۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

گوشواره

دیروز صبح به فیشر رفتم برای درس خواندن و تو هم سر کار بودی. ساعت 11 بهت زنگ زدم که اگر حالش را داری برای یک قهوه مهمونت می کنم. امدی و با هم قهوه ای خوردیم با یک مینی مافین در "بی.بی" و هر دو تا ساعت نهار رفتیم سر کارهامون. سر نهار تو برای ثبت نام کلاس فرانسه ی این ترم من زنگ زدی که خانمه گفت اگر تخفیف دانشجویی می خواهید باید حضوری با کارت دانشجویی بیاین اینجا.

از قبل قرار بود برای چهارشنبه - امروز- به مراسم رونمایی کتاب "پیتر سینگر" در "گلیبوکس" بریم که تو گفتی هریت گفته من نمی تونم بیام چون احتمالا بلیطش تموم شده. تازه فهمیدیم که ای بابا ما هم که دو ماه پیش این برنامه را دیده بودیم و تو تقویم یادداشت کردیم نمی دونستیم که باید بلیطش را پیش خرید کنیم. قرار گذاشتیم بعد از ساعت کارت به کتابفروشی بریم و بپرسیم.

نه تنها بلیط نداشتند که برای اسم نوشتن در لیست انتظار هم باید نوبت می گرفتیم. حیف شد. دیدن یک فیلسوف در چنین مراسمی و در حوزه ای که مورد علاقه ی هردومون باشه فرصت خوبی بود که به دلیل آشنا نبودن با شرایط از دست رفت. یادمون به داستان اتوبوس گرفتن در آن اوایلی که به اینجا آمدیم افتاد که بلد نبودیم باید دست تکان می دادیم و گرنه خودش در هر ایستگاه نمی ایسته. بلاخره یاد گیری هزینه داره و در هر سطحی هم که باشی باز چیزهای زیادی هست که باید یاد بگیری.

برای جبرانش اما چندتا کار کردیم که به قول تو روز و شب خوبی شد. اول عضو کتابفروشی شدیم - با دادن 30 دلار- تا هم 6 تا بلیط بگیریم برای بعد از این و هم خبرنامه برامون بفرستند و هم 10 درصد تخفیف داشته باشیم. بعدش با هم رفتیم به کافه ی ایتالیایی سرنبش خیابان گلیب که قبلا هم بارها رفته بودیم و با مامانم و مامانت و بابات و خاله ات هم جداگانه رفته ایم. یکی یک قهوه خوردیم با یک شیرینی ریکوتا ی رول شده که خوب بود و درباره ی برنامه های درسی و تغذیه و ورزش و ... آینده مون صحبت کردیم. همیشه این جور حرفها و این جور جاها و بخصوص این جور برنامه ها ما را سر حال میاره.
بعدش هم قدم زنان رفتیم سینما "هویتس" فیلم Revolutionary Road را دیدیم که هر دو خوشمون آمد. به نظر من نقطه ی قوت فیلم فیلمنامه اش بود و تو هم با بازیهای هنر پیشه هاش خیلی کیف کرده بودی.

اما قبل رفتن داخل سالن به اصرار من از جوردانو که حراج کرده بود یک دامن جین خریدی که هم لازم داشتی و هم خودت دوست داشتی یک چنین دامنی داشته باشی. بعد از فیلم رفتیم طبقه ی پایین و از "کولز" کمی خرید لبنیاتی کردیم و پیاده آمدیم تا خانه. روز و شب خوبی بود.

امروز هم صبح بعد از اینکه تو را رساندم رفتم تا کارت جدیدم را بگیرم که دیدم باید یک ساعتی صبر کنم. نیمکت خوبی آن دور و بر بود و من هم کتاب هابرماس نوشته ی اوث ویت را همراهم داشتم خواندم. تا باز کردن تو هم آمدی تا ببینی کارت تو هم آماده هست یا نه. برای کارت تو که احتیاج به هماهنگی با "آرت فکالتی" هست چون این ترم را ثبت نام رسمی نداشتی و هنوز پایان نامه ات را باید تحویل بدهی، اما من کارتم را گرفتم و رفتم شهر تا برای کلاس فرانسه که بیش از دو سه ماهی هست هیچی نخوندم ثبت نام کنم.
کارم که انجام شد پیش خودم گفتم که چون روز ولنتاین نزدیکه بهتره تا حالا که پول هم دارم برم و برای تو عزیز دلم چیزی بخرم. رفتم Q.V.B اول از همه هم رفتم مغازه ی موزه ی "متروپلیس" که می دونم هم چیزهاش حسابیه و هم تو خیلی دوست داری. مطمئن نبودم که با پول کم بشه چیزی پیدا کرد. اما پیدا شد. هر چند کوچک اما برای یادگاری و نشان عشق همه چیز کوچکه.

یک جفت گوشواره ی تک مروارید سیاه که می دونم هم به تو میاد و هم دوستش داری. به سلامتی و دلخوشی سالهای سال استفاده شان کنی، امیدوارم. به قول قدیمی ها ان شاا... که بهت بیاد.
البته سر نهار که با ناصر و بیتا به طور اتفاقی آمدیم پیش تو، در یک لحظه تو متوجه شدی که در کیف من یک کادویی هست و از من هم پرسیدی اما من جواب سربالا دادم. می دونم که باور نکردی و می دونم که باید همین امشب بهت بدمش. بد جنسی نکنم؛ خودم هم دوست دارم از حالا خوشحالت کنم.

برای آن شب هم احتمالا بریم یک موزیک جاز گوش کنیم. هنوز براش تصمیم قطعی نگرفتم. اما قصد دارم سوپرایزت کنم.

