۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

خوشحالی

خب! و اما امروز شنبه 4 آپریل ساعت 2 بعد از ظهر. من با ناصر و بیتا در PGARC نشسته ایم و آنها دارند درس می خوانند و من دارم بازی می کنم. اصلا انگار نه انگار که هفته ی دیگه باید برم کنفرانس جهانی فلسفه در استرالیا و مقاله ام را ارایه اش بدهم.

اما تو. تو هم در همین لحظه داری با کترین - سوپروایزرت - در خانه زرشک پلو می خوری. و البته به پروسه ی کاری و آخرین مراحل تزت رسیدگی می کنید. هر چند که به نظرم باید هم برای کترین زرشک درست می کردی با این همه کمکی که ارواح عمه اش به تو کرد اما بلاخره به سلامتی تمام داره میشه.

امیدوارم این دو روز آخر هم بدون کوچکترین مشکلی کارها را به بهترین شکل پیش ببری و تمامش کنی.

دیشب با تهران و خانه ی عزیز و حاج آقا و البته خاله فریبا که به ایران آمده و داره بر می گرده حرف زدیم. خوب بودند و تازه از شمال برگشته اند. کمی به خصوص از دست حاج آقا جونت شاکی شدم. بابات بهترین داماد این خانواده است و واقعا خیلی سر از بقیه هست اما انگار نه انگار. کلا برای حاج آقا خونت که فقط اعضای خانواده ی خودش مهمند. جالب اینکه برای مامان بزرگت - حاج خانم - هم همینطوره.

به هر حال خوب بودند. با مامانت حرف زدم و سعی کردم بخصوص بابت کاری که داری با شجاعت تمام جلوش می بری و چاپ مقاله ات خیلی بهش احساس غرور بدم که واقعا هم باعث غروره داشتن دختری مثل تو. اون هم برای داستان مدال من خیلی خوشحال بود و دوست داره که بیاد اینجا. واقعا اگه بشه که خیلی عالیه. مامان خودم که نمی تونه بیاد اما کاشکی مامانت بتونه اینجا باشه. البته همانطور که هم به بابات و هم به بقیه گفتم اولین کسی که به ذهنم رسید وقتی تو این خبر را بهم دادی بابات بود. اون از اول هم ما را در این راه خیلی کمک حالی و مالی کرده. کمکهایی که بدون آنها نمی تونستیم اینجا باشیم و در این وضعیت. اما نکته ی مهمش این نیست. نکته اینه که او از اولی که دید من واقعا دنبال چی هستم و ما برای درسمون مصمم پیگیریم، از همه بیشتر به ما اعتقاد پیدا کرد.

خدا را شکر که داریم برای بقیه موجب خوشحالی و لبخند میشیم. چقدر لذت بخشه افتخاری که با دیگران تقسیم بشه. بیتا و بخصوص ناصر هم خیلی خوشحال شدند. نمی دانم که چطور این گونه شد. چون مثلا "ارین" دانشجوی آمریکایی و مسئول PGARC دیروز که با ناصر برای اولین بار به برنامه ی ماهانه ی بار بچه های "پست گرد" رفتیه بودیم گفت من هم تمام نمره هام ممتازه اما این داستان شامل حالم نشده. ناصر هم می گفت که حتما از گروه و استادات پرس و جو کرده اند و ... . به هر حال که ناصر قول یک شام را برای همه و جلوی همه از من گرفت. بچه ها میگن این خیلی امتیاز بزرگی برای امروز و آینده ی درسی و کاریت هست. البته در سایتش هم که یک عالمه اسکالرشیپ و اینجور چیزها معرفی کرده و گویا طبق نوشته ی ویکیپدیا مهمترین انجمن آکادمیک جهانی هست. به هر حال مدالی خواهند داد و دیپلم افتخار و این جور چیزها. مراسمش هم گویا در نیمه ی ماه می در سیدنی هست و آنطور که در نامه ی شخصی پروفسور اسپنسر آمده به خاطر حضور مقامات هر نفر تنها می تونه یک همراه را دعوت کنه.

تنها نکته ای که این دو روزه باعث شده حرص بخصوص ناصر در آید خونسردی منه. خب خیلی خوشحال شده ام و منکرش نیستم چون مسلما افتخار کمی نیست. بخصوص برای یک ایرانی یا این همه فاصله ی زبانی و امکاناتی با بچه های اینجا. اما بعید می دونم هیچ چیز بتونه من را خیلی خیلی خوشحال و یا عمیقا ناراحت کنه مگر چیزی در رابطه با تو.

