۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

تجربه کردن برای کانادا


دوشنبه 20 آپریل ساعت 9 صبح. تو سر کاری و مطابق دوشنبه ها چای اول هفته را با همکاران و این هفته با رئیس دانشگاه مارک اسپنسر باید بخوری من هم تازه رسیده ام به اینجا، البته پر واضح است که سر راه به فیشر یک سری زدم. چی کار کنم این هم بیماری منه؛ کتاب.

شنبه بعد از ظهر که با بیتا و ناصر و یکی از بچه های تازه وارد به PGARC به اسم یلنا از قزاقستان نهار خوردیم ناصر گفت که امشب یلنا و محمد مهمانشان هستند و گفت اگر که می توانید شما هم بیاید. اولش خیلی موافق رفتن نبودم اما چون گفت: ما به شما نگفتیم چون فکر کردیم که شاید محمد هم هست شما خوشتان نیاید. من خیلی تعجب کردم و گفتم این چه فکریه، البته میشد تشخیص داد که محمد حداقل این احساس را دارد چون چندبار آخر که به او هم گفتیم با تو هم بیا پیش ما نیامد و یا علیرغم تمام شدن تز تو و اینکه تمام بچه های گروهتان برایت تبریک فرستاده بودند از طریق ایمیل مشترک دانشگاه و گروه او اصلا به روی خودش نیاورده بود. به هر حال رفتیم و کاشکی هم نمی رفتیم. شب بدی نبود و هیچ موردی هم پیش نیامد اما بیتا که مدتیه به نظر می رسه تحت تعریف و تمجیدهای دایمی ناصر از ما - چه نحوه ی درس خواندن ما و بخصوص زندگیمون - نسبت به ما حساس شده خیلی از بودن ما راضی و راحت نبود. بارها ناصر سعی کرد به شکل خیلی احمقانه ای و با اصرارهای پی در پی یک جوری به بیتا رشوه بده. از دایما بیا بشین گرفته تا دستت درد نکنه های بی مورد. به هر حال از اینکه قبول کردم بریم - هر چند که اتفاقا شب خوبی هم بود - پشیمان شدم. به هر حال گذشت و تجربه شد.

با هم فردایش که یکشنبه بود و برای صبحانه - نهار به دندی رفته بودیم بدون اینکه حس شب قبل را بهم منتقل کنیم متوجه ی احساس مشترکمان در این باب شدیم و درموردش به این تصمیم رسیدیم که باید برای کانادا به خصوص مراقب باشیم تا هر چه بیشتر درباره ی اطرافیان و رفت و آمدهایمان دقت کنیم. به قول تو بی شک مورد ناصر و بیتا از جمله ی بهترین آدمهای دور و برمان هستند. مسلما اگر بیتا هم دانشجو بود و مثل ناصر سعی داشت تا در این فضا پیش بره وضع خیلی فرق می کرد. اما چیزی که باعث شده تا بیتا و حتی محمد نسبت بهش واکنش پنهان نشان بدهند، در مورد بیتا تعریفهای ناصر هست و در مورد محمد مشترک بودن سوپروایزتان که برای محمد بهترین بهانه بود برای توجیه عدم موفقیت و درس خواندنش. الان دو سال شده که محمد از انگلیس آمده اینجا و هنوز نتوانسته یک پروپوزال دو صفحه ای برای دندی و مایکل در گروه جامعه شناسی بنویسه با علم به اینکه بعد از ساعتها مشورت با من و تو ناصر و خیلی های دیگه تصمیم گرفته رشته اش را تغییر بده. همانطور که نتوانسته طرح اولیه ی کارش را با کترین مشخص کنه. به هر حال باید تجربه کرد و چقدر خوب که جنین تجاربی را آسان و ارزان میشود به دست آورد.

دیروز اما با اینکه برنامه ی "ریدینگ گروپ" ما به دلیل سرماخوردگی هریت منتفی شده بود، روز مفیدی نبود. حداقل از لحاظ درسی. بعد از جارو و گردگیری هفتگی و به دندی رفتن، آمدیم خانه که درس بخوانیم که از ساعت 2 تا نزدیک هشت شب با تلفن مشغول به حرف زدن شدیم. مادر، مامانم و خاله فریبا، آمریکا و سوئد. خلاصه روزمان از دست رفت. البته بخاطر باران و باد قصد نداشتیم که حتی برای درس خواندن و یا موزه و تفریح و ... بیرون بریم، اما تلفن تمام بعد از ظهر تا سر شب را از ما گرفت.

