۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

"ترین" وجود داره


وای وای خیلی کار دارم. پنج شنبه هست و نزدیک ظهر و تازه الان رسیدم به PGARC با یک عالمه کار عقب افتاده و وقت تلف شده. دیشب تا دیر وقت اینجا بودم تا آدرس بعضی از دوستهات را پیدا کنم و برای پارتی شب تولدت دعوتشون کنم. به چندتایی دسترسی پیدا کردم و امروز هم دنبال تیم و امیلی میگردم اگر مارک ایمیلشون را داشته باشه.

دیشب که رفتم خونه تو نشستی به دیدن یک فیلم فرانسوی زبان که من گرفته بودم و خودم هم نشستم پای کامپیوتر برای ادامه ی هماهنگی ها. البته یک جوری که تو نفهمی گفتم کار دارم و حوصله دیدن فیلم را ندارم. فیلمه که تموم شد بعد از مدتها تو را خیلی خیلی هیجان زده دیدم. گفتی خیلی فیلمش زیبا بود و قرار شد حتما من هم ببینمش.

پریشب هم از دانشگاه رفتم دندی برای رزرو میز و اینجور کارها که گفت رزور ندارند اما اگه نیم ساعتی زودتر بیاین کافیه. حالا قرار شد که ناصر و بیتا زودتر برن اونجا تا بعد هریت، لوز، مارک، نیک، یلنا، امیلی و تیم بیان. الا هم که به اسم سینما آمدن با ما میاد تا تو به چیزی شک نکنی. فکر کنم شب خوبی بشه.

امشب هم مهامان داریم. جی با همسرش - پارتنرش در واقع - برای شام میان خونه مون. تو دیشب خورش میگو را درست کردی و عصر که از سر کار برگردی قرار شد برنج و سالاد با یک خوراک سیب زمینی درست کنی. اینها هم گوشت نمی خوردند. البته غذای دریایی برای اکثر این گیاه خوارها گویا مجازه.

جمعه هم که فردا باشه هر دو میریم سر کار. کار آپن که بیشتر از دست دادن وقت و زمانه اون هم تو این روزها که من خود به خود از برنامه ی درسیم عقب هستم. خدار را شکر با پیشنهاد تمدید فعلا سه ماهه ای که از دفتر پژوهش دانشگاه - ریسرچ آفیس- بهت دادن امکان پس انداز برای کار کانادا، جلو بردن زندگی اینجا و احیانا کم کردن کارم برای دوره فشرده درسی وجود داره. واقعا خدا را شکر.

شنبه هم قراره تو بری یک سلمانی خیلی درست و حسابی برای اولین بار با اصرار من و بعدش بریم IKEA برای یکی دو قلم خرید وسایل خانه و از انجا هم شب خانه ی دوست دوران دبیرستانت که آمده اند اینجا و خیلی وقته که قراره ببینمشون دعوتیم. شبنم و فکر کنم مجتبی. هر دو کار کامپیوتر می کنن و گفتند که چون ماشین دارند برای شام بریم.

اما نکته آخر؛ صبح که خواب و بیدار پا شدی - من بعد از دو سال برای دیدن فوتبال اروپا که مثل روز قبل 4:30 بامداد بود بیدار شده بودم - می خواستی بری دستشویی. به شوخی گفتم بذار من اول برم. و تو با اینکه رفته بودی تو و خواب خواب هم بودی با مهربانی و لبخند برگشتی بیرون و گفتی باشه عزیزم. من شوخی کرده بودم اما تو نه. تو مهربانترینی و عزیزترین. از تو بهتر آفریده نشده. این را باور دارم.
یادته آن اوائل بهت می کفتم هیچ "ترینی" وجود نداره. اما حالا می دونم که حداقل مهربانترین و بهترین همسر وجود داره.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

طرحی برای تولدت


بعد از چند روز سر کار رفتن و خانه ماندن در آخر هفته امروز که سه شنبه 5 می هست آمدم PGARC و دارم اینجا می نویسم. اول از پنج شنبه عصر شروع کنم که با جان برای تزم وقت ملاقات داشتم. آخرش جان که خیلی راضی بود و البته پیشنهاد داد تا به موضوعم با نگاهی به آدورنو و بحث صنعت فرهنگ عمق بیشتری ببخشم. شب که آمدم خانه تو داشتی با دانشگاه آدلاید برای پیشنهادی که بهت دادن حرف می زدی و قرار شد تا بیشتر فکرهایت را بکنی و بهشون خبر بدی. البته تصمیمت را گرفته ای اما آنها اصرار دارند که قبول کنی. تازه بهت گفته اند از سال دوم به عنوان سخنران - لکچرر- هم می توانی کار کنی.