به افتخارش قراره یک جشن دوتایی بگیریم. جشن اتمام تز تو هم که در راهه. قراره چند نفری را هم که به خانه دعوت کنیم مثل پل ردینگ. خلاصه دوره ی خوبی امیدوارم پیش روی همه و ما باشه.

به هر حال این یکی دو روز را درگیر این رویای شیرین شدیم. واقعا منطق زندگی خیلی پوچ و بی منطق هست. با همه ی این حرفها بابت اینکه باعث خوشحالی مامانم، مادر، خاله، مامانت و بخصوص بابات شدم خیلی خوشحالم و خدا را شکر می کنم. مادر و بابات خیلی یاد بابام را کردند و گفتند که چقدر جایش در این مراسم برایت خالی است. روح تمام رفتگان قرین آرامش.

اما خوشحالی اصلی متعلق به تو بود و هست که می دونی هر چه میشه و بشه تماما بخاطر صبر و کمکهای شبانه روزی تو به من بوده و هست.
به خودم افتخار می کنم. نه بخاطر داشتن هیچ چیز مثل مدال دانشگاهی و قلم بلورین روزنامه نگاری و ... فقط بخاطر داشتن تو و متعلق بودن به تو.
عاشق ترینم

همین الان بهم زنگ زدی

همین الان بهم زنگ زدی. همین حالا، بعد از این‌که صبح روز سیزده بدر را با قهوه در کافه کمپوس شروع کردیم و قبلش با مادر حرف زده بودیم و بعد از قهوه با هم رفتیم "ویکتوریا پارک" مثل دو سال گذشته در چنین روزی سبزه‌مون را گره زدیم و به آب دریاچه انداختیم با بهترین آرزوها و خواسته‌ها نه فقط برای خودمون که برای همه. همین الان بهم زنگ زدی، به من که بعد از اینکه دم در فیشر از هم جدا شدیم و تو این هوای نمناک و بارونی و زمین خیس و چمن‌های سبز سبز از هم جدا شدیم و من آمدم به PGARC و تو رفتی به خانه که بخش نتیجه‌ی تزت را بنویسی.

همین الان بهم زنگ زدی بعد از این‌که چند بار امروز در همین یکی دو ساعتی که از هم جدا شده‌ایم با هم حرف زدیم. بعد از این‌که نیم ساعت پیش با کمی نگرانی بهم زنگ زدی که:(یه ذره دلشوره دارم). و من که با تمام وجودم سعی کردم تنها با گفتن واقعیت‌ها آرامت کنم. با گفتن این‌که به زمان و تعجیل در کارهایت فکر کن، به این‌که چگونه در عرض یک سال چند کنفرانس رفته‌ای و مقاله ارایه داده‌ای، به این‌که چگونه در کمتر از یک سال در یکی از معتبرترین مجلات علمی-فرهنگی در جهان مقاله چاپ کرده‌ای. به این‌که چطور نصف این مدت را کار هم کرده‌ای و بار زندگی را روی شانه‌های زیبایت نهادی و جلو کشیده‌ای، به این‌که چقدر با همه‌ی این گرفتاری‌ها به من و سایرین کمک کرده‌ای، به این‌که در چه راه و مسیری هستی و هستیم. و تکرار همان حرف‌هایی که یک ساعت قبلش در "ویکتوریا پارک" داشتم برایت می‌زدم.

بهت گفتم که مطمئن باش کاری که تا سه روز دیگر اریه‌اش می‌کنی نه تنها بسیار قابل دفاعه که کاملا باعث افتخاره. این حرف من نیست این را همه‌ی دور و بری‌ها دارن میگن.
بهت گفتم که بچه‌ها و دوستان دارن می‌پرسند که احتمالا تو وقت برای خوابیدن و حمام کردن هم نداری و من هم بهت گفتم که بهشون نمی‌گم که نه بابا ما تازه هر شب داریم یا با شامی که من از بیرون گرفته‌ام فیلم می‌بینیم و یا یکی دو ساعتی با تلفن حرف می‌زنیم. مثل دیشب که یک ساعت و نیم با داریوش حرف زدیم. داریوش با یک طرح جدید و فکرهایی در مایه‌های یک کاسه ماست و دریا. فکرهایی که به قول تو کرده و انجامشون هم داده تنها زنگ زده تا ساپورتش کنیم و بهتره که واقعا کمکش کنیم نه نقدش.