برای شب تو پاستا با میگو درست کردی و با شراب سفید خوردیم و کمی تلویزیون دیدم اما هر دو چلانده شده بودیم. البته چاره ای هم نبود. هر چند که چند باری بخصوص من راجع به این مسئله حساسیت نشان داده ام اما خیلی هم کاریش نمی شود کرد. نکته اینجاست که مثلا مامانم، مامان و بابات و ... وقتی که باهاشون حرف میزنیم دقیقا زمان پرت و یا استراحت آنهاست در حالی که برای ما به دلیل اختلاف ساعت درست در میانه ی روز و عصر هست. کوتاه حرف زدن با اینکه تعداد هم زیاده مسلما کمک می کنه اما وقتی هر کدام می خواهند که یک دل سیر یک روز درمیان حرف بزنند یعنی عقب افتادن از درس و برنامه ها. نمی دانم از آن طرف هم نمی توان خیلی حساسیت نشان داد به هر حال دلخوشی و امیدشان ما هستیم.

اما امروز و برنامه ها بگم که قراره برای نهار مهمان جی باشیم. استاد هر دوی ما بوده و با هم رابطه ی نزدیکی داریم. قراره بریم رستورانی در محله ی کنار دانشگاه یعنی "گلیب". گلیب اولین جایی بود که وقتی ما آمدیم اینجا برای دو هفته در یک هتل آپارتمان ساکنش شدیم. خیلی منطقه ی زیبا و خوبیه. عصر هم من باید برای مقدمات کار و آشنایی با مراسم اهدای "گلدن کی" به یک جلسه برم تا برنامه ریزی کنند و بهم بگن چه خبره. در پست بعد می نویسم که چی شد.

۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

ایستادگی


امروز شنبه است. من به PGARC آمده ام تا درس بخوانم و تو هم برای خرید به "آلدی" رفته ای. هر دو سر درد داریم. تو که از دیروز سینوزیت درد داشتی و من هم صبح ساعت 6:30 با صدای دریل همسایه از خواب بیدار شدم و سر درد گرفتم. دیشب به خاطر کنفرانس هامون جشن گرفته بودیم. بهترین جشن برای من و تو دو نفری بودن با خودمونه. شراب و فیلم و پنیر. عالی بود. البته طبق معمول تو وسط کار خوابیدی.

اما از پنج شنبه بگم، یعنی روز کنفرانس تو. من برای یکی دو تا سخنرانی دیگه از صبح رفتم و تو چون باید سر کار هم می رفتی یک ربع به ساعت سخنرانیت رسیدی یعنی 3:15 دقیقه. برای سخنرانیت تقریبا به همان اندازه ای آمدند که برای من آمده بودند. هفت هشت نفری می شدند. تازه اینکه خوب بود رئیس جلسه گفت تجربه به ما نشان داده کنفرانس های وسط ترم و غیر حوزه ی فلسفه ی اخلاق و تحلیلی اگر به پنج نفر برسه عالیه. راست هم می گفت. سخنرانی قبلی که راجع به آگامبن بود به غیر رئیس جلسه فقط من و یک نفر دیگه بودیم. به هر حال اوضاع ما بدک نبود.

اما ارایه ی تو که عالی بود. تازه اصلا نرسیده بودی متن را بخوانی اما آنقدر مسلط و سریع از روی متن خواندی و نکات را توضیح دادی که داشتم بهت افتخار می کردم. وسط کار بودی که یک لحظه به خودم آمدم و گفتم این ن منه، همراه و همسر و عشق من. بعد از جلسه هم یکی از شنوندگان با تو ایمیل رد و بدل کرد تا در تماس باشید. دختری بود که دیروز برای سخنرانی من هم نشسته بود و دکترایش را تا یکی دو ماه آینده می گیره. فکر کنم من و تو معدود کسانی بودیم که فوق می خواندیم. تو که تمام کردی و من هم که تازه شروع. از جمله غیر انگلیسی زبانها هم که فقط سه چهار نفری می شدند باز ما بودیم.

