۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

مقاله آنتی تیسس و سخنران مهمان

از بس این چند روز دنبال کارهای ثبت نام و پرداخت قسط اول دانشگاه و ... بودم نرسیدم از دوشنبه تا امروز که جمعه هست و تو در خانه ای برای تز نوشتن و من آمده ام PGARC برای درس خواندن چیزی بنویسم. اما اگر بخوام به ترتیب روزها بنویسم باید بگم که دوشنبه بیشتر به همین پیگیری برای ثبت نام و پرداخت پول اول دانشگاه گذشت.

سه شنبه تو مطابق معمول رفتی سر کار و من هم کمی درس خواندم و کمی هم برای خودم برنامه ریزی کردم و همراه ناصر رفتیم به اولین جلسه ی "راسلین سوسایتی" که مال بچه های فلسفه هست. بدک نبود اما به غیر از کمی گپ زدن با یکی دو نفر و آبجو خوردن کار دیگه ای نکردیم. البته ناصر که خیلی درگیر مقاله اش شده احتیاج به یک همفکری داشت که بیشتر وقتمون به این کار گذشت. وقتی آمدم خانه دیدم که تو داری می نویسی مثل این چند وقت گذشته که واقعا بدون اتلاف وقت داری هم تمام وقت کار می کنی و هم درس و تزت را دنبال می کنی هر کی بهم می رسه از اوضاع تو می پرسه و میگه آخه چه جوری داری این همه کار را در آن واحد انجام میده. واقعا که خیلی کار بزرگی داری می کنی من که تازه اول کارمه دارم فکر می کنم که بهتره تا حد امکان برای کار "آپن" که قراره تو این ماه شروع بشه کمتر وقت بذارم اون وقت تو داری "فول تایم" کار می کنی و تز می نویسی.

البته هر دومون خوب می دونیم که چه فشاری داره بهت میاد. صبح ها به قول خودت بدنت بیدار میشه اما چشم های خوشگل و ذهن و روانت هنوز نیاز به استراحت داره. به قول هریت وقتی که تزت را تحویل دادی باید یک کار خاصی بکنیم. نمی دونم جایی بریم و کمی تو استراحت کنی.

چهارشنبه رفتم سر کلاس "کرگ براون" که نظریه های جامعه شناسی برای گروه خودشون درس میده. خیلی دوست دارم که اگه فرصتش را کردم بتونم تا آخر این کلاس را با خوندن متونش دنبال کنم. عصرش هم با برنامه ای که از قبل داشتیم با نیک رفتیم به اولین شب فستیوال فیلم فرانسه. البته آنچنان که از اسمش انتظار میره خیلی فستیوال و ... نیست اما خب بد هم نبود. بخصوص که با بعضی از بچه های "فرنچ سوسایتی" دانشگاه آشنا شدیم که یکی دوتاشون خیلی باحال بودن. بعدش هم به پیشنهاد ما در همان منطقه که مال ایتالیاییهاست به اسم "لیک هارت" به یک پیتزا فروشی رفتیم. 14 نفر بودیم. من و تو با هم یک پیتزا را شریک شدیم و در نهایت هم برامون کمتر از 9 دلار در آمد. البته بخاطر اینکه نفری 5 دلار را گروه برای بستنی کنار گذاشته بود که به شام ختم شد. نیک خیلی سعی داشت که علاوه بر اینکه با همه آشنا میشه ما را هم با دیگران آشنا کنه. پسر خوبیه.
به هر حال شب خوبی شد. فیلمش ساعت تابستان نام داشت، "سامر اور" با بازی ژولیت بینوش، بد نبود اما خیلی هم خاص نبود.

پنج شنبه تو باید بعد از کار سریع میامدی خانه برای اینکه آخرین فرصتت برای فرستادن مقاله ی "آنتی تیسس" بود. خیلی کار نداشت چون داورها با درجه ی "عالی" ارزیابیش کرده بودند. اما باید یکی دو نکته را که برای بهتر شدنش بهت پیشنهاد داده بودند به کار می گرفتی. من هم می خواستم با توجه به اینکه هفته ی اوله و شاید بخوام یکی دو کلاس را در طول ترم داشته باشم به کلاسهای مختلف سرک بکشم و به همین دلیل کلاسی را با "آنت فلاحی" که هم قیافه اش اروپایی است و هم خلقیاتش به اسم "رسانه در جوامع امروزی" انتخاب کرده بودم.