جمعه را هر دو سر کار رفتیم. من دیر وقت از آپن برگشتم و چون خسته بودیم فیلم و برنامه ی تلویزیون هم ندیدیم. اما شنبه صبح رفتیم مثل این چند وقت گذشته برای صبحانه به دندی و از آنجا برای خرید کمربند و اودکلن که تمام شده بود به CBD تو چیزی نخریدی اما من با اودکلنم یک کیف می تونستم انتخاب کنم که زنانه اش را برای تو برداشتم. از آنجا با هم تا "پدیز" آمدیم تا تو برای مهمانی یک شنبه شب میوه و سبزی خرید کنی. در اتوبوس بودم و هنوز به خانه نرسیده بودم که زنگ زدی که دنی تماس گرفته که اگر می تونید برای چون من کاری پیش آمده به جای فردا صبح امروز عصر در کافه ی کتابفروشی "برکلو" همدیگه را ببینیم. بعد از چند ماه دنی، لنرد و آریل را که از آمریکا برگسته بودند دیدیم. خوب بودند. البته پای آریل شکسته بود اما دیگه اوضاعش روبراه شده بود. دو ساعتی را گپ زدیم. آنها از ما پرسیدند و ما از نیویورک و مراسم سوگند اوباما که رفته بودند. لنرد بخصوص از اینکه هم در ابتدا تونسته بود با دوتا پسراش مدتی وقت بذاره و هم اینکه مدتی را بدون آریل با دنی گذرانده بود خیلی شاد و سر حال گذرانده بود. البته وسط حرفهای من یکی دوباری دنی به لنرد سر توتالیتار بودن یا نبودن دولت بوش و آریل تشر زد و یک کم حال گیری کرد اما دیدنشون بعد از چندماه واقعا خوب بود. آریل هم که مثل سه سال گذشته اصلا در رفتارش تغییری نمی بینی. هنوز بچه هست و هنوز خیلی لوس و وسط مامانش و لنرد. به هر حال از دیدنشون خوشحال شدیم. دنی گفت برای شنبه ی هفته ی بعد که تولد تو هست او کیک درست می کنه و باید بریم خانه ی آنها. خیلی اصرار کرد و واقعا هم مثل عضوی از اعضای خانواده از روز اول برای ما اینجا دلگرمی و پشتوانه بوده.

یکشنبه هم در خانه گذشت و تو برای شب و مهمانی کوچک و چهار نفره مون خورش بادمجان درست کردی با سالاد و سوپ تره فرنگی که دستورش را از مامانت شب قبل گرفته بودی. البته برای دسر هم یک کیک پرتغال عالی درست کردی. مهمان هامون هم پرفسور ردینگ استاد من با ویکی همسر نقاشش بودند که چند ماه قبل رفته بودیم خانه شان و قرار شد یک شب برای خوردن غذای ایرانی بیان پیش ما. تو قبلش تایید علاقه آنها به بادمجان را گرفته بودی و هر دو هم دوست داشتند. ویکی همان اولش بهم گفت که چقدر صحبت کردن من سریع تر و فصیح تر شده و گفته ی تو را تایید کرد که در بعد از این چند ماه انگار یک آدم دیگه را ملاقات کرده. شب خوب و خوشی بود. آنها از غذا خیلی خوششان آمد و صحبتها و بحثهای قشنگی بیشتر البته پیرامون تجربه زندگی ما در اینجا شد از داستان اتوبوس و تاکسی گرفتن تا ماشین لباس خشک کن. آنها هم از زندگی خودشون در پاریس آن اوائل گفتند و پل از کلاس فوکو.