حالا هم ساعت 20 دقیقه به چهار هست و من و تو قرارمون کمتر از یک ساعت دیگه است تا با هم بریم کافه ی دندی برای خداحافظی با استفان. پیشنهاد دادم که یک کتاب ایران هم برای استفان ببریم که تو هم خیلی موافق بودی برای یادگاری، فردا داره میره بلژیک. امیدوارم خوشش بیاد و این سر آغاز یک دوستی بلند و مفید و علمی باشه.

۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

احساس متفاوتی دارم

خب بازم بعد از چند روز آمدم این صفحه را به روز کنم. پنج شنبه که بدو بدو رفتم از روی در اتاق پل نامه ام را برداشتم و آمدم با اتوبوس هر چه زودتر به خانه برسم تا جان پشت در نمونه. تو هم همان موقع - البته برای من زودتر از معمول از سر کار بلند شده بودی - آمدی ایستگاه و با هم تا رسیدیم دم در خانه، جان هم از دور در حالی که داشت دنبال آپارتمان ما می گشت پیداش شد. بالا نیامد برای اینکه گفت ماشین را جای نامناسبی پارک کرده. نامه را داد و رفت. به قول تو با این کارش بهم ثابت کرد که باید با او کار کنم که تا این اندازه برای خودش و به طبعش برای ما ارزش قایل هست.
البته پل هم واقعا سعی داشت بهم کمک کنه و همانطور هم که به خودش گفتم شاید بهتر باشه برای یک زمان مناسب و طرح جامعتری با هم کار کنیم.

جمعه هم با هم رفتیم آموزش دانشکده و از آنجا به "اینترنشنال آفیس" رفتیم و درخواست رسمیم را تحویل دادم. به قول تو خیالمون راحت شد. گفتند تا اواخر هفته ی آینده جوابم را می دهند. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره و از آن مهمتر در کنار سلامتی جفتمون، هر دو بتوانیم تز خوب و قابل قبول برای اسکالرشیپ گرفتن بنویسیم. آخر شب هم با کمک تو - مثل همیشه - اولین "ابسترک" خودم را برای کنفرانش سالانه فلسفه در استرالیا که امسال در دانشگاه "مک کواری" برگزار بشه فرستادم. فعلا که تا اینجا قبول شده. به تشویق من تو هم براشون "ابسترک" تز خودت را فرستادی. البته تو که واقعا عالی رفتی جلو تا اینجا. چاپ و ارائه مقاله در چندجا به قول نیک کار هر دانشجویی نیست.
شب هم به زور نشستم مسابقه ی نیمه نهایی تنیس "اوپن استرالیا" را بین نادال و فرناندو واسکودا دیدم. تو که خوابت برده بود و البته حق هم داشتی. 5 ساعت و 14 دقیقه! رکورد زده شد. تا ساعت یک و خورده ای نشسته بودم. تو هم با عینک و چشمان بسته همراهی می کردی.

شنبه قرار داشتی "الا" برای درست کردن و یاد گرفتن قرمه سبزی بیاد. من رفتم سلمانی و بهش گفتم همسرم خواسته تا مدل موهام را بعد از سالها تغییر بدم. اون هم پیشنهاد داد نامنظمش کنم. در مجموع بد نیست اما برای چند سال قبل مناسب من بود که اینقدر موهام نریخته بودند. البته خودش خوب درست کرد و وقتی تو با الا به کافه کمپس آمدید برای خوردن قهوه هر دو خیلی تعریف کردید. به هر حال می دونی که برای من هرگز مو غم و دلمشغولی نبوده.

گویا از الا خواسته بودی تا از کتابفروشی "دیمکس" که توش کار می کنه و تخفیف داره برای من کتاب "خشونت" ژیژک را برای کادو در شب ولنتاین بگیره که الا از دهنش در رفت و چون من از قبل احتمال این کار را داه بودم تو هوا زدم. الا خیلی متاسف شد که قضیه را لو داده و به من می گفت تو نباید به روی خودت می آوردی.
خلاصه هم خندیدیم و هم تو مرا بسیار با این کارت خوشحال کردی. با اینکه ممکنه به خاطر درسم نتوانم حالا حالاها برای خوندنش وقت بذارم اما می دونی که چقدر برای خواندنش اشتیاق دارم.
شب هم مفصل با تهران حرف زدیم و همه خوب بودند.

یکشنبه قرار دو هفتگی کتابخوانی مون را داشتیم، که از قبلش با خنده گفته بودیم که استفان را هم برای آن روز دعوت می کنیم تا متخصص بنیامین هم که این هفته اساس درسگفتار هابرماس روی کارهای اوست در جمع ما باشه. خلاصه هریت و استفان آمدند برای شام خانه. تو هم "تاپاس" مفصل، قورمه سبزی، اولویه، سالاد و دسر درست کرده بودی.
هریت که سبزی خوار کامل شده و اصلا شیر و لبنیات هم نمی خوره خودش شامش را آورده بود و هم خیلی عذر خواهی کرد و هم گفت که دلایلش برای این کار اعتراض به داستان سرمایه داری پشت این صنایع غذایی هست. البته من که نتوانستم درک کنم این حد افراطی چقدر سمبلیک و چقدر درگیر جهان واقعی است. به هر حال به عنوان یک کنش قابل بررسی هست، البته با این ملاحظه که صرف کنش برای من مقدس نیست.