همین الان تو بهم زنگ زدی. بعد از این‌که امروز هم مثل دیروز در اینجا اینترنت قطع و سیستم مسئله داره. همین الان که داشتم کتاب "دگرگونی ساختار حوزه‌ عمومی" هابرماس را نه تنها برای تزم بلکه برای کنفرانس ده روز دیگه می‌خوندم که هنوز هیچ کاری براش نکردم.
همین الان که ناصر بخاطر قطعی اینترنت با لب تاپش رفته بیرون تا از جای دیگه‌ای کانکت بشه. ناصر که دیروز بهم گفت آ اشتباه نکن و برای دکترا برو به رشته‌ای که بتوانی علاوه بر استفاده از مزیت‌های مطالعاتی‌ات در فلسفه از تجربه‌های روزنامه‌نگاریت هم استفاده کنی. یعنی داشت همون ایده‌ای را تایید می‌کرد که چند وقت پیش با خودش درمیون گذاشته بودم و بهش گفته بودم به نظر من و تو بهتر برای دکتر یا به جامعه‌شناسی برم یا به مطالعات فرهنگی.

همین الان تو بهم زنگ زدی و من باز هم فکرکردم شاید نگرانی و فکر می‌کنی که احتمالا کارهایت به موقع تمام نمی‌شود. مطمئن بودم دلیلی باید داشته باشد اگر چنین است و نگرانی که شاید من متوجه‌ی داستان نشده‌ام. چون نیم ساعت قبل بهت گفتم که با این‌که می‌دونم امشب خیلی کار داری اما باید جشن کوچکی برای خودمون دوتا فعلا بگیریم. تو گفتی می‌دونی کارهام چقدره؟ و من تکرار کردم: تمام کردن فصل نتیجه‌گیری، بازخوانی و حذف بخش‌هایی از فصل دوم یعنی تاریخ، و از همه جالب‌تر و احمقانه‌تر تو این گیر و دار جواب به ایمیل مجله‌ی دانشگاه ملبورن Antithesis که دوباره خواسته‌اند شیوه‌ی رفرنس را از انتها به داخل متن ظرف یک روز انجام دهید – یعنی تمام نویسندگان در این شماره و همگی تا فردا صبح این کار را برسونید چون هفته‌ی بعد داره میره زیر چاپ- البته با کلی عذر خواهی و البته تعریف از این‌که شما نویسندگان دانشمند ارجمند و... . به گفته‌ی خودت دیروز که این ایمیل برایت فرستاده شده‌ بود، آمده بودی جلوی پنجره‌ی کوچک خانه‌مون و با صدای بلند خندیده بودی.

اما گفتم که جشن را می‌گیریم چون این بنا و سرا را تو تمام کردی. درسته که هنوز کاملا آماده‌ی پذیرایی نیست، اما مشکلش تنها کمی زیورآلات و مبلمانه. این تز تمام شده و باید برای تو و او من امشب جشن کوچک و ساده و کوتاهی بگیرم. این یکی از افتخارات ما در زندگی زیبامونه. همسر محقق من. همسر صبور و کوشا و موفق من. افتخار من. باید برایت و برای‌مون جشن بگیرم. و تو خندیدی...
اما بعد از این حرف‌ها باز نیم ساعت بعد همین الان تو بهم زنگ زدی.

از یک نامه که به اسم من از طرف دانشگاه سیدنی آمده گفتی و این‌که ریاست دانشگاه من را برای دریافت "کلید، مدال یا ... طلا" به مراسم این ضیافت در اول ماه می دعوت کرده. مدالی که دارنده‌ی آن در تمام دانشگاه‌های آمریکا، کانادا، استرالیا، آفریقای جنوبی و دهها جای دیگر امکان گرفتن بورس، ورود به کنفرانس‌های خاص این گروه از افراد و امکان گرفتن کارهای به مراتب بهتر و آکادمیک‌تر از دانشگاه‌های دنیا را داره.
کلیدی که گویا به در وردی اکثر دانشگاه‌های دنیا می‌خوره و فقط بهترین دانشجوهای جهان دریافتشون می‌کنن. بهترین‌ها در دانشگاه‌های معتبر این کشورها.
گفتی که به همراه این نامه به زودی دعوت‌نامه‌ای برایم فرستاده می‌شود که می‌توانم با همراهی یک نفر در این مراسم رسمی در "گریت هال" شرکت کنم و "کلید طلا" را بگیرم.
نمی‌دانم چه گفتی و چه می‌گویی. کلاس فرانسه که از صبح پنبه‌اش زده شده بود. به بهانه‌های درسی و کمک به تو و جشن گرفتن و ... اما زود می‌آیم خانه تا ببینم چه شده و چه می‌گویی. اگر که در انتهایش سر از مثلا "ریدرز دایجست" در نیاوریم!