دوشنبه هر دو رفتیم سر کار. برگشتنی با ناصر در ایستگاه ردفرن پیاده شدم تا برای خرید برم برادوی. بعد از مدتها از بلاک باستر فیلم گرفتم و شب با هم دیدیم. البته چون تو خسته بودی مانند اکثر وقتها آخر فیلم خوابت برد. I Love You So Long فیلم نسبتا خوبی بود. هر چند تا دیر وقت بیدار ماندم و صبح خسته بیدار شدم.

راستش را بخواهی با اینکه اصلا دوست ندارم این را بنویسم اما این داستان اذیتم می کنه. و همین هم باعث بد خوابیدن هر از گاهی من میشه. اصلا دلیل نوشتن این وبلاگ همینه. نمی خوام بنویسمش. ولش کن. با اینکه خیلی دردم میاره اما باورش نمی کنم. چون اصلا باور کردنی نیست اما سایه اش من را می ترسونه.
ولش کن از بچگی هم از تاریکی و سایه نمی ترسیدم. پس اهمیتی نداره.

به هر حالی که بود خوابت را که پای تلفن برای مامانم تعریف کردی ناراحتم کرد. همین سایه ی لعتنی. گفتی خواب دیدی دوباره داریم با هم در یک کلیسا عروسی می کنیم و من تو فیشر نشسته ام و کشیش ! بهت میگه باید یک اسم دیگه انتخاب کنی و اخر سر هم "سرا" را انتخاب می کنی. نمی دونم چرا دلم میریزه هر وقت به این مزخرف 35 سالگی اون عوضی در شمال فکر می کنم. ولش کن.

اما امروز که سه شنبه هست. تصمیم جالبی گرفتم تا برای هفته ی بعد که به سلامتی تولد 30 سالگیت میشه چندتا از دوستات را بی آنکه در جریان باشی به چینکوئه دعوت کنم و بعد دوتایی تنها - مثلا - بریم برای شام شب تولدتت بیرون و سوپرایز بشی. حالا دارم به آدمهاش و اینکه چطور دعوتشون کنم فکر می کنم.
می دونی که نمی تونیم برات آن تولدی را که دوست دارم بگیرم. نه بر اساس کادو و ریخت و پاش که هیچ کدوم باور به این داستانها نداریم. اما بر اساس ان کار ویژه ای که باید برای این عشق ویژه بکنم. حالا دارم به همین امکانات و پیدا کردن یک راه مناسب فکر می کنم. شاید هم بد نشه. چندتا از دوستها و بچه ها در رستوران غافلگیرت کنن.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

قدم زدن در مسیر خود خواسته


دیگه سرما و زمستون داره می رسه. امروز هوا 17 درجه هست و از صبح باورن داره میاد. دیروز عصر وقتی تو از سر کار آمدی به PGARC برای اسکن کردن یکی دو صفحه و بعدش با هم رفتیم خونه بعد از شام سر شب تو از خستگی ساعت هشت، هشت و نیم بود که زیر لحاف و روز کاناپه خوابت برد. من هم که نشستم تا دیر وقت "نود" را نگاه کردم. هم تو خسته بودی و هم من با نشستن پای کامپوتر تو را "برد" کردم. صبح هم خیلی زود بیدار شدم تا آخرهای فوتبال آرسنال و منچستر را در سری رقابت های یوفا کاپ ببینم. بعد از مدتها فکر کردم این یکی دو باز ی نیمه نهایی و فینال ارزش بیدار شدن را داره. بازی که تموم شد ساعت 6:30 بود و تازه احساس کردم برگردم زیر لحاف و توی تخت و بغلت کنم و بخوابم. چشمم را که باز کردن ساعت نزدیک هشت بود و تو داشتی نگاهم می کردی و بهم لبخند زدی. گفتم مگه نباید بری سر کار دیرت شد که! اما تو گفتی دلم نیامد بیدارت کنم. زندگی یعنی همین لحظات. و من باز هم به تفاوتهای خودم و تو و مهربانی و آرامش و عشق تو بیشتر پی بردم. تو بهترین، مهربانترین و عزیزترینی.