شب خوب و بسیار گرم و دم داری بود. از این نظر کمی اذیت شدیم اما حرفهای خوبی زدیم. تا اندازه ای درباره ی متن بحث کردیم و کمی هم استفان از نابهنگامی آینده و دیدگاه "مسیانیک" بنیامین گفت. برای تو یک رمان و برای من هم همان رمانی که درباره اش با جان حرف زده بود و به نظر هر دوی آنها نویسنده اش "سبل" بی نظیر است آورده بود.
نتوانستیم فینال تنیس را درست ببینیم چون انها خیلی اهلش نبودند اما وقتی حدودهای یازده و نیم رفتند من ظرفها را شستم و تو هم جمع و جور کردی و آخرش را که با اولین قهرمانی نادال در این جام و شکست دادن دوباره ی فدرر همراه شد دیدیم.

صبح هم تو زودتر آمدی سر کار و من ماندم تا خانه را جارو بزنم و بعد برای نهار آمدم دانشگاه و پیشت. الان هم باید زودی جمع کنم و بیام سر قرارمون تا با هم بریم خونه.
صحبتش بود امشب بریم سینما. اما هر دو خسته ایم و درس هم داریم. پس گذاشتیمش برای بعد.

آخر هفته ی خوب و تا اندازه ای متفاوت بود. احساس خوبی دارم درباره ی درسم و دانشگاه که با کمک تو امیدوارم همه چیز درست پیش بره.

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

از جان به پل و برعکس

سه شنبه روز سختی بود. از قبل با پل قرار داشتم تا به دیدنش برم و درباره ی تزم با او صحبت کنم. برداشت من و تو این بود که پل موافق این هست که استاد راهنمایم بشود اما واقعیت چیز دیگری بود. او خیلی سعی کرد تا من را از تصمیمم برای تغییر مقطع منصرف کنه. زیرا معتقد هست که نوشتن یک تز به اندازه ی MPhil اما در یک سال به جای دو سال تقزیبا غیر ممکنه، ضمن اینکه به قول خودش تا حالا گروه با چنین کیسی مواجه نشده که یک نفر بخواد تغییر مقطع به این شکل بده.
به هر حال بعد از اینکه دلایل من را شنید و اصرار من را دید قبول کرد که بعد از صحبت با پروفسور "ریک بنیتز" که الان کواوردینیتور هست سوپروایزرم بشه. بهم گفت که می دونم خودت را وقف این کار می کنی اما نگرانی من اینه که کلا این کار شدنی نباشه. در نهایت قرار شد تا شب براش پروپوزال و ایده ام را ایمیل کنم تا او هم با مشورت با جان به یک موضوع عملی در این حوزه برسه.

بعد از کارت آمدم دنبالت و با هم رفتیم دندی و ریز جریانات را گفتم. آمدیم خانه و من نشستم تا یک چیزهایی بنویسم. آخر سر بد چیزی نشد اما تنها به واسطه ی کمک تو و فرم بندی تو یک چیزی شد. برای پل ایمیلش کردم و خیلی دیر وقت بود که خوابیدیم.

چهارشنبه صبح آنقدر هیجان داشتم که خیلی زود از خواب بیدار شدم و دائما داشتم فکر می کردم درباره ی تزم و هگل چه مسیری را باید انتخاب کنم. با هم تا دانشگاه آمدیم تو به محل کارت رفتی و من به فیشر. نشسته بودم و داشتم درس می خواندم که یک دفعه دلشوره ی عجیبی بهم افتاد، حتی وقتی که به تو گفتم هم خیلی تعجب کردی که : تو و دلشوره؟
به هر حال داشتم فکر می کردم که دارم چه کار می کنم. نه در این مورد تنها بلکه بطور کلی. داره 35 سالم میشه و هنوز هیچ کاری نکردم و همچنان همه چیز را به بعد موکول می کنم. این موقعیت برای هیچ کس - مطلقا هیچ کسی که من بشناسم - پیش نیامده. اینکه بدون نگرانی در یک مملکت خارجی بشینی و بدون کار کردن فقط قرار بر درس خواندن باشه و درس هم آنطور که باید نخوانی. همیشه فکر می کردم که خب خدا را شکر برای من اینطوری شده اما واقعیت اینه که حتی اگر استحقاقش را هم یک روزی داشتم امروز به واسطه ی درس نخواندن ندارم.
ن عزیزم تو داری درس می خوانی و کار می کنی و تمام مسئولیت ها را درباره ی زندگی مون به عهده گرفته ای اما من هنوز در خواب غفلتم.

در همین اوضاع بودم که تو با من تماس گرفتی که جان برای من ایمیل زده که نگران نباش وقتی تمام این کارهای اداری تمام شد من به عنوان استاد راهنما از اینکه با تو کار کنم خوشحالم!
هر دو مون به این فکر کرده بودیم که شاید جان متوجه نشده که من می خوام با پل و سر یک موضوع دیگه کار کنم. تو ازم پرسیدی حالا چی کار می کنم؟
خب! نظر اولیه ام این بود که به جان توضیح میدم که چون فکر کردم به مسافرت در سال جاری خواهد رفت نمی تواند سوپروایزر کسی باشد. بر همین اساس هم با پل صحبت کردم. در ضمن اینکه قصد دارم تا در موضوعی دیگر مثل هگل کار کنم. به هر حال دارم کلی پول میدم و این انتخاب منه.

خلاصه اینکه برای دومین روز آمدم تا نهار را با هم بخوریم که تو وقتی حال و بالم را دیدی نگرانم شدی. به ناصر و بیتا هم گفته بودم برای نهار منتظرم نشن. بعد از نهار در نهارخوری ساختمان "ونت ورد" یکراست آمدم خانه تا به موضوع عمیقتر فکر کنم.