همین الان تو زنگ زدی و در صدایت طنینی بود که هر شنونده‌ای را به فکر فرو می‌برد که شاید این زوج، این دو مرغ عشق به‌سان دیگری هستند. شاید این آغازی بر رویاهای بزرگ‌تر برای من و تو و امیدوارم همگی باشد.

۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

فصل دوم

همین حالا که ساعت نزدیک به 3 بعد از ظهر هست رسیدم PGARC. البته از صبح آمده بودیم دانشگاه ولی نشستم تو یکی از کافه های دانشگاه و فصل دوم تز تو را خواندم تا نظرم را برایت بنویسم و با هم یک بخش هایی از آن را کوتاه کنیم. هنوز مقدمه و نتیجه گیری را ننوشتی دو هزار لغت زیاد داری.

شنبه و یکشنبه را در خانه ماندیم به غیر از صبحانه خوردن که برای هر دو روز زدیم بیرون. شنبه را که نوشته ام رفتیم "کوردیال" یکشنبه را بعد از جاروی خانه و گردگیری رفتیم با لپ تاب تو و کتاب من به "چینکوئه". من نان موز با قهوه خوردم و تو برای اولین بار یک سفارش جدید دادی که عالی بود: نان انجیر و گردو با خامه.

دو ساعتی نشستیم و کار کردیم. بعد هم که برگشتیم خانه باز درس خواندیم. من بلاخره تا ساعت 5 که قرار ریدینگ گروه را داشتم برای اولین بار متن هفته را تمام کردم. هر چند خیلی چیزی دستگیرم نشد. واقعا فلسفه خواندن به زبان خارجی سخته. از آن بدتر تمرکز روی متون ترجمه شده از زبان سوم. به هر حال این حوزه ی مورد علاقه و بابا درآرمه.

قبلش نیک زنگ زد که نمی تونه بیاد و وقتی هم که هریت آمد گفت شب قبلش نخوابیده و ترجیح می داده که نیاد چون متن را هم درست نخوانده. اما همانطور که بعدا بهش گفتم حداقل برای من که خیلی جلسه ی مفیدی شد و خیلی از مشکلات متن را فهمیدم و تازه دستگیرم شد که برای خود اینها هم که امکان خوندن متن را از زبان آلمانیش هم دارند، یک جاهاییش قابل درک نیست. خب! پس همه نمی فهمیم، البته با درصدهای مختلف.

سر شب با ایران و داود برای تبریک عید حرف زدیم و تو تا دیر وقت داشتی کار می کردی. آخر شب که خواستیم بخوابیم واقعا خسته بودی. اما به هفته ی دیگه این موقع که فکر می کنیم خیلی فضامون عوض میشه. امیدوارم که همه چیز همانطور که انتظارش را داریم پیش بره و بعد از تسلیم و تحویل تزت هم استراحت فکری مناسبی بکنی. البته قراره که کلاس فرانسه و احتمالا یک کلاس یوگا یا همچون چیزی هم بری.

تازه با هم نهار خوردیم. خوراک گوشت که تو دیشب درست کردی. بعدش هم برای اینکه بپرسی از کجا می تونی فرم دعوت نامه برای مامانت و جهانگیر بگیری رفتیم مرکز دانشجویی و قرار شد سر وقت بیای دنبال کارهای دعوتنامه ی آنها. صبح هم قبل از آمدن با مامانم حرف زدیم که گفت چند روز گذشته خیلی درگیر کارهای دندونش بوده و حتی کار به جراحی لثه و ... هم برای دندون کاشتن کشیده. جالبه که تو فامیل ما کسی به کسی خبر نمیده که مثلا اوضاع و احوال من چطوره تا اینکه خودت پیگیر بشی و بپرسی. درست برعکس فامیل شما.

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

روزهای سخت و پایانی

امروز شنبه هست و من بعد از ماهها برای اولین بار در روز تعطیل آمده ام PGARC. دلیلش هم اینه که تو در هفته ی آخر کارت هستی و به سلامتی دوشنبه ی بعدی - نه پس فردا- یعنی 6 آوریل باید تزت را تحویل بدی. خیلی سرت شلوغه و فکر کردم شاید بد نباشه تا هم من اینطوری کمی درس بخوانم - فردا ریدینگ گروه را با هریت و نیک دارم- و هم تو با آرامش و سکوت بیشتر به کارهات برسی.