به ره حال تجربه ی دل انگیز و خوبی بود. دیشب هم به افتخار پروژه های بعدی و با هم لبی تر کردیم. صبح امروز هم برای صبحانه به دندی رفتیم و قهوه و نان موز گرفتیم. با اینکه سر درد داشتیم اما حرفهای خوب زدیم و برنامه های قشنگ ریختیم. آخه دیشب با مامانت حرف زدیم و قرار شد برای زمستان یک سر بیاد اینجا. گفتی که جهانگیر هم شاید برای دو هفته بتواند اواخر کار بیاد و اگر بشه که بابا هم بیاد احتمالا آپارتمان بغلی را اجاره کی کنیم و با یک ماشین و من هم اگر درسم را دست پیش ببرم یک هفته ای را مرخصی به خودم میدم تا خوش بگذرونیم.

در لابلای حرفها هم من گفتم که بی آنکه بحث غرور پیش بیاد باید به فاصله ای که از لحاظ جهان بینی و ارزشگذاری با خانواده هامون کرده ایم بیشتر توجه کنیم و قدر موقعیت و تفاوت جایگاه را بدانیم. تو گفتی که اتفاقا مامان و بابات بارها به این مسئله اشاره کرده اند. مامان من هم همینطور. به هر حال مهم ادامه دادن و البته فراموش نگردن نسبتها و ریشه هاست.

بهت گفتم که این داستان و داستان هفته ی پیش که داریوش می خواد از طریق سایت اینترنتی و بازی با اعداد و حروف ابجد پول در بیاره و وقتی تو بهش درباره "گلدن کی" من گفتی و من داشتم باهاش حرف می زدم و گفت: آفرین! آقا این ابجد یادت نره و زودتر برام ترجمه کن و بفرست و... خلاصه یاد داستان دریدا افتادم که بعد از جهانی شدن نظریه "شالوده شکنی" برای سال نو میره پیش خانواده اش و سر میز مامانش با تعجب میگه: ژاک داداشت متوجه یک اشتباه بد در آخرین کتابت شده. چرا دقت نکردی که "Differance" را اشتباه نوشته ای!

به هر حال با احترام به همگی اما وقتی راهت را جدا می کنی باید دایما این نکته را به خودت تذکر دهی. دیروز که داشتم در فیشر کتاب می خواندم نمی دانم چه شد که یک دفعه یاد فرشید و امیر و دیگر دوستان و فامیل افتادم. امیدوارم همگی سلامت و خوش باشند اما بنا به معیارهای خودم این تنها من هستم که در مسیری که از ابتدا می خواستم جلو رفتم و تا اینجا آمدم. اینها تماما به خاطر حمایت و لطف بوده و از همه مهمتر به خاطر کمکهای تو و ایستادگی هر دومون.

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

تجربه ی اولین کنفرانس مشترک

الان چهارشنبه شب هست و تو روی کاناپه پاهات را دراز کردی و داری مقاله ات را برای کنفرانس فردا در دانشگاه "مک کواری" آماده می کنی. من هم خیلی خسته اما با خیال راحت روبرویت نشسته ام و دارم این روزها را اینجا برای آینده مون ثبت می کنم.

اول اینکه امروز، من برای اولین بار تجربه ی ارایه ی مقاله در یک کنفرانس سالانه و خیلی با اهمیت را کسب کردم. این چند روزرا درگیر نوشتن مقاله - صد البته با کمک و حمایت کامل تو - بودم. دیشب تو برایم "پاورپوینت" مقاله را درست کردی و یادم دادی که باید چه کار کنم. دفعه ی اول هم که خواستم مقاله را با صدای بلند تمرین کنم تازه فهمیدم که عجب کار مشکلیه.

به هر حال دو مرتبه ای دیشب با صدای بلند برای تو خواندمش. صبح هم که بیدار شدم یک دور تمرین کردم. تازه صبح بود که نکات توصیه ای "جان" برایم رسید. البته من هم دیروز بعد از ظهر برایش مقاله را ایمیل کرده بودم و همینکه تا دیر وقت نشسته بوده و چند توصیه برایم نوشته بود خیلی بهم روحیه داد.

بعد از صبحانه در کمپس به طرف دفتر کار تو رفتیم تا تو برایم آخرین تغییرات را پرینت بگیری. بعد من به سمت دانشگاه مک کورای راهی شدم که انگار بیرون شهر بود. بیش از یک ساعت راه با اتوبوس بود و دانشگاه در لابلای بیشه و درختان قرار داشت. چند باری تا موعد سخنرانی ام تکه تکه تمرین کردم و البته نرسیدم تا با بقیه نهار بخورم. ضمن اینکه هنوز با ملت سخت قاطی میشم و باید همانطور که تو دایما بهم توصیه می کنی از پس این مشکل هم بربیام.