اما بعد که کمی بیشتر فکر کردم و مشورت کردن با تو - که راجع به تجربه ات از همین مقطع گفتی - گفتم که شاید اتفاقا بهتر باشه ریسک نکنم و با جان کار کنم. از یک طرف شناخت بیشتری به موضوع دارم و از طرف دیگه اتفاقا اگر نگاهمون بر این باشه که اسکالرشیپ بگیریم برای دکترا این مسیر و موضوع شدنی تره تا هگل. بخاطر اینکه می توانم از شرایط روز استفاده ی مثالی و "کیس استادی" بکنم.

با هم به این نتیجه رسیدیم و قرار شد تو از محل کارت برای هر دوی آنها ایمیل از طرف من بزنی. برای پل نوشتیم که متوجه ی نگرانی و دغدغه ی خاطرت شدم و با توجه به امکان اسکالرشیپ شاید بهتر باشه این مقطع را با جان و در واقع آن موضوع قبلی کار کنم و اگر شد و اینجا اقامت گرفتیم - که اتفاقا این یکی از مهمترین دلایل این تغییر مقطعه - برای دکترا با هم کار کنیم و آنگاه هم تو بهتر می توانی از توانایی و شرایط من و موضوعم تصویر در ذهن داشته باشی.
برای جان هم نوشتیم که در جریان این نبودم که می توان در دوره ی فرصت مطالعاتی هم دانشجو داشت و راهنماییش کرد و به همین دلیل به فکر تغییر افتادم. من هم چون به ادامه ی راه فکر می کنم بهتر دیدم که روی همون موضوع با تو و البته به شکل عمیقتر و حجم بیشتر کار کنم.

هر دو موافق بودند. پل پاسخ داد که این تصمیم بسیار درست و خردمندانه تره. جان هم بعد از دریافت دومین پروپوزال که نشستیم و تا دیر وقت باز هم با هم نوشتیم جواب داد که مسئله ای نیست. موضوعت برام جالبه البته باید درباره اش بیشتر و در جزئیات حرف بزنیم.

ن عزیزم روزهای خوب اما "تاف" و سختیه. البته همه چیز داره خوب پیش میره و امیدوارم هم که همینطور هم برامون پیش بره. طبق معمول بدون تو نمی شود و بدون زحمت هایی که برای من و ما می کشی اصلا پیش نمی رود.

الان که پیش از ظهر پنج شنبه هست. تو سر کاری و من تازه با جان تلفنی حرف زدم و قرار شد که او لطف کنه و نامه ی تاییدم را دم در خانه بیاره. هر چه گفتم که خودم میام می گیرم گفت مگه تو ماشین داری؟ من که دارم برات میارم.
منتطر ایمیل پل هم هستم تا برم و نامه ی تاییدم را از او هم بگیرم تا فردا به امید خدا کارهام و مدارکم را تحویل آموزش دانشکده بدهم و از ماه بعد بطور رسمی روی این پروژه کار کنم.

امیدوارم سالها بعد وقتی داریم این نوشته ها را با هم - و چقدر امیدوارم با هم با سلامتی و خوشی - می خوانیم همه چیز درست پیش رفته باشه، تا حد امکان، و به این ایام و خاطرات با خوشی بنگریم.
دوستت دارم، بیشتر از هر پدیده ی دیگر در جهان. بیشتر از بیشتر. اما هنوز هم به تو و دوست داشتنت نرسیده ام.

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

ملاقات با مونه و استفان

امروز که دارم می نویسم دوشنبه هست اما چون روز ملی استرالیاست تعطیلی عمومیه و من و تو بعد از چند روز خوش گذراندن تصمیم گرفتیم خانه بمانیم تا هم کمی استراحت کنیم و هم به کارهای خودمون و خانه برسیم. اما بذار تا از مهمانی جمعه شب بگم که خیلی بهمون خوش گذشت. برای دومین بار بود که خانه ی جان دعوت شده بودیم و از آنجایی که هم خودش و هم پائولین استاد دانشگاه هستند و هریت هم همکلاسی من هست، طبیعیه که در این مهمانی با چند آدم حسابی آشنا شویم. یکیشون ویویان بود که استاد جان هم در درس زیبایی شناسی بوده و خیلی خانم جالبی بود. اما از او جالبتر برای ما آشنایی با جوانی به اسم استفان بود که استاد دانشگاه در بلژیکه در زمینه ی والتر بنیامین تخصص داره و قراره برای ترم بعد به "نیواسکول" نیویورک بره.
شب خیلی بیاد ماندنی شد. جان خیلی سر به سرمون گذاشت و کلی خندیدیم. البته تو به درستی اشاره کردی که یک جاهایی انگار هریت داشت از دست باباش حرص می خورد. خیلی خندیدیم وقتی که جان درباره ی زبان فرانسه ی من و داشتن ژن زبان با من شوخی می کرد. آخر شب جان بهم گفت برای تغییر مقطع هر کمکی لازم باشه می کنه و گروه هم همینطور و اصلا جای نگرانی در این خصوص نیست. در راه برگشتن ویویان ما سه نفر را رساند و چون استفان تنها برای چند روز به سیدنی آمده و خیلی با شهر آشنا نیست و نزدیک ما هم در همان خوابگاه دانشگاه خانه گرفته، ما تصمیم گرفتیم برای یک قهوه به "کمپوس" دعوتش کنیم برای شنبه صبح.

جمعه شب اما از بس هوا گرم بود - اخبار گفت گرمترین شب سال بعد از 12 ساله - و یکی از این همسایه های احمق با صبح با چند نفر دیگه به بحث درباره ی اوباما و ... با عربده کشی گذراندند، تقریبا هیچ کدوم نتونستیم تا صبح بخوابیم.