وقتی آمدم دیدم که بیتا هم اینجاست و گویا ناصر هم به عنوان "توتور" برای چند جلسه شاگرد گرفته. واقعا روحیه ی قوی و مثبتی داره و من مطمئنم که بسیار جای پیشرفت بیشتری را خواهد داشت.

دیروز که جمعه بود صبح بعد از اینکه تو به خاطر خستگی فکری دیرتر از معمول بیدار شدی و من هم دیرم شده بود، کمی با بی حوصلگی خداحافظی کردم و آمدم بیرون. البته دلیل دیگه ای هم داشت و اون اینکه گفتی برای خرید دستمال کاغذی و یکی دو چیز دیگه باید به فروشگاه هم برم. از آن جایی که شب قبلش بعد از کلاس فرانسه بهت زنگ زده بودم که چی برای خرید لازمه و چندتا چیز گرفتم و باز امروز باید برای خرید به برادوی می رفتم کمی هم دلخور شدم، چون کارهام کاملا عقب افتاده و بعضی از این عقب افتادگی ها اجتناب پذیره. به هر حال اول رفتم خرید و بعد آمدم دانشگاه و تا نشستم سر درسم و با تو حرف زدم که رسیده ام و تو هم به کارهات برس و... ، ساعت شد 12 ظهر.

عصر هم نشستم فصل اول تزت را که تئوری کار هست را خواندم و مطمئن شدم که کترین کتاب "دگرگونی ساختاری حوزه ی عمومی" را یا نخوانده یا اصلا نفهمیده. البته با توجه به اینکه رشته و نوع نگاه ما با هم در این موارد فرق می کنه همانطور که بهت هم گفتم برای تز فوق لیسانس و رشته ای غیر فلسفه در مجموع فصل خوب و قابل دفاعیه.

برای اینکه توصیحات دقیقتر و بهتری بهت بدم و چند تغییر لازم را بهت پیشنهاد کنم بعد از اینکه سر شب آمدم خانه با هم برای اینکه تو هم از پشت میزت بعد از چند ساعت بلند بشی رفتیم دندی و یک شام مختصر خوردیم. توضیحاتم چند ساعتی طول کشید و در حین کار متوجه شدم دارم نگرانت می کنم در حالی که فصل خوبی نوشته ای. اما گفتی که نه این طور نیست. هم کمی خسته ای و هم به هر حال استرس داری و هم البته دوست داشتی چیز دندان گیرتری آماده می کردی.
به هر حال به این نتیجه رسیدی که این توضیحات را در نتیجه و فصل آخر اشاره کنی که به نظرم راه حل خوبی آمد.

امروز صبح هم اول با مادر حرف زدیم بعد رفتیم پایین ساختمان کافه "کوردیال" تا صبحانه ای بخوریم هم مناسب به لحاظ اقتصادی و هم نزدیک خانه تا در وقت صرفه جویی کرده باشیم. حالا هم که من اینجام و تو در خانه داری به سلامتی هفته ی آخر تز فوق لیسانست را تمام می کنی. این دومین فوق لیسانس و بهترین مدرکیه که تا اینجا که البته وسطه کاره داری می گیری. با چاپ یک مقاله در یکی از معتبرترین مجلات و چند کنفرانس که رفته ای. مبارک هر دومون باشه.

۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

باز هم کترین

همین الان رسیدم PGARC که تو بهم زنگ زدی و خیلی از دست کترین ناراحت بودی. گویا الان برات فصل آخر تزت را فرستاده با یک عالمه تغییر که باید انجام بدی. موضوع هم چیزی نیست جز کمبود وقت. سعی کردم کمی آرومت کنم. خودت هم در نهایت گفتی که کاریش نمیشه کرد و باید انجامش بدی. تنها نگرانیت اینه که حالا باید بی وقفه این چند روز باقی مانده را بی توجه به هر چیز دیگه جز این کار پیش ببری. مسلما کاری که تو می کنی و در حال انجامش هستی کار هر کسی نیست. حداقل کار من و دوروبری ها نیست. با تمام وجودم پشتیبانت هستم، افتخارم، نگران نباش. به روزهایی فکر کن که با هم می شینیم و نه تنها به این ایام می خندیم که البته حسرتشون را هم می خوریم. این دقیقا قانون زندگیه. هر چند می دونم این حرفها الان تاثیری نداره. حداقل توی یک همچین شرایطی برای خود من که موثر نیست.

