زد و گفت بابک کمی حال ندار بوده و احتمالا شاید خدای ناکرده مشکوک به زخم معده باشند. بعد از یک سال و خورده ای بعد از داستانی که زنش برای من در آورد با تلفن تبریک عید و کاری که خودش کرده بود را به دروغ به من نسبت داد دیگه تماسی با هم نداشتیم. به هر حال با اینکه برای خودش و سلامتیش ناراحت شدم اما با دلخوریی که پیش آمده برام سخت بود که بهش زنگ بزنم. البته یکشنبه زدم که نبود و براش پیغام گذاشتم. حالا باز هم بهش زنگ می زنم. می دانم با این کار مادر و خاله و مامان و تو هم خیلی خوشحال می شوید.

اما از مهمانان شب بگویم که پرو دوست تو با شوهرش استیو آمدند. شب خیلی خوبی بود و به همگی خوش گذشت. البته من برای حرف زدن به کسی امان ندادم و از این نظر آخر وقت خیلی خجالت کشیدم. استیو که شاگرد فوکو و دولوز بوده انقدر خاکی و بزرگوار منشانه رفتار می کنه که انگار نه انگار چه آدم مهم و تاثیرگذاری در حوزه ی درسی و کاریش هست. پرو هم که تازگی دکترایش را گرفته و آدم بسیار خوش مشرب و محترمیه. تو براشون عدس پلو درست کرده بودی چون می دانستی که دوست خواهند داشت. شام را که خیلی با لذت خوردند و بعدش هم از کیک یزدی که پخته بودی و چای ایرانی خیلی خوششان آمد.

در جین حرف و نقل از چیزها و کارها تو از پرو درباره ی بچه دار شدن در شرایط درسیشون در سالهایی که دانشجو بودند و خارج از کشور پرسیدی. آنها سه تا پسر دارند که بزرگه ازدواج هم کرده. با اینکه به پرو نمیامد، اما گفت 50 سالشه. به هر حال گفت که حتما بچه دار بشین. برام جالب بود این اولین باره که تو از کسی خارج از اطرافیانمون چنین چیزی می پرسیدی. نمی دانم! من که بهشون گفتم هم از سر خود خواهی هم ترس از مسئولیت و هم الویت به درس و شعل و ... اصلا علاقه ای ندارم. پرو جرف جالبی میزد. می گفت اگر بخوای مسائلش را روی کاغذ بیاری هرگز این کار را نمی کنی.

یکشنبه صبحانه را - به پیشنهاد تو - رفتیم "اربن بایتس" که تو فرنچ تست خوردی و من تخم مرغ. عالی و زیاد و با کیفیت بود. با اینکه کمی گرانتره اما از دندی و بقیه ی جاهایی که رفتیم بهتره. بعدش قدمی در نیوتان زدیم و برگشتیم خانه. من به آمریکا تلفنهایم را زدم و با بابات هم که در فرودگاه بود برای دبی و رفتن برای کار مامانت حرف زدیم که گفت صبح داره میره و شب هم بر میگرده چون کسی را پیدا نکرده که پیش مامان بزرگت بذاره.

من مقاله ام را تمام کردم و برای کار تکس و ناصر و بیتا برای شام آمدند پیشمون. وقتی رفتند من یادم آمد که باید برای ویکند من و تو برای پروفسور "وراسیداس" چکیده مقاله می دادیم تا برای کنفرانس دانشگاه سیدنی که مقالات برگزیده اش هم چاپ میشه بررسی کنه. تازه ما داریم خارج از نوبت هم این کار را می کنیم. خلاصه تا دیر وقت نشستیم و نوشتیم.

امروز هم درسی نخواندم و حالا هم دارم میرم به جلسه ی گروه برای شنیدن سخنرانی یکی از بچه های گروه درباره ی تزش. پیش از ظهر هم رفتم مطب دکتر دندانپزشک و برای فردا وقت گرفتم. خلاصه اینکه تو را خیلی نگران کرده ام.

به همین خاطر بهت گفتم که امشب باید دوتایی باهم تو خونه شب خوب و با برنامه ای داشته باشیم. شاید فیلمی و شرابی.

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

در هتل مانده


برای اولین بار آمده ای در PGARC جدیده و الان کنارم نشسته ای و من هم نمی دونم با چه ریسکی دارم تو این صفحه برای تو می نویسم. امیدوارم رویت را اینطرف نگردانی و من لو نروم.

ساعت 5 و نیمه و باید تا نیم ساعت دیگه بریم بار برای "ترستی فرایدی" که به مناسبت آشنایی و گپ بچه های ریسرچ هر جمعه ی اول ماه دور هم جمع می شوند. ناصر هم که از مدتها قبل در دهن همه انداخته بود که من باید برای کاندیدا شدنم شیرینی بدم و حالا یک عده ای از دوستان می آیند تا پیتزا بخورند. جالب اینکه خود ناصر گفت چون بیتا نمیاد من هم نیام بهتره!