قبلا براش ایمیل زده بودم که ازش محل کلاس را بپرسم. با کمی سئوال و جواب بهم جواب داده بود و ازم خواسته بود که بعد از اتمام جلسه برم و خودم را بهش معرفی کنم. سر کلاسش که بودم دیدم؛ نه سطحش به خاطر بچه ها پایین تر از اون چیزیه که می خوام و تصمیم گرفتم که ادامه ندم. البته گفتم آخر کلاس میرم و خودم را بهش معرفی می کنم تا آداب کار را بجا آورده باشم. وقتی رفتم و فهمید که من 12-10 سالی روزنامه نگار بودم و جایزه ی بهترین روزنامه نگار کشور را برده ام ازم خواست تا در یکی از جلسات به عنوان سخنران مهمان صحبت کنم و با چشمکی که بهم زد گفت که این کار بخصوص برای CV ات خیلی خوبه.

وقتی به تو گفتم خیلی خوشحال شدی و گفتی که حتما قبول کن چون برای اسکالرشیپ بهت امتیاز میده. با اینکه قرار شد برم و باهاش صحبت کنم ولی واقعا برام سخته. با این سطح زبان و ... . همین الان که دارم بهش فکر می کنم هول میشم. اما انجامش میدم.

نهار را آمدم پیش تو تا با هم به یکی از کافه های آن طرف کمپس بریم. رفتیم و تو در حل تمرین های فرانسه کمکم کردی. نهارش هم بد نبود کلا فضای دانشگاه خیلی در طول ترم زنده و شاده و همین باعث میشه همه چیز به چشم آدم جلوه کنه.

بعد از ظهر هم با اینکه به یکی از جلسات گروه فلسفه ی سیاست دعوت شده بودم به خاطر کلاس زبان فرانسه نتونستم برم. البته فرانسه خوندن بهم داره انگیزه و لذت میده اما آنچنان پیشرفتی با این 2 ساعت در هفته برای آدم قابل تصور نیست. ولی خب بد هم نبوده. شب که به خانه آمدم دیدم که حسابی خسته و داغون شده ای. قربونت برم که صدات هم در نمیاد. این هفته که حتی یک وعده غذا هم برات درست نکردم. واقعا ببخش مثلا می خواستم کمکت کنم.

دیشب وقتی نبودم داییت از آمریکا زنگ زده بود و کمی با هم گپ زده بودین و خیلی بهت چسبیده بود. آخر وقت هم امیر ایلخان از ایران زنگ زد و احوالی ازمون پرسید. اون هم داره از ایران میره البته به مسکو. قبلا هم رفته بود و یک آپارتمان هم اجاره کرده بود که الان داره اجارش را میده اما چند ماهیه که برای جمع و جور کردن کارهاش به ایران برگشته. گفت که تا دو هفته ی دیگه باز هم میره.

امروز صبح که پاشدیم آب در حال قطع شدن بود. خلاصه با هزار بدبختی دست و صورتمون را شستیم و برای صبحانه رفتیم دندی تا یک قهوه بخوریم. تو از آنجا به خانه برگشتی تا کمی بنویسی و بعدش هم بری کفشت را که یک شماره کوچیک بود عوض کنی و بعد هم برای سمینار گروهتون و گوش کردن به مقاله ی مارک که تو ازش خیلی تعریف می کنی به دانشگاه بیایی. من هم کمی درس می خونم و بعید می دونم که به کلاس "رومانتی سیسم" پل ردینگ برم. باید از همین اول ترم حواسم به وقت و زمان بندی ام باشه.

راستی قراره یکشنبه به کنسرت "اریک کلپتون" بریم. اولین کنسرت موسیقی غیر کلاسیک در زندگی مشترکمون.

۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

ترم جدید

بعد از چند روز دارم می نویسم و باید زودی هم برم سر درس و کارم چون از امروز که ترم جدید آغاز شده تصمیم گرفته ام درست روی برنامه پیش برم. باید از بطالت مزمنی که بهش خو کرده ام فاصله بگیرم تا این نهایتا یکی دو دهه ی باقی مانده به لحاظ کشش و توان فکری و ذهنی را نجات دهم.

خب! از جمعه شروع می کنم که تقریبا تمام روز را هر دو از دست دادیم برای درس خواندن اما روز خوبی بود. صبح را با قهوه ی "کامپوس" شروع کردیم و بعد من به دانشگاه آمدم و تو برای درس خواندن به خانه رفتی تا برای ساعت نهار به دانشگاه بیایی و با هم دنبال کارهای دانشکده ای و آموزشی من برویم. من هم در دانشگاه با ناصر چند ساعتی را در محوطه ی دانشگاه بودیم و قدم زدیم و در چند گروه و انجمن ثبت نام کردم تا با هم - من و تو و اگر آنها هم آمدند بعضی اوقات با آنها- به "بوش واکینگ" بریم. خلاصه کاری کردم که تو را خیلی تعجب زده کرد اما خیلی تشویقم کردی. انجمن شراب، زبان فرانسه با خرید دو شب بلیط فستیوال فیلم فرانسه که از همین هفته شروع میشه. البته بلیط برای تو را از روی کارت ناصر گرفتم. انجمن های درسی مثل فلسفه، سیاست، زنان و "پابلیک دیبیت" هم ثبت نام کردم.

نهار را با هم خوردیم مثل روز قبلش و تو رفتی سر قرارت با استل و بعدش هم با کترین. استل که برات از "دیت" گذاشتنش با مردی 65 ساله و بعد از بارها اصرار او تعریف کرده بود. خیلی از روحیه اش به عنوان زنی 80 ساله کیف کردیم. کترین هم که بهت گفته بود مطمئنه که تزت را به بهترین نحو پیش می بری. خبر خوبش هم این بود که نمره نداره و فقط بسته به گزارش داور ها هست که کسی می تونه اسکالرشیپ بگیره.

من هم به یک سخنرانی در همین "کامن روم" ساختمان "وولی" - که PGARC درش هست - آمدم که یک استاد چینی در مورد هایدگر در آخرین روز کنفرانس گروه "ریلیجن استادیز" صحبت می کرد. شب هم ناصر و بیتا آمدند پیش ما. آنها شراب گرفته بودند و من هم پاستا درست کردم که بد نشده بود. ناصر خیلی تعریف کرد. البته یک کم زیادی سرش گرم شده بود. راستش دلم براش کمی می سوزه. بیتا دختر خوبیه اما زیادی سرد و سخت با مسایل برخورد می کنه و همونطور که ناصر هم تو این چند بار صحبت به من اشارههایی کرده هیچگونه قصد مشارکت در این تغییر فضا را نداره و کاملا خودش را از همه چیز منفعلانه عقب می کشه. کلا آدمیه که هرگز نسبت به تعییراتش در زندگی خودشون اشاره ای نمی کنه. به هر حال ناصر را در موقعیت سختی قرار داده، ضمن اینکه خودش هم مسلما راحت نیست.

شنبه و یکشنبه را بیشتر خانه ماندیم تا درس بخوانیم و تو هم کارت را پیش ببری. البته من خیلی درست و حسابی درس نخواندم اما بد هم نبود. بخصوص یکشنبه بعد از یک پیاده روی صبحگاهی و صبحانه ی جدیدی که با هم در دندی تجربه کردیم روز اول ماه مارس را شروع کردیم. صبحانه ی "بوستون" که شامل یک ظرف لوبیا با "هاش بروان" و تخم مرغ می شد را به پیشنهاد من گرفتیم و هر دو هم خوشمون آمد. به خانه آمدیم و نشستیم سر درسامون. من با هریت برای ریدینگ هفتگی قرار داشتم و هر چه سعی کرده بودم ظرف این چند روز گذشته متون عقب افتاده ام را بخوانم و خودم را برسانم نشد.
نهار را با رسپی تو من درست کردم. یک ظرف سیب زمینی با سس سفید و پیازچه و بیکن خورد شده رفت تو فر و حسابی پنیر روش قهوه ای شد. خوشمزه شد و البته خیلی از من وقت گرفت اما مهم نبود، دوست داشتم بخصوص به تو روحیه بدم. هر چند واقعا تو داری عالی و قوی پیش میری.