قبل از اینکه نوبت من بشه تو با ناصر و بیتا آمدی. برخلاف تصور خودم و تو وقتی رفتم برای سخنرانی خیلی خونسرد و راحت مقاله ام را ارایه دادم و تازه لابلای خواندنم شوخی هم می کردم. جالبه آدم در موقعیتها، انگار در درجه ی اول با خودش؛ توانایی ها و ناتوانیهایش مواجه میشه.

بعد از من نوبت به یک دانشجوی دکترا رسید که مقاله اش جالب بود. بعد با احسان که تو قبلا در کنفرانسهای گروه خودتون در دانشگاه سیدنی دیده بودیش و دانشجوی مک کواری هست رفتیم تا کمپس آنجا را ببینیم که تازه فهمیدیم چرا دانشگاه سیدنی "ایکون" و نماد دانشگاههای استرالیاست.

برگشتنی هم بعد از اینکه از بچه ها جدا شدیم چون هیچ کدوم نهار نخورده بودیم یک پیتزا گرفتیم و آمدیم خانه. حالا هم تو تازه داری بعد از اینکه همه ی وقتت را این چند روزه برای مقاله ی من گذاشته بودی برای خودت مقاله از پایان نامه ات در میاری.

در این یکی دو روز گذشته هم موضوع اصلیمون همین داستان کنفرانس بود. البته یکشنبه شب ناصر و بیتا با (مجتبی) آقای موسوی و سوسن خانم آمدند اینجا که شب خوبی بود و خوش گذشت. خانواده ی محترمی هستند، البته نوع نگاهمون به مقولات با هم متفاوته اما مهم اینه که از معاشرت باهاشون - در همین حد - لذت می بریم.

راستی امروز دنی بعد از چند ماه مسافرت از آمریکا برگشته و با تو صبحت کرده و گفته آنقدر دلش برامون تنگ شده که حتما می خواد هر چه زودتر دور هم جمع بشیم. دنی، لنرد و آریل واقعا مثل اعضای خانواده برامون در این چند سال بوده اند. به هر حال از اینکه هر دو برای کنفرانس پذیرفته شده ایم و من هم "گلدن کی" گرفته ام خیلی خیلی خوشحال شده.

خب! این هم داستان این چند روز بصورت خیلی خیلی فشرده. راستش را بخواهی من خیلی خسته ام و نمی تونم الان بیشتر از این بنویسم. مطمئنم که تو هم همینقدر خسته ای، اما ببخشید که نمی تونم همانطور که تو بهم کمک می کنی، کمک کننده باشم.
اما می دونی که برات عاشقترینم. ای عزیزترین من.

۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

در راه "بریزبین"

بعد از ظهر یکشنبه هست و تو الان روبرویم روی "سوفا بد" در خانه ی قشنگ خودمون نشسته ای. قراره برای شام خانم و آقای موسوی با بیتا و ناصر بیان. تو شامت را درست کرده ای. پلو و خورش بادمجان. گفتی چون آقای موسوی اهل گوشت خوردن نیست بهتره چیزی با مرغ درست کنی. من هم تازه بعد از برگشتن از سلمانی و خرید و سر راه به PGARC رفتن برای برداشتن لپ تاب و آمدن به خانه و جارو زدن و حالا حمام کردن کارهایم تمام شده و باید بشینم برای این مقاله ای که چهارشنبه باید ارایه بدم کاری کنم. کنفرانس سالانه ی فلسفه در استرالیا هست و من و تو با فاصله ی یک روز در دانشگاه مک کواری باید مقالاتمان را ارایه دهیم. تنها 12 نفر از کل دانشگاه ما انتخاب شده اند که من و تو جزو آنها هستیم، اما من هنوز قدمی بر نداشته ام.

این چند روز گذشته کمی لکان و ژیژک برای همین مقاله - و در ادامه تزم - خواندم که بد نبود. به نظر هر دومون اگر درست و با برنامه کار کنم احتمالا در پایان تز خوبی خواهم نوشت. پنج شنبه که بعد از تمام شدن کار تو با هم قرار گذاشتیم و رفتیم برای کمی گپ زدن به کافه دندی. سعی کردم در مورد اینکه چرا نسبت به تکنولوژی و اینترنت کمی ملاحظه دارم به انگلیسی با توجه به تئوریهای زیمل و آدورنو برای تو حرف بزنم که دو ساعتی با هم نشستیم و حرف زدیم و تو گفتی که چقدر انگلیسی حرف زدنم بهتر و سریعتر از قبل شده.