به هر حال ما باید بریم. فردا پرو و شوهرش استیو برای شام میان خانه ی ما و برنامه ی صبحمون بعد از صبحانه احتمالا خرید کردن تو و درس خواندن منه. یکشنبه هم که ناصر و بیتا میان تا ناصر از تو یاد بگیره چطوری فرم تکسش را باید پر کنه و بفرسته.

من هم امروز رفتم بانک برای کارت ATM که بسته شده بود و طرف گفت همین کارت جدیدی که فرستاده جای آن قبلیه کار می کنه. فرم درخواست کمک هزینه ی خرید لپ تاب را هم به دانشگاه دادم و برای نهار آمدم پیش تو و با هم ساندویچ خوشمزه ی تن ماهیمون را خوردیم.

دیروز می خواستی این ساندویچ را درست کنی اما چون صبح خسته بودی و دیر پاشدی گفتم ولش کن با هم برای نهار میریم کافه مینت در دانشگاه و نهار می خوریم. امروز هم برای صبحانه رفتیم کمپس و قهوه خوردیم. خلاصه فعلا داریم می خوریم و انگار نه انگار که این پولها یک جایی باید برای پس انداز لحاظ بشه. البته طبق معمول در این زمینه مقصر اصلی منم و من اصرار می کنم تا اینجور ریخت و پاش کنیم. هم تا اندازه ای لازمه و هم کمی فرار از شرایط حاضره.

مامانت هم دیشب رفته دبی که چون 5 روز از تاریخ شش ماهه ی تمدید اقامتش گذشته - از بس بابات موند این دفعه دبی و با خیال راحت گفت خبری نیست خانم تو مادر من را دریاب! - خلاصه بنده ی خدا در هتل فرودگاه باید تا یکشنبه بمونه و شبی 400 دلار هم بده. این هم از حساب و کتابها و خرجهای اجباری که هر از گاهی بخصوص از طرف بابات براشون پیش میاد. به قول تو با این پول می تونستند برای سه ماه پرستار تمام وقت واسه ی مامان بزرگت بگیرند.

بگذریم. من و تو باید بریم و فردا هم ممکنه من برای تموم کردن مقاله ام که می خواهم برای ABC بفرستم برگردم اینجا. اگر امدم از امروز عصر خواهم نوشت. پس تا بعد.

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

یک جفت دوقلوی 8 ساله


امروز پنج شنبه 6 آگست 2009 هست و هوا نیمه ابری و آفتابیه. من در PGARC فیشر هستم و تو هم سر کاری. صبح که امدم ناصر اینجا بود و داشت اماده میشد تا بره برای اولین تجربه ی "توتوری" و تدرسی. کمی مضطرب به نظر می رسید اما هم از پسش برمیاد و هم تجربه ی گریز ناپذیری برای همه ی ما خواهد بود.

دیروز باید کلاس فرانسه ام را که جلسه ی اول همون ترم قبلی بود - و خودم خواستم تکرارش کنم چون زبانی نخواندم - از دست دادم چون اینجا به مناسبت افتتاح این مرکز مهمانی گرفته بودند. تو هم امدی و با بچه ها گپ زدیم. سوزان - دختر کره ای که داره با کترین درباره ی ابورژینالهای استرالیا کار می کنه - با ناراحتی تمام متوجه شده بود که کترین به او هم اطلاعات غلطی داده و او هم باید یک ترم پول اضافه بده تا بتونه در پایان ترم تزش را تحویل بده. تو خیلی برای کمک کردن بهش تلاش کردی. اول بهش گفتی که همین حالا بلندشو برو با این آدمها که همگیشون الان اینجا هستند صحبت کن و کمک و راهنمایی بخواه. اما اینکاره نبود. هم خیلی افسرده بود وهم اعتماد به نفس نداشت. تو رفتی و با چند نفری در حضور خود سوزان حرف زدی و خلاصه یکی از مسئولین قول داد که حتما کمک کنه و دیگری هم بهش وقت ملاقات داد. حالش خیلی بهتر شد و در آخر خیلی روحیه اش عوض شده بود. دستت درد نکنه.

من هم داشتم با نیک و کایلا درباره ی گروه فلسفه و اینکه تا چه اندازه فلسفه ی تحلیلی غلبه داره و جا به فلسفه های اروپایی نمیدن حرف و نق می زدیم. کایلا گفت در کانادا اینطوری نیست و حداقل فلسفه ی سیاسی خیلی پر رنگ هست. خدا کنه کار ما به بهترین شکل درست بشه و بریم اونجا و موفق باشیم.

امروز باید مقاله ام را برای کنفرانس سالانه ی علوم سیاسی استرالیا APSA بفرستم که چکیده اش قبول شده. مشکلی ندارم و تقریبا برای فرستادنش کار خاصی نمونده. برای ABC و شاید مجله و روزنامه ای هم می خوام یک مقاله درباره ی دور جدید تحریمها علیه ایران بنویسم و تاکید کنم وقایع پس از انتخابات ایران و شکاف موجود در حاکمیت باید در این دور دیده بشه و مردم باید احساس کنند که دنیا فقط! به فکر نگرانی های خودش نیست و از جنبش آزادی خواهی مردم هم استقبال می کنه.