اما شنبه روز خیلی خاصی برای هر دوی ما شد. بعد از قهوه و یک ساعتی گپ با استفان تو بهش گفتی که امروز آ برنامه گذاشته تا بریم "آرت گلری" نمایشگاه امپرسیونیسم و آثار کلود مونه را ببینیم. استفان هم با کلی خوشحالی همراهمون آمد و تمام روز را با هم گذراندیم. عجب آثار و نقاشی هایی. به قول تو واقعا سعادت می خواد تا کسی بتونه این چیزها و چنین آثاری را با چشماهای خودش تجربه کنه. روز کم نظیری بود برای هر سه نفرمون. بخصوص من و استفان خیلی درباره ی ایران و فلسفه و هنر و بنیامین حرف زدیم و قرار شد تا با هم مقاله بنویسیم و چاپ کنیم. او گفت که روی این دوستی خیلی حساب می کنه و خیلی دوست داره در بلژیک و یا آمریکا میزبان ما باشه. حتی گفت که برای سخنرانی دعوت نامه می فرسته تا مشکل ویزا نداشته باشیم. به تو هم درباره ی یکی دو متخصص و کتاب خاص کمک کرد و در آخر هم برای ما کتاب نمایشگاه را که به اسم مونه بود هدیه گرفت، ما هم برایش یکی از کارت - تابلوهای مورد علاقه اش را گرفتیم. قرار شد تا هفته ی بعد و قبل از اینکه برگرده یک شب برای شام بیاد پیشمون که بعدا من بهت پیشنهاد کردم بگذاریم برای یکشنبه و "ریدینگ گروپ" هفتگی را با حضور او و هریت در خانه پیش ببریم به هر حال اتفاقا این هفته باید درباره ی بنیامین کار کنیم و او هم متخصص بنیامینه.
هر چند روز خیلی گرمی بود اما شبش با هم رفتیم سینما فیلم "کشتی گیر" را دیدیم که تو خیلی خوشت آمد و من هم که از قبل درباره اش بهت پیشنهاد دیدنش را داده بودم.

یکشنبه صبح رفتیم دندی با هم صبحانه ی مفصلی خوردیم و چون قصد داشتیم تا شام دیگر چیزی نخوریم نفری یک بشقاب "تخم مرغ با تست و گوجه و هم" سفارش دادیم و یکی یک قهوه. خب نتیجه هم معلوم بود هر دو دل درد گرفتیم اما به روی خودمون نیاوردیم و رفتیم "مایر" و "دیوید جونز" تا ببینیم برای تو صندل پیدا می کنیم یا نه. که متاسفانه آن چیزی که می خواستیم و از قبل هم به فکرش بودیم اندازه ی پاهای خوشگلت نداشت.

برای مامانت یک جفت کفش رو فرشی که می خواست گرفتیم و برای من هم جوراب که چون توی حراج بود خیلی قیمتهاشون مناسب شد. بعد به "برادوی" آمدیم تا طبق قرارمون با بیتا و ناصر گوشت بخریم برای کباب و شب به خونه شون بریم. چند تکه استیک گرفتیم و با اصرار من یک پیراهن خوشگل و ارزان برای تو و آمدیم خانه. با تهران و دبی حرف زدیم. تولد مامانت بود و او هم پیش ج هست و زنگ زدیم دبی بهش تبریک گفتیم که خیلی خوشحال شد.
شب هم رفتیم پیش بچه ها که اصلا بهمون خوش نگذشت. با اینکه من و تو خیلی سعی کردیم که سر حالشون بیاریم اما از شواهد بر می آمد که حسابی زدن به تیپ و تاپ هم قبل از اینکه ما برسیم و حالشون گرفته بود. طبق معمول تو باربکیو را راه انداختی و استیک ها را کباب کردی که فوق العاده شده بود. استیک ها را به همراه قارچ ها در سس شراب با سیر و روغن زیتون و جعفری خوابانده بودی که حسابی لذیذ شده بود. اما هر دو از رفتن و باز هم برای بار چندم گرفته شدن حالمون دمغ شدیم.

به قول تو دلیلی نداره که هر بار ما بخوایم سعی کنیم همه چیز را درست کنیم وقتی که در حوزه مسئولیت و حیطه ی علایق مون نیست. مدل زندگی ها با هم فرق داره و این نکته ایه که باید همه درکش کنند.

اما امروز صبح آرامی را داشتیم. تا الان که تو بعد از گردگیری و من بعد از جارو داری نهار و شام را درست می کنی - ساعت 5 عصره و البته دیر صبحانه خوردیم و کمی به کارهای خانه رسیدیم و تو هم یک نوک پا رفتی تا "فرانکلین" خرید - روز عالی و بی نظیری بوده. با آمریکا حرف زدیم همه می خواستن بدونن نتیجه ی مصاحبه ام با BBC چی شده که بهشون گفتم ترجیح دادم به بعد موکولش کنم. واقعیتش هم همین بود.
تو داری روی ظرف چدنی استیک - دو تکه که از دیروز ماند - را درست می کنی و قبلش بالکن را شستی و میز را در آنجا چیدی. من هم با کمال خونسردی طوری که تو متوجه ی پست گذاشتنم نشوی دارم جلویت با لپ تابم که این هفته به خانه آوردم برای همین کار می نویسم.

خب! بوی غذا بلند شده و عنقریبه که به سر میز دعوت بشم. برای اینکه از زحماتت تشکر کنم نباید لحظه ای را دیر کنم. پس دارم میام پیشت گلکم.