جمعه مثل دوشنبه تعطیل بود. به قول اینها "لانگ ویکند" هست. جمعه که جمعه نیک بود "گود فرادی" و دوشنبه هم به خاطر عید پاک تعطیله. بخصوص تو احتیاج به این چند روز استراحت داشتی. البته استراحتی هم که نکردی بیشتر به کارهای خانه و تمیز کاریهای کشوها و آشپزخانه پرداختی. هرچند به قول تو این کارها هم به آدم انرژی میده.

این یکی دو شب شرابی خوردیم و فیلمی دیدیم و صبحانه را بیرون خوردیم. دیروز نشستیم حساب کتاب مخارج و پولهامون را کردیم و برای کار کانادا و دانشگاه دو دو تا چهارتا کردیم که دیدیم باید به شدت صرفه جویی کنیم. تازه بغیر از سفر کانادا سفر به "بریزبین" را هم در جولای
داریم برای کنفرانس تو که مقاله ات پذیرفته شده. این یکی از مهمترین کنفرانسها در رشته ی مطالعات فرهنگی هست که هرساله - یکی در میان - بین استرالیا و نیوزلند برگزار میشه. با این کنفرانس که به قول کترین گرفتن اسکالرشیپت تقریبا صد در صد خواهد شد. تقریبا شانس دانشجویان دکترا هم برای این کنفرانس خیلی نیست اما ببین که تو داری چقدر خوب درست پیش میری که در این مرحله قبول شدی. به قول نیک کاری که تو در این مقطع کرده ای برای یک دانشجوی دکترا ایده آل محسوب میشه.

به همین دلیل از دیروز که تصمیم گرفته بودیم کمی خرج مرج هامون را کنترل کنیم نتیجه اش این شد که امروز صبحانه دوبرابر هر دفعه سفارش دادیم و بنابراین پولش هم دو برابر شد. جالبه ها نه؟

۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

سر آ

صبح چهارشنبه هست و من تازه رسیدم PGARC. ناصر امروز رفته برای گرفتن ویزای کانادا برای شرکت در کنفرانس. تو هم که دیروز بعد از کار رفتی برادوی برای خرید سشوار و یکی دو تا چیز دیگه و وقتی شب آمدم حسابی آثار خستگی این چند وقت تو صورتت نمایان بود. نشستی برای داریوش متنی را که می خواست درباره ی حروف ابجد نوشتی و فرستادی. داریوش هم با این ایده های احمقانه اش یک عمره که خودش و دیگران را سر کار گذاشته.

اما دوشنبه بعد از اینکه آخرین پست کوتاه را درباره ی تحویل تز نوشتم از اینجا زدیم بیرون که ناصر را دم در دیدیم و به هر حال قرار شد بشینیم یک قهوه برای رفع خستگی و تبریک به تو دور هم بخوریم تا زمانی که علاوه بر بیتا با چند نفر دیگه تو یک شامی همه را مهمان کنی. در کافه ی "فوت بریج" داخل دانشگاه که نشسته بودیم دو سه تایی از بچه های PGARC آمدند و چون مدتی بود که تو را ندیده بودند آمدند تا از احوالت بپرسند که متوجه ی داستان شدند و حسابی بهت تبریک گفتند. در همان اثنا پروفسور "وراسیداس" هم رد شد و ایستاد تا حال و احوال کنه که نیم ساعتی حرف زدیم. بعد به خانه آمدیم و تو کمی استراحت کردی و برای یک جشن کوچک دوتایی با هم با بطری نصفه ی شراب سفیدمون رفتیم دندی. من یک ساندویچ استیک گرفتم و تو هم پاستا که البته زد و یک تکه هشت پا هم توش در آمد، اما خیلی شب خوب و آرامی را داشتیم و خیلی دوتایی خوش گذراندیم.

این ویژگی خدا را شکر از جمله بهترین خصوصیات ماست. دوتایی باهم خیلی خوشیم و دو نفری که باشیم بهترین حالت ممکنه هست. به همین دلیل هست که در تمام این سالها با داشتن تنها چند دوست و آشنا که بیشتر هم از اعضای خانواده بودند هرگز احساس کمبود نکرده ایم.