مدتها پیش جایی خواندم به نقل از سقراط که یا زندگی و عشق و یا فلسفه. با اینکه اعتقادی به این تمایز ندارم و حتی نمونه های مخالفش را هم - مثل مارکس- سراغ دارم، اما اگز ساختارش این باشه با کمال شعف از اینکه عشق را و زندگی را با تو برگزیده ام کمال رضایت و افتخار را دارم.

ساعت هنوز 10 نشده. تو سر کاری و من اینجا باید امروز تا قبل از قرار ملاقاتم با جان کتاب هابرماس را تمام کنم. ناصر به آپن رفته و من فردا میرم سر کار. دوشنبه هم گویا او به آپن نمیاد و احتمالا تا سه شنبه همدیگر را نمی بینیم. دیروز بعد از اینکه صبح درباره استاد راهنماش گفت و گفت که از نظر او بخش تئوری کار ناصر ایراد داره خیلی فکر کردم که چطور میشه یک راهی براش پیدا کرد. در نهایت فکر کردم بهتره ناصر بجای پیش فرض گرفتن محاسن "مولتی کالچرالیسم" در حوزه فمینیسم اسلامی، همین پیش فرض را به عنوان نتیجه در آخر کار تایید کنه. یعنی هرم را وارنه کنه. مقدمه را نتیجه کنه تا حساسیت استادش هم برطرف بشه. در ضمن قانع شد که مثال چند همسری بخاطر کانتکس و پس زمینه بحث مثال آسان و سهلی برای مقایسه نیست.

اما از پریشب - سه شنبه - شب بگم که برای یک جشن کوچک دو نفره به مناسبت چاپ مقاله ی تو بعد از مدتها رفتیم سینما فیلم/انیمیشن خمیری - که تو خیلی دوست داری- به اسم "ماری و مکس" را ببینیم. رفتیم سینما دندی. بد نبود اما خیلی هم چنگی به دل نمی زد. تو هم از فضای تیره و غمگین فیلم خیلی خوشت نیامده بود. اما در مجموع از اینکه رفتیم پشیمان نشده بودیم. بعد از سینما هم رفتیم کافه چینکوئه در همان سالن دندی و چون مثل سینما در سه شنبه شبها برای پاستا تخفیف داره شام هم خوردیم و کمی گپ زدیم. هر جند که هم بخاطر روز طولانی و هم بخاطر اخبار انتخاباتی ایران، هر دو کمی خسته و بی حوصله شده بودیم. به هر حال شبی بود و برنامه ای که با هم بعد از مدتها تکرارش کردیم.

این یکی دو روزه از یک طرف بعد از ایمیل استفان به ما که بیایید با هم درباره ی اوضاع ایران برای چاپ در روزنامه های بلژیک مطلب بنویسیم و از طرف دیگه بعد از گپ زدن من با پروفسور "رابرت ون کریکن" و دکتر "لارا بث باگ" از گروه جامعه شناسی و علاقه ی آنها برای کار کردن و راهنمایی کردن من به عنوان دانشجوی دکترا کمی فضای چه کنیم - اینجا یا کانادا؟ - تقویت شد. البته دلیل اصلی داستان بیشتر از هر چیز به تماسی بر میگرده که هفته ی پیش یکی از دوستان سابقت در دانشگاه که حالا استاد دانشگاه "ساوت استرالیا" در آدلاید شده باهات گرفته بود. گویا پروفسور "السبت پروبین" که در حوزه مطالعات فرهنگی از جمله قلندرهاست تو را به آن دانشگاه معرفی کرده است. آنها دارند روی پروژه ی دموکراسی و اینترنت کار می کنن و از تو رزومه خواسته اند و گفته اند که اگر قبول کنی بری آنجا علاوه بر بورس کردنت به عنوان دانشجوی دوره ی دکترا مقالاتت در راتلج چاپ خواهد شد و بودجه ی تحقیقاتی خوبی برای پروژه هات خواهی داشت. خودشون گویا 10 میلیون دلار گرفته اند برای راه اندازی این پروژه. هر جند که خیلی به مسیر آینده ما نمی خوره اما مهمترین نکته اش دیده شدن و تایید در مسیر درست بودن برای ماست.