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

خانه ی پروفسور پل ردینگ

دیشب شب خاصی برای ما بود. ن از سر کار آمد محل قرارمون در خیابان کینگ، تا با هم بریم یک شراب خوب برای مهمانی خانه ی پل بگیریم. زود به خانه آمدیم با تهران صحبت کوتاهی کردیم و زدیم به راه. یک ساعتی راه بود و از اکثر وسایل نقلیه هم استفاده کردیم. اتوبوس تا "سنترال"، قطار تا "بوندای جانکشن" و تاکسی تا منزلشان. خانه ی بسیار زیبا و به قول ن رویائی داشتند. ترکیبی از هنر- "ویکی" همسر پل نقاشه و خانه پر از تابلوهای او بود- و فلسفه. یکی از تابلوها عکس روی جلد کتاب پل شده بود و من تا دیدم بهش گفتم که این همون تابلو هست؟ پل هم براش این نکته بینی جالب بود. به هر حال تمام شب را به سنت اینها نشستیم در حیاط و آرام آرام شام خوردیم و گپ زدیم. در فرصتی مناسب من از پل پرسیدم که آیا برای سال آینده می تواند مرا به عنوان دانشجوش استاد راهنما شود و کمکم کند، که گفت سال آینده را مرخصی خواهد گرفت و در دانشگاه نیست. خیلی اوضاع و برنامه هایم بهم میریزه اگر نتوانم با پل کار کنم.

به هر حال قرار شد بروم از طریق آموزش دانشکده اقدام کنم ببینم می توانم برای همین ترم خودم را از آنرز به مستر شیفت کنم یا نه. خلاصه که تمام شب را تا صبح به این چیزها فکر کردم. قبل از خواب هم چون ن خیلی خسته بود و البته دیر هم رسیده بودیم زودی غش کرد - البته نیمه شب هم بود - و من آمدم لپ تابش را خاموش کنم که دیدم ایمیلی از BBC برایم آمده که اگر لطف کنید و وقت داشته باشید خیلی خوشحال می شویم که در میزگردمان به عنوان مهمان یا از طریق ویدئو و یا تلفنی شرکت کنید. خب! جالب بود و هنوز جوابشان را نداده ام. گویا همانطور که داود میگه وبلاگم داره دیده میشه علیرغم اینکه برایش هیچ تبلیغی هم نکرده ام.

امروز اولین کاری که کردم رفتن به "آرتس فکالتی" بود. آنجا بهم گفتند که اگر همه ی کارها را - از جمله نوشتن "پروپوزال" و انتخاب "سوپروایزر" و ...- در همین هفته ی آخر ژانوییه انجام دهم امکان این جابه جایی هست. خیلی خوشحال شدم طوری که دختره گفت می توانم خوشحالی را در صورتت ببینم. چون قبل از باز شدن دفتر آموزش به کتابخانه رفته بودم و چک کرده بودم که اگر با پل نتوانم کار کنم با جان می توانم یا نه که دیدم نه! جان هم از نیمه ی سال به فرصت مطالعاتی میره.
بلافاصله به ن زنگ زدم که بیا پایین یک قهوه با هم بخوریم. راستش صبح که از هم جدا می شدیم او کمی بیش از اندازه با توجه به درگیر بودن فکر و حواسم به این مسئله و بد خوابیدن با من شوخی کرد که کمی حال دو تاییمون گرفته شده بود. از قبل هم قرار گذاشته بودیم برای صحبت با آموزش با هم برویم که البته توی این گرما و با عجله ای که امروزبرای زودتر رفتن به خانه
داریم کار سختی بود.

خلاصه اینکه خودم رفتم و آمدم با ن یک قهوه خوردیم و براش گفتم که طرف در مورد جایگاه و شان "آنرز" چی گفته و در نهایت هم چی شد. خیلی خوشحال شد. طبیعی هم بود. امیدوارم حالا پل قبولم کنه.

امروز ن با کترین استاد راهنماش قرار داره بعد از کار که طبق معمول کترین یا با بد قولی و یا فراموشی اعصاب همه را خورد می کنه. ن بهم گفت که براش ایمیل زده که یا ساعتش را تغییر بدیم و یا من فقط 20 دقیقه فرصت دارم. ن هم می گفت من این تز را بدون هیچگونه کمکی از طرف او تا اینجا نوشته ام و واقعا هم این انصاف نیست. کترین هنوز فصل قبلی را به ن تحویل نداده و نظرش را حتی برای مقاله ی ن که قراره در مجله ی دانشگاه ملبورن چاپ بشه و بیشتر از هر کسی اتفاقا کترین را دارای اعتبار می کنه نداده.
واقعا که من نمی دانم چطور ن با این همه داستان نبریده و بیش از پیش و مصمم تر ادامه می ده. واقعا که دست مریزاد عزیزترینم. برای همین هم هست که معتقدم تو یگانه ای.

امشب برای شام خانه ی جان دعوتیم. عده ای از استادهای داخلی و خارجی هم قراره بیان، فکر کنم که شب خوبی بشه.

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

مهمترین دهه ی زندگیمان

امروز احتمالا یکی از روزهای مهم در تاریخ عصر جدید هست 21 ژانوییه ی 2009. نه فقط به خاطر اینکه باراک اوباما دولت را از "بوش کودن" تحویل گرفت و با مراسم معارفه اش به خیلی ها که کمتر باور دارند می توانند اوضاع را بهتر کنند - از جمله خودم- یادآوری کرد که اگر برای رسیدن به افقهای بالا تلاش متناسب آن هم بکنید و البته با کمی بخت همراه شوید می توانید به جهان و زندگی بهتری امیدوار باشید. و نه فقط به خاطر اینکه قرار است شروع تازه ای داشته باشم و باشیم. بلکه هم به دلایل بالا و هم به دلیل بودن بیست و یکم و آن هم اولین 21 سال در آخرین سال از اولین دهه ی قرن 21. اگر کمتر کسی از دور و بری ها بداند، تو قطعا می دانی عدد من همین 21 است.