با مامانم هم بعد از چند روزی حرف زدیم و از رسپی و غذاهام که گفتیم خیلی کیف کرد و گفت برای من مهمترین نکته ی داستان همون چیزیه که همگی درش متفق القول هستند: اینکه شما دو تا کاملا هنر زندگی کردن و عشق ورزیدن بهم را بلدید.
راست می گویند خدا را شکر.

عصر به اصرار من تو هم برای یک استراحت به دندی آمدی تا هم هریت را ببینی و هم کمی استراحت کرده باشی. جالب اینکه همان اتفاقی افتاد که من منتظرش بودم و از خدام بود بیافته. هریت اشتباه کرده بود و نیامد. از این جهت خوب شد که حالا وقت دارم برای جلسه ی بعد متن را کامل و درست و برای فهم بهتر دوباره هم بخوانم.

امروز دوشنبه دوم مارس و اولین روز ترم جدیده. دانشگاه بعد از چند ماه حسابی شلوغه و پر از نشاط و رنگ و جوانی و خنده. هیچ وقت دوست ندارم این فضا را از دست بدهم و پشت سر بگذارم هرگز تا آخر عمر. تو هم همینطور. تو هم با این آرزوی من همراهی، می دانم.
عص

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

مستر شدم!

امروز "آفر" دوره ی مسترم آمد. حالا باید بی خیال "آنرز" بشم و برم مستر. جالب اینکه درست چند ساعت قبلش پروفسور ریک بنیتز که مدیر اجرایی دوره ی تکمیلی هست را دیدم و باهاش نیم ساعتی راجع به کارم و پرونده ام گپ زدم. گفت تمام موافقت ها در گروه شده و فقط باید منتظر مراحل اداری کار موند. خب اینهم شد، حالا من موندم و این پروژه که تمام سعیم را باید برای درست پیش بردندش بکنم.

نهار را آمدیم مثل دیروز پیش تو در فوت کورت خوردیم. هم ما ساندویچ تخم مرغ داشتیم هم آنها. ناصر خیلی خسته بود و دیروز زیر آفتاب چند ساعت راه رفتن حسابی پوستش را سوزانده بود. امروز و فردا هم این کار را دارد. البته فردا گفته اند نصف روز کار تمام میشه.
من هم باید تا ساعت دیگه به کلاس فرانسه بروم. کمی خوانده ام اما کلا با یک ساعت در هفته کاری پیش نمیره. جالبه که در این کشور مثل ایران نیست که کلاسهای فشرده ی زبانهای غیر انگلیسی هم باشه.

دیشب تو کمی از تز نوشتنت را پیش بردی و اصلاحیه های فصل قبل را اعمال کردی و فرستادی برای کترین. صبح که بیدار شده بودم داشتم توی تخت نگاهت می کردم. از پشت بغلت کردم و با تمام وجودم بهت افتخار کردم. واقعا که داری شاهکار می کنی. می دونم که این کار کار هر کسی نیست بخصوص من اما امیدوارم من هم بتونم کمی از این روحیه و پشت کار را داشته باشم.