به همین دلیل وقتی داشتیم با هم در دندی شام می خوردیم گفتم که حداقل از نمونه آدمهای دور و برمون چیزی کم نداریم اگه که درست گام برداریم. خدار را شکر که هر چند با مقاومت و ایستادگی خودمون، به هر حال در راهی قدم میزنیم که احساس تعلق خاطر بهش داریم. خوشحالم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه

چاپ مقاله


امروز سه شنبه هست و من تا بخوام برم کلاس نیم ساعتی وقت دارم. سریع از این چند روز گذشته بگم. تمام پنج شنبه را که با حرف زدن و راهنمایی کردن و گوش دادن به مسایل ناصر و زندگیش با بیتا گذروندم. تا عصر که تو آمدی و برای دیدن عینک رفتیم به برادوی. قاب عینک ها با اینکه در حراج بود اما باز هم خیلی گران بودند و تصمیم گرفتیم فعلا از فکر عوض کردن عینکهامون منصرف بشیم. در مسیر هم در مورد ناصر و بیتا با هم حرف زدیم و اینکه حدسمون درست بود. نگاه بیتا به زندگی خوب یا بد با ناصر فرق داره و آدم به قول ناصر اهل تلاش و به خطر انداختن منافعش برای پیشرفت و مثلا درس خواندن نیست. به هر حال متاسفانه هر دوشون دارن احساس شکاف در زندگیشون می کنن، حداقل ناصر که این حس را داره.

شبش رفتیم مهمانی کترین البته هر کس با هزینه خودش به رستوران لبنانی در نیوتاون> شب خوبی بود من که از اول تا آخر داشتم با تیم، مارک و کترین حرف می زدم. ما برای خودمون یک بطری شراب سفید گرفته بودیم که البته به خودمون کمتر رسید. چند نفر دیکه هم شراب آوره بودند. اولین گیلاس ها را با سخنرانی کترین و آروزهای موفقیت برای تو و به خاطر تمام شدن تزت سر کشیدیم. با اینکه نسبتا گران هم شد - نفری 25 دلار - و واقعا هم غذای خاصی نبود اما شب خوب و پر از گفت و شنیدی شد. تازه آخر سر هم چند نفری که هنوز مانده بودند از جمله من و تو با خود کترین رفتیم به بار هتل مالبورگ سر کوچه ما و یک ساعتی را هم آنجا نشستیم. کترین با تیم سر اینکه آدلادید - شهر تیم - شهر خیلی معمولی و خسته کننده ای هست با خنده یک به دو می کردند. نکته جالب داستان اینه که کترین سوپروایزر این بچه هاست. تفاوت ها بین ما و آنها از همین مسایل ساده تا شکافهای غیر قابل پوشش معلومه. به هر حال به همگی خوش گذشت.

جمعه من رفتم آپن سر کار. کار خسته کننده و یکنواختیه، اما فعلا نیاز به پس انداز و احتیاج مالی دو ساعت و نیم راه رفت و برگشت و حقوق کم و مشکلات دیگه را بی محل می کنه. باز هم خدا را شکر که این امکان برامون فراهم شده. تو که داری تمام وقت کار می نی و من هم پاره وقت قراره که برم سر این کار. همان روز هم صحبت کردم تا میخ کار برای ناصر را هم بکوبم و خدا را شکر شد. دیروز که دوشنبه بود ناصر هم از پیش از ظهر آمد و تا آخر وقت بودیم و با هم برگشتیم.

شنبه برای نهار استل، یلنا با ناصر و بیتا دعوت بودند و تو هم برای اولین بار در استرالیا باقالی پلو درست کردی با مرغ - چون استل گوشت نمی خوره - و واقعا در کنار سالاد شیرازی عالی شده بود. برای عصر هم یک کیک سیب و دارچین درست کرده بودی که خیلی خوشمزه و خوش عطر شده بود. سر نهار با استل راجع به سیاست و اوضاع خاورمیانه حرف زدم. آخر غذا پرسید به فارسی خوشمزه بود چی میشه و گفت در زبان پشتو که او بلده "لذیذ" میگن.