راستی دیشب تو یک خواب قشنگ دیدی که صبح هنوز بیدار نشده داشتی برام تعریفش می کردی. خواب دیده بودی دوتا دختر دوقلو داریم حدود 8 ساله خیلی دلبر و مرتب با موهای فرفری آماده اند تا بریم براشون تخت خواب جدید بگیریم و تو داری میگی مادر هم منتظره تا پیشش بریم چون خیلی دلش برای بچه ها تنگ شده. می گفتی که من هم به عنوان پدر ادم مهربان و البته جدی به نظر می آمدم.

خبر آخر اینکه باید امروز برم دنبال کار کارت بانکیم، تحویل نامه ی درخواست تامین هزینه خرید لب تاپ از دانشگاه و شب هم باهم می خوایم بریم خرید یکی دوتا چیز از فروشگاه لوازم خانگی در طبقه ی پایین QVB به مناسبت آمدن مهمان ها، گویا که حراجه.

می دونی که چقدر بهت افتخار می کنم و چقدر دوستت دارم.

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

ناگهان نهنگ چرخید


باز هم دارم بعد از یک هفته می نویسم. این دفعه آخر خواهد بود که اینقدر تاخیر در نوشته هایم پیدا بشه. البته امیدوارم.

خب در طول هفته ای که گذشت روزهای خیلی خیلی خوب و البته معمولی هم وجود داشت.
اما مهمترین چیز را اول بنویسم. جی هم مثل اکسل برونز در کنفرانس بریزبین بهت پیشنهاد کرده که تزت را کتاب کنی و گفته مطمئنه اگر کمی رویش کار کنی و اماده اش کنی ناشر و زمینه اش را پیدا می کنی و می توانی چاپش کنی.
باورت میشه. از کجا به کجا آمده ایم. ایده ی چاپ کتاب در این مقطع. حتی اگر هم حالا نشه تنها پیامس که می تونه داشته باشه اینه که: آره درست آمده ایم. درست و البته باید خیلی خیلی جلوتر بریم. دقیقتر و موشکافانه تر. عالیه! من مطمئنم که داریم درست میریم.

سه شنبه، چهارشنبه و جمعه را رفتم سر کار. سه شنبه که رفتم باید طبقه ی 5 با احمد کار می کردم. سپهر هم بعد از مدتها آمده بود برای کاری که درباره ی پروژه ی "دری" داشتند. آخرهای وقت بود که پیروز از طبقه ی بالا آمد و گفت که کار تمام شده و احتمالا هم دیگه کاری نخواهد بود. کمی رنگش پریده بود و عصبی به نظر می رشید. حس کردم که خیلی نگران آینده ی اوضاع و احوال زندگیشون هست. حق هم داره بلاخره دوتا بچه کوچک داره و با این بحران اقتصادی جهانی هم که دامن گیر همه شده بیکاره و مسلما نگران. سعی کردم بهش روحیه بدم. اما می دونم که این حرفها در این اوضاع اثری نداره.

چهارشنبه و جمعه که رفتم سر کار سعی کردم سنگ آمدن پیروز را یک جورهایی بکوبم. خدا را شکر موفق هم شدم. در آخر به "ادوین" گفتم چون درس دارم و دیگه نمی خوام وقتم را بیشتر از این از دست بدهم بجای من به پیروز بگو بیاد. هرچند خیلی کاری دیگه باقی نمونده و البته خدا را شکر ما هم خیلی احتیاج مبرمی در حال حاضر نداریم، حداقل از نظر روحی برای اون خوب خواهد بود.

پنج شنبه آمدم به PGARC اما نرسیدم که از اینترنت خیلی استفاده ای بکنم و حداقل اینجا بیام و چیزی بنویسم. بیتا اینجا بود اما ناصر نیامده بود. امروز هم که آمده ام هیچکدامشان نیستند. بیتا امتحان تعیین سطح در UTS داشته و گویا - اینطور که ناصر تلفنی به تو گفته خراب کرده و واسه ی همین جواب تلفن ناصر را نمیده! جالبه نه؟

پنج شنبه یکی از کلاسهایی را که فکر می کردم شاید به دردم بخوره رفتم که خیلی مناسب من نبود. "Contemporary "Sociological Theory البته استادش که Melinda Cooper هست به نظر آمدم قوی و استاد خوبی میاد. من خیلی وقت برای کلاس رفتن ندارم و بهتره که احیانا سمینارها و "ریدینگ گروپهای" گروه خودم را برم.