این چند روزه که "او-ویک" در دانشگاه هست خیلی دلم برای دوره ی دانشجویی خودمون در ایران و دانشجوهامون سوخت. درست همین الان که این شور و شوق، این انجمنها و این برنامه ها؛ از انجمن شراب و فیلم و شکلات گرفته تا ارتش و سازمان ملل و انقلابیون تروتسکیست، این همه رنگ و موزیک و خنده و بحثهای شوخی و جدی در فضای دانشگاه وجود داره، دارن تو دانشگاههای ایران و بطور خاص این دو روزه در پلی تکنیک دانشجویان را به بهانه ی مخالفت با خاکسپاری شهدای گمنام به نفع خواسته های سرکوبگرایانه ی خودشون قلع و قمع می کنن. 70 دانشجو که 30 تاشون دخترن در بازداشتگاهها دارن "او-ویک" برگزار می کنن.

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

دلتنگی برای مادر

ساعت نزدیک به شش هست و من تنها در PGARC نشستم. ناصر که امروز و فردا و پس فردا را برای "اکسس کارت" کار می کنه و مشغوله. بیتا هم الان رفت پیشش تا با هم برن خونه شون. ن هم که برای نوشتن تزتش بلافاصله مثل این چند وقت گذشته به خونه میره تا از کوچکترین وقتش استفاده کنه.

امروز برای نهار چون در دانشگاه "او ویک O - week" هست و ناصر داره بیرون کار می کنه و نزدیک ن هست تصمیم گرفتیم برای نهار بریم دور هم در فوت کورت دانشگاه با هم نهار بخوریم. دیروز بعد از دانشگاه که به خانه رفتم برای امروز نهار درست کردم. "بیف استراگانف" که بد هم نشده بود. بیتا و ن که خیلی تعریف کردن. حالا هم باید سر راه برم از فروشگاه فرانکلین پیاز و شیر و یکی دوتا چیز دیگه بگیرم.

قرار شده که بچه ها برای دستپختم و خوردنش جمعه شب بیان خانه ی ما که فکر کنم پاستا درست کنم. برای فردا هم می خوام یک غذای ایتالیایی که تو فر درست میشه را تجربه کنم. خلاصه چند وقتی بود که دوست داشتم آشپزی درست و حسابی یاد بگیرم. الان بهترین فرصتش بود.

امروز خاله آذر برای ن یک سری عکس از خودشون با مادر و مامانم و این سفر آخری که به هاوایی رفته بودند فرستاده بود. ن هم از سر کار برام ایمیلشون کرد. خیلی دلم بخصوص برای مادر تنگ شده. خیلی.
امیدوارم انقدر دیر نشه که تنها با عکسهاش خودمون را سرگرم کنیم.

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

سال بعد این موقع

دیشب با هم نشستیم و شراب سفید و پاستایی که شنبه من درست کرده بودم و کمی ازش مانده بود را همراه با برنامه ی اسکار دیدیم. شب خوب و ریلکس کننده ای بود. وقتی آمدم خانه دیدم تو حمام رفتی و کلا بی خیال درس خواند برای شب شدی. گفتی خسته ای و می دانستم که راست می گویی.

الان هم با هم حرف زدیم و قرار شد نیم ساعت دیگه که کار تو تمام می شود بیام ایستگاه اتوبوس تا برای یک قهوه به کافه "چینکوئه" بریم و بعد به خانه. تو باید درس بخوانی و من هم علاوه بر درس می خواهم یک غذای دیگه برای دو روز پیش رو درست کنم. از درست کردن غذا بخصوص غیر ایرانیش که راحتتر و به نظرم معقول تره لذت می برم. بخصوص اینکه برای کمک به تو باشه.

امروز درسی نخواندم و بیشتر با ایتنرنت برای پیدا کردن مقالات در مجلات و سایت های فارسی بازی کردم. خوب می دانم که سال دیگه این موقع ها داره خواهر و مادرم بهم پیوند می خوره.

اما امشب می خوام درس بخونم و در کنارش کمی فرانسه و برنامه ریزی. تو هم که قصد داری مهمترین و آخرین فصل پایان نامه ات را به سلامتی شروع کنی. تا ببینیم چه بر سر خواهد رفت.

وام خاله

ساعت از هفت عصر گذشته و باید کم کم اماده بشم برای آمدن پیش تو خانه. قرار گذاشته ایم که من تا وقتی درس دارم PGARC بمانم و تو هم در خانه در سکوت به نوشتن تزت برسی.