عصر درباره ادبیات که حرف به میان امد گفتم چون ادبیات به من حس و شانس زیستن های مختلف در ان واحد را می دهد حتی در این مقوله از فلسفه هم تواناتر و لذت بخشتره. یلنا که با چندین بار تاکیدگفت امروز از جمله بهترین روزهایی است که تا حالا در استرالیا داشته خیلی از این ایده خوشش امد و گفت که خیلی تحت تاثیر آشنایی من و تو با ادبیات کشورهای مختلف هست.

ناصر هم لپ تاب خانه را برامون درست کرد و آخر شب دوتایی یک فیلم با هم دیدیم و خوابیدیم. یکشنبه برای خواندن متن ریدینگ گروپ هفته صبح با هم رفتیم دندی یکی یک قهوه خوردیم و متن را خواندیم به خانه که برگشتیم دیدم هریت زنگ زده که باز هم نمی تونه بیاد وقتی تو بهش زنگ زدی گفت که به خاطر فشار درسی ترجیح میده که فعلا بحث ریدینگ گروپ دو هفته یک بار را منتفی کنه. هر چند کمی تو ذوقم خورد اما راستش را بخواهی همانطور که به تو گفتم بخصوص الان که دارم سر کار هم میرم برای من هم این کمبود زمان و فشار کارها داره مسئله ساز میشه. به هر خال بهم خورد، اما دو نکته برایم درباره فرهنگ غرب داشت. اول اینکه راحت و بدون ملاحظه ی دیگران اولویت اول را به خودت بده، دوم هم اینکه هریت که هم پدر و مادرش متخصص این حوزه هستند و استاد دانشگاه و هم دغدغه های مالی و زبانی نداره و هم سر کار نمیره و از انها مهمتر حجم تزش نصف من خواهد بود از حالا میگه دارم کم میارم. بهتره به کارم بطور جدی فکر کنم.

به هر حال یکشنبه را با کمی استراحت و بطالت در خانه گذراندیم. دو شنبه که دیروز باشه هم هر دو رفتیم سر کار. البته من این سری مثل قبل در آپن کار نمی کنم. قبلا ساعت بیست دقیقه به هفت از خانه می رفتم بیرون و شب نزدیک های هشت میرسیدم. الان هم نیمه وقت کار می کنم و هم با هشار کمتر چون تز را پیش رو دارم. صبح داشتم بهت می گفتم که نمی دانم واقعا تو چطور هم تمام وقت کار کردی و هم تز نوشتی اما مسلما کار من و خیلی های دیگه نیست.

مهمترین خبر این چند روز البته هیچ کدام اینها نبود. مهمترین خبر را دیروز تو بهم دادی که نمونه PDF مجله آنتی تز با مقاله تو بریت ارسال شده و تو برای من ایمیلش کردی. مبارکت باشه و مبارکمون باشهو این اولین گام چاپی تو در این فصای جدیده. با بهترین آروزها و عالی ترین موفقیت ها برای تو و زندگیمون. ریسرچر و آتر من. به زودی چاپ شده اش هم بیرون میاد و تازه اولین گام این راه بلند بطور رسمی برداشته میشه.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

همه راضی


خب! تازه برگشتم. بعد از سخنرانی تو را تا ساختمان "ریسرچ آفیس" همراهی کردم و بعد از سر زدن به فیشر برای دومین مرتبه از صبح تا حالا آمده ام به PGARC. از سخنرانی راضی بودم. آنت که خیلی راضی بود و آخرش بعد از چند بار تشویق کردن و دست زدن با دانشجویان گفت: سخنرانیت عالی بود. بسیار دقیق و تنظیم شده پیش رفت. از "پاورپوینت" خیلی خوشش آمده بود بخصوص کاریکاتورها به نظرش خیلی گویا بودند.