جمعه روز مهمی بود. چون تو رفتی و مدارک لازم برای پذیرش در دوره ی دکترا را با اسکالرشیپ به اینترنشنال آفیس تحویل دادی که امیدواریم و خیلی هم امیدوار که شامل حالمون بشه. به قول مجید کمالی که در ایران برای امتحان فوق لیسانس داشتیم حرف می زدیم گفت: ما قبول نشیم کی می خواد قبول بشه.
جمعه شب بعد از اینکه ساعت از 6 گذشته بود از آپن برگشتم و با ادوین هم هماهنگ کردم به پیروز زنگ بزنه تا برای هفته ی بعد بیاد.
بعد از اینکه آمدم خانه و تو برای من طبق معمول زحمت ارسال مدارکم به گلدن کی را کشیدی تا ببینیم می تونم یکی از این اسکالرشیپهاش را بگیرم، رفتیم برای شام و سینما - طبق برنامه ی قبلی با نیک و بقیه - به گلیب. کایلا با جیسون آمده بود، نیک و آلیسون از بچه های فلسفه بودند و یکی از دانشجویان دوره ی دکترای فلسفه از دانشگاه لیدز انگلیس که آدم جالبی بود و خیلی خوش برخورد. رفتیم یک رستوران تایلندی و بعد از کمی حرف و گپ و شام رفتیم سینما برای دیدن فیلم Public Enemy از مایکل مان. من و تو خیلی خوشمون نیامد اما دیگران چرا.
یکجایی وسط فیلم بود که پلیسه داشت دختره را بازجویی می کرد و کتک میزد که تو آرام زدی زیر گریه و البته معلوم بود برای چی. خیلی آرام بغضت ترکید و هق هق می کردی و هرچی سعی کردم کمی آرومت کنم حداقل برای ده دقیقه ای اثر نکرد. البته از بچه ها خوشبختانه کسی متوجه نشد. نه اینکه خوشبختانه که باعث ناراحتی و یا تعجبشان بشیم. خوشبختانه برای این که جهان ما با هم خیلی متفاوته و فاصله هامون انقدر زیاده که اساسا چیزی نظیر حس مشترک و قلمروی معنای قابل درک برامون - برای هر دو طرف - حداقل در این زمینه ها و فعلا قابل طرح و تصور نیست. مثلا سر شام کایلا و جیسون از برخورد افسر کانادایی - هموطنشان در واقع - با ما و من خیلی متعجب بودند اما سهم آنها تنها تعجبه - در بهترین حالت - و سهم غیر آنها - The Other - که ما باشیم زندگی کردن، بازی کردن و روایت کردن این چیزهایی است که برای شنوندگان باعث حیرت میشه. تازه ما که در بهترین اوضاع نسبت به خیل عظیم آدمهای هم دسته مون قرار داریم.

اخبار ایران و جاهایی نظیر این اگر برای این بچه ها حتی تا اندازه ای ناراحت کننده هم باشه بیشتر حسی از معذب بودن تصاویر ناخوشایند داره که بعد از چند لحظه با عوض کردن کانال می تونی برای همیشه به تاریکی بفرستیشون. اما اگه خودت در آن تاریکی زندگی کنی و تاریکی بخشی از سرنوشت محتومت باشه مسلما باید گفت We are not on a same page.

به هر حال حرجی بر انها و ماها نیست. این تقدیر ماست که باید اول از همه بپذیریمش و بعد برای تغییرش فکری و کاری کنیم.

شنبه صبح نمی تونستی از خواب بیدار شی. وقتی بعد از 8 ساعت خواب گفتی انگار که اصلا نخوابیدی و من امدم در تختخواب کنارت دراز کشیدم و به صورت خیلی خیلی خسته و آزرده ات نگاه کردم - در حالی که باز هم خوابت برده بود و دائما ابرو و گوشه ی لبت می پرید - دلم برای بار هزارم ریخت.

من بهت نمی رسم. بار زندگی تنها روی دوش توست و من تنها دارم فرسودگی تو و خودم را نظاره می کنم. نمی خوام در باره ی این دلهره ها چیزی بنویسم. اما نمی تونم به درد و رنج تو فکر نکنم. باید بهت روحیه بدم و کمک کنم زندگی مون بهتر از همیشه بشه.

به هر حال شنبه را با تصمیم تو بعد از صبحانه برای قدم زدن و بعد از مدتها به دارلیگ هاربر رفتیم و دیدیم که نمایشگاه قایقهای لوکس برپاست. بلیط گرفتیم و رفتیم بعضی از "بوت های" آنچنانی را دیدیم. باید کفشها را در می آوردی و داخلشان می رفتی. بعضیهاش به لحاظ استفاده ی خلاقانه از حداقل فضا بسیار جالب و چشم نواز بودند.

بعد از دیدن چند ساعته به پیشنهاد تو رفتیم و از "لینت" بستنی گرفتیم و داشتیم بستنی می خوردیم که تو با دیدن تابلوی "ویل واچینگ" پیشنهاد دادی فردا بریم وسط اقیانوس و نهنگ نگاه کنیم.

این شد برنامه ی یکشنبه مون. تو ساندویچ درست کردی و طرف ظهر رفتیم دوباره به دارلینگ هاربر و بلیط خردیم و ساعت یک رفتیم سوار کروز شدیم و برای دیدن نهنگ زدیم وسط اقیانوس. قبل از حرکت بهت گفتم هیچ وقت فکر می کردی که یک روز بری و نهنگ زنده وسط اقیانوس نگاه کنی؟ و تو همانچیزی را گفتی که احتمالا دلیل اکثر مردم برای شگفت انگیز بودن و غیر قابل پیش بینی بودن زندگیست.