امروز دوشنبه و اول هفته بود. صبح بعد از حرف زدن با مادر زودتر از معمول بیرون زدیم تا تو زودتر به سر کار بری و از آن طرف زودتر بلند شی تا وقت بیشتری برای نوشتن پایان نامه و تزت در خانه داشته باشی. من هم که تمام روز اینجا بودم و مشغول مرتب کردن مقالات و برنامه هام در این لپ تاب.

دیروز هم تمام روز را خانه بودیم و تو موفق شدی یکی دیگه از فصول تزت را تمام کنی. نمی دونی چقدر بهت افتخار می کنم. خودت هم می دونی کاری که داری می کنی با این فشردگی و حجمی که داره کار هر کس نبود. غروب کارت را تمام کردی و با هم رفتیم قهوه ای در دندی خوردیم و یک ساعتی را گپ زدیم.

من هم برای اولین بار دیروز همت کردم و نشستم یک مقاله ی نسبتا کوتاه از" کارل لویت" درباره ی آخرین ملاقاتش با هایدگر ترجمه کردم تا شاید اگر حوصله کنم برای چاپ ایمیلش کنم ایران برای یکی دو جایی که از من مدتهاست قول مطلب دادن را گرفته اند.

به قول تو این فشردگی کارها در این روزها بهمون نشون داد که خیلی داریم با تنبلی و بی حوصله گی کارها و وقتهای مفیدی را که داریم تلف می کنیم. قرار گذاشته ایم متمرکز تر از قبل و با برنامه ادامه ی کارهامون را جدی بگیریم.

دیروز کمی هم برای فرانسه ام وقت گذاشته ام. داره برام موضوعیت بیشتری پیدا می کنه. البته به قول تو در حد یک تفریحه فعلا. جهانگیر هم از دبی برات ایمیلی زده بود که تازه از شرایط درسیت خبر دار شدم. برات دعا می کنم، تو هم به خواب و سلامتیت برس. خیلی ایمیلش بهت چسبیده بود. بعد از مدتها که فقط درباره ی داستانش با دختری که بهش بند کرده تا شاید عروستون بشه حرص خوردی، حالا از جهانگیر حس خیلی خوبی بهت منتقل شده. پسر خوب و مهربان اما بی خیال و به اوضاع خودش بی توجهیه.

راستی خبر خوب هم اینکه خاله فریبا تماس گرفت و گفت که برامون وام از بانکش می گیره تا برای کار کانادا مشکل کمتری داشته باشیم. هر چند نصف پول لازمه هست یعنی 8 هزار دلار اما بدون این پول هر چقدر هم پس انداز کنیم چشم اندازی برای رسیدن به سقف قانونی نداریم. واقعا دستس درد نکنه.

امشب مراسم اسکار را داره و من دارم میام پیشت تا با هم بعد از درسهات ببینیم. از فیلم خیلی سر و صدا کرده ی "میلیونر زاغه نشین" که اصلا خوشم نیومد. امیدوارم همه ی جایزه ها را به اون ندن. و البته برای "هیت لجر" فقید هم چشم به راه اسکار هستم. مرگش خیلی نابهنگام بود.

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

اولین آشپزی من برای تو

الان که دارم این پست را می نویسم، شنبه بعد از طهره و من ریسک کردم و با لپ تاب خانه دارم می نویسم. تو داری تزت را می نویسی و حواست کاملا درگیر پایان نامه ات هست. دیروز مثل جمعه ی قبل و چند جمعه ی پیش رو مرخصی گرفته بودی تا به تمام کردن تزت برسی. صبح با هم به دانشگاه رفتیم تا هم من به کتابخانه برم و هم تو با "گای" استاد مشاورت حرف بزنی. بعد از نیم ساعتی که کارهامون طول کشید با هم به سمت CBD رفتیم تا هم کفش تو را که اندازه اش مناسب نبود عوض کنیم و هم من یک جفت کفش ورزشی بگیرم. قرار بود برای بابات هم خریدی بکنیم.

تا عصر گرفتار شدیم. اما خریدهای خوبی کردیم. کفش من که بهترین خرید روز شد. با دو بار حراجی که بهش خورده بود یک چهارم قیمت خریدیمش. برای مامان و بابات هم به اصرار من یکی یک لباس قشنگ گرفتی تا براشون پست کنی. برای مامان بزرگت هم من یک دستگیره ی دیواری قابل جابجایی دیدم تا برای حمام رفتنش به کاشی ها نصب بشه و بدون ترس از زمین خوردن بره تو وان. دستگیره را تو اینترنتی سفارش دادی. به هر حال آمدیم خانه و چندتا سمبوسه که مدتها بود تو می گفتی این نوعش خیلی خوشمزه است را برای شام گرفتیم. قبل از آمدن به خانه به یکی از کافه های قدیمی در نزدیکی "تاور" رفتیم که سالن چند طبقه ی پاساژ هر دومون را به یاد ملبورن انداخت. قهوه و یک برش "چیز کیک" سفارش دادیم.

از عصر تو نشستی سر درست و من هم کمی فرانسه خوندم. شب هم فیلم "ریدر" را دیدیم که ازش انتظار بیشتری داشتیم. اما دوتا از آن سمبوسه ها را که خورده بودیم شد داستان شب ما. هر دو دل درد و دل پیچه گرفتیم. از آن کارهایی بود که تا حالا نکرده بودیم. این بار کردیم و بابامون در آمد.

امروز صبح 21 فوریه هوا ابری و بارانی بود بعد از مدتها صبح را بدون عجله و اجبار با آرامش بیدار شدیم. یک پیاده روی خوب رفتیم و برای صبحانه ای سبک به کافه چینکوئه دندی سری زدیم. یکی یک "لاته" با نان موز. خوشمزه و دلچسب بود مثل همیشه. تمام سعی ام اینه که روحیه ی تو را مناسب انجام دادن این کار و تز فشرده نگه دارم. با اینکه در مورد خرج داریم زیاده روی می کنیم اما تا اندازه ای هم لازمه.

از مغازه ی ایتالیایی محل زیتون و "چوریزو" گرفتیم تا من برای اولین بار برای تو و پس از ده سال برای خودم غذای کامل درست کنم. البته اگر از چند مورد غذاهای سر دستی بگذریم. تازه نهارمان را خورده ایم. بد نشده بود. پاستای ایتالیایی با سس مخصوص. البته با تفقدی که شما به امور داشتید خوب شده بود. کمی روغن زیتونش زیاد بود اما در مجموع قابل دفاع از کار در آمد.

حالا هم می خوام چایی دم کنم و بعدش بشینم سر درس و کارهای خودم و البته فرانسه که داره کم کم لذت بخش و سخت میشه.

راستی برای ثبت در تاریخ! حالا که دارم می نویسم برای چندمین مرتبه در طول این یک ماه که همسایه های جدیدی در ساختمان روبرویی پیدا کرده ایم و محوطه ی درختی مشترکی بین مان قرار دارد، چند دختر و پسر جوان در آن ساختمان سه طبقه آمده اند با هم زندگی می کنند. باز هم یکی از دخترها که گویا در طبقه ی وسط با یکی از پسرها هم اتاق است در حال ناله کردن با صدایی به بلندای شکستن سکوت محله است. ناله ای در راه سفر به سانفرانسیسکو. کلا همسایه های جالبی هستن. به قول تو دختر طبقه ی سوم که فقط و فقط پشت پنجره و با چراغ روشن لباس عوض می کنه. طبقه ی وسطی هم که رادیوی محل شده تا با سینمای صامت طبقه ی بالا سیستم صوتی تصویری و صدا و سیمای محل را تکمیل کنه. طبقه اولیه هم در حوزی که دارند و مثل استخر باهاش حال می کنند دائما مشغول آفتاب گرفتن به صورت پشت و رو، بالا به پایین، پایین به بالا و ... هست.
خلاصه که خیلی خانه و ساکنین متفاوتی روبروی ما به همسایگی آمده اند.