در همین دهه با هم آشنا شدیم، ازدواج کردیم. تو به رشته ی مورد علاقه ات و من به رشته ی مورد علاقه ام پا گداشتیم. با هم از هیچ به همه چیزمان رسیدیم هر چند که با معیارهای اجتماعی در همه جای دنیا هنوز هم هیچ است اما نیک می دانیم که با معیارهای درونی تمام آدمهای همه جای دنیا همه چیز است؛ عشق.
و در همین دهه پایه ی پروازهای بالاتر را خواهیم گذاشت.

بیست و یکمین روز از آخرین سال مهمترین دهه ی زندگیمان مبارک ای جاودانه عشق زندگی و هستی ام.

الان به PGARC رسیدم. ساعت دقیقا 21 دقیقه مانده به 12 ظهر است بدون هیچ اغراقی. صبح در فیشر بودم و دیدم که روغن تن ماهی که در سالاد گذاشته بودی برای دومین مرتبه در این چندماه ریخته داخل کیفم. بهت زنگ زدم و تو هم با اینکه خوشبختانه در کیفت آرامش برقرار بود ناراحت شدی. بعد از دو ساعتی که در کتابخانه معطل پیدا کردن و گرفتن کتابم شدم بهت زنگ زدم و سوپرایزت کردم. گفتم بیا یک فهوه در BB مهمانت کنم - البته با پول خودت!
قهوه با یک مینی مافین زدیم و تو زودی رفتی سر کار و من هم به اینجا آمدم.

دیشب بعد از اینکه از سینما آمدیم کلی با آمریکا و خاله آذر و تهمورث حرف زدیم. بعد از مدتها به لطف خاله چندتا عکس از مامانم و مادر و خاله ها دیدیم که خوب بود. فیلم "Slumdog Millionaire" را دیدیم که اگر بخواهم منصفانه در موردش قضاوت کنم باید بگویم فیلم خوب درجه ی دویی بود. این را با استدلالاتم به تو هم گفتم و تو هم نظرت خیلی تفاوتی با من نداشت. به هر حال بیشتر از فیلم از سینما رفتنش لذت بردیم.
امروز هم قصد دارم یک مقاله ای برای یکی از این سایتهای تخصصی بنویسم که از مدتها قبل بهشون قول داده بودم چیزی درباره ی موضوع پرونده ی ماهشان می نویسم.
صبحم قبل از امدن به مامانم زنگ زدیم چون می دانستیم مرخصی گرفته تا مراسم تحلیف اوباما را ببینه. مادر که قبلا بهش گفته بود آخه آقا آقاته. خودش ساعت 4 صبح به مامان زنگ زده که پا شو ببین رفتن کلیسا. مامان هم بهش گفته: مامان ساعت 4 صبحه. من خواب بودم شما چرا از حالا بیدار شدی؟
وقتی برای بیشتر مردم دنیا جالب باشه دیگه ببین در خود آمریکا چه خبره. حالا اگر به قول عده ای نیاد بابای همه رو در آره خوبه.

۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

از گروه کتابخوانی تا کار در آپن

بازهم با چند روز تاخیر می نویسم بخاطر آخر هفته و در دسترس نبودن لپ تابم. جمعه شب برای شام رفتیم خونه ی بیتا و ناصر و جوجه کباب باربکیو کردیم. ن زحمتش را کشید. من هم قبلش شراب گرفته بودم و با ناصر رفتیم تا محل کار ن دنبالش و سه تایی رفتیم سمت خانه ی آنها. در راه با ناصر ادامه ی حرفهامون را راجع به یک مقاله که ناصر قصد داشت برای کنفرانسی در آلمان بنویسه زدیم و آخر شب کار به اونجایی کشید که قرار شد با هم روی این مقاله کار کنیم. فکر کنم هر دومون کمی گرم و سرخوش بودیم که قرارش را گذاشتیم. چون برای بخش نظری کار منبع خیلی محدوده و مسئولیت من به مراتب سنگین تر میشه. به هر حال به غیر از دور هم جمع شدن و جشن دائی شدن مجدد ناصر و پذیرفته شدن مقاله اش در کانادا قرار بود ناصر برای وصل کردن لپ تاب ما به تلویزیون تلاش کنه که در آخر موفق شد. البته ساعت از یک بامداد گذشته بود که آمدیم سمت خانه. تا رسیدیم ن زنگ زد تهران تا ببینه باباش از شمال به تهران رسیده یا نه. آقای ق یک روزه رفته بود شمال برای کار ویلاها و مسئله ی اعتبارات بانکی. شب هم قرار بود برگرده تهران تا برادر ن یعنی ج را به فرودگاه ببره و اون هم برای شروع ترم جدیدش زودتر راهی دبی بشه. همه چیز مرتب بود خدا را شکر و ما نزدیک های سحر بود که خوابیدیم.

شنبه اما علیرغم اینکه من خیلی تلاش کردم تا لپ تاب را به تلویزیون خانه وصل کنم نشد و باز هم قرار شد ناصر و بیتا بیایند پیش ما. خانه را دوتایی زود طبق برنامه هفتگی تمیز کردیم و ن رفت خرید تا برای شام پاستا درست کنه. بچه ها هم آمدند و بلاخره درست شد. با ناصر یکی دو ساعتی هم راجع به طرح و ساختار مقاله صحبت کردیم.