اما این یکی دو روز را بنویسم. سه شنبه عصر به مهمانی شهردار در اپراهاوس برای دانشجویان خارجی رفتم. خیلی آش دهن سوزی نبود. بیشتر زردپوست و اغلب از دیگر دانشگاهها بودند. ایرانی ندیدم بغیر از دو دختر که تازه حدس میزنم ایرانی بودند و کارت روز لباسشان نشان می داد از دانشگاهی دیگر هستند. تنها کمی بعد از سخنرانی ایستادم و منظره "هاربر" را در غروب نگاه کردم و البته تا می تونستم شامپاین خوردم که قسمت خوب داستان بود و آخر سر کمی گرمم کرد. یک کم هم از چیزهایی که در سینی های مختلف در حال چرخاندنشان بودم خوردم. پای، اسنک و دنده ی کبابی. خلاصه با خرید یک همبرگر از محل به خانه آمدم تا تو هم شام درست و حسابی خورده باشی. این چند شبه خیلی خورده ایم. دوشنبه شب هم تو از بس درس خوانده بودی گشنه ات شده بود و بهم زنگ زدی که از سر راه چیزی بگیرم. پیتزا گرفتم. همین روند دو سه کیلو ما را در این ماه چاق کرده، به هر حال موقعیتمون فعلا استثنایی هست. تا تو تزت را تمام کنی.

دیروز هم ناصر بدون بیتا آمد دانشگاه و از ظواهر معلوم بود که کمی زدن به تیپ و تاپ همدیگه. به هر حال شرایط بخصوص برای بیتا خیلی سخته. هم باید زبان را پیش ببره و هم تمایلی به این کار و ادامه تحصیل نداره. به هر حال موقعیتش در ایران را اینجا نداره و از اینکه اینجوری پیش بره راضی نیست. کمی با ناصر صحبت کردم و برای نهار آوردمش تا با هم سه نفری در دیونه خونه ی سلف غذا بخوریم.

از آنجایی که یادم رفته بود کلید کمد PGARC را بیاورم دیروز دسترسی به لپ تابم نداشتم. البته فعلا دارم یک کتاب از هابرماس به فارسی می خونم و خیلی کاری با لپ تاب ندارم.

امروز کلاس فرانسه دارم و چون هفته ی پیش نرفتم حسابی از درسها عقب افتادم. در طول هفته هم که اصلا چیزی نخواندم. حالا که احتمالا رفتنمون به کانادا قطعی شده باید خیلی پیگیر تر باشم. صبح که از پیاده روی برگشتم هنوز تو بیدار نشده بودی. به قول خودت مغزت خسته است، به همین دلیل هم گفتی بریم برای صبحانه کمپوس قهوه بخوریم. رفتیم و با اتوبوس هم امدیم دانشگاه تا در وقت و انرژی صرفه جویی کنیم. هر چند با این کامنتهایی که کترین برات فرستاده حسابی حالمون گرفته شد.

راستی دیشب بعد از چند روز که از عید گذشته بلاخره با شمال که همگی آنجا هستند صحبت کردیم. خاله ها، دایی ها، مامان بزرگ ها، حاج آقا،سارا و لیلا و مامان و بابات. همگی خوب و خوش بودند. آخر شب هم تو عکس دوست جدید جهانگیر را که می خواد باهاش دوست بشه نشانم دادی. و سعی کردی تا باز هم محاسن Facebook را بهم گوش زد کنی. خداییش سر این "فیس بوک" تا حالا خیلی سر به سرت گذاشته ام و خندیدیم.
دوستت دارم فیس بوک باز من. می دونم که تو یگانه ترین هستی و والاترین برای من.

دیروز وقتی داشتم توی کمپس زیر نور آفتاب که از لابلای برگ درختها روی کتابم افتاده بود، درس می خواندم و قهوه ام را می خوردم، یک لحظه سرم را بالا آوردم و با آسمان، بچه ها، رنگها و ابرها نگاه کردم، صداها، نور و نسیم، همه و همه و احساس کردم که چقدر خوشبختم و چقدر این حس را مدیون تو هستم. همان موقع بهت زنگ زدم تا هم به خودم و هم به تو این موضوع را یادآوری کنم. ممنون تو هستم و همه ی کسانی که در امروز من موثر بوده اند. اما مسلما سهم تو قابل قیاس با هیچ کس دیگری نیست.