ناصر هم همراه تو برای شنیدنش آمد و با اینکه کار هم داشت اما نشست و تا آخرش را گوش کرد. خب همانطور که گفتم برای اولین تجربه بد نبود. تو که بعدش از شوق اشک تو چشمات دیده میشد. چندبار بهم گفتی که بی نقص بود. البته که هیچ چیزی بی نقص نیست اما اگر کم خطا بود بخاطر کمکها و حمایت های تو بوده و هست. کاشکی من هم بتوانم برایت در این حد کاری کنم.

حالا دیگه باید برای تزم وقت مستقیم بگذارم و متمرکز شوم. فردا میرم سر کار به آپن، هر چند که پولش واقعا هیچ است اما بخاطر اینکه می خواهم برایت کادویی بخرم بهش نیاز دارم. امشب هم قرار با هم بریم به مهمانی کترین که با دانشجوهای خودش گرفته است. تو هم که تازه از قید دانشجو بودنش در آمدی!! البته برای دیدن او و دوستهایت شب خوبی خواهد شد. قراره بریم یک رستوران لبنانی در محله خودمون و در خیابان کینگ. قبلش هم می خواهیم برای دیدن قاب عینک بریم برادوی چون هر دو احتیاج داریم عینک هامون را عوض کنیم.

شنبه برای نهار استل را همراه با ناصر و بیتا و یلنا دانشجوی قزاق و تازه وارد به دانشگاه را به خانه دعوت کرده ای. یکشنبه هم ریدنینگ گروپ را داریم که قراره با جمع کامل یعنی نیک، هریت، تو و من تشکیل بشه. دوشنبه هر دو میریم سر کار تو به دانشگاه و من هم آپن. سه شنبه هم که باید برم و استارت کارم را با جان بزنم. هفته "تافی" پیش روست.

اما از دیشب بگم که با هم رفتیم سخنرانی یکی از معروفترین استاهای تاریخ آمریکا که خانمی سیاه پوست بود و پروفسور تاریخ. برنده جایزه پولیتز - اولین سیاه پوست در رشته تاریخ - و همان دیشب هم بهش اطلاع داده بودند که کتابش برنده جایزه کتاب سال آمریکا هم شده است. از دوستان باراک و میشل اوباما بود و سخنرانیش هم تغییر روایت تاریخ سیاه پوستان از خانواده های اولیه بردگان تا اوباما بود. البته محور بحث بیشتر میشل اوباما بود و خیلی سخنرانی پرمایه ای بود. خانم پروفسور "آنت گوردون-رید". خیلی هردو تحت تاثیر قرار گرفتیم. تازه چند نفری از بچه های PGARC را هم با خودمون بردیم از جمله دنیل که بی خبر از این سخنرانی در دانشگاه بود و داره راجع به تاریخ ساه پوستان در آمریکا می نویسه.

در صف که بودیم تو "سوزان" معلم زبان من را در صف دیدی. از دیدنمون خیلی خوشحال شد و با افتخار به همکارانش می گفت آرش برایم خیلی عزیزه من از اول هم می دانستم که در دانشگاه چقدر خوب پیش میره. تعاریفش بخاطر مدالی بود که دانشگاه قراره بهم بده. زن بسیار با جذبه و دوست داشتنی هست. باید همسن مادر یا چند سال کوچکتر باشه، حداقل هفتاد را داره. منش و لباس پوشیدن و کمکهایش به من فراموش نشدنیه. هر دو دوستش داریم و اون هم ما را.

ناصر هم الان آمده و میگه بریم نهار بخوریم. خیلی از سخنرانیم تعریف می کنه و میگه کاملا تحت تاثیر قرار گرفته!! نمی دونم چرا اینقدر اصرار داره اما میگه براش هزار و یک دلیل دارم. حالا میرم نهار بخورم که سالاد مرغ خانگی است، به تو زنگ بزنم که تو هم با اینکه وقتت را برای آمدن و رفتن به سخنرانی من گذاشتی و ازت بخوام که هرجور شده نهارت را بخوری و با ناصر حرف بزنم.
باز هم ممنون و مرسی خیلی خیلی دوستت دارم.