دلفین ها با کروز و در کنار ما که بالاترین نقطه کشتی ایستاده بودیم بالا و پایین می پریدند و بازی می کردند. دوتا نهنگ هم حضورشان را هر از گاهی با بالا آوردن دمشان از آب و آبی را که از سوراخهای پشتشان بالا فواره می کردند با صدایی مهیب به رخمان می کشیدند. کسی که میکروفن را در دستش داشت دائما به ما مسافران می گفت که این ماه، ماه خاصی برای دیدن نهنگ هاست زیرا رفتارشان قابل پیش بینی نیست. می گفت در آخر هفته ها که تعداد کشتی ها برای دیدن نهنگها زاید می شود انها خیلی دوست ندارند که خودشان را نشان دهند.

اما لحظه ای که تنها کشتی ما انجا بود و کمتر کسی انتظار دوباره دیدن آنها را داشت - به گفته ی راهنمای کشتی - صحنه ای پیش آمد که احتمالا کمتر انسانی شانس دیدنش را دارد. خود اعضای کشتی می گفتند این بهترین صحنه در سال بوده. یکی از نهنگ ها کاملا از آب بالا آمد و تمام بدن چرخید. چیزی مقل بار انداز یا سالتوی یک نفره! در کشتی. تمام بدن سفید و پشت سیاهش از آب جدا شد و با عظمتی این هیکل 65 تنی را به آب کوبید که کشتی ما که خیلی نزدیکش بود تکان خورد. یکی از دخترهایی که با دیگر دوستانش داشتند عکس و فیلم می گرفتند رو به دوستانش گفت فکر کردم الان دماغش می خوره تو لنز دوربینم.

عصر که به خانه رسیدیم تو برای امروز نهار درست کردی و تا آخر شب هر دوتامون کمی سرگیجه و حالت دریا گرفتگی داشتیم. اما عجب تجربه ای بود.

امروز هم کلاس تئوری های دموکراسی را رفتم - که لابد به خودی خود مثل گذراندن درس درباره ی هابرماس و نظریه ی انتقادی و ... در ایران الان جرم محسوب میشه - و بعد از کلاس رفتم بانک برای اینکه وقتی می خواستم از ATM پول بگیرم کارتم را دستگاه پس نداد و گفت اعتبارش گذشته و هنوز هم کارت جدیدی برایم نفرستاده اند. جالب اینکه امروز این شعبه ای که ما توش حساب داریم بسته بود و به هالیدی رفته بودند. این دومین باره که این شعبه ما را اینطوری سرکار گذاشته. واقعا که عجب کشور ریلکسی دارند اینها.

ناهار را با هم در دانشگاه خوردیم. پایین ساختمان "جین راسل فاس" که محل کار تو هم انجاست میز و صندلی گذاشته اند که برای نشستن در هوای آزاد خیلی خوبه. با هم انجا نشستیم و کمی گپ زدیم و درباره ی اینکه وقتی مهمانهامون آمدند چی کار کنیم و برنامه هامون چی باشه حرف زدیم. الان هم من از یکی از سمینارهای گروه برگشتم به اینجا و تو هم برای اینکه آریل تنها نباشه و به دندی کمک کرده باشی رفتی خانه ی انها تا آریل را که در خانه تنهاست مراقبت کنی تا دنی از کنفرانسی که تا ساعت 9 طول داره بر گرده و تو را به خانه برسونه.

دستت درد نکنه برای کمک به دندی با اینکه حسابی خسته بودی و فردا هم باید باز سر کار 8 ساعت این کار سخت جدید را که سیستم امتیاز نویسی برای گرفتن بودجه از دولت هست انجام دهی که علاوه بر سختی و حجمی که داره، خیلی هم استرس و مسئولیت برات درست کرده انجام بدی.

همسرم و یگانه ام، مهمترین و اصلی ترین دلیل خوشی و سعادتم؛ خیلی خیلی عاشقتم. تو درخت جان منی. تو ریشه های حیات و گرمای نفس منی. مواظب خودت باش. من هم باید بیشتر از اینها از تو مراقبت کنم.
و خواهم کرد.

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

بهترین اتفاق زندگی من


خب از کلاس "تامس بش" برگشته ام و نیم ساعت دیگه قراره بیام "آزوری" با تو و الا قهوه بخورم و گپ بزنیم. اما از این دو سه هفته بصورت خیلی خیلی فشرده اگه بخوام بگم باید از شبی شروع کنم که اینجا را ترک کردم تا فرداش به ملبورن برم برای کنفرانس. شب که خسته و خرد خانه رسیدم دیدم که بدون تو اصلا نمی توانم بمانم. تو هم با پرستو قرار گذاشته بودی که بعد از کنفرانست با هم برین و شامی بخورین.

اینطور که می گفتی مثل اینکه سر ماجرای طلاق و جداییش با شوهرش برات گفته بوده که خیلی سختی کشیده و اذیت شده. به هر جال شب تا خواستم بخوابم چند بار با هم تلفنی حرف زدیم و تو اصلا نمی تونستی بخوابی و صدات حسابی بغض داشت. البته من هم بهتر از تو نبودم اما هم خیلی خسته بودم و هم داشتم سعی می کردم به روی خودم نیارم.