۱۳۸۸ فروردین ۲, یکشنبه

2 از 5: حالا همه چی عوض میشه


خب! امروز اولین روز تحصیلی سال جدید 1388 هست و من بعد از چند روز آمدم اینجا تا برای تو بنویسم. پنج شنبه که کلاس فرانسه نرفتم اما با تو آمدم "گلیب بوکس" برای مراسم رونمایی از کتاب حجاب و دولت که نویسنده ی فرانسوی تبارش درباره اش حرف میزد. مراسم خیلی خاصی نبود اما برای تجربه کردنش بد نبود. ضمن اینکه متوجه شدم هنوز من درباره ی لیسینینگ انگلیسی کاملا قابل قبول نشده ام.

جمعه صبح را باهم به دندی برای صبجانه ی مختصری رفتیم . از انجا برای خرید پیراهن برای تو به برادوی رفتیم تا برای سال نو چیز تازه ای خریده باشیم. چون تو خیلی دوست داشتی تا من یک شلوار جین که اتفاقا هم لازم داشتم و قبلا دیده بودیم و از رنگش خوشمون اومده بود بگیرم به مایر رفتیم و چون تخفیف داشت با یک پیراهن نیمه رسمی خریدیمش. برای نهار به Q.V.B رفتیم و از آنجا من به خانه آمدم تا برای مهمانی شب که در اپراهاوس به میزبانی شهردار برگزار میشه برسم و تو هم به پدیز رفتی تا خریدهای لازمت را برای سفره ی هفت سین شب بکنی.

ساعت سال تحویل 10:43 دقیقه بود و من باید بعد از مهمانی که تا ساعت 7 طول می کشید به خانه می آمدم. از طرف دیگه به یک مهمانی رسمی در گروه فلسفه هم دعوت شده بودم که چون تداخل داشت قرار شد همنون اپراهاوس را برم.

رفتم و هر چی گشتم پیداش نکردم. قسمت اطلاعات هم گفت همچین چیزی را برای ان شب ندارن. خلاصه خسته و بعد از دو ساعت در ترافیک تو اتوبوس نشستن بی حال به خانه برگشتم. وقتی در ایمیلم دوباره چک کردم دیدم که تاریخ مهمانی 24 مارچ بوده نه 20 و اینجوری مهمانی گروه فلسفه را که به افتخار یکی از اعضاء باز نشسته برگذار کرده بودند از دست دادم.

بعد از کمی استراحت، آنقدر تحت تاثیر سفره ی هفت سین زیبایی که چیده بودی و شمع ها و ظرف میوه قرار گرفتم که با دوشی که گرفتم و خانه ای که صبحش جارو کرده بودم و تو داشتی گردگیریش می کردی دیدم بهانه ای برای تنبلی نیست. از صبح تو جوری کارهایت را تنظیم کرده بودی که به همه چی برسی، از پست کردن و نوشتن کارت تبریک عید برای همگی حتی بابک گرفته تا خرید و چیدن سفرهی بی نظیر هفت سین و ... که جایی برای اهمال من نمی گذاشت.

شام ماهی درست کرده بودی و من هم شراب سفید گرفتم. لحظه ی سال تحویل چون ساعت خانه دو دقیقه عقب افتاده بود و نمی دانستیم در حال روشن کردن شمع ها بودیم پای سفره که سال تحویل شد و خیلی به فال نیک گرفتیم. دعا کردیم و فال حافظ گرفتیم که شعر "رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید" با شاهد زیبای "جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید" آمد. عکس گرفتیم و کمی هم فیلم و خندیدیم و شبی کم نظیر را ساختیم. البته طبق معمول سهم تو بسیار بیشتر و اساسی تر بود. مثل همیشه که با حوصله و صبر همه چیز را پیش می بری.

من برای تو کارت خریده بودم و تو هم برای من و طبق رسم هر ساله از هم یک چیز را درخواست کرده بودیم. تو از من خواسته ای که ورزش کنم و من هم از تو خواسته ام که حواست را به دوروبرت بیشتر جمع کنی تا یک دفعه نپری و نترسی.

شب را زیبا ساختیم و من از تو ممنونم و خدا را شکر می کنم. سال خوبی پیش روی همه باشد امیدوارم.