دیروز هم که سه شنبه بود من برای نهار که ساندویچ تخم مرغ داشتیم آمدم طرف تو و در آفتابی دل انگیز - هوا این روزها 21 درجه است- نزدیک محوطه ی چمن و کلیسای آن طرف کمپس نزدیک کافه ی فوق العاده ی تازه تاسیس "مینت" با هم نشستیم و "ریلکس" کردیم. راستی از "جی" هم ایمیلی داشتی که به افتخار تمام کردن کارت برای هفته ی آینده به رستوران دعوتمون کرده است. تقریبا همه ی بچه ها و استادهای دپارتمان بهت تبریک گفته اند و برایت ایمیل فرستاده اند.

البته هفته ی آینده که خیلی سرمون شلوغ خواهد بود. می خواهیم خانواده ی موسوی و ناصر و بیتا را بعد از مدتها دعوت کنیم. من "ریدینگ گروپ" دارم. چهارشنبه 15 آپریل ساعت 2 تا 4 نوبت ارایه ی مقاله ام در کنفرانس مشترک دانشگاه مک کواری و ANU هست و تو هم فرداش باید مقاله ات را ارایه کنی - حالا تو مشکلی نداری چون همه چیزت آماده است اما من هنوز یک کلمه هم ننوشته ام - به شام شب آخر کنفرانس هم خواهیم رفت، آپن کارش شروع شده، و هفته ی بعدیش هم من برای سخنرانی در کلاس "آنت" باید آماده شوم.

صبح هم که می آمدیم با مادر حرف زدیم، خاله آنجا بود و گفت که مادر با همه شرط بسته که به آ لقب "سر" داده اند. طفلکی شوخی تو را نگرفته بود. اینکه گفته بودی با این مدال حالا از "سید" آ شده "سر" آ.

۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

تحویل: تمام شد

تمام شد.

همین الان برگشتیم PGARC. خسته و له. حتی رمغ برای نوشیدن یک قهوه هم نداشتیم و نداریم. چهار جلد سفارش دادیم. یکی برای خودمون و سه تا هم برای تحویل. بعد از نیم ساعت - که ما هم نهار خوردیم - آماده ی تحویل شد. رفتیم تا تحویل بدیم که تو گفتی یادت رفته کاغذ گروه و امضای کترین را بیاوری. آمدم PGARC و برات آوردمش.

تحویل دادی و من هم یکی دو عکس با دوربین موبایلم از تو در "آرت فکالتی" گرفتم.

مبارک هر دومون باشه. به قول ناصر 90 درصد بچه ها در این شرایط نمی تونستند کارشان را برسانند و تحویلش دهند.
مبارکت باشه خانم "ریسرچر" من.

آخرین کارهای تز

فعلا همین را داشته باش که امروز دوشنبه 6 آپریل 2009 هست و تو بعد از 5 ماه برای اولین بار آمده ای PGARC تا آخرین کارهای تزت را تمام کنی که شامل مرتب کردن نهایی و چک کردن رفرنسهایت هست. ناصر طبق معمول داره خیلی کمک می کنه. دیشب من ساعت یک صبح خوابیدم و تو 3. با اینکه همین الان آمده ایم و صبحانه را هم کمپوس خوردیم اما خیلی رو فرم نیستیم.

حالا مونده پرینت گرفتن تو و بردن هر سه نسخه به "کپی سنتر" و بعد از جلد کردن و این جور کارها باید ببریم به "آرتس فکالتی" و تحویلش دهیم.

خب! خدا را شکر که داره تمام میشه. تمام شنبه و یکشنبه را هم به کار کردن تو در خانه و پلکیدن من گذشت. شنبه که آمدم اینجا تا تو در خانه با کترین کارهایت را پی بگیری. من هم با ناصر و بیتا اینجا بودم و البته محمد بعد از چند ماه الافی در ایران دست از پا درازتر برگشته و همان آدم همیشگی که دائما به دنبال متهم کردن سوپروایزرش و ... برای ننوشتن تزش و کارهاشه. جالبه که در مورد کترین البته حق داره اما مشکلش به قول ناصر خودشه.
به هر حال. یکشنبه را هم با اینکه برای صبحانه رفتیم دندی اما تمام روز را تو کار کردی و من به بطالت و سکوت گذراندم.

الان هم برگشتم و دیدم تو داری نوشتن من را نگاه می کنی اما فکر نکنم که حواست به من و کارهام باشه. حالا تا لو نرفتم و البته تو هم حواست به باتری رو به تمام لپ تابته بزنم برم.
بعدا مفصل تر می نویسم.