فرداش خودم را در یک هوای بارانی و زیبا به فرودگاه رساندم و منتظر نشسته بودم که بابات از فرودگاه تهران زنگ زد که اون هم داره میره دبی. ازش خواستم که اگه می تونه برای یک جابجایی کوتاه مدت و رفتن از تهران به دبی برای خودش و مامانت و مادربزرگت بطور جدی فکر کنه. به هر حال ما با این اوضاع و احوالی که دارند و قلب مسئله دار هر دوشون نگرانشونیم. خدا را شکر مثل اینکه خودش هم داره به این موضوع بطور جدی فکر می کنه.

به ملبورن که رسیدم داشتم به سمت هتلی که تو برام رزرو کرده بودی در شهر قدم زنان می رفتم و از کوله ای که با اصرار تو خریده ایم و کلی هم ازش راضیم می رفتم که هریت بهم زنگ زد که کجایی. گفتم دروبرهای هتلم که آدرسش اینه. گفت من هم همین حدودا هستم. خلاصه براش صبر کردم. با هم رفتیم هتل و من وسایل را گذاشتم و با مارک که همون موقع رسیده بود صحبت کردیم و به پیشنهاد هریت برای شام با هم قرار گذاشتیم. بعدش به بریزبین و تو هم زنگ زدیم و حسابی از اینکه با هم هستیم و داریم میریم تا نهاری بخوریم و بعد هم به کتابخانه بریم تا هریت هم یک نگاهی به متن کنفرانسم بکنه و کمکم کنه خوشحال شدی.

بعد از خوردن یک نهار و قهوه سبک با هریت به کتابخانه "اسیت لایبری ویکتوریا" رفتیم و خیلی برای مقاله ام وقت گذاشت و کمک های خوبی کرد. خودش هم درس داشت اما تمام وقتش را برای من گذاشت و تازه فرداش هم از صبج به کنفرانس آمد و خیلی سعی داشت که کمک حالم باشه. شب من و هریت زودتر به رستوران رسیدیم و بعد از مدتی مارک هم پیداش شد. رستوران گیاه خوران بود - برای هریت - اما شامش خوب بود. بعد از اینکه از هم جدا شدیم تازه من رسیدم هتل و شروع کردم با کلی خستگی تمرین برای ارائه مقاله ام.

با هم چندباری حرف زدیم و چون هر دو خسته بودیم زودتر قطع کردیم. تو هم در کنفرانس با چند استاد صاحب نام آشنا شده ای و حالا هم با هم در ارتباط هستید. اساس کنفرانس همین برقراری ارتباطها هست. تو هم به شام کنفرانس رفته بودی و شب خوبی را داشتی. احتمالا تایید چاپ مقاله ات را هم با توجه به صحبت هایی که انجا کرده بودی گرفته ای و خلاصه اوضاع خوبه.

جمعه 10 جولای هر دوتامون نوبت کنفرانسمون بود. تو در بریزبین و من در ملبورن. برای کنفرانس تو که گویا همه با توجه به حساسیت داستان ایران آمده بودند. کنفرانس من هم همینطور بود. خیلی راحت و آرام کقاله ام را ارایه دادم و به سئوالات جواب دادم. بعد از تمام شدنش هم مسئول پنل بهم گفت که 150 دلار پول بلیط هواپیما را خواهند داد که خبر خوبی بود.

بعد از کمی گپ زدن با مارک و چند نفر دیگه و خداحافظی با هریت و بچه ها به سمت فرودگاه رفتم و با هم تلفنی هماهنگ کردیم که تو زودتر به خانه بری تا من که دو ساعت بعد از تو می رسم خودم بیام خانه. اما زد و پرواز تو تاخیر داشت یک ساعتی و تا من رسیدم تو نیم ساعتی را در فرودگاه سیدنی منتظر من شدی و بعد از سه روز و دو شب دوری واقعا طاقت فرسا بهم رسیدیم.

ویکند را مثل اکثر ویکندها آرام و با رفتن به کافه و کتاب خواندن گذراندیم. در طول هفته هر دو سر کار رفتیم. کار آپن رو به اتمامه و احتمالا تا آخر جولای تمام میشه. البته من این هفته را هم خواهم رفت اما باید از اول آگوست بشینم و بکوب درس بخوانم. پنج شنبه با هم به "ورک شاپ" سیمون چامبرز که از دانشگاه تورنتو امده و درباره ی کتابش که سال دیگه چاپ میشه رفتیم. Public Reason اسم کتابشه و ما دو فصلش را برای این کارگاه خواندیم. اکثر استادهای معروف دانشگاههای سیدنی در این حوزه هم آمده بودند. جان هم بود و اتفاقا سئوال خوبی هم پرسید. دانکن که رئیس "سوفی اسکول" هست و همه کاره ی "آرتس فکالتی" وفتی که در آخر رفتیم تا ازش تشکر کنیم گفت که امشب به رستورانی در گلیب می رویم و اگر خواستید شما هم دعوتید. عالی بود. رفتیم و اتفاقا نیک و کایلا و دوست پسرش هم که از کانادا امده بود بودند. یکی از دانشجوهای دکترا به اسم کیتی هم از A.N.U هم بود و حسابی با سیمون و دانکن گپ زدیم و درباره ی دانشگاه تورنتو و رشته ی علوم سیاسی و فلسفه سئوال کردیم. شب خوبی بود و بعدش هم از اینکه با چنین آدمهایی آشنا شده بودیم و خیلی احساس خوبی داشتیم. حالا قرار شد تا با هم در ارتباط بیشتری باشیم.