شنبه صبح تو امتحان ایلتس داشتی. هر دو خسته بودیم چون سگ همسایه از نصف شب تا صبح پارس کردو نگذاشت تا بخوابیم. کلا محله خیلی سر و صداش زیاد شده. رفتی برای امتحان و من هم چون خسته بودم تنها کاری که می تونستم بکنم گذران وقت بود. نشستم فیلم "والکیری" را دیدم که خوشم امد. بعد از امتحان تو بهم زنگ زدی که ساعت بخش اسپیکینگ 2 ساعت دیگه است و من هم بهت گفتم بجایی که بیای خانه و برگردی من میام تا با هم چیزی بخوریم و تو هم زمانت را بگذرانی. از شرایط امتحان راضی نبودی گویا خیلی محیط دوروبر شلوغ بوده و چندتا هندی هم دایما رایحه ی خوش خدمت از خودشون متصاعد می کردند. بعد از اینکه تو رفتی برای امتحان من به کتابخانه ی دانشگاه رفتم. بعد از امتحان، تو زودتر به خانه رسیده بودی. ممتحنت بهت گفته بوده که چقدر خوب و با لهجه ی درست انگلیسی حرف می زنی. کلا از زمانی که آمده ایم اینجا خیلی ها بهت این را گفته اند که تو از بچگی اینجا بوده ای؟ بقیه ی روز را در خانه و با استراحت گذرانیدیم. البته غروب کتابهامون را برداشتیم و برای خوردن یک قهوه و کتابخوانی رفتیم دندی.

یکشنبه قرار بود بمانیم خانه تا هم درس بخوانیم و هم یک عالمه تلفن بزنیم. با خیلی ها خرف زدیم از شیراز و مشهد و تهران و تبریز گرفته تا نیویورک لس آنجلس و سکرمنتو و کانادا با مهدی دوست کلاس زبانم در تهران که مدتها بود قرار داشتم باهاش حرف بزنم و از شرایط آنجا بپرسم.

لابلای حرفهای مهمدی متوجه ی نکته ای شدم مبنی بر اینکه بعد از گرفتن کارت PR باید حداقل دو سال در طی پنج سال در خاک کانادا باشیم تا اقامتمون تایید بشه. این یعنی بهم خوردن برنامه ی اتمام درسمون در اینجا. بعد از تلفن قرار شد هم برای با صبحانه - نهار هم برای برنامه ریزی دقیق حرف زدن بریم کافه چینکوئه. رفتیم و زود برگشتیم تا تو در سایت کانادا هم چک کنی. هر چند به نظر حرف مهدی منطقی می آمد. و البته درست هم بود. خب! حالا برنامه هامون کاملا بهم ریخت.

حالا باید بعد از MA من بریم آنجا. اینجا بودن چند حسن داشت. دو سال زودتر دکترا گرفتن. عدم احتیاج به زبان فرانسه، هر چند تو بلدی اما حالا من باید پیگیرتر شوم و به هر حال دو سال واحد گذراندن و امتحان جامع دادن و ... . ضمن اینکه مثلا سطح دانشگاه ANU از هر دو دانشگاه تورنتو و مک گیل بالاتره. خلاصه برنامه هامون گویا کاملا تغییر خواهد کرد.

شب یک پاستا برای نهار امروز درست کردم و حالا هم صبح دوشنبه تو رفتی سر کار و من هم باید بشینم پای مقاله ام برای کنفرانس سه هفته ی دیگه.

روزهای خوبی در پیشن و هر دو این رو نیک می دونیم. مهمترین مسئله عشق ما بهم و زندگیمونه که هیچ چیز نمی تونه تحت تاثیرش قرار بده. دوستت دارم و می دونم که تو هم چقدر دوستم داری.
با بهترین آرزوها برای امسال و سالهای پیش رو. نه فقط برای خودمون و خانواده و دوستانمون. برای همه. واقعا برای همه. هر چند که عقلا به نظر درست نیست اما منطقا کاملا قابل تصور و خواسته.

سال و سالهای طلایی برای همگی و ما پیش روست. "فینگر کراس".

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

چند دقیقه تا بهشت

چون فعلا وقت ندارم فقط همین را بنویسم که تو الان داری حمام بعد از اپیلاسیونت را می کنی و باید زود بیایی بیرون چون الان ساعت 10:21 دقیقه ی جمعه شب 20 مارس هست و ساعت 10:43 دقیقه لحظه ی سال تحویل هست. سال 1388 از راه می رسه.

بهترین آرزوها را برای تو، خودم، ما و تمام عزیزان و همه ی انسانها دارم. همه.

ن عزیزم بی تو هیچ روزی برایم روز نیست و با تو هر روز نوروز است.

عاشقتم.
الف تو.

فردا این چند روز و بخصوص تمام امروز را می نویسم که بگویم و ثبت کنم چقدر تو سرشار از حس زندگی و زیبایی هستی.

سال و سالهای پیش رو مبارکت باد.