چند دقیقه تا سخنرانی


وای کمتر از 20 دقیقه دیگه باید برم سر کلاس آنت و سخنرانی کنم برای چیزی حدود صد نفر دانشجو به عنوان سخنران مهمان. دیشب برام یک "پاور پوینت" عالی درست کردی که کارم را دهها برابر آسان می کنه. تا قبل از اینکه بیایم هم خوب خوب بودم. اما وقتی تو از من خواستی تا برایت درباره اش حرف بزنم و تمرین کنم و ایراداتم را در حرف زدن گرفتی، استرس گرفتم.

البته دارم بهتر میشم و مطمئنم برای سخنرانیم حالم عالی خواهد شد. به هر حال دفعه اول هست به انگلیسی قراره سخنرانی رسمی کنم و تا حدودی طبیعیه و امیدوارم برای هر دوتامون شروع خوبی باشه.
وقتی برگشتم برایت می نویسم چی شد. البته قراره که تو هم از سر کار بیایی پیشم تا مثل همیشه قوت قلب و تصلب روحم باشی.

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

رستوران کره ای


ساعت یک بعد از ظهر سه شنبه هست و من تازه رسیده ام PGARC. قاعدتا الان باید برای tim tam صدامون کنن. ناصر که نیست و من هم بعد از کلاس Self and Socirety آمدم یک سر پیش تو و الا که با هم قرار داشتید در "مینت"، هم تو را ببینم و هم الا را که مدتی بود ندیده بودیمش. دختر دوست داشتنی و خوبیه و همانطور که ما دوستش داریم او هم ما را دوست داره. او هم مثل خیلی دیگه از دوستان و آشناها بهمون میگه که شما زوج ایده آلی هستید.

اما از دیروز نهار بگم. تو از سر کار برای وقت نهار آمدی دم دفتر جی من هم که از همینجا آمدم چند قدم آن طرفتر. دفتر جی در همین ساختمان "وولی" است. سه تایی با هم رفتیم یک رستوران کره ایی در "گلیب". غذاش بد نبود برای امتحان کردن، البته خیلی تعریفی هم نداشت اما یک ساعتی نشستیم و گپ زدیم. جی گفت که استخدام دانشگاهی در استرالیا خیلی راحت نیست و ترجیح آنها دعوت از استادان دانشگاه های آمریکا و کانادا و انگلیس هست. جالبه با اینکه خودش دو کتاب چاپ کرده و به لحاظ آکادمیک آدم موفقیه اما هنوز رسمی نشده بعد از شش سال. به هر حال این نکات برای ما خوبه که بدانیم و در مورد آینده مون تصمیم دقیقتری بگیریم.

بعد از نهار تو رفتی سر کار و من هم برگشتم سر درس. عصر هم رفتم به مراسم معارفه "گلدن کی" که خیلی خبر خاصی نبود جز اینکه گفتند برای اسکالرشیپ ها اقدام کنید چون شانس گرفتنش کم نیست. آخرش هم صحبت با مسئول مراسم اهدای گلدن کی صحبت کردم و قرار شد یک نفر اضافه را هم دعوت کنم، گفتم که ممکنه که پدر همسرم هم برای دیدار بیاد استرالیا. امیدوارم که بیاد خصوصا که تولد 30 سالگی تو هم به سلامتی در همان هفته هست. دوست دارم حالا که برای کار آپن قراره از این هفته دوشنبه ها و جمعه ها برم - با اینکه پولش واقعا کمه - بتونم یک کادوی کوچک اما خوب برایت بگیرم.

شب با رسول بعد از برگشتنش از ترکیه حرف زدیم. رفته آنجا یک امتحان ورودی برای دانشگاه داده که اگر شد امسال بره ترکیه تا هم درسش را ادامه بده و هم نزدیک پدر و مادرش باشه. به خاطر تلفن خیلی دیر خوابیدیم اما تو با اینکه باید صبح ها زود بیدار شی و بری سر کار صدات هم در نیامد و هیچی نگفتی. حالا اگر من بودم ... حتما یک غرولندی می کردم. واسه ی همین هست که میگم تکی.