هفته ی بعدش اما مهمترین مسئله مسئله ی مصاحبه ی دوباره سفارت کانادا اینبار با من و درباره ی روزنامه نگاری و ... من بود. با اینکه با آقای دامتس - وکیلمون - حرف زده بودم اما به غیر از اعتماد به نفسی که بابت کارها و کارنامه ام داشتم وکیل و دیگران کمک چندانی بهمون نکرده بودند. یک مصاحبه ی فرساینده و طولانی. البته من OK بودم و فکر می کنم که تا اندازه ی زیادی هم این را به افسر زن کانادایی انتقال دادم اما به هر حال سخت بود و خیلی خیلی خشک و بی روح. حتی وقتی خواستم به دستشویی برم طرف تا دم در توالت آمد و گفت خیلی طول نکشه. ضمن اینکه خودش هم نمی دانست توالت کجاست. بعدا خانم نیکخو که منشی وکیلمونه گفت برای اینطور مصاحبه ها افسر به حالت ماموریت از کانادا میاد و در سفارتخانه ساکن نیست.

بعد از مصاحبه با هم رفتیم همون دور و برها در محله ی راکس و قهوه ای خوردیم و من از داستان برایت گفتم. تو هم انقدر خسته بودی که اصلا سر کار نرفتی و یکضرب برگشتی خانه و استراحت کردی. البته من با جان برای تزم قرار داشتم و آمدم دانشگاه و منتظر جان شدم. مقاله ی کنفرانسم را خوانده بود و نکات خوبی را بهم گفت که در صورت چاپ باید درستشان کنم.

بعد از جان هم نوبت دو ساعت صحبت با ناصر شد سر مسئله ی بچه دار شدن و اینکه بیتا دوست داره بچه دار بشه و ناصر هم که طبق معمول یک سناریوی از پیش تعریف شده داره که بچه دار شدن جنایته و ... . جالب اینکه بیتا هم دوره ای که خانه ی ما بود می گفت نه من خودم نمی خوام بچه دار بشم و این تصمیم درستیه و ... . خلاصه اینکه اینها برای خودشون هم فیلم بازی می کنند. کلا این چند وقت چندتا چیز اینطوری از اینها ما دیدیم و خیلی با خودشون هم رو راست نیستند.

به هر حال شب که آمدم خانه با هزار خستگی به کانادا و دفتر دامتس زنگ زدیم. قرار بود که باهاش درباره ی مصاحبه مون حرف بزنیم که نبود و قرارش را فراموش کرده بود! با منشیش خانم نیکخو تا ساعت 2 صبح حرف زدم و اون هم یادداشت بر می داشت. آخرش گفت حالا همه ی اینها را که برای من گفتی برای آقای دامتس با جزئیات - کوسشن/انسر - بنویس و ایمیل کن.
گفتم پس تا حالا داشتم چی کار می کردم. گفت نه باید برای خود آقای دامتس هم بگی تا در جریان باشه. گفتم خانم محترم چهار ساعت مصاحبه با جزییات از یک فیلمنامه هم طولانی تر میشه و من تنها مقوله های سئوال شده را در یک صفحه می نویسم. اگر شما کاره ای نیستید پس چرا تا این موقع نصف شب وقت ما را گرفته اید. طرف شروع کرد به خواهش و نرمش که نه حالا شما لطفا این کار را بکنید و از او اصرار و از من انکار. گفتم که نمی نویسم. نهایتا یک صفحه. کی گفت پس تو را به خدا دو صفحه بنویس. گفتم نه. گفت پس لااقل یک صفحه و نیم!
ترا خدا ببین ما کارمون را دست کیا دادیم. تازه طرف می خواد برای آرشیو خودش اطلاعات جمع کنه.

خلاصه که عجب داستانی بود این داستان مصاحبه. بقیه ی هفته را سر کار رفتم و برای یک کنفرانس در دانشگاه UNSW درباره ی "بحران" یکی یک چکیده فرستادیم تا ببینیم چه جوابی بهمون میدن. آخر هفته را به استراحت و چیدن برنامه ی اصلی سفر مامانم و خاله ها با مامان و بابای تو و جهانگیر گذراندیم.
آخه یادم رفت بنویسم که درست 20 جولای و یک روز مونده به مصاحبه ام در سفارت، سر کار بودم که تو بهم زنگ زدی که نامه ای از دفتر رئیس دانشگاه آمده که من ازبین تمام دانشجوهای شایسته ی دریافت مدال سالانه ی دانشگاه - 150 نفر از بین 50 هزار دانشجو که قبلا انتخاب شده بودیم - به فینال رفته ام که تنها 25 نفر و از هر مدرسه و فکالتی یک نفر انتخاب شده و من از بین تمام دانشجوهای علوم انسانی برگزیده شده ام.

خلاصه تو که از خوشحالی رو پا بند نبودی اما من نمی دانم چرا بخصوص بعد از این مدت داستانهای ایران از چیزی خوشحال نمیشم. هنوز وزن از دست رفته ام برنگشته و بعد از 12-13 سال که دائما بالای 90 کیلو بودم، رفته ام زیر 84 کیلو. به هر حال از اینکه تو را و بخصوص فضا را اینقدر عوض شده می بینم خیلی بیشتر خوشحالم تا داستان مدال.

تو باهاشون چندبار صحبت کرده ای و گفته اند که تمام 25 نفر به فرماندار و وزیر معرفی می شوند. رزومه ی همگی در مراسم برای حضار خوانده می شود و یک ضیافت تمام رسمی شام با خانواده برگزار می گردد.

ما هم به پیشنهاد و پیگیری و تلاش تو - و البته با زحمتی که برای خریدن بلیط کشیده ای - برای مامانم بلیط هواپیما گرفته ایم تا در مراسم که 11 سپتامبر برگزار میشه اینجا باشه. اون هم خیلی خوشحاله و واقعا هم داره لطف می کنه که این همه ساعت پرواز را برای کمتر از یک هفته تحمل می کنه. خاله ها را هم زنگ زدیم و دعوت کرده ایم. خاله فرح که خیلی خوشحال شده و گفت که تو این هفته میره دکترش تا ببینه بهش اجازه ی اینهمه ساعت پرواز را میده یانه.
خاله آذر هم از خداشه اما شوهرش - که مدتهاست نقش مادر براش پیدا کرده - گفته تو که می خوای شش روز بری کی برای من غذا و میوه و ... درست کنه. مگه تو نمی دونی که ماه رمضونه و من می خوام روزه بگیرم. به قول اینها: nice
. job با این همه زنگ زدیم و علاوه بر دعوت کردنش ازش هم پیشاپیش بابت قبول این مصیبت - دادن مرخصی به زنش - تشکر کردیم. البته آخرش هم گفت فکر نکنم آذر خانم بتونه بیاد.

برای من مهم این بود که مامانم اینجا باشه و مامان بابای تو بخاطر تمام دلتنگی ها و زحتمهایی که برای ما کشیده اند. شاید با کمی خوشحال کردنشان بتونیم نشون بدیم که سپاسگذار محبتها و لطف خدا و آنها هستیم. امیدوارم مامان و بابی تو هم بتونن بیان. آمدن خاله ها - با اینکه آمدنشان خیلی خوشحالمون می کنه - در درجه ی بعد هست. البته بودن همهگی دور هم با اینکه خیلی هم درس و کار داریم برای یک مدت کوتاه و به قول تو دیدن خانواده خیلی می تونه مسرت بخش باشه.

غیر از اینها البته باید بگم که گرفتار درس و نگران آینده مون هستیم. مدتهاست که شبها بی برو برگرد از خواب میپرم و بخصوص نگران ایران هستم. حالا هم که مسئله ی تزم داره نگرانم می کنه. تو هم دست کمی از من نداری. هر روز که بیدار میشیم انگار که اصلا نخوابیدیم. خسته و با فکر و ذهن مشغول داریم تا اندازه ای فرسوده میشیم.

قصد دارم بشینم و جدی روی تزم کار کنم. البته باید برای چاپ مقاله ام هم وقت و انرژی بذارم. تو هم که درگیر کارهای کانادای مامانت اینها هستی و باید تا آخر این هفته پروپوزال ورودی دانشگاه برای رشته ی جامعه شناسی را برای گرفتن اسکالرشیپ بدی. دیشب برای کترین ایمیل زده بودی برای گرفتن "رفرنس لتر" و خیلی از اینکه می خواهی رشته ات را عوض کنی جا خورده است. دوست داره با او و در گروه آنها کار و بمانی. مسلما بودن تو برای گروه امتیاز کمی نیست. بلاخره تو هم دانشجوی ممتازشون هستی و هم کترین کمترین دعدعه ای بابت وقت گذاشتن برای تو نداره!

خب برای فعلا بسه. باید برم بشینم سر درسم. تو هم سر کار هستی. دوست داشتم برای این شماره ی "فیلامنت" که مجله ی رسمی دانشگاه هست چیزی می رسیدم بنویسم. خیلی خیلی دیر بهمون خبر دادن. و بعیده با توجه به اینکه احتمالا تمام هفته را باید برم آپن چیز در خوری تا آخر هفته بتونم بنویسم. البته دیشب برای یک کنفرانس در ماه اکتبر در دانشگاه "لاتروپ" ملبورن راجع به دریدا چیری نوشته ام که تو این هفته می فرستم.

یکی دوتا کنفرانس بین المللی هم در راهه که شاید براشون چیزی بفرستم. حالا تا ببینم چی میشه.
تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که عاشقتم و تو بهترین اتفاق زندگی من هستی.
تنها چیز اینه.