یکشنبه اولین جلسه ی کتابخوانی مان با هریت بود. کتاب هابرماس به پیشنهاد من برای همه جذابیت داشت. هریت با یکی از دوستاش که اتفاقا از همکلاسی های قبلی خودم بود به اسم جنی آمد و جنی هم گفت این "ریدینگ گروپ" شما خیلی در دانشگاه معروف شده. جالبه چون هر کسی که دور و بر ماست مثل نیک و کایلا و ... اظهار تمایل کرده که به گروه و برنامه ی کتابخوانی ما وارد بشه. حتی کار به جایی کشیده که نیک می گفت پرفسور ریک بنیتز هم گفته اگه گادامر را هم در نظر بگیرید من هم هستم. خیلی با حال شده چون به همه گفتم بابا هدف ما از این کار در درجه ی اول کمک هریت به زبان من هست. خلاصه اینکه جنی هم گفت دوست داره هر از گاهی بیاد و با ما باشه.
شب دوباره سیستم بهم وصل نشد و خودم با توجه به کارهایی که ناصر کرده بود راهش انداختم. فیلمی دیدیم و روز خوبی را به خوشی پشت سر گذاشتیم. خواندن مقدمه ی کتاب که متعلق به مترجم یعنی مک کارتی بود و بحث درباره ی هدف هابرماس و صحبتهای جانبی اما فلسفی به خصوص به من بعد از مدتها خیلی روحیه داد.هریت هم از داستان آشنایی مادر و پدرش- جان و پائولین- از طریق جرج مارکوس شاگرد لوکاچ به خاطر کار روی پروژه ی درسی پائولین که راجع به کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی لوکاچ بود گفت و گفت که در واقع من محصول یک بحث فلسفی بودم! خیلی هر سه خندیدیم.

آمریکایی ها هم خدا را شکر خوبن و مامانم روز 21 دسامبر یعنی فردا را مرخصی گرفته تا برنامه ی افتتاحیه ی ریاست جمهوری اوباما را ببینه.

دیروز هم دوشنبه بود و با ناصر نشستیم چند ساعتی درباره ی همان مقاله ی کذایی حرف زدیم. ناصر تازه یادش افتاده بود که باید مقاله شیوه ای مقایسه ای داشته باشه و برای پیدا کردن متغییر مقایسه و نتیجه اش خیلی فکر کردیم تا اینکه من نکته ی به ذهنم رسید درباره ی "چند فرهنگی" و امکان بروز هویت زنان مسلمان در کانادا و عدم این امکان در استرالیا. به نظر جفتمون شاید مقاله ی جذابی بشه. ن هم که مثل این مدت گذشته - که یک شب درمیان هر دومون بد می خوابیم- خوب نخوابیده بود بعد از کار رفته بود استخر اما اذیت شده بود و برایش مطلوب نبود. با هم برای خرید در برادوی قرار داشتیم. با ناصر قسمتی از راه را آمدیم و در راه ناصر گفت که از وصعیت بیتا راضی نیست. چون خیلی دل به این نداره که تلاش کنه و ادامه ی تحصیل بده، انتقاد پذیر هم نیست.شب نان تست با کره ی شور که خرید و پیشنهاد ن بود خوردیم و خیلی هم لذت بردیم.

اما امروز سه‌شنبه؛ صبح ن خواب بود که توی تخت داشتم نگاهش می‌کردم و به این فکر می‌کردم که واقعا از اینکه همه‌ی مسئولیتها بر شانه‌های اوست نمی‌توانم احساس خوب و راحتی داشته باشم. اما چون می‌دانم گفتن و بروز دادن همین فکرها هم ناراحتش می‌کنه چیزی به روی خودم نیاوردم. ولی با خودم فکر کردم حالا که درسی به ان معنی ندارم کاشکی کاری مثل کار سال پیش در "آپن" داشتم که با اینکه کار خیلی خوب و راحتی نبود اما می‌توانست کمی به زندگیمان و این احساس کم کاری من کمک کنه. ن را که تا محل کارش همراهی کردم به کتابخانه‌ی فیشر رفتم و کمی را انجا به دنبال منبع برای مقاله‌ی مشترکمان گشتم. ن بهم زنگ زد که کجایی؟ گفتم کتابخانه‌ی دانشگاه. گفت اس ام اس گرگ را گرفتی؟ گفتم نه! متوجه‌اش نشده‌ام. گفت گرگ مسیج داده که یک پروژه‌ی فارسی تو راهه و اگه مایلید و می‌تونید بهم خبر بدید تا برای آمدن به "آپن" خبرتون کنم.
باور کردنی نیست. چون آخرین کار در "آپن" را سال پیش خودمون جمع کردیم و دیگه هم قرار نبود کاری باشه. فکر کنم واقعا این موضوع علیرغم اینکه ممکنه مثل سال پیش من را از درس خواندن بندازه همونطور که قبلا انداخت و باعث شد در طول ترم بهم بیش از حد فشار بیاد، اما هم برای زندگیمون هم برای روحیه‌مون لازمه. اینکه بتونم باری را هم به سهم خودم بر دارم هم به روحیه‌ی خودمون هم به تهران و احتمالا برای پس انداز کردن و شاید ادامه‌ی تحطیل راحتتر کمکمون کنه.

قراره که امروز بعد از کار برم دنبال ن عزیز دلم و با هم بریم سینما دندی احتمالا فیلم زاغه نشین میلیونر. فردا خبرش را می